1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کتاب فرزند سرنوشت/نسخه كامل

شروع موضوع توسط Zarirr ‏5/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    فصل اول
    تازیانه تقدیر
    مقارن 600سال قبل از میلاد مسیح
    «نیسان»به نیمه رسیده بود .
    بهار روح پرور با همه زیبائی های دل انگیز خود ، جلوه خاصی به طبیعت بخشیده . همه جا سبز ، همه جا گل ، همه جا مظاهر قدرت و عظمت صانع کهکشان و افلاک زمین و زمان به چشم می خورد .
    روپوشی از حریر سبز رنگ ، بر روی زمین گسترده شده ، «نیسان» طراوتی جانفزا به جهان وجود داده .
    گل و ریحان ، عطر سکر آور «نیسان» ، باد ملایم و مطبوع نیمه اردیبهشت .....نیمه اول ماه دوم بهار را اعلام می کند .
    «اکباتان».«اکباتان».
    پایتخت سلاطین ماد .
    مقر پادشاه نیرومند و مقتدر ماد «آستیاگس».
    غرق در مظاهر روح بخش بهار توبه شکن است .
    داستان ما .
    «فرزند سرنوشت» با عنوان «تازیانه تقدیر».
    از همین شهر واز همین تاریخ واز همین «نیسان»روح نواز آغاز می شود .
    بامداد همان روز ...سپیده دم.
    وقتی که عروس آسمان انوار طلائی رنگ خویش را دامن کشان به جهانیان عرضه می کرد وسپاه ظلمت و تاریکی به سرعت عقب می نشست .
    دو فرسخ دورتر از شهر ، در جاده عریضی که پایتخت را به «پارس» متصل می کرد .
    دوسوار ، در کنار هم آهسته آهسته اسب می راندند .
    نسیم ملایم و مطبوع پگاه سرو رویشان را نوازش می داد .
    سواران از استنشاق هوای لطیف بوجد آمده ، سینه های خود را از نسیم جان بخش پر و خالی می کردند .
    هر دو سوار به رسم صاحب منصبان ارشد ارتش آن زمان ، زره ریز بافت طلائی بر تن نموده ، کلاه خودهایشان را که با چند ابلق الوان مزین شده بود چپ بر تارک خویش نهاده ، عضلات بازوان عریانشان ، حلقه های پهن طلائی به نشانه مقام ارجمند و عالی آنها ، جلب توجه می کرد .
    کمربند عریضی؛روی زره پولادین بسته و شیر قلاب کمربندهاشکل شیر درنده ای را که از طلای ناب ساخته بود،نشان می داد .
    طرفین شیر قلاب کاردی که قبضه مذهبی داشت ، جای داده ، شمشیر بلندی سمت چپ کمر بند آویخته بودند .
    در پشت آنها ؛ زیر کمربند عریض تبرزینی که دو طرف آن تیز بود جای داده ، در کیف راستشان ترکشی محتوی سی چهل عدد پیکان های «چند پره» قرار داشت .
    روی شانه چپ هر دو نفر کمان هائی نیم دایره که به وضع جالبی روی دسته آن ها نقوش و اشکال پرندگان و طیور رسم کرده بودند و زه آن فوق العاده محکم بود به نظر می رسید .
    علاوه بر این سلاح ها ، در دست راست هر دو نیزه ای بلند که سرهایشان نوک تیز و روبان قرمز رنگی به آن بسته بودند دیده می شد.
    طرفین زین اسبها نیز یک چارپر ویک سپر مدور جای داده بودند قیافه و اندام سواران نیز از هر جهت جالب توجه بود یکی از آنها هیکلی نیرومند سینه ای ستبر بازوانی قوی و پر عضله داشت وطرز نشستن وی بر روی اسب نشان می داد سوار کاری و سایر هنرهای رزم برای او بازیچه ای بیش نیست .
    ابروانی پرپشت ؛ چشمهائی درشت و سیاه ، صورتی کشیده ، گونه هایش به رنگ خون و رویهمرفته جوانی قوی و خوش صورت بود .
    اما سوار دیگر دارای اندامی ظریف و لطیف و برخلاف سوار اولی چهره ای بی نهایت مطبوع و زیبا داشت .
    عجب اینکه در این صورت ، لطیف و جذاب ، نشانی از ریش و سبیل بنظر نمی رسید .
    در قیافه هر دو آنها صرفنظر از غرور و نشاط جوانی ، آثار یک اندوه عمیق باطنی خوانده می شد و هر کس آنها را می دید در اولین نظر متوجه می شد غمی جانکاه بر دل دارند و ابروان به هم گره خورده و چشمهای نگران آنها به خوبی این مطلب را ثابت می کرد .
    بهتر است با اجازه خوانندگان ارجمند به آنها نزدیک شویم و در ضمن همراهی با آنها گوش به سخنانشان بدهیم و ببینیم ، مذاکرات آنها در چه مورد و مربوط به چیست ؛ شاید در خلال این گفتگو مطالبی بر ما روشن شود .
