1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

شروع موضوع توسط نگآر ‏15/7/14 در انجمن اشعار

  1. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    من آرزومند دهانت هستم، صدایت، مویت
    دور نشو
    حتی برای یک روز
    زیرا که…
    زیرا که…
    چگونه بگویم
    یک روز زمانی طولانی است
    برای انتظار من
    چونان انتظار در ایستگاهی خالی
    در حالی که قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند!

    ترکم نکن
    حتی برای ساعتی
    چرا که قطره های کوچک دلتنگی
    به سوی هم خواهند دوید
    و دود
    به جستجوی آشیانه ای
    در اندرون من انباشته می شود
    تا نفس بر قلب شکست خورده ام ببندد!

    آه!
    خدا نکند که رد پایت بر ساحل محو شود
    و پلکانت در خلا پرپر زنند!
    حتی ثانیه ای ترکم نکن، دلبندترین!
    چرا که همان دم
    آنقدر دور می شوی
    که آواره جهان شوم، سرگشته
    تا بپرسم که باز خواهی آمد
    یا اینکه رهایم می کنی
    تا بمیرم !
     
  2. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    ای عشق!
    بی آنکه ببینمت
    بی آنکه نگاهت را بشناسم
    بی آنکه درکت کنم
    دوستت می داشتم ..

    شاید تو را دیده ام پیش از این
    در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
    شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت ..

    دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
    دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
    و ناگهان تو با من- تنها
    در تنگ من
    در آنجا بودی ..

    لمست کردم
    بر تو دست کشیدم
    و در قلمرو تو زیستم
    چون آذرخشی بر یکی شعله
    که آتش قلمرو توست
    ای فرمانروای من !
    ​
     
  3. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    رنگ چشمان تو
    آه ! رنگ چشمان تو
    اگر حتی به رنگ ماه نبودند
    اگر حتی چونان بادی موافق
    در هفته کهربایی ام وجود نمی داشتی
    در این لحظه زرد
    که خزان از میان تن تاک ها بالا می رود
    من نیز
    چون تاکی
    تکیده بودم

    آه ! ای عزیز ترین
    وقتی تو هستی
    همه چیز هست ، همه چیز
    از ماسه ها تا زمان
    از درخت تا باران
    تا تو هستی
    همه چیز هست
    تو باش
    تا من باشم ..

    ​
     
  4. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    کلمه های من
    نوازشگرانه برتو می بارید
    دیر زمانی صدف آفتابی اندام تو را دوست داشته ام
    تا به آنجا که بیانگارم دارنده دنیایی ام
    از کوه ها برای تو گلهای شاد می آ ورم
    سنبل آبی، فندق تاری
    و سبد های وحشیِ بوسه
    میخواهم با تو آن کنم
    که بهار با درختان گیلاس می کند.
    ​
     
  5. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
    و جای یک اصل را خالی یافتم
    و اصل دیگری را به آن افزودم
    عزیز من
    اصل سی و یکم :
    هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.
     
  6. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    مي خواهم به هنگام مرگ ، دو دست تو بر چشمانم باشد
    نور و گندم دستان عاشق پرست ات را
    که تازگي و لطافت شان بار دگر درونم گذر کند
    و نرمي دگرگوني سرنوشت ام را احساس کنم
    در انتظار تويي که خفته اي ، آرزوي زنده ماندن ات دارم

    مي خواهم همچنان گوش به باد بسپاري
    و رايحه ي دريايي که هر دو دوست اش داشتيم را بو کني
    که باز بر ماسه اي قدم برداري که با هم قدم مي زديم

    مي خواهم آنچه را که دوست دارم ، زنده بماند
    تو که فراتر از همه چيز دوست داشته و آواز خوانده ام
    از اين رو ، گلگونه ي گلبار من ، هميشه شکوفا باش

    براي آنکه اوامر عشق من به تو تحقق پذيرد
    براي آنکه سايه ام بر گيسويت گام بردارد
    براي آنکه دليل پيام آوازم آشناي همگان باشد

    عشق من ، اگر من بميرم و تو نميري
    عشق من ، اگر تو بميري و من نميرم
    بيا بر پهنه ي درد ، بيش از اين نيفزاييم
    چرا که هيچ گستره اي چون زندگي ما نيست

    غبار بر گندم ، و ماسه در شن زار
    زمان ، آب سرگردان ، و باد هرزه گرد
    چون دانه اي فتاده درون کشتي ، ما را برد
    شايد آن زمان به هم برنمي خورديم

    و در آن چمنزار به هم برخورديم
    اي جاودانکم ! حال ماييم دوباره
    چرا که چنين عشقي ، محبوب من ، پاياني ندارد

    اگر دل در سينه ات از تپش افتد روزي
    و آنچه سيال و سوزان در رگ هاي تو از جنبش بازماند
    اگر صدايت از دهان ، بي هيچ صوت و آوايي برآيد
    و اگر دستانت از پرواز باز ايستند و در خواب شوند

    عشق من ، لبانت را نيمه بگشا
    چرا که بايد اين واپسين بوسه ي تو و من به درازا کشد
    بايد که تا ابد بر دهانت بي حرکت بماند
    و به اين ترفند تا دم مرگ همگام من باشد

    من آن دم که بوسه بر دهان ديوانه و سردت کاشتم ، مي ميرم
    بوسه بر خوشه ي گمگشته ي تن ات
    و به دنبال فروغ چشمان فروبسته ات

    و آنگاه که خاک پذيراي آغوش ما گردد
    در هم آميخته به جانب مرگ يگانه مي شتابيم
    هميشه زنده در بوسه اي تا ابديت

