مشکلِ اصلیِ من با نقد و نقادی این است: هرگاه شعری را با رنگِ سیاه نوشتهام گفتهاند: اقتباسیست از چشمهای تو!
از کوچه ی تردید تو رفتم که نیایم همچون حبابی نگران بر لب رودی! آن شب که تو از حادثه پر بودی و آرام در خلوت شاهانه ی خودبزم گرفتی! من دور تر اما پر تشویش و تلاطم در بستر بی تابی و اندوه خزیده فردای من و جاده با خنده غریب است سرتاسر این راه مه آلوده و بی رنگ هیچ است بدون تو مرا فرصت ایام هر لحظه به ویران شدنم فاصله کوتاه من رفتم و رفتم که آرام بگیرم! هیچ فاصله از درد نکاهید و نشد کم؛ از وسعت آهی که با سینه عجین بود در حسرت دریایی چشم تو دلم مرد من قطره شدم تا به هوای تو ببارم افسوس که چشمت همه را دید بجز من افسوس به صحرای دلت راه ندارم از کوچه ی تردید تو رفتم که نیایم همچون حبابی نگران بر لب رودی!
دیدی خمار چشمتم پلکت کشیدی روی هم.....آن.مژه های اتشین آندم کشیدی سوی هم.. ..آتش به کویت میکشم تا مثل ما آواره شی.....بعدش بیا در کوی ما تا ما شویم هم کوی هم شاعر...ناشناس
تو نيستي و نمي داني كه نگاهت نبض تمام شعر هاي من است و واژه ها در انتظار چشمانت مي تپند تو معجزه اي رخ خواهي داد و جايي در ناباوري مطلق مي افتي در آغوشم تو رخ خواهي داد زمان صفر خواهد شد واژه ها گنگ من مبهوت و چشمانم عاشقانه ترين اشعار را با نبض نگاهت خواهند سرود
مرا جواب می کند سکوت چشمهای تـــــــــــو و باز تنگی نفس و باز هم هوای تـــــــو ... دوباره می زند به این سر جنون گرفته ام دوباره انقلاب مـــــــــن... دوباره کودتای تـــــــــو...
می سرایم "تو" و چشمان "تو" را نه سپیدی... نه غزل... تویی آن شعر دل انگیز و بلند... که پر از مثنوی بارانی... منم آن شاعر بیدل که فقط... برق چشمان تو را می بیند... سبک من عاشقی و قافیه ام دلتنگی ست... منم آن مست و پریشان نگاهت... که دلم "تو" و "احساس تو" را می خواهد..
چشمانت کارناوال آتش بازیست! یک روز در هر سال برای تماشایش می روم و باقی روزهایم را وقف خاموش کردن آتشی می کنم که زیر پوستم شعله می کشد! " نزار قبانی"