آلا کاش تو دو تا پست ارسالش میکردی.. خیلی زیادن خب من چندتاییشونُ دیدم.. The fault in our stars خیلی غم انگیز بود و عاشقانه.. نمیدونمم تو لپ تاپ داشتمش و از کجا اومده بود!! [کلی سریالِ انیمیشنیِ ژاپنی تو لپ تاپم بود نمیدونم واقعا از کجا اومدن، اینم بینشون بود] The notebook رُ بسیار دوست داشتم و از جمله فیلم هایی هست که بازم دلم میخواد ببینمش^_^ Interstellar که دیگه نیازی به تعریف نداره قطعا، عالیه عالییییییییییی:arghh: موزیکش وای موزیکش کارِ هانس زیمره.. یکی از بهترین موزیک هایِ بی کلامه به نظرم..وقتی میشنومش ذوب میشم توش ------------ من فصلِ دومِ سرگذشتِ ندیمه رُ تموم کردم..فعلا ۳ فصل داره.. The handmaid's tale (2017)توضیحاتِ ویکی پدیا: سرگذشت ندیمه یا قصه ندیمه (انگلیسی: The Handmaid's Tale) مجموعه تلویزیونی آمریکایی ست که بر اساسِ رُمانِ معروفِ سرگذشت ندیمه، اثرِ مارگارت اتوود، نویسنده کانادایی ساخته شدهاست. داستانِ سریال: در آیندهای نزدیک، آلودگیهای زیست محیطی و انتقال بیماریها از طریق رابطهٔ جنسی، منجر به کاهش چشمگیر باروری شدهاست و میزان زاد و ولد به شدت کاهش یافتهاست. «پسران یعقوب» که یک فرقه سیاسی_مذهبی پروتستان محافظهکار و بنیادگراست، فرصت را برای بهدستگیری قدرت با از بین بردن کاخ سفید، دیوان عالی و کنگره، از طریق کودتا مغتنم میشمارد. در رژیم گیلیاد که افراد مخالف حکومت، همجنسگرایان، کشیشان مسیحی به اعدام محکوم میشوند، روابط جنسی زن و مرد قوانین بسیار سختی را در پی دارد. در حالی که مردان همه مواضع قدرت را در اختیار گرفتهاند، زنان از بسیاری از موقعیتهای شهروندی خود محروم ماندهاند، زنان نمیتوانند کار کنند، حق مالکیت و مطالعه ندارند. در این دنیا، زنان با توجه به عملکردشان به چند طبقه تقسیم شدهاند: همسران (با لباس آبی/سبز و قرمز گاهی اوقات با سفید) که زنانِ فرماندهان هستند، مارتاها (با لباس خاکستری) که وظیفه کلفتی و مراقبت از خانه را عهده دارند و ندیمهها (با لباس قرمز) که تنها به تولید مثل اختصاص داده شدهاند. ندیمهها تحت نظارت زنانی با لباسهای قهوهای که به «عمه/خاله» معروفند، قرار دارند. ندیمهها در اختیار خانوادههای فرماندهان قرار داده میشوند تا زمانی که فرزندی به دنیا آورند. این داستان مسیرِ زندگی یکی از ندیمهها به نام جون آزبورن را دنبال میکند که با نام آففرد صدا زده میشود. او برای فرمانده فِرِد واترفورد خدمت میکند. --------------------- نصفه شبی بقیه a tale of two sisters رُ هم دارم میبینم.. ترسناکه.. تموم شد میام نقدش میکنم و توضیحاتی در موردش میدم