    گر بميرم ، تو بر مرگم با آن همه نيروي ناب ات ، زنده بمان
    تا که کبودي و سرما ، تا به جنون کشد
    جنوب به جنوب ، بگشا چشمان محو ناشدني ات را
    و آفتاب به آفتاب ، بنواز آواي دهان گيتار گونه ات را

    نمي خواهم خنده و پاهايت درنگ بدارند
    نمي خواهم وصيت سرورآميزم بميرد
    قلب ام را صدا نزن ، چرا که ديگر نيستم
    درون غياب من ، چون در خانه اي زندگي کن

    اين غياب خانه ي بسيار بزرگي است
    که تو از ديوارها مي گذري
    و خود بر فضا و تابلوهايش مي آويزي

    غياب خانه ايست چنان شفاف
    که من بي جان ، تو را زنده مي بينم
    چرا که گر عذاب بري، عشق من ، دوباره مي ميرم

    کدامين عشاق چون ما عاشق هم بوده اند ؟
    پس بيا تا بجوييم خاکستر کهنه ي قلب سوخته را
    آنجا که بوسه هامان يک به يک فرو افتد
    تا که آن گل تهي ، زندگي را از نو بيابد

    بيا به ستايش عشقي پردازيم که ميوه ي خود سوزانيد
    و بر زمين فرو غلتيد ، با صورت و نيرويش
    تو و من فروغ جاودانه ايم
    خار و سنبله ي فناناپذير و ظريف گندم

    بيا تا بر مزار آن عشق مدفون در چنان هواي سرد
    از برف و بهار ، از نسيان و خزان
    نور سيب تازه اي بتابانيم

    بيا از طراوت گشوده ي زخمي نو
    به سان عشقي کهن که خاموش مي رود
    در ابديت دهان هاي مدفون در خاک فرو رويم
    ​
     
  7. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    تو می آیی
    چونان نسیمی که از دل کوه ..
    تو می آیی
    چونان رودی که از بطن سطحی برف آگین
    و گیسوانت آرایش خورشید را شرمگین می کنند
    آنگاه که در من تکرار می شوی.

    نور کوتاپوس
    به تمامی
    از میان بازوان تو سرریز می شود
    بازوانی که رود، ناخنکش خواهد زد
    با قطره هایی که به پیراهنت خواهد پاشید.

    چندان که قصدت می کنم
    سرشانه هایت چونان یکی شمشیر
    چه بی رحمانه می درخشند
    به بستری که خواهی خفت
    به مسلخی که خواهم مرد ..
     
  8. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    به ياد خواهي آورد
    روزي پرنده اي را خيس از عشق
    يا رايحه اي شيرين را
    و بازي رودخانه اي كه قطره قطره
    با دستان تو عشق بازي مي كند

    به ياد خواهي آورد
    روزي هديه اي را از زمين
    كه چونان رسي طلائي رنگ
    يا چونان علفي
    در تو مي زايد

    به ياد خواهي آورد
    دسته گلي را كه از حباب هاي دريايي
    با سنگي چيده خواهد شد
    آن زمان درست مثل هرگز
    درست مثل هميشه است

    دستانت را به من بده
    تا به آنجا حركت كنيم
    جايي كه هيچ چيز ، در انتظار هيچ چيز نيست
    جايي كه همه چيز ، تنها در انتظار ماست .
    ​
     
  9. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    که بود آنکه نشانیام را به تو داد؟
    که بود او؟

    از کدامین راه؟
    بگو!
    چگونه؟
    از کجا برای تسخیر روح من آمدهای
    منی که تلخترین بودم
    منی که الهه خشم
    با تاجی از تیغ و خار
    و منی که خداوند تنهایی

    که بود آنکه نشانیام را به تو داد؟
    چه کسی راهنمای تو بود؟
    کدامین صخره، کدامین دود، کدامین آتشدان؟

    زمین لرزید گیلاسهای پایهدار
    از شراب خورشید نوشیدند
    و من پر شدم از تو
    و من پر شدم از عشقی باکره
    که تو باشی
    که بود انکه نشانیام را به تو داد؟

    بیش از آنکه برنجانم
    رنجیده شدم
    بیش از آنکه دوستم بدارند
    دوستشان داشتم
    بیش از آنکه عشقم دهند
    عشقشان

    و این حاصلی است از سالی دور تا امروز
    قلبی به زخم اندر نشسته را
    کنون مرا میخوانید.
     
  10. پاسخ : دفتر اشعار پابلو نرودا | Pablo Neruda

    به خاطر تو در باغهای سرشار از گلهای شکوفنده
    من از رایحه ی بهار زجر می کشم !
    چهره ات را از یاد برده ام
    دیگر دستانت را به خاطر ندارم
    راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟!
    به خاطر تو پیکره های سپید پارک را دوست دارم
    پیکره های سپیدی که نه صدایی دارند
    نه چیزی می بیننند !
    صدایت را فراموش کرده ام
    صدای شادت را !
    چشمانت را از یاد برده ام ..
    با خاطرات مبهمم از تو چنان آمیخته ام
    که گلی با عطرش !
    می زیم با دردی چونان زخم !
    اگر بر من دست کشی
    بی شک آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد !
    نوازشهایت مرا در بر می گیرد
    چونان چون پیچکهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی !
    من عشقت را فراموش کرده ام
    اما هنوز پشت هر پنجره ای
    چون تصویری گذرا می بینمت !
    به خاطر تو عطر سنگین تابستان
    عذابم می دهد !
    به خاطر تو دیگر بار
    به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم :
    شهابها !
    سنگهای آسمانی !!

    ​