یک آقایی تو بالاترین طبقه یک ساختمان بلند زندگی میکنه. برای اینکه هر روز بره سر کارش سوار آسانسور میشه تا به پایین برسه.اما عصر که از سر کارس بر میگرده فقط میتونه نصف طبقات رو با آسانسور بره بالا! بقیه رو با پله میره...مگر روزهای بارونی که همه رو با آسانسور میتونه بالا بره. چرا؟؟ معما 2 یک شب طوفانی یک پدر و یک پسر سوار ماشین بودن که یکهو تصادف میکنند.پدره سرش میخوره تو شیشه و بیهوش میشه(کمر یند نبسته بوده)...پسرش فوری میرسونتش بیمارستان و میگه:یک دکتر بیاد!حال پدرم خیلی بده!...همون موقع دکتر خودشو میرسونه.دکتره تا چشمش به پسره می افته میگه:اینکه پسر منه!...چطور ممکنه؟؟ معما 3 یک مرد سیاه پوست که سر تا پا سیاه پوشیده بود(کت سیاه شلوار سیاه جوراب سیاه کفش سیاه..)..داشت از وسط یک کوچه ای که تمام چراغهایش خاموش بود رد میشد.یک ماشینی که اون هم چراغهاش خاموش بود اومد تو کوچه. همین که رسید به اون آقاهه، فهمید باید وایسته و زد رو ترمز.. چطوری؟؟
معما اولی رو نمیدونم دومی رو حدس میزنم نمیتونم بگم باید بیشتر فکر کنم سومی هم لابد دندوناش ؟؟؟!!! دومیو فکر کنم اون پسره که گفته یکی بیاد بابامو نجات بده و اینا پسرش بوده که کنار باباش تو ماشین بود و پسر دکتر سوار اون یکی ماشین بوده که تصادف کرده!!!!!!
معماي اولي: فكر كنم اون آقاهه قدش خیلی کوتاه و دستش به دکمه های بالایی آسانسور نمیرسه و روزهای بارانی با چترش دکمه طبقه آخر رو فشار میده
معماي سوم:شايد ماشين حسگر تنظيم فاصله داشته شايد هم تو روز اين اتفاق افتاده، چون تو معما زمانشو معين نكرده
پاسخ : چند تا معمااااااااا ... دادن جواب از واجبات ای بابا این ms هم که همیشه درست جواب میده.................:tabrik: