1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مادر فداکار

شروع موضوع توسط saman2500 ‏22/6/14 در انجمن داستان

  1. کاربر اخراج شده ⊘

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/14
    ارسال ها:
    11
    تشکر شده:
    14
    امتیاز دستاورد:
    0
    [FONT=&quot]مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود[/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
    [FONT=&quot]اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت[/FONT]​
    [FONT=&quot]یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره[/FONT]​
    [FONT=&quot]خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم[/FONT]​
    [FONT=&quot]روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره[/FONT]​
    [FONT=&quot]فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...[/FONT]​
    [FONT=&quot]روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]اون هیچ جوابی نداد....[/FONT]​
    [FONT=&quot]حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .[/FONT]​
    [FONT=&quot]احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت[/FONT]​
    [FONT=&quot]دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم[/FONT]​
    [FONT=&quot]سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم[/FONT]​
    [FONT=&quot]اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...[/FONT]​
    [FONT=&quot]از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم[/FONT]​
    [FONT=&quot]تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من[/FONT]​
    [FONT=&quot]اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو[/FONT]​
    [FONT=&quot]وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر[/FONT]​
    [FONT=&quot]سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا[/FONT]​
    [FONT=&quot]اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .[/FONT]​
    [FONT=&quot]یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه[/FONT]​
    [FONT=&quot]ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .[/FONT]​
    [FONT=&quot]بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .[/FONT]​
    [FONT=&quot]همسایه ها گفتن که اون مرده[/FONT]​
    [FONT=&quot]ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم[/FONT]​
    [FONT=&quot]اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن[/FONT]​
    [FONT=&quot]ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،[/FONT]​
    [FONT=&quot]خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...[/FONT]​
    [FONT=&quot]ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم![/FONT]​
    [FONT=&quot]وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..[/FONT]​
    [FONT=&quot]آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!![/FONT]​
    [FONT=&quot]به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم[/FONT]​
    [FONT=&quot]بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...[/FONT]​
    [FONT=&quot]برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه[/FONT]​
    [FONT=&quot]با همه عشق و علاقه من به تو [/FONT]​
    [FONT=&quot]قلب مادر به اندازه‌ای گسترده است که همیشه می‌توانید بخشش و گذشت را در آن بیابید.[/FONT]​