برایت گل میآوردم و با تو در اتاقی که به رنگ چشمهایت بود میماندم ولی دیدم که دستم لحظهها را دور میریزد تو شاید گریه میکردی که من تنهایی بیهودهای بودم تو مثل نبض خوشبختی من آرام خواهی ماند و هرگز مرگ یک دیوانه کوچک که دور از باغ در زندان گلدانهای زیبای تو میمیرد تو را گریان نخواهم کرد میخکهایی که دور از باغ در زندان گلدانهای زیبای تو میمیرند، میدانند من تکرار یک تنهاییام در چشمهایی که تمام چشمها را دوست میدارد....
اگر نشانی ام را بپرسند میگویم: تمام پیادهروهای جهان! اگر گُذرنامه بخواهند، چشمان تو را نشانشان میدهم ! میدانم که سفر کردن به دیارِ چشمانت، حق طبیعی تمام مَردُم دُنیاست !
تو همیشه نیمه ی پر لیوان را می دیدی و من نیمه ی خالی آن را و هیچ وقت نفهمیدی از پشت نیمه ی خالی چشم هایت چقدر قشنگتر دیده می شوند!
جز تماشای چشـــم ِ تو دیدن چه تمـــاشا دارد باران تــو که هســـتی درمــن هرلـــحظه به شـــوق میشـــکفــد نــاز و بـــهار ای بهــــار جـــانــم دور مـــرو پیـــش بیــــا ...
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست حاصل خیره در آینه شدنها آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟! بیسبب تا لب دریا مکشان قایق را قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره میآیی نیست خواستم با غم عشقش بنویسم شعری گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
لحظه ها می گذرند من در آیینه ی چشم تو، پی گمشده ای می گردم پی حسّی موهوم، لحظاتی شیرین، خاطراتی رنگین رشته ای مروارید،و گلی سرخ که در خنده ی تو می رویید آه افسوس افسوس بی امان عقربه ها چرخیدند از فراسوی مه آلود نگاه موجهایی موزون روی پیشانی تو لغزیدند ناگهان سردم شد بادها پنجره را کوبیدند بوی پاییز در اعماق وجودم پیچید دستهایم لرزید تو تبسم کردی مهربانی همه جارا پر کرد آه از آن برفی که ، روی موهای بلند تو نشست آه از آن برفی که ، خاطرات شب یلدای مرا پنهان کرد
رهــــا.. میکنم خودم را.. حوالی پچپچ عاشقانههایی که باج میدهمشان به شعر.. تا پشت شاهبیتش گرم معاشقهای شود که در تنهایی با خیال چشم تو نطفه میبندم.. . . رهــــــا میکنم.. شعر را.. که پای تو وسط بیاید به عمق تنهاییام.. تا بی خیال شایعۀ آغوش تو در برهوت فکرهایم، انگشتنگاری کنم لبهایی را که مرا متهم به بوسه میکند در خیال غزلی که نگاهت را قافیهاش کردهام، شاید همردیف تنهاییام شوی.. . . رهــــــا میکنم تو را.. تا اوقات چشمانت مکدر نشود از احتمالات فلسفی شاعری که شعور شعرش به فهم دوست داشتن تو نمیکشد..