چشمانت...اه از ان دو دلفریب ...دلم اه از ان ساده خوش فریب... میان چشمهای تو ودلم رازیست به وسعت نمیدانم ها...15:26
از چشم من تا چشم تو فاصله ای ست به اندازه صداقت... چشمها شاید بتوانند دروغ بگویند اما...چشمهای پاک هرگز.....16:49ساعت
گفت چشمهایت را ببند...بستم به عادت همیشگی....لحظه ها باتپش قلب شمرده میشدند....زمان سریعتر از مکان میگذشت...چشمم باز شد....ندیدم ودیگر هیچ....انکه روزگاری چشمان مرا فانوس شبهای تارش مینامید در کمتر از پلک بر هم زدنی شعله را خاموش کرد واین بود پایان صداقتی اشکار......21:09
و...او با چشمهایش به من دروغ گفت...با خنده هایش به من خیانت کرد...او نه به من که به جوانی عشق خیانت کرد....به تقدس عشق خیانت کرد...13:18شهریور نودو شش
کاش میدیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی بال مژگان بلندت را میخوابانی آه وقتی که توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه جان سوخته میگردانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد روح گلرنگ شراب در تنم میگردد دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غنچه رنگین، پرپر من در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطان خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را میبینم بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است فریدون مشیری
بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن غیرگریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نیاد زاری بکن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخوات هرچی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابر های اسمونا کاش می داد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات تا قیامت دل من گریه میخوات قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حصرت ببارم دل هیشکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالکه گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم میاره خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات تا قیامت دل من گریه میخوات سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سنه لب بسته سینه ی غرق به خون قصه ی موندن ادم همینه اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات تا قیامت دل من گریه میخوات
آه ای چشمان تو زیباترین خنده هایت رمز صبح راستین آه ای باغ بزرگ بیکران دست هایت ساقه های بی خزان ای اسیر دیدگانت آفتاب در نگاهت لطف گل ، سُکر شراب ای همه بیداریَم سرشار تو خواب های خسته ام پُر بار تو ای تو آن تقدیر نامعلوم من خواب بی پیرایۀ مصوم من ای تو ، آه ای با تو بودن خواب پاک گیسوانت باغ عطر خوابناک ای صدایت ساز خواهش های من ابر ِ باران ِ نوازش های من تکیه گاهم ، ای پرستار ، ای پناه آه از آن عمری که طی شد بی تو ، آه بی تو بودن سر بسر آوارگی ست بی تو ماندن عین غربت وارگی ست چیستم من بی تو ؟ بی تو من کی اَم ؟ کوچۀ بی عابر تنهائیم خانۀ تا قلب ِ ویران رفته ام باغ از یاد ِ بهاران رفته ام بی تو من اندوهناک غربتم بی تو من دردم ، دریغم ، حسرتم
من شاعرم! خوش می زنم، از عشق و از مستی رقم اما به چشمانت قسم، چشم " تو" خوش تر می زند...!