1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

عکس با مضمون شهادت حضرت رضا (ع)

شروع موضوع توسط |̿ V ̿||͇̿|̶̿ ̶̿ ̶̿ ̶̿||̶̿ ̶̿ ̶̿ ̶̿ |̶̿ ̿ ‏31/12/13 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/6/12
    ارسال ها:
    1,432
    تشکر شده:
    2,608
    امتیاز دستاورد:
    0
    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    شبی که نور زلال تو در جهان گـم شد
    سپیده جامه سیه کرد و ناگـهان گم شد
    ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد
    فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد
    به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند
    زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد
    دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی
    صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد
    پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند
    به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد
    بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد
    شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد
    ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد
    نسیم معجـزه ی گل ، ز بوستان گم شد
    شکست قلب صبـــــور فرشتگـــان از غـم
    شبی که قبـله ی توحید عاشقان گم شد
    رسید حضـــــــــرت روح الامین و بر سر زد
    کشید صیحه ز دل ، گفت : بوی جــان گم شد
    نشست بغض خدا در گلوی ابراهـیـم
    شبی که کعبه ی جان ، قبله ی جهـان گم شد
    غرور کعبه از این داغ ناگهان پاشید
    نمـاز و قبله و سجاده و اذان گـم شد
    « ستاره ای بدرخشید و ... » ، تسلیت ای عشق !
    ز چشم زخم شب فتنه ، ناگهـان گم شد
    به عـزم وصف تو دل تا که از میان برخاست
    قلـم به واژه فرو رفت و ناگهـان گم شد
    به هفت شهر جمــال تو ای دلیل عشق !
    شبیه حضــرت عطار، می توان گم شد
    به زیــر تیغ غمت، در گلـوی مجنونــم
    ز شوق وصل تو، فریـاد « الامان » گم شد
    از آن دمی که دلــم خوش نشین داغت شد
    به مرگ خنده زد و از غم جهــــــــان گم شد
    تیغ ابرویت غزل را در خطر انداخته
    پیش پایت از تغزل بسكه سر انداخته
    مرد این میدان جنگ نابرابر نیستم
    تیر مژگانت ز دست دل سپر انداخته
    بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
    شاعرانت را به اما واگر انداخته!
    نامی از میخانه ها نگذاشت باقی نام تو
    باده را چشم خمارت از اثر انداخته
    ساقی معراج، عرش گنبد خضرایی ات
    جبرئیل مست را از بال و پر انداخته
    كار دیگر از ترنج و دست هم، یوسف گذشت
    تیغ، سرها را به اظهار نظر انداخته
    سود بازار نمك انگار چیز دیگری است!
    خنده ات رونق ز بازار شكر انداخته
    عاشق و معشوق ها از هجر رویت سوختند
    عشق تان آتش به جان خشك و تر انداخته
    این تنور داغ مدح چشم هایت؛ مهربان
    نان خوبی دامن اهل هنر انداخته
    مهربانی نگاهت، ای صبور سر به زیر
    دولت شمشیر را از زور و زر انداخته
    تا سبكباری دل، چوب حراجت را بزن
    چین زلفت در سرم شوق سفر انداخته
    آمدم بر آستانت در زنم ، یادم نبود!
    میخ سرخی كوثرت را پشت در انداخته
    شبی که نور زلال تو در جهان گـم شد
    سپیده جامه سیه کرد و ناگـهان گم شد
    ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد
    فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد
    به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند
    زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد
    دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی
    صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد
    پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند
    به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد
    بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد
    شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد
    ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد
    نسیم معجـزه ی گل ، ز بوستان گم شد
    شکست قلب صبـــــور فرشتگـــان از غـم
    شبی که قبـله ی توحید عاشقان گم شد
    رسید حضـــــــــرت روح الامین و بر سر زد
    کشید صیحه ز دل ، گفت : بوی جــان گم شد
    نشست بغض خدا در گلوی ابراهـیـم
    شبی که کعبه ی جان ، قبله ی جهـان گم شد
    غرور کعبه از این داغ ناگهان پاشید
    نمـاز و قبله و سجاده و اذان گـم شد
    « ستاره ای بدرخشید و ... » ، تسلیت ای عشق !
    ز چشم زخم شب فتنه ، ناگهـان گم شد
    به عـزم وصف تو دل تا که از میان برخاست
    قلـم به واژه فرو رفت و ناگهـان گم شد
    به هفت شهر جمــال تو ای دلیل عشق !
    شبیه حضــرت عطار، می توان گم شد
    به زیــر تیغ غمت، در گلـوی مجنونــم
    ز شوق وصل تو، فریـاد « الامان » گم شد
    از آن دمی که دلــم خوش نشین داغت شد
    به مرگ خنده زد و از غم جهــــــــان گم شد
    تیغ ابرویت غزل را در خطر انداخته
    پیش پایت از تغزل بسكه سر انداخته
    مرد این میدان جنگ نابرابر نیستم
    تیر مژگانت ز دست دل سپر انداخته
    بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
    شاعرانت را به اما واگر انداخته!
    نامی از میخانه ها نگذاشت باقی نام تو
    باده را چشم خمارت از اثر انداخته
    ساقی معراج، عرش گنبد خضرایی ات
    جبرئیل مست را از بال و پر انداخته
    كار دیگر از ترنج و دست هم، یوسف گذشت
    تیغ، سرها را به اظهار نظر انداخته
    سود بازار نمك انگار چیز دیگری است!
    خنده ات رونق ز بازار شكر انداخته
    عاشق و معشوق ها از هجر رویت سوختند
    عشق تان آتش به جان خشك و تر انداخته
    این تنور داغ مدح چشم هایت؛ مهربان
    نان خوبی دامن اهل هنر انداخته
    مهربانی نگاهت، ای صبور سر به زیر
    دولت شمشیر را از زور و زر انداخته
    تا سبكباری دل، چوب حراجت را بزن
    چین زلفت در سرم شوق سفر انداخته
    آمدم بر آستانت در زنم ، یادم نبود!
    میخ سرخی كوثرت را پشت در انداخته
    شبی که نور زلال تو در جهان گـم شد
    سپیده جامه سیه کرد و ناگـهان گم شد
    ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد
    فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد
    به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند
    زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد
    دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی
    صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد
    پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند
    به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد
    بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد
    شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد
    ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد
    نسیم معجـزه ی گل ، ز بوستان گم شد
    شکست قلب صبـــــور فرشتگـــان از غـم
    شبی که قبـله ی توحید عاشقان گم شد
    رسید حضـــــــــرت روح الامین و بر سر زد
    کشید صیحه ز دل ، گفت : بوی جــان گم شد
    نشست بغض خدا در گلوی ابراهـیـم
    شبی که کعبه ی جان ، قبله ی جهـان گم شد
    غرور کعبه از این داغ ناگهان پاشید
    نمـاز و قبله و سجاده و اذان گـم شد
    « ستاره ای بدرخشید و ... » ، تسلیت ای عشق !
    ز چشم زخم شب فتنه ، ناگهـان گم شد
    به عـزم وصف تو دل تا که از میان برخاست
    قلـم به واژه فرو رفت و ناگهـان گم شد
    به هفت شهر جمــال تو ای دلیل عشق !
    شبیه حضــرت عطار، می توان گم شد
    به زیــر تیغ غمت، در گلـوی مجنونــم
    ز شوق وصل تو، فریـاد « الامان » گم شد
    از آن دمی که دلــم خوش نشین داغت شد
    به مرگ خنده زد و از غم جهــــــــان گم شد
    تیغ ابرویت غزل را در خطر انداخته
    پیش پایت از تغزل بسكه سر انداخته
    مرد این میدان جنگ نابرابر نیستم
    تیر مژگانت ز دست دل سپر انداخته
    بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
    شاعرانت را به اما واگر انداخته!
    نامی از میخانه ها نگذاشت باقی نام تو
    باده را چشم خمارت از اثر انداخته
    ساقی معراج، عرش گنبد خضرایی ات
    جبرئیل مست را از بال و پر انداخته
    كار دیگر از ترنج و دست هم، یوسف گذشت
    تیغ، سرها را به اظهار نظر انداخته
    سود بازار نمك انگار چیز دیگری است!
    خنده ات رونق ز بازار شكر انداخته
    عاشق و معشوق ها از هجر رویت سوختند
    عشق تان آتش به جان خشك و تر انداخته
    این تنور داغ مدح چشم هایت؛ مهربان
    نان خوبی دامن اهل هنر انداخته
    مهربانی نگاهت، ای صبور سر به زیر
    دولت شمشیر را از زور و زر انداخته
    تا سبكباری دل، چوب حراجت را بزن
    چین زلفت در سرم شوق سفر انداخته
    آمدم بر آستانت در زنم ، یادم نبود!
    میخ سرخی كوثرت را پشت در انداخته

     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : عکس با مضمون شهادت حضرت رضا (ع)

    سلام
    داداش مصطفی ایکاش فونت شعرو یکم بزرگتر میکردین تا بشه راحتر خوندش.ممنون ازتون :roze:
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/6/12
    ارسال ها:
    1,432
    تشکر شده:
    2,608
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : عکس با مضمون شهادت حضرت رضا (ع)

    سلام.

    بفرما آبجی...
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/1/13
    ارسال ها:
    3,325
    تشکر شده:
    5,847
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    کاربر
    پاسخ : عکس با مضمون شهادت حضرت رضا (ع)

    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

    [​IMG]
     
    یک شخص از این تشکر کرد.