پاسخ : ...::: دلنوشته هایی از جنس برگـــ زرد :::... همه چیز ارام.....ارام باورت می شه.... دیگر یاد گرفتم شبها بخوابم " با یک آرامبخش " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفتم ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفتم ! یاد گرفتم که چجوری بی صدا بگریم ! یاد گرفتم که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفتم ! یاد گرفتم چجوری با تو باشم بی انکه تو باشی ! یاد گرفتم ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو ! یاد گرفتم که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفتم ! یاد گرفتم که بی تو بخندم..... یاد گرفتم بی تو گریه کنم...و بدون شونه هات....! یاد گرفتم ...که دیگه عاشق نشم ! یاد گرفتم که دیگر دل به کسی نبندم.... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگرفتم ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! " فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
پاسخ : ...::: دلنوشته هایی از جنس برگـــ زرد :::... یه روزی قلب من فقط مال یکی بود... اون یه نفر قلبمو شیکوند و رفت... خودم تنهایی رفتمو تیکه هاشو جمع کردم... خواستم به هم بچسبونمشون نشد... دستم با تیکه های قلبم ، زخم شد... اشک ریختم...ناراحت شدم... دلگیر شدم از کسی که قلبمو به اون روز انداخت... ادم های زیادی اومدن تا قلبمو ازم بگیرنو برام درستش کنن... اما دست اونارو هم بریدم و قلبشونو انداختم زیر پام... دلم میخواست همه مثل خودم زخم خورده بشن... تا روزی که دلم عشق خواست... اون موقع کسی نمیتونست قلب شکستمو نگه داره چون زخمیش میکردم... پس هر تیکه از قلبمو دادم به یکی... اسممو گذاشتن لاشی... چون به قول خودشون هرز میپریدمو قلبم دست همه بود... و همچنان اونی که بهم خیانت کرد ادم خوبی بود... اما من... شدم ادم لاشـــــــــــــــی که تیکه های قلبش دست همه بود... دیگه از اون روز قلبم نشکست... میدونی چرا؟ چون از بس خورد شده بود که کسی نتونست بیشتر بشکندش... امــا دلگیرم از کسی که باعث شد نتونم دوباره طعم عشقو بچشم... ولی... مگه میشه قلب کسیو بشکنیو تقاص پس ندی؟
پاسخ : ...::: دلنوشته هایی از جنس برگـــ زرد :::... وقتــے نـــــ ﮧ בستــــــے براےگرفتـטּ استَ نــــ ﮧ آغوشـــــے برای گریــــ ﮧ نــــ ﮧ شانــــ ﮧای براے تکیــــ ﮧ انــتــظــــار نـבاشتــــ ﮧ باشَ خنـבهام واقعـــــے باشـב ایــטּ روزها فقط زنـבهام تـــا בیگراטּ زنـבگـــــے کننـב:)
پاسخ : ...::: دلنوشته هایی از جنس برگـــ زرد :::... نه بهار با هیچ اردیبهشتی، نه تابستان با هیچ شهریوری، و نه زمستان با هیچ اسفندی، اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید؛ پـائیز مــهری دارد کـه بـــَر دل هـر خیـابان می نشیند./.
پاسخ : ...::: دلنوشته هایی از جنس برگـــ زرد :::... کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند …شعری آسمانی در کنار قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من … همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم … کاش چون پایز بودم (فروغ فرخزاد)