. . . از هر چه هست و نيست گذشتم ولی هنوز در مرز چشمهای تو گيرم فقط همين... با ديدنت زبان دلم بند آمده ست شاعر شدم که لال نميرم فقط همین!! محمدعلی_بهمنی
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد *** دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد ***
پشت چشمان تو شهریست پر از ویرانی هر کسی چشم تو را دید دلش ویران شد؛؛؛ کافر آمد که کمی کفر بگوید از تو یک نظر کرد به چشمان تو با ایمان شد...!!!
با استکان قهوه عوض کن دوات را بنویس توی دفتر من چشم هات را بر روزهای مرده تقویم خط بزن وا کن تمام پنجره های حیات را خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم پر رنگ کن بخاطر من این نکات را ما را فقط به خاطر هم آفریده اند آن گونه که خواجه و شاخ نبات را نام تو با نسیم نشابور می رود تا از غبار غم بتکاند هرات را یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست! از نو بدل به بتکده کن سومنات را حالا بایست! دور و برت را نگاه کن تسخیر کرده ای همه کائنات را تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند بر روی ما مبند کتاب نجات را ... علیرضا بدیع
کس نمی داند در این بحر عمیق،سنگ ریزه قرب دارد یا عقیق من همین دانم که در این کوی و بر، هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق