شروع موضوع توسط 3mane shab@ 15/3/11 در انجمن سایر رشته ها
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
فریاد زندگی در سکوت گورستان ته نشین میشود.
شاید مردان با دست بند زنان را پایبند میکنند.....
قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
فراموش کرد فراموشش می کنند. ....
مثل نخل های عراق.. موهایش را بست.. تا من هوس خرما کنم... "احسان شهبازیان"
مغزم فکر کردن را از یاد برده و به جاهای دیگر سپرده است.
سیل که می آید آب، خوابهای آشفته می بیند.
پرواز که با پرنده گپ می زند حرص قفس را درمی آورد.
غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.