وقتی باد بوی پیراهن ترا را آورد دانستم سرانجام معجزه اتفاق افتاد و سرنوشت من تغییر یافت حالا به من نگاه کن ای معجزه ای عطر هزار باغ نارنج پیچیده در دل و جان من به من نگاه کن آب را بی خیس شدن مخواه دریا را بی غرقه شدن مخواه یا درکم کن یا مرا از رنج دوریت بکش و ترکم کن به من نگاه کن .. ای خوب من نه به گله آهوان چشمانم... نه به زلف پریشانم نه به پوست مسی و رنگ رخسارم بی ویرایش این من واقعی بی پیرایش و بی وسمه این نگاه واقعی مرا ببین.. شیار زیر چشمانم را ببین آبی رگهای خسته دستهایم را ببین رد نخی را که به جای النگویش بر قلبم زخم گذاشت عزیزم ... زخمی شدن قلبم را ببین !؟ تو می دانی چند بار خودم را مرده ام ؟ چند بار پیله تا پروانه شدن دریده ام ؟ از کجا گذشته ام و اکنون کجا ایستاده ام ؟ به من نگاه کن ... اندیشه ام را بخوان رویاهایم را دریاب... خستگی ام را بدان من بذر همه خواستن ها را بر شانه های اعتماد تو ریخته ام ای آخرین کشتزار ..ای اولین یاور.. ای آخرین باور من یک زن عادی ام کمی شاعر ..کمی تنها .. که مهربانی هایم هندسه حیات ترا بهم خواهد ریخت و تاریخ و جغرافیای سرنوشت ترا تغییر خواهد داد یک ماهی از تو خواهم گرفت در عوض دریا را به تو پیشکش خواهم داد یک گندم از تو خواهم گرفت در عوض خرمنم را به تو خواهم بخشید به من نگاه کن ... خوب نگاهم کن ای خوب من رد نخی که بجای النگو دور دستم بستم قلبم را تازیانه میزند خاطرات خاکستری ام را پاک کن فقط یک النگو برایم بخر !