من از تمام جاده هایی که مرا از تو ... خانه ام ... و آرزوهایم دور می کردند می ترسیدم ! می ترسیدم ... از نگاه ساکت پدر سرزنش مادر هنگامی که مرا در بازگشت به خانه پدری با یک چمدان غصه می دیدند و تو هر دم ... در نهیب زندگی جاده را بی پروا و سخاوتمندانه به من نشان می دادی ... من می ترسیدم و بسان جوجه اردکی وحشتزده زیر بال و پرت پنهان می شدم و چشمانم را می بستم تا جاده را نبینم و به یکباره تمام ترسهایی که از فراقت داشتم به خشم و طغیان تبدیل شد و گریختم و ترا برای همیشه در دفتر دلم خط زدم می دانی ؟ انتهای جاده تجربه فریاد و پرواز یک عقاب بود از قفسی که هر روز به او می گفتی تکرار کن .. من فقط یک گنجشکم .