نمیدانم چرا چشمانم بی اختیار خیس میشوند..... میگویند حساسیت فصلی است آری من ب فصل فصل این دنیای بی تو حساسم......
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزه گران کوزه شویم
بگو تو کیستی؟ بــا من بگو تــوکیستی؟ مهــری؟ بگو! ماهــی؟ بگو! خوابی؟ خیالی؟چیستی؟ اشکی؟ بگو! آهی؟ بگو! راندم چو از مهرتسخن، گفتی بسوز و دم مزن دیگـر بگو از جانمن، جانا چه می خواهی؟ بگو! گیــرم نمی گیـــری دگـــر، ز آشفته عشقت خبر بر حال من گاهینگر، با مـن سخن گاهی بگو! ای گل پی هر حسنمرو، در خلـوت هر کس مرو گویی که دانم، پسمـــرو، گــر آگه از راهی بگـو! غمخوار دل ای مه نیی، از درد من آگه نیی وللّه نیی،باللّه نیی، از دردم آگاهـی بگـو! بر خلــوت دل سر زده، یک ره درآ ساغـــر زده آخـر نگویی سر زده، از من چه کوتاهی؟ بگو! من عاشق تنهایی ام، سرگشته شیــدایی ام دیوانه رسوایی ام، تو هر چه می خواهی بگو! مهرداد اوستا بروجردی
من عادت دارم هر صبح قبل از باز شدن چشمهایم,دوستت داشته باشم و برایم مهم نباشد,که تو در کجای این شهر شلوغ به فراموش کردنم مشغولی
در هر گوشه ای از این ولایت که بمیرم می توانم دوباره زنده شوم اما هراس من از غربت است غربت در چشمان تو که چون بیگانه ای مرا می نگرند!...