مادر لطفا گوشی را بردار وقت شماره از سر انگشتانم خون چکید پشت خط بادهای ۱۲۰ روزه سیستان در گوشی آه کشیدند مادر لطفا گوشی را بردار دلم گرفته است کمی برایم بوسه بفرست و بگو حالم این روزها خوب است فشار خون من بالا نیست وقلبم نبضش را درست می رقصد و حالا حالاها قصد مردن ندارم کمی دروغ بگو ... با لهجه ای که دوست دارم کمی مرا دوباره به دوران کودکی پرتاب کن و بگو هر روز به دنبال روبان سفید برای روز اول دبستانت می گردم دخترک شاعرم مادر دلم گرفته است لطفا گوشی را بردار اما ...اما... اما این شمع های سیاه لعنتی کنار دو ماهی سیاه در تنگ بلوری لعنتی کنار تصویر تو در قاب سیاه لعنتی می گویند سد نگاهت را بشکن و سیل اشکهایت را رها کن کسی دیگر تلفن ترا در خانه پدری پاسخ نخواهد داد!؟