[FONT=arial,helvetica,sans-serif] هیس دختر ها فریاد نمیزنند! هیس دخترها بلند نمیخندند! هیس دخترها حقی ندارند! هیس دخترها باید آرام زندگی کنند! هیس دخترها باید درد را تحمل کنند! هیس دخترها باید بسوزندو بسازند! هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند! "فقط به جرم دختر بودنشون!!" هیس دخترها باید تحمل کنند و اعتراض نکنند هیس دخترها حتی حق اینو ندارن که عکسشون روی اگهیه ترحیمشون چاپ بشه! هیس دخترها باید آرام بمیرند!![/FONT]
پاسخ : هیس دختر ها فریاد نمیزنند! راجپ اين موضوع يه جيز هست كه بعدنا به اذهان ميذارم، البته خودم از يجا ديگه گرفتم،
پاسخ : هیس دختر ها فریاد نمیزنند! اما دخترای نسل من وتواصلا این هیس ها رو رعایت نمیکنن ونخواهندکرد..چون حق زندگی داریم بکوب لایکووووووو
پاسخ : هیس دختر ها فریاد نمیزنند! میگن یه عابدی بود زمان موسی که ریش بلند و خیلی مرتبی داشت یه بخشایی از ریش رو هم بافته بود و خلاصه خیلی بهش می رسید غیر از رسیدن به ریش ، کارش همیشه نماز و عبادت بود . ولی توی نماز و عبادت پیشرفتی نمی کرد و خیلی ناراحت بود . یه روز رفت پیش موسی و پرسید که چرا من با این همه عبادت پیشرفت نمی کنم؟ موسی گفت خدا میگه به این دلیل که همش حواست به ریشته و اعمالت به خاطر من نیست عابد که می دید ثمره ی سالها عبادت و تلاش طاقت فرسا به خاطر ریش از بین رفته شروع کرد به ملامت کردن ریش و فحش دادن به ریش و کندن ریش! فرشته ای به موسی نازل شد و گفت:"می بینی ، یه عمر معطل این ریش بود الانم درگیر همین ریشه" ...!
پاسخ : هیس دختر ها فریاد نمیزنند! من که ربط این داستان پسرراستگو رو با موضوع ارسال شده نفهمیدم شما چطور؟:
پاسخ : هیس دختر ها فریاد نمیزنند! توضیح برای حضرت پرستو (ع) : ناهنجاری های فرهنگی توی جامعه ی ما مثل همون ریش می مونن این نوع فیلم ها و این نوع رویکرد ها نسبت به این ناهنجاری ها مثل همون کندن ریش مساله اینجاست که افرادی بر فرهنگ مسلط هستن که درکی از اون ندارن و همچنین فیلم سازهای ما هم افرادی ارزشمندی نیستن از این نظر هم مسئولان فرهنگی مثل ریش می مونن ، هنرمندا مثل کندن ریش و خلاصه این وسط اصل موضوع کاملا مورد بی توجهی قرار گرفته و اگر کسی حتی اشاره ای بکنه از هر دو طرف مورد اتهام واقع میشه
انکارِ عشق را چنین که به سرسختی پا سفت کردهای دشنهئی مگر به آستیناندر نهان کرده باشی که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد.
مرا عظیم تر از این آرزوئی نمانده است که به جُست و جویِ فریادی گم شده برخیزم. با یاریِ فانوسی خُرد یا بی یاریِ آن، در هر جای ِ این زمین یا هر کجای ِ این آسمان. فریادی که نیم شبی از سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من بر آمد و به آسمانِ ناپیدا گریخت... ای تمامی یِ دروازهایِ جهان مرا به باز یافتنِ فریادِ گم شده یِ خویش مددی کنید...
پیش از آن که به تنهائیِ خود پناه برم از دیگران شِکوه آغاز می کنم فریاد می کشم که : ترکم گفته اند چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساس ام را اندیشه ورؤیای ام را زنده گی ام را بااوقسمت کنم؟ آغاز جداسری شاید از دیگران نبود... سکوت سرشار از ناگفته هاست...