دلتنگیِ یک شبهایی را هیچ خیابانی گردن نمیگیرد! تاریکیِ یک شبهایی را، هیچ مهتابی روشن نمیکند. گرد و غبارِ یک شبهایی را هیچ بارانی شستشو نمیدهد و تمامِ این شبها را نبودنت رقم زده...
معنای دلتنگی را نمی دانم... مگر همان نیست که کسی ارزوهایش را زیر بغل بگذارد و کناری بنشیند... و منتظر روز مبادا باشد..؟؟ مگر ان نیست که بی بهانه ً دلت هوای گریه کند و خیال بند امدن هم نداشته باشد...؟ من مدتهاست اینگونه ام .. اگر این دلتنگی نیست پس چرا نفسم گرفته!!! شاید هوای نفس کشیدنم نیست...
دلتنگم و خیال تو پونه ای خشک است در دستانم که هر چه بیشتر خُردش می کنم عطرش بیشتر زندگی را برمی دارد...
دلتنگی گاهی شبیه یک شکارچی، کمین کرده در حجمِ پر اغفالِ پر هیاهوی آدم ها، پیشانیام را نشانه میگیرد، قلبم را فتح میکند تا بعد سرم را کنارِ باغچه بگذارد و زیر لب بخواند بسم ... . .
ﺭﻭﺯﻯ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﻴﺎﻳﻰ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻢ ... ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ... ﻣﺜﻼ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻥ ﺳﺎﻻﺩ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﺑُﺮﻳﺪﻩ ﺍﻡ ... ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻛﻨﺎﺭﻯ ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺧﺮﻭﭘﻒ ﻣﻴﻜﻨﺪ ... ﻳﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﭼﺎﻯ ﻣﻴﺮﻳﺰﻡ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﭼﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺳﺨﻦ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ... ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻢ ... ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ... ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﻯ " ﻛﺠﺎ ﺑﻮﺩﻯ " ... ﻧﺘﺮﺱ ... ﺑﻠﺪﻡ ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺟﻮﺭﻯ ﺑﺒﺎﻓﻢ ﻛﻪ ﺳﻔﻴﺪﻳﺶ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻰ ... ﻃﻮﺭﻯ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻴﺪﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﭼﺮﻭﻙ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﻧﻴﺎﻳﺪ .... ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻴﺎ ... ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺘﻨﻰ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﻧﺪ ...
دل تنگی . . . همین است که بخواهی اش. . ! چه دوچرخه ی کوچکی را چه هکتارها زمین چه زنی را چه مردی را . . ! دلتنگی کم و زیاد ندارد، دلتنگی یعنی هر چیزی که با " همه ات " بخواهی . . . تمامش را... بی کم و کاست! اما هیچ نداشته باشی اش...
هیـــــــــچ نمــیگویم ... لال میــــــــــــــــشوم فـقط ... نفرینت میکنم به دوســــــت داشتن ... دوست داشتن کسی که دوستت نداشته باشد ..