دلتنگی یعنی من و گل یاسی که در انتظار .. با قطره های اشک هم نشد از خشک شدنش جلوگیری کنم ...دلتنگی یعنی من و برگهای خشک گل یاسی که به یادگار لای کتاب حافظ جا گذاشتم..21:15
دل… این کلمه ی بی نقطه، گاهی برایت تنگ می شود تا حد یک نقطه… و اینک تنها از ابری که از سیگارم بلند می شود ، امید باران دارم…
دلتنگی یعنی مامانت دوماهه رفته ولایت پدریش عشق و حال دلش واسه ما تنگ نمیشه یکی به مامان بسه مسافرت انقده طولانی
دلتنگی مثل کوفتگی تصادفه اولش بدنت گرمه حالیت نیست ولی یه دفعه دردش شروع میشه و تازه میفهمی چی به سرت اومده !
. وقتی دلتنگم بشقاب ها را نمی شکنم شیشه ها را نمی شکنم غــرورم را نمی شکنم دلت را نمی شکنم در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد ، این بغض لعنتی است …
دلتنگی یعنی شبی با خاطراتت بهش فکر کنی ، بعد شیرینی یه لبخند بیاد رو لبت و بعد چند لحظه شوری اشکهای لعنتی …