پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) اولين دستور در اسلام نماز بود اولين دستورى كه بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل گرديد دستور نماز بود، به اين ترتيب در همان روزهاى نخست بعثت ، روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بالاى شهر مكه بود كه جبرئيل نازل گرديد و به با پاى خود به كنار كوه زد چشمه آبى ظاهر گرديد، پس جبرئيل براى تعليم آن حضرت با آن آب وضو ساخت و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به دنبال او از آن آب وضو گرفت ، آنگاه جبرئيل نماز را تعليم آن حضرت نمود و نماز خواند. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پس از اين جريان به خانه آمد و آنچه ياد گرفته بود به حضرت خديجه و على (عليه السلام ) ياد داد و آن دو نيز نماز خواندند. از آن پس گاهى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى خواندن نماز به دره هاى مكه مى رفت و على (عليه السلام ) نيز به دنبال او بود و با او نماز مى گذارد. گاهى هم مطابق نقل برخى از مورخين به مسجد الحرام يا در منى مى آمد و با همان دو نفرى كه به او ايمان آورده بودند ((على (عليه السلام ) و خديجه (عليه السلام ))) نماز مى خواند.(43)
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) نخستين مرد و زنى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورند عفيف كندى مى گويد: من مرد تاجرى بودم كه براى حج به مكه آمده بودم و نزد عباس ابن عبدالمطلب كه سابقه دوستى با او داشتم نزد او رفتم تا مقدارى مال التجاره از او خريدارى كنم . روزى از روزها نزد عباس در كعبه ايستاده بودم ناگاه مردى را ديدم كه از منزلگاهش بيرون شد نگاهى به خورشيد كرد چون ديد ظهر شده وضوئى كامل گرفت و سپس به سوى كعبه به نماز ايستاد و پس از او پسرى كه نزديك به سن بلوغ بود مشاهده كردم او نيز آمد وضو گرفت و كنار وى ايستاد و پس از آن دو، زنى را ديدم بيرون آمد و پشت سر آن دو نفر ايستاد و به دنبال او ديدم آن مرد به ركوع رفت و آن پسر و آن زن از او پيروى كردند آن مرد به سجده رفت آنها نيز به دنبال او سجده كردند، من كه آن منظره را ديدم به عباس ميزبان خود گفتم : واى ! اين ديگر چه دينى است ؟ عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : اين دين و آئين محمد ابن عبدالله برادرزاده من است و عقيده دارد كه خداوند او را به پيامبرى فرستاده است و آن يكى برادرزاده ديگرم على ابن ابى طالب است و آن نيز همسرش خديجه مى باشد. عفيف كندى پس از آن كه مسلمان شده بود مى گفت : اى كاش من چهارمين آنها بودم
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) من رسول الله نيستم من جعفرم جعفر طيار (عليه السلام ) بعد از برادرش على (عليه السلام ) به اسلام گرويد و دومين مردى بود كه دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را پذيرفت و مسلمان شد. امام صادق (عليه السلام ) چگونه ايمان آوردن جعفر را اين گونه بيان مى كند: در اولين نماز جماعت كه برگزار شد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) به نماز ايستاده بودند، ابوطالب با فرزندش جعفر از آنجا مى گذشتند، ابوطالب به جعفر گفت : كنار پسر عمويت نماز بخوان و جعفر چنين كرد، ابوطالب خوشحال شد و در اين زمينه اشعارى سرود كه قسمتى از آن چنين است . همانا على و جعفر (عليه السلام ) در سختى ها و مصيبت هاى روزگار پشتوانه اطمينان بخش من هستند، به خدا قسم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تنها نمى گذارم ، فرزندان من همچون او داراى شرافتند و او را تنها نخواهند گذاشت ، اى على و اى جعفر! رها نكنيد و يارى نمائيد پسر عمويتان را كه فرزند برادر پدرى و مادرى من مى باشد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: خداوند مردم را از شاخه هاى مختلف آفريد اما من و جعفر از يك شاخه و درختيم و تو اى جعفر در شمائل و خلق و اخلاق شبيه من هستى . شباهت جعفر با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در چهره و هيات ظاهرا آنگونه بود كه حتى گاهى بعضى بر او به عنوان رسول الله سلام مى داند و جعفر در پاسخ آنها مى گفت : من رسول الله نيستم من جعفرم . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: سروران اهل محشر من و على و حسن و حسين و حمزه و جعفر (عليه السلام ) هستيم .(45
