انسانها، با مهرشان کار خورشید را بر عالم هستی میکنند به دلهای تاریک روشنایی میبخشند اندیشه کن، تا پیشهور مهربانی باشی هدیه شما عشق و آرامش باشد تا آسمان در قلبها، جاودان بماند
کودک که بودم گمان میکردم سردتر از بستنی چیزی وجود ندارد... حال که فکر میکنم میبینم سرد تر از بستنی، قلب آدمهاییست که تا میفهمند دوستشان داریم، ما را ترک میکنند...!
دوستی دو صندلی خالیست؛ میان دو دلی که بی بهانه یکدیگر را می فهمند. گاه تو بخاطر من کنار منی گاه من بخاطر تو کنار تو
آدمها ذرّه ذرّه محو میشوند، آرام.. بی صدا.. و تدریجی همان آدمهایی که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند، بی هیچ انتظار جوابی، فقط برایِ آنکه بگویند هنوز هستند؛ برای آنکه بگویند هنوز هستی و هنوز برای آنها مهم ترینی.. همان آدمهایی که روزِ تولد تو یادشان نمیرود همانهایی که فراموش میکنند که تو هر روزخدا آنها را فراموش کرده ای همانهایی که برایت بهترین آرزوها را دارند و میدانند در آرزوهای بزرگِ تو کوچکترین جایی ندارند .. همان آدمهایی که همین گوشه کنارها هستند برای وقتی که دل تو پر درد میشود و چشمان تو پر اشک که ناگهان از هیچ کجا پیدای شان میشود، در آغوشت میگیرند و میگذراند غمِ دنیا را رویِ شانههای شان خالی کنی همانهایی که لحظهای پس از آرامشت، در هیچ کجای دنیای تو گم میشوند و تو هرگز نمیبینی، سینه ی سنگین از غمِ دنیا را با خود به کجا میبرند.. همان آدمهایی که آنقدر در ندیدن شان غرق شدهای که نابود شدن لحظههایشان را و لحظه لحظه نابود شدن شان را در کنار خودت نمیبینی... همانهایی که در خاموشیِ غم انگیز خود، از صمیمِ قلب به جایِ چشمان تو میگریند، روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است ...
تو را نمیدانم، ولی من، هنوز تنهاتر از تنها منم من همون بیگانه از خود درتنم من اگر زیبابه قامت پیرهنم من پراز احساس عاشق بودنم من به خود می بالم از اینکه زنم من
تو یک زنی... لباس خوب بپوش ! برای خودت غذای خوب بپز ! خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن ! برای خودت گاهی هدیه ای بخر ! وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری .. احساس سربلندی می کند آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی یادت باشد .... برای یک زن عزت نفس غوغا میکند!
زن زیبـاســت ... چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است... چه آن زمان که... خود را می آراید از پس همه خستگیهایش... چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی... چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند... زن زیباست.. آن زمانی که ... خسته از همه تُهمت ها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود؛ مادر است، همسر است. زن زیباست ... زمانی که زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ... زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ... زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ... آری زن زیبـــــاست... اگر بفهمى...
زن طراوت زندگی نیست . . . زن روغن مابین چرخ دنده های نخراشیده ی زندگی نیست . . . زن بخش مهمی از زندگی نیست . . . زن مُسکن دردهای زندگی مرد نیست . . . . . . زن تمــــــــــامِ تمــــــــــــامِ تمــــــــــام زندگی مرد است . .
دل هیچ اقیانوسی در تلاطم ِ جزر و مد نمی افتاد . و اگر خورشید اندام ِ زنانه اش را عریان نمی کرد کدامین آفتابگردان سوی ِ چشمش را بر کشیدگی ِ خط ِ چشم ِ آفتاب کش می داد ! و حتی وقتی برای ِ انسانها کلمه ی ِ "زندگی " با حروف "زن " آغاز می شود دیگر این ملامت ِ ما چیست که چرا آدم از دست ِ حوا سیب خورد !
دستش را بگیر ... با عشق نوازشش کن دعوتش کن به یک رقص بگذار با قدمهایی که به سویِ تو میآید از خودش دور شود . شاید نمیدانی آغوش یک مرد گاهی دنیایِ زنی را خراب میکند ! گاهی ، آباد ... دستش را بگیر نوازشش کن دعوتش کن به یک رقص حواست باشد دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمیکند " به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت "