1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

شروع موضوع توسط *faeze* ‏24/2/14 در انجمن اشعار

  1. کاربر فعال مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏6/12/12
    ارسال ها:
    3,663
    تشکر شده:
    11,283
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    گرگ هاری شده ام​

    هرزه پوی و دله دو .​

    شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز​

    می دوم ، برده ز هر باد گرو​

    چشمهایم چو دو کانون شرار​

    صف تاریکی شب را شکند​

    همه بی رحمی و فرمان فرار…​


    گرگ هاری شده ام! خون مرا ، ظلمت زهر​

    کرده چون شعله ی چشم تو سیاه​

    تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم​

    آه... ، می ترسم ، آه...​


    آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق​

    که تو خود را نگری​

    مانده نومید ز هر گونه دفاع​

    زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی​

    پوپکم ! آهوکم!​

    چه نشستی غافل؟​

    کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی!​


    پس ازین دره ی ژرف​

    جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه​

    پشت آن قله ی پوشیده ز برف​

    نیست چیزی ، خبری​

    ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود​

    جز فریب دگری.​


    من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک​

    بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم​


    منشین با من! ، با من منشین!​

    تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟؟؟​


    تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من​

    چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟​

    یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز​

    بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟​


    دردم این نیست ولی​

    دردم این است که من بی تو دگر​

    از جهان دورم و بی خویشتنم​


    پوپکم ! آهوکم!​

    تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!​


    مگرم سوی تو راهی باشد​

    چون فروغ نگهت​

    ورنه دیگر به چه کار آیم من​

    بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت​


    منشین اما با من ، منشین!​

    تکیه بر من مکن! ، ای پرده ی طناز حریر!​

    که شراری شده ام​


    پوپکم ! آهوکم!​

    گرگ هاری شده ام !​


    اخوان ثالث​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.