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) مقام جعفر طيار حضرت جعفر فرزند ابوطالب پسر عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و برادر على (عليه السلام ) مى باشد، مادرش فاطمه بينت اسد، و بيست سال قبل از بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مكه به دنيا آمد و سومين فرزند ابوطالب بود، كينه اش ابو عبدالله ، ولى از بس به ضعفا و مستمندان مهربان بود به ((ابوالمساكين )) هم شهرت يافت ، چنانكه بعد از شهادت جعفر طيار ((ذوالجناحين )) ملقب گرديد. جعفر در ميان بنى هاشم از آثار سوء فرهنگ جاهلى به دور ماند و بر پايه تربيت انسانى و الهى رشد يافت و مورد ستايش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار گرفت . امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وحى الهى دريافت كه خداوند چهار خصلت جعفر را ارج مى نهد جعفر را فرا خواند و از او سوال كرد؟ آن چهار خوى و خصلت تو كه خدا بر او اعتبار مى نهد و موجب خوشنودى خدا شده چيست ؟ جعفر گفت : يا رسول الله ! اگر نبود كه خدا به شما خبر داده است ، هرگز آنها را آشكار نمى ساختم . 1 - هرگز ميگسارى نكرده ام زيرا مى دانم عقل را تباه مى كند. 2 - هيچ گاه دروغ بر لب نياورده ام زيرا دانسته ام دروغ از ارزش آدمى مى كاهد. 3 - ابدا قصد زنا نكرده ام چرا كه بيم داشته ام آنچه درباره ديگران روا دارم درباره من انجام پذيرد. 4 - به هيچ روى بت را نپرستيده ام زيرا بت موجودى بى سود و زيان است . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به نشانه تحسين ، دست بر شانه جعفر آورد و فرمود: به راستى سزاوار است خداوند تو را دو بال ارزانى دارد تا با فرشتگان در بهشت پرواز كنى .(46)
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بالاى منبر فرمود: جعفر شهيد شد در درگيرى شديد جنگ ((موته )) فرمانده اول جفربن ابى طالب رشادتهاى بزرگى نشان داد هنگامى كه در محاصره دشمن قرار گرفت و خود را در آستانه معراج شهادت ديد از اسب پياده شد و براى اينكه دشمن از اسب او استفاده نكند آن را پى كرد و از كار انداخت و پياده با دشمن جنگيد تا دست راستش قطع شد، براى اينكه پرچم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر زمين نيفتد آن را به دست چپ گرفت دست چپ او هم قطع شد پرچم را با بازوان خود برافراشته نگه داشت تا اينكه با جراحات بسيار به شهادت رسيد. نوشته اند ميان دوشانه جعفر هفتاد و دو زخم شمشير يا نيزه يافتند. در روز نبرد ((موته )) پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر منبر نشست و فاصله ايشان و شام برداشته شد در حالى كه به ميدان جنگ مى نگريست فرمود: هم اكنون پرچم را جعفرابن ابى طالب گرفت ، شيطان پيش آمد تا او را به زندگانى دنيا آزمند سازد و مرگ را در نظرش ناخوشايند كند ولى جعفر گفت : اكنون هنگامى است كه بايد ايمان در دل مومنان استوار گردد، تو آمده اى تا دنيا را در نظر من بيارائى ؟ همچنان پيش رفت تا شهيد شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر او درود فرستاد و دعا كرد و به مسلمانان فرمود: براى برادرتان استغفار كنيد كه او شهيد گرديد و وارد بهشت شد و با دو بال از ياقوت در هر كجاى بهشت كه مى خواهد پرواز مى كند.(47)
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) سومين مردى كه ايمان آورد و اولين خونى كه ريخته شد نوشته اند: بعد از على (عليه السلام ) سومين مردى كه ايمان آورد زيد بن حارثه آزاد شده آن حضرت بود، چند سال قبل از ظهور اسلام بصورت برده به خانه حضرت خديجه (عليه السلام ) آمد و او همچنان در خانه آن حضرت بسر مى برد و بعنوان پسر خوانده رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گروه معدودى از مردان و زنان ايمان آوردند كه از آن جمله جعفر بن ابى طالب و همسرش اسماء دختر عميس ، عبدالله بن مسعود، خباب ابن ارت ، عمار ياسر، صهيب ابن سنان كه از اهل روم بود و در مكه زندگى مى كرد، عبيده بن حارث ، عبدالله بن جحش و جمع ديگرى كه پنجاه نفر مى شدند. با اين كه اين گروه در خلفا و پنهانى مسلمان شده و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ايمان آورده بودند، اما مسئله آمدن دين تازه در مكه و ايمان به خداى يگانه و دستور نماز و ساير امور مربوط به آئين جديد در ميان خانواده ها و مردم مكه زبان به زبان مى گشت و تدريجا افراد به صورت چند نفرى و گروهى براى پذيرفتن اين آئين به خانه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آمدند و به دين اسلام مى گرويدند و از آن سو نيز رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مامور شد دعوت خدا را آشكارا سازد و بطور آشكار مردم را به اسلام بخواند. در اين مدت كه حدود سه سال طول كشيد با اينكه ايمان به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و انجام برنامه نماز در پنهانى و خفا صورت مى گرفت با اين حال برخوردهاى مختصرى ميان تازه مسلمانان و مشركين مكه اتفاق افتاد كه از آن جمله : روزى سعد بن ابى وقاص با جمعى از مسلمانان در گوشه اى به نماز مشغول ناسزا گفتند و به كار آنها مشركان سر رسيدند و به مسلمانان ناسزا گفتند و به كار آنها خرده گرفته و عيب جوئى كردند و مورد ملامت و سرزنش قرار دادند، گفتگو ميان طرفين بالا گرفت و كم كم به زد و خورد كشيد، سعد بن ابى وقاص استخوانى را كه از فك شترى بود از زمين برداشت و به سر يكى از آنان زد در اثر آن ضربت سر آن مرد شكست و خود جارى گرديد و اين نخستين خونى بود كه بخاطر پيشرفت اسلام ريخته شد و همين ماجرا سبب شد تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و پيروان او مدتى در خانه شخصى بنام زيدبن ارقم مخفى و پنهان گردند.
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) اى مردم شاهد باشيد زيد فرزند من است همچنان كه در داستان 35 گفته شد سومين مردى كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ايمان آورد زيدبن حارثه بود. زيد از بردگانى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) او را آزاد كرد، او پسر خوانده رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، بدين جهت او را زيد بن محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم مى گفتند ولى وقتى كه آيه ادعوهم لابائهم (49) نازل گرديد از پس به زيدبن حارثه مشهور گرديد. زيد مورد علاقه خاص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود و در بيشتر غزوات و جنگهاى آن زمان حضور داشت و در ((9)) نبرد مسئوليت فرماندهى به عهده او بود و او تنها يار رسول خداست كه نامش در قرآن آمده است .(50) زيد در دوران كودكى همراه مادرش به ديدن بستگانش رفت ، طايفه ((بنى قين )) به فاميل و بستگان مادرش حمله بردند و آنها را غارت كردند و در اين ماجرا زيد به اسارت در آمد و به بازار ((عكاظ)) آوردند و به معرض فروش قرار دادند، شخصى بنام حكيم بن حزام او را براى حضرت خديجه (عليه السلام ) خريد و ايشان او را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بخشيد. پدر زيد پس از مدتى از محل اقامت او مطلع شد و به همراه برادرش به مكه آمد و نزد ابوطالب رفت و گفت : فرزند من با برادرزاده شما محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است به او بگو يا زيد را بفروشد يا آزادش كند. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : زيد آزاد است هر كجا كه مى خواهد برود، سپس فرمود: زيد را احضار كنيد اگر شما را برگزيد بدون هيچ بهائى از شما مى باشد، اما اگر مرا برگزيد هرگز كسى را كه حاضر نيست از من جدا شود به كسى واگذار نمى كنم . وقتى زيد را حاضر كردند پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود مرا مى شناسى اكنون مى توانى به ميل خود همراه پدرت به خانواده و قبيله خود برگردى يا نزد من بمانى . زيد گفت : من از محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) جدا نمى شوم و هيچ كسى را بر او مقدم نمى دانم . پدر زيد وقتى چنين ديد رو به اطرافيان و سران عرب كرد و گفت : اى مردم قريش شاهد باشيد كه زيد فرزند من نيست . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى چنين ديد دست زيد را گرفت و كنار كعبه برد و در اجتماع قريش چنين اعلام كرد: اى مردم ! شاهد باشيد كه زيد فرزند من است او از من ارث مى برد و من از او و بنا به نقلى چون پدر زيد از علاقه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او آگاه شد خوشحال و به محل خود بازگشت .
