شروع موضوع توسط 3mane shab@ 15/3/11 در انجمن سایر رشته ها
خودنویسم را از سیاهی شب پرکرده و از سپیدی صبح سخن می گویم.
آدم خودپرست تصور می کند خورشید برای برنزه کردنش به کنار دریا آمده است.
مرگ فرصت نداد باقی آرزوهایم برباد برود.
عاشق بادی هستم که مسیرش را به پرنده تحمیل نمی کند.
هنرمند در سرزمین مرده پرستان بعد از مرگ متولد می شود.
عصر بی خبری ، صبحی ندارد.
قفس ، گشاد ترين لباس پرنده است.
تو يادت نيست ولي من خوب به خاطر دارم که براي داشتنت دلي را به دريا زدم که از آب واهمه داشت...
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ "ﮔﯿﺮ" ﺑﺎﺷﻪ ، ﮐﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ "ﻧﺦ ﮐِﺶ" ﻣﯿﮑﻨﻪ …
به اندازۀ مجموع عمرهای سپری شده احساس پیری می کنم.
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.