    در این هنگام سواران دوگانه چشم به مناظری که مقابلشان قرار دارد دوخته و سوار اولی یعنی همان جوان نیرومند و رشید ؛ خطاب به دیگری گفت :
    «ماندانا».«ماندانا».
    به راستی که«نیسان»«اکباتان» در سراسر جهان نظیر ندارد .
    سوار دومی که معلوم بود «ماندانا» نام دارد؛ جواب داد .
    - آری ...«کبوجیه»عزیزم...بهار اکباتان بسی دل انگیز و مطبوع است.
    مخصوصا شبهای این شهر در تمام جهان به لطافت وزیبائی واز جهت آسمان پر ستاره آن معروف است . اما ...اما ... افسوس که...
    ماندانا دنباله کلمات خود را قطع کرد .زیرا نخواست اندوه باطنی و دردی که قلبش را سخت در فشار گذاشته ؛ برای همسفرش تعریف کند واو را ناراحت سازد .
    اما جوان رشید مثل اینکه انتظار بقیه سخنان او را می کشد ، با لحنی استفهام آمیز گفت :
    - هان ،«ماندانا» عزیز من ... اما افسوس که .
    چرا جمله خود را تمام نکردی ، آیا در عشق و علاقه من نسبت به خودت تردید داری و آیا طی این سالیان دراز که با من زندگی می کنی صفای قلب من بر تو ثابت نشده است . ؟
    «ماندانا»که زن زیبا و قشنگی بود . گفت :
    آه ...« کبوجیه» آیا واقعا این عقیده تو است ؟
    نه. نه ... من هرگز در عشق و محبت تو کمترین تردید و شبهه ای ندارم .می فهمی «کبوجیه» عزیز ، ولی علت اینکه کلام خود را تمام نکردم این بود که نمی خواستم در این بامداد روشن و دل انگیز ، در این صبح روح پرور و جان بخش که بی اختیار انسان را بوجد می آورد ، با حرفهای اندوهگین خویش موجبات تأثر و ناراحتی ترا فراهم کنم .
    مرد جوان مثل اینکه مورد اهانت قرار گرفته ، با لحنی توأم با سرزنش گفت :
    - «ماندانا» ... سخنان تو قلب مرا جریحه دار می کند .
    مثل این است که سوزشی در دل خود احساس می کنم و این کلمات ناباب تو چون نیشتر سوزانی به قلب من فرو می رود .
    آخر : چگونه امکان دارد ، زن و شوهری در غم و شادی یکدیگر سهیم نباشند .؟
    کدام شوهری است که از تأثر زوجه خویش اندوهگین و از شعف و نشاط او خوشحال نشود ؟
    نه...نه....«ماندانای»من.
    تو زوجه من هستی ، زوجه محبوب و نازنین من هستی !
    سالهاست که دل و قلب من متعلق به تو است .
    آری ... تو ، «ماندانای»عزیز برای«کبوجیه » عزیزترین موجودات و گرانبهاترین چیزها هستی !
    سوگند می خورم ؛ «ماندانای» من .
    تو معبود و محبوب قلب من بوده و خواهی بود و تا روزی که قطره خونی در شرائین من جریان دارد و تا لحظه ای که شاهرگی در گلوگاه من می جنبد قلب من به جز «ماندانا» علاقه دیگری ندارد و دیدگان من جز تو ، ای زوجه عزیز و محبوب موجود دیگری را نخواهد دید .
    گویا زن زیبا از سخنان شوهر قوی هیکل خود متاُثر شد ، زیرا به دنبال آه عمیقی که از سینه بر کشید ،قطره اشگی از دیدگان مخمور و زیبایش به روی صورتش غلطیده و گفت :
    - «کبوجیه»«هرمز» بزرگ تو را برای من نگاهدارد و وسیله ای فراهم کند تا اندوه و غصه کشنده و جانکاه که در دل داریم برطرف شود و من و تو هم مانند همه افراد خوشبخت و سعادتمند ، عاقبت روزی با کامیابی و خوشبختی در کنار هم آرام بگیریم .
    مرد جوان گفت :
    - «ماندانا» . اندوهگین مباش آن قدر رنج و غصه به خود راه مده .
    زیرا من اطمینان دارم دوران سعادت و خوشبختی تو نزدیک شده و به زودی همای سعادت بر بام کاشانه ما خواهد نشست .
    آری ، محبوب من . اطمینان دارم دوران تلخکامی و ناکامی به پایان رسیده «هرمز» بزرگ نظر لطف و عنایت خویش را به سوی ما متوجه ساخته .
    «ماندانا»امیدوار باش امیدوار .
    مگر نشنیدی «پرک ساپس» در معبد بزرگ «ژونن» هنگام موعظه مردم را به عنایات و الطاف اهورامزدا وعده می داد ؟
    مگر نشنیدی کاهن بزرگ در موعظه خود مردم را به امیدواری تحریص و تشویق می کرد ؟
    «ماندانا» گفت :
    - «کبوجیه» من هرگز از عنایات«هرمز» بزرگ مایوس نبوده و نخواهم بود .