A tale of two sisters (2003)داستانِ فیلم: دو خواهر پس از گذراندن مدتی در یک موسسه روانشناسی، به خانه پدر و مادرخوانده ظالم خود بازمی گردند. هنگامی که آنجا هستند، علاوه بر اعمال کینه جویانه و نامعقول نامادری، یک شبح خانگی هم، در بهبود وضعیت روانی آنها تاثیر نامطلوب می گذارد. مدتهاست که سينمایِ نوينِ شرق آثاری با مقبوليت گسترده توليد می کند. آثاری که جدا از بحث هنری ، جذابیت هایِ کافی برای جذب مخاطب جهانی دارند. انبوه بازسازی هايی که از داستانها و فيلمهایِ آنها صورت گرفته مصداقِ اين مدعاست. "داستان دو خواهر" در ظاهر فيلمی ديگر بسان "کينه" ها و "حلقه" هاست ولی يک تفاوتِ اساسی با باقی آثار دارد و آن اين است که قصد فيلم صرفا ترساندن نيست بلکه درگير کردن تماشاگر و در حقيقت بازی دادنِ اوست، بهتر است بگوییم "داستان دو خواهر" يک تريلر روان شناختی خشن است نه يک فيلم صرفا ترسناک، کارگردان اين فيلم کیم جی وون سبک روايت داستانش را بسيار پيچيده و توی در توی انتخاب کرده ولی در ضمن اين پيچيدگی ها کليدهایِ بسياری برای درک داستان قرار داده است کليد هايی که در نخستين بار تماشایِ فيلم نمی توان انتظار درک آنها را داشت و فقط در ديدن چندباره اثر است که به وضوح آشکار می شوند. "داستان دو خواهر" روايت زندگی دو خواهر است که مادرشان بدليل مشکلات روحی و روانی خودکشی کرده و اکنون آنها ناچار به زندگی با نامادری خود هستند زنی که با ورودِ خود زندگیِ آرام آنها را نابود کرده و از ديد آنها مسبب اصلیِ خودکشیِ مادرشان است و يک پدر که نسبت به حوادث رخ داده بی اطلاع ست يا سعی به بی توجهی مي کند. بازگشت دو خواهر بعد از مدتها به خانه و تقابل آنها با نامادری حوادث عجيب و غير طبيعی ای را رقم می زند. اما اين صورتِ ظاهریِ داستان است و اساسا داستان چيز ديگريست. شايد شبيه ترين آثار معاصر به اين فيلم "جاده مالهالند" شاهکار لينچ و يا حتی "هويت" اثر جيمز منگولد باشد. آثاری که تغيير هويت شخصيتِ اصلیِ فيلم را محور داستانی خود قرار داده بودند. همان چيزی که در اين اثر هم اساس فيلم را تشکيل داده است. موسيقی فيلم هم جذاب و تاثير گذار است موسيقی آرام و دلنشين که با تغيير شرايط داستانی به خوبی تغيير تم می دهد و حس ترس و دلهره را القا می کند. فضاسازی خنثی و سرد، استفاده از تغيير رنگ آبی به قرمز برای بيان تغيير شرايط داستان بسيار جذاب بکار رفته است. "داستان دو خواهر" يک اثر برجسته سينمايی نيست ولی در جايگاهی بالاتر از يک فيلم معمولی قرار می گيرد در حقيقت فيلمی است که بايد ديد و با آن درگير شد و لازمه آن تماشا در شرايطی مناسب از لحاظ روحی و حسی است نه در هنگام خستگی و يا حتی برای تفريح و سرگرمی.. Genres: horror/thriller/drama/psychological horror/mystery---------------------------------------- از اونجایی که من فیلم هایِ معماگونه، یا به قولِ نویسنده این متن روانشناختیِ ترسناکُ میپسندم تا فیلم هایِ صرفا ترسناک و تخیلیُ، این فیلم از نظرِ من جذاب بود.. و چون داستانِ این فیلم در موردِ تغییر هویت یا اختلالِ چند شخصیتی بود خیلی عجیب و مرموز بود.. من که واقعا میخکوب شده بودم و اعتراف میکنم قسمت هایی حتی ترسیدم.. در کل اگر این چنین فیلم هاییُ دوست دارید حتما ببینید، اگر هم که دوست ندارید بازم ببینید، چون هیجان انگیزه
