کلاغ ها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیستاما آنقدر باوفایند که شاخه های خشک درختاندر فصل زمستان تنها نمی گذارند قسم به هر چی بارون شدیده / به هر بی پناه و نا امیده ، تو که قلبت مثل برفا سفیده / نرنج از من آخه از تو بعیده آباد تو بودم و خرابم کردی، یک زنده که تو مرده حسابم کردی، با شوق کبوترانه تا خانه تو، هر بار آمدم جوابم کردی دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است ٬ ساده مي افتد، ساده ميشکند، ساده ميميرد، دل من تنها سخت ميگريد . . . عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود.. اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود من به خورشيد اعتقاد دارم, حتي اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم, حتي اگر تنها باشم من به خدا معتقدم, حتي اگر ساکت باشد تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست برو مسافر جاده قدم های تو را دلتنگ است … عشق یعنی گم شدن پیدا شدن، عشق یعنی غرق در رویا شدن، عشق یعنی حسرت دیدار تو، عشق یعنی من شوم بیمار تو اگر میتونستم توی دنیا یه چیز دیگه باشم، اشک تو میشدم تا توی چشمانت متولد شوم، روی گونه هایت زندگی کنم و روی لبهایت بمیرم فریاد من از داغ توست، بیهوده خاموش نکن، حالا که یادت میکنم، دیگر فراموشم نکن، همرنگ دریا کن مرا، یکبار معنا کن مرا