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) گريه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در شهادت زيد زمانى كه خبر شهادت زيد و يارانش در نبرد موته به مدينه رسيد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى دلجوئى به منزل زيد رفت نگاه دختر يتيم زيد به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) افتاد، چنان دختر زيد گريه دلسوزى كرد، و به سوى آن حضرت دويد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) صدايش به گريه بلند شد و اشك از چشمان مباركش مى ريخت . بعضى از ياران آن حضرت از روى دلسوزى عرض كردند: اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )! اين چه گريه اى است ؟ حضرت فرمود: اين ناله ها از شدت علاقه و اشتياق يك دوست به دوستش سرچشمه مى گيرد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود: هرگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه زيد و جعفر برادر على (عليه السلام ) كه پرچمدار و فرمانده جنگ موته بود و قبل از زيد ((شهيد شد)) وارد مى شد و بسيار مى گريست و مى فرمود: آن دو، برادر و هم سخن من بودند و با آنان انس گرفته بودم . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: در خواب ديدم كه جعفر ابن ابى طالب به صورت فرشته اى در بهشت پرواز مى كند و از نوك شمشيرهايش خون مى چكد و زيدبن حارثه را در درجه پايين ترى ديدم با خودم گفتم گمان نمى كردم زيد مقامش كمتر از جعفر باشد! در آن موقع جبرئيل آمد و گفت : زيد كمتر از جعفر نيست لكن جعفر به خاطر خويشاوندى تو فضيلت و برترى بيشترى بخشيديم .(52)
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) حضرت حمزه پناه گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يكى ديگر از ياران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت حمزه فرزند عبدالمطلب عموى گرامى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و از نخستين ياران والامقام آن حضرت است او حتى پيش از اينكه به دين اسلام گرايش پيدا كند در برابر مخالفان و بد خواهان اسلام و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قاطعانه مى ايستاد و مانع اذيت و آزار آنان مى شد. ابولهب برادر بزرگتر حمزه يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به شماره مى رفت كه لحظه اى از اظهار دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فروگذار نمى كرد و پيوسته به آزار و اذيت آن حضرت و كارشكنى در برابر تلاشهاى تبليغى آن بزرگوار مى پرداخت تا جائيكه خداوند سوره اى در نكوهش او و همسرش ، نازل كرد. ابولهب در همسايگى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى زيست و پيوسته زباله ها و اشياء گنديده را كنار خانه آن حضرت مى ريخت و با اين رفتار زشت آن حضرت را مى آزرد، روزى حضرت حمزه او را در آن حال يافت ، نجاسات را از دستش گرفت و بر سر او ريخت و با اين عمل همبستگى و پشتيبانى خود را از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به اثبات رساند.
پاسخ : داستانهايى از رسول خدا (ص) جعفر آئينه تمام نماى حمزه عليه السلام چند سال پيش از بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قحط سالى شديدى مكه را فراگرفت و قريش را در فشار گذاشت ، در ميان قريش آنهائى كه عائله مندتر بودند بيشتر سختى مى كشيدند و به ابوطالب يكى از آنها بود. با پيشنهاد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) عباس كه از ثروتمندان قريش به شمار مى رفت و حمزه و خود آن حضرت نزد ابوطالب رفتند و از وى خواستند كه به هريك از آنان يكى از فرزندانش را بسپارد و بدين گونه بارى از دوش وى برداشته شود. ابوطالب در پاسخ آنان فرمود: عقيل را براى خودم بگذاريد و هريك از بقيه را كه خواستيد ببريد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) على (عليه السلام ) را برگزيد، عباس طالب را انتخاب كرد و حمزه پذيراى جعفر گرديد. اين گزينش موفقيت آميز آثار عميق تربيتى از تربيت كنندگان در تربيت يافتگان به جا گذاشت ، جعفر آئينه تمام نماى حمزه بود همانگونه كه على (عليه السلام ) تجلى گاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود. آرى جعفر وارث غيرت و شهامت و سلحشورى ، سازش ناپذيرى و شجاعت حضرت حمزه بود و در بيشتر موارد كه نام حمزه بر زبان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان معصوم (عليه السلام ) آمده از جعفر نيز ياد شده است