    هرگز روزنه های امید را بر خویش مسدود نمی کنم .
    به لطف خدایان متکی و همیشه امیدوار هستم :
    اما، اما، آخر چگونه ممکن است با وجود پدر خونخوار و جبارم !
    بازهم به آینده امیدوار باشم ؟
    هنگام ادای این کلمات ، لحن «ماندانا» توام با بغض بود .
    مثل این که دستی قوی راه گلویش را مسدود ساخته ؛ اجازه سخن گفتن نمی دهد .
    به ناگهان بغض«ماندانا» ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ودر عین حال گفت :
    - «کبوجیه» چگونه من امیدوار باشم . در حالی که پدرم «آستیاگس» آن فاجعه دردناک را برای من بوجود آورد .
    چگونه مادری که پیراهن غرقه به خون فرزندش را با چشم دیده می تواند به حیات فرزند مرده اش امیدوار گردد.
    «کبوجیه» سالهاست که از آن تاریخ شوم و از آن روز سیاه می گذرد .
    شاید در عوض این مدت ، استخوانهای فرزند ناکام منهم پوسیده و خاک شده باشد . اما ، من که مادری بدبخت و بیچاره هستم ، هنوز که هنوز ، است نمی توانم به مرگ فرزندم یقین پیدا کنم .
    هنوز که هنوز است امیدوارم و چشم به راه هستم و نمی توانم به خود تلقین کنم جگر گوشه من مرده است . «کبوجیه» تو پدر هستی من هم مادر .
    تو بر جنایتی که «آستیاگس» به صرف سخنان پوچ و یاوه چند پیشگو و جادوگر مرتکب شد و فرزند مرا در اولین روز تولد به قتل رسانید با نظر گذشت و اغماض نگاه می کنی .
    اما من که مادر هستم، پدرم را قاتل می دانم ، او را تبهکار و جانی می دانم و هرگز گناه او را نخواهم بخشید .
    و با این که می دانم فرزند مرا به قتل رسانیده ، معهذا نمی خواهم باور کنم نمی توانم قبول کنم فرزند مرا کشته اند .
    هنوز امیدوارم .
    هنوز چشم به راه و منتظر هستم و به خود وعده می دهم شاید فرزند من زنده باشد.
    و شاید روزی من بتوانم قامت زیبای اورا در آغوش کشم .
    زن و شوهر ، در کنار هم ، آهسته آهسته به سوی «اکباتان» پیش می رفتند .اسبها مثل این که مکالمه تأثرانگیز بین زن و شوهر را می فهمند ، به آهستگی و با قدمهای یکنواخت و آرام پیش می رفتند .
    گویا آن حیوانات با وفا هم خود را در اندوه صاحبانشان سهیم می دانستند و با این که نسیم ملایم و هوای مطبوع و دل انگیز صبح بهاری آنها را به هیجان آورده و میل به جست وخیز و تاخت و تاز داشتند ، معهذا به رعایت حال صاحبانشان سکوت و آرامش خویش را حفظ کرده ، آهسته آهسته قدم بر می داشتند .
    «اکباتان» پایتخت زیبای سلاطین «ماد» دور را دور چون لکه سیاهی به نظر می رسید ، تا چشم کار می کرد ، چمن سبز ، گل و گیاه در دورترین چشم انداز آن دو ، حتی در دامنه تپه های دوردست چون دریائی موج می زد .
    «کبوجیه» که زوجه زیبای خویش را تا آن حد متأسف و متأثر می دید بیش از این تحمل را جائز ندانست و دهانه اسب را کشید و با یک خیز از آن پائین جست و کمک کرد تا «ماندانا» نیز پیاده شد.
    آنگاه همچنان که او را در کنار داشت ، به چشمه آبی که در آن حوالی بود ، نزدیک شده کنار چشمه جوشان لختی به استراحت پرداخته و آنگاه گفت :
    - «ماندانا» . از این آب گوارا و خنک به صورتت بزن .
    من هرگز انتظار نداشتم در حضور من گریه کنی ، اشک بریزی ؟!
    آرام باش . «ماندانا» . گریه مکن .
    مگر نمی دانی تأثر تو آتش به جان من می زند . مگر نمی دانی هر قطره اشک تو به منزله میله گداخته ای است که در چشم من فرو می رود .
    «ماندانای» عزیز آرام باش تا من مطالب جالب توجهی را برای نخستین بار برایت فاش کنم .
    ماندانا به اطاعت از دستور شوهر ، خم شد ؛ چند کف دست از آب گوارا به چهره خود زد و چند جرعه هم نوشید .
    مثل این بود که از اشگ ریختن در حضور شوهر منفعل شده و از این که عنان شکیبائی را در نزد شوهرش از دست داده ، اظهار ضعف وعجز نموده است ، قلبا متاسف شده است .
    «کبوجیه»برای این که بتواند چند دقیