از حالت پاییزی لبخند تو پیداست تقویم من امسال پر از روز مباداست عاشق شده ام مثل غروبی که بداند خودسوزی خورشید فروپاشی دنیاست قلبم به زبان تو اگر ترجمه میشد چشمان تو از من غزلی تازه نمی خواست قانون جهان را تو بهم ریخته ای که هر گوشه دنیا بروم سایه ات آنجاست هر چند که خوابیده ام از کوچه گذر کن تنهایی از پنجره در حال تماشاست در طالع من قحطی شب های بلند است در چشم تو اما همه شبها شب یلداست
چشمهایت را می بوسم می دانم هیچ کس هیچ گاه در هیچ لحظه ای از آفرینش آنچه را که من در گرگ و میش نگاه تو دیدم نخواهد دید چشم هایت را می بوسم و زیر بارانی از واژه های تکراری تازه می شوم بعدها کسی دفتر شعرم را پاره می کند نام تو همه جغرافیای رنج مرا طی می کند و تو جاودانه می شوی بیهوده در انتظار منشین هرگز برای رفتنت مرثیه نخواهم گفت... "نیلوفر لاری پور"
آسمان چشمهای تو بود پنجره را باز کردی و من پَرپَر زدم برای دوست داشتنت پرنده باید بود... "سید محمد مرکبیان"
تو نمی دانی که چه تماشا دارد افق پرت ترین نقطه ی این پهنه ی خاک چشم تو می لغزد می رود تا ته آب می رود تا به نهایت برسد در همان جا که افق می خندد و فلک دست به تقدیر سپارد باز هم تو که مبهوت شوی آسمان سرخ شود آنقَدَر سرخ شود تا که جهان رنگ بگیرد از آن چون پر پرواز آن کبوتر هایی که پر از پیغام سبز آزادگیند می شود سرخ تر ازآن دل پر خون بشر که دگر ناله ی خشمش به دهان خشکیدست می توانی باز هم نرمی ثانیه را لمس کنی تلخی خاطره های دور و رفته سردی فاصله را حذف کنی لحظه ای بنشینی شب فرا می رسد از شرق به غرب اندکی صبر کن اکنون مهتاب بر می آید از ماه و نگاهت را پرواز دهد تا دل شب تا طلوع فردا آسمان زیباست زندگی زیباتر و درآن نقطه ای از اوج که باز چشم ها می لغزند به نهایت برسند تو نمی دانی که چه تماشا دارد
نه زمین شناسم نه آسمان پرداز گرفتارم گرفتار چشم های تو یک نگاه به زمین یک نگاه به زمان زندگی من از همین گرفتاری شروع می شود ... "عباس معروفی"
چشمانت کارناوال آتش بازیست! یک روز در هر سال برای تماشایش می روم و باقی روزهایم را وقف خاموش کردن آتشی می کنم که زیر پوستم شعله می کشد!
چشمان تو سلام بهاری ست در خشکسالی بیداد که یارای دشنه گرفتن نیست اما آواز تو گلوله ی آغاز که بال گشودست به جانب دیوار دیوارها اگر که دود نگشتند آواز پاک تو رود بزرگ میهن این رود، در لوت می دمد تا در سرتاسر این جزیره ی خونین سروها و سپیدار سایه سار تو باشد. "خسرو گلسرخی"