بچه بودم پنج شیش سالم بود یکی از بچه محلامون میگفتن جنی شده همش داد میزد و بالا پایین میپرید و ... اوشون فشم یه ملایی داشت «ملامحمود» خدا رحمتش کنه اوردنش بالا سر بچه محل جنی ما ملا محمود هم کلی دعا معا خوند و یه خورده کارهای عجیب غریب کرد و از جیبش یه شیشه دراورد و فوت کرد و هو کرد یکدفعه در شیشه رو بست و گفت این شیشه رو ببرید جایی که دست کسی نرسه چالش کنین من و پسرداییم شیشه رو گرفتیم و گفتن ببرین فلان جا دفنش کنین وسط راه پسرداییم کفت خیلی راه تا اونجا و شیشه رو زد شکوند برگشتیم دیدیم دوباره بچه محلمون داره بالا پایین میپره و داد میزنه ...
ومنی که چنروز پیش تو فکره اهزارش یا اعزار یا... بودم و بعد ا ترس خوابم نبرد!! اره اگه مهربون باشه خون اشماممم بد نی مث رمانا