تو بی خیال و بی خبری و قابیل ـــ برادر خون تو ـــ راه بر تو می بندد از چار جانب به خونِ تو با پریده رنگیِ گونه های اش کز خشم نیست آن قدر کز حسد. و تو را راه گریز نیست نز ناتوانائی و بر بسته پائی آن قدر کز شگفتی. شد آن زمان که به جادویِ شور و حال هر برگ را بهاری می کردی و چندان که بر پهنه یِ آب گیرِغوکان نسیمِ غروبِ خزانی زرین زرهی می گسترد تو را از تیغِ دریغ ها ایمنی حاصل بود، هر پگاه ات به دعائی می مانست و هر پسین به اجابتی، شادورزی چه ارزان و چه آسان بود و عشق چه رام و زود به دست به کدام صدا به کدامین ناله پاسخی خواهی گفت وگر نه به فریادی به کدامین آواز ؟ پریده رنگیِ شام گاهان دنباله یِ رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است. به کدامین فریاد پاسخی خواهی گفت؟