1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ماجرای خرید یک کتاب

شروع موضوع توسط Tarika ‏23/6/14 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/4/13
    ارسال ها:
    1,568
    تشکر شده:
    3,720
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بودهنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم
    گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.بر رویصندلی نشست وشروع
    به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می
    خواند.وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ،متوجه شدکه مرد هم یک بیسکویت برداشت و
    خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه
    کرده باشد.»هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را
    حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود
    ،مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.این دیگه خیلی پررویی می خواست!او حسابی
    عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن با
    نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی
    صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب
    دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! از خودش بدش آمد یادش رفته بود که بیسکویتی
    که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی
    و برآشفته شده باشد
     
    یک شخص از این تشکر کرد.