1917 به نظر من در حد اون همه تعریفی که ازش شده، نبود. فیلمای قشنگتریم تو این ژانر دیدم، مثل فیوری، نجات سرباز رایان، یا دو تا فیلم کلینت ایستوود که یکیش جنگ از دید آمریکاییاست یکیش جنگ از دید ژاپنیا. در کل فیلم خوبی بود. داستانشم در مورد دو تا سرباز جوونه که میخوان یه خبریو به یه گروه در حال حمله برسونن. خیلی داستانش رو اتفاقات جنگی زووم نیست بیشتر روایت همین ارسال خبر توسط اون دو تا سربازه
Fight club 1999 باشگاه مبارزه (به انگلیسی: Fight Club) فیلمی آمریکایی، ساختهدیوید فینچر در سال ۱۹۹۹ میلادی و در ژانر درام-روانشناختی است که بر اساس رمانی با همین نام به قلم چاک پالنیک ساخته شدهاست. بازیگرانی همچون ادوارد نورتون، برد پیت و هلنا بونهام کارتر در فیلم نقش آفرینی کردهاند. نورتون در نقش یک انسان معمولی که از شغل دفتری معمولی خود ناراضی است ظاهر میشود. او به همراه تایلر داردن صابونسازی که نقشش را برد پیت ایفا میکند، یک «باشگاه مبارزه» را تشکیل میدهد و درگیر رابطه با او و زنی به نام مارلا سینگر که بونم کارتر نقشش را ایفا میکند، میشود. داستانِ فیلم از ویکی پدیا: شخصیت اصلی فیلم جوان بینامی است که به عنوان راوی شناخته میشود. راوی زندگی غیرعادی و عجیبی دارد. او به مدت شش ماه است که به بیماری بیخوابی مبتلا شدهاست و زندگیش تبدیل به لحظاتی تکراری و پوچ شدهاست. راوی برای درمان بیخوابیاش به دکتر مراجعه میکند؛ اما دکتر علیرغم اصرار زیاد دارویی به او نمیدهد و به جای آن پیشنهاد میدهد که به کلاسهای شبانه برود. راوی در کلاسهای شبانه که متعلق به افراد مبتلا به سرطان و بیماریهای خاص است، شرکت میکند و به مرور با دیگران ارتباط برقرار میکند و از بی خوابیهایش کم میشود. او برای ورود به این کلاسها به ناچار دروغ میگوید که سرطان دارد. همه چیز عادی پیش میرود تا این که سر و کله زن مرموزی به نام مارلا سنگیر در کلاسها پیدا میشود که آشکارا مشخص است مشکل خاصی ندارد و بدون دلیل خاصی در این کلاسها شرکت میکند. ورود مارلا زندگی راوی را به هم میریزد. تلاش برای حرف زدن با مارلا هم به جایی نمیرسد و راوی دوباره به زندگی عجیب گذشته خود بازمیگردد. راوی برای یک شرکت بیمه کار میکند و به خاطر شغلش مدام در حال پرواز به شهرهای مختلف است و در این راه با آدمهای زیادی آشنا میشود. در راه بازگشت از یک سفر کاری راوی با مرد عجیب و مرموزی به نام تایلر داردن آشنا میشود که به گفته خودش صابون ساز است. حرفهای تایلر و نوع جهان بینیاش راوی را جذب میکند؛ اما با فرود هواپیما در فرودگاه این دو از هم جدا میشوند. با این حال تایلر کارتش را به راوی میدهد. وقتی راوی به خانهاش برمیگردد، متوجه میشود ... فیلمِ عجیب و هیجان انگیزُ متفاوتی بود.. شاید کمی محتوایِ داستان باعثِ خستگیُ گیجیِ بیننده بشه ولی در عینِ حال پیچیدگیِ جالبی هم داره.
من ترم ۵ کارشناسی بودم این فیلم رو دیدم اونموقع تازه آسیب شناسی روانی رو پاس کرده بودیم یعنی کِیف میکردم میدیدم فیلم رو نقد هایی هم ک درباره ش هست جالبه .
از فیلم های دیوید لینچ اول دیدم بعد نقد خوندم بعد دوباره دیدم یجورایی id ego و superego رو بتصویر کشیده سطوح مختلف شخصیت از دیدگاه فروید .. فیلم جالبیه و سخت بنظرم