1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تیله ای که من باختم...

شروع موضوع توسط DaniyaL ‏29/11/13 در انجمن داستان

  1. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    همیشه تنگ غروب کارمان تیله بازی بود...من از همه کوچکتر بودم... نمی توانستم مثل بچه های دیگر خوب بازی کنم...تمام تیله هایم را می زدندو من هم مجبور بودم اسب شان باشم و سواری شان دهم...شب که به خانه می آمدم مادرم لباس های خاکی ام را از تن ام در می آورد و کتک ام می زد...می گفت ذلیل مرده اگه آقات بیاد و تو رو با این وضع ببینه اوقاتش تلخ میشه و می افته به جونت....مادرم به خیال خودش ناجی من می شد که پدرم کتک ام نزند...اما خودش بدتر از او مدام فحشم میداد و پس کله ام می زد...اما مادر بود...دوستش داشتم...یادم می آید شب هایی که کتک می خوردم خودم را به خواب می زدم ...می آمد بالای سرم و کنارم می نشست... دستش را روی صورتم می کشید ...چند قطره اشک می ریخت و آرام مرا می بوسید...دلم می خواست برگردم و بغل اش کنم ...اما غرور کودکانه ای مانع ام می شد...من بزرگتر شدم و او پیر تر...تلویزیون های رنگی جای تلویزیون های سیاه سفید را گرفت...شومینه ها جای بخاری های نفتی و خانه های مجلل جای خانه های کاه گلی با اتاق های تو در تو را... پدرم چند سال بعد مرد و مادرم یک تنه مرا به دندان گرفت...گیس های سیاه اش سفید شدند و من هر روز جوان ترو جذاب تر... زن گرفتم و بچه دار شدم...مادرم با متلک های زنم ساخت و بچه هایم را بزرگ کرد...او پیر شده بود...من نمی توانستم تر و خشک اش کنم...شب ها خودش را خراب میکرد و زنم مدام غر می زد...خودم لباس های زیرش را عوض می کردم ...دست اش را روی شانه ام می گذاشت و نگاه ام می کرد...لبخند می زدم و دست اش را می بوسیدم...آرام می گفت منو از اینجا ببر...خجالت می کشم ...گناهه......می گفتم کجا مادر کجا ببرمت؟ می گفت همون جایی که ثریا خانوم رو بردند...منظورش سالمندان بود...می گفتم نه مادر بگیر بخواب...فردا باید بریم دکتر...مثل یک بچه از خجالت سرخ می شد و پتو را روی صورت اش می کشید ...می دانستم بیدار است ...در اتاق اش را می بستم و بیرون می آمدم...زنم شروع به داد و بیداد می کرد...هر چه قدر می گفتم آرام تر می شنود ...پیرزن است گناه دارد... به خرج اش نمی رفت ...عصبی می شدم و کتک اش می زدم ...روز بعد بچه ها را ول می کرد و می رفت خانه ی مادر اش ...می گفت یا مادرت را نگه دار یا من و بچه هایت را ...یک روز مادرم از پنجره بیرون را نگاه می کرد...رفتم و کنار اش نشستم ...گفت نمی بری...گفتم نه مادر...کجا ببرمت ..تو رو چشم من جا داری...این روز ها زیاد حرف نمی زد...بچه ها بی تابی می کردند ..بهانه ی مادرشان را می گرفتند...مادرم فقط خیره می شدو نگاه ام می کرد...چند ماه گذشت... امروز آمده ام خانه ی سالمندان ...صبح زنگ زدند گفتند مادرم فوت کرده ...نمی توانم از پله ها بالا روم...از وقتی اینجا آورده بودم اش حتی یک بار هم نیامدم ملاقات...هر بار می گفتم هفته ی بعد می روم...گریه امان ام نمی دهد...کاش بچه بودم و هنوز هم تیله بازی می کردم ...کاش مادرم کتک ام می زد...

    [​IMG]
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.