هر آدمی، هر قدر هم که پررنگ شود در زندگی، هر قدر هم که بشود بهانهی تجربهی حسهای تازه، باز بعد از مدتی گم میشود میان شلوغی دنیای پرهیاهوی واقعیت. حسها اما ماندگارند؛ تا همیشه یادت میماند فلان احساس را کجا، با کدام آدم تجربه کردهای. میروند یک گوشهی ذهنت جا خوش میکنند به انتظار فرصتی برای خودنمایی. حالا چرا اینها را مینویسم؟ یک خانمی هست توی محل کارم که بوی عطرش ثانیهای هزار بار پرتم میکند وسط خاطرات آن روزها که برای اولین بار، آرام، آرام عشق را زیر زبانم مزه، مزه میکردم.. خاطراتی خالی از آدمها و پر از حسهایی که انگار همین الآن از شاخه چیدمشان.. پر از تازگی و طراوت. دنیای جالبیست، به قول دوستی "از بوی عطر هم باید بکشیم!"