1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان کوتاه چراغ روشنی زندگی

شروع موضوع توسط Tarika ‏23/6/14 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/4/13
    ارسال ها:
    1,568
    تشکر شده:
    3,720
    امتیاز دستاورد:
    113
    جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد…
    خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
    شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
    شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
    و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

    ***
    اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
    شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
    ***
    حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
    چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
    چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
    وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
    خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
    خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
    خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
    ***
    حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
    خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

    ​
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.