یکی از پیغمبران بنی اسرائیل به مردی گذر کرد که نیمی از او زیر دیوار ونیمی بیرون از دیوار مرغان پرنده اورا ژولیده کرده بودند وسگها گوشت بدنش را زنده زنده دریدن آن مرد از آن شهر گذشت وبه شهری برآمد دید که یکی از بزرگان آنها مرده است وبر تختی خفته است وبا پارچه ی ابریشمی کفنش کردن آن مرد به پروردگارش عرض کرد پروردگارا من گواهم آن بنده تو که چشم برهم زدنی به تو شرک نورزید وهمیشه تو را عبادت می کرد چنانش میراندی واین بنده تو که چشم برهم زدنی به تو ایمان نداشت چنینش میراندی پروردگار در پاسخ فرمود : ای بنده ی من آن بنده ام نزد من گناهی داشت ویک کردار بدی بدان وضع می راندم تا ملاقات کنم گناهی بر او نماند واین بنده ی من حسنه ای نزد من داشت واو را چنینش می راندم تا مرا مراملاقات کند حسنه ای از من نخواهد چون خدا خیر بنده ای رو بخواد به عقوبت او در همین دنیا شتابد واگر خدا بد بنده ای رو بخواد گناهاش رو نگه می دارد تا همه در روز قیامت به او پرداخته شود پیوسته هم و غم گریبان گیر مومنان است تا برای او گناهی بجا نگذارد (دنیا زندان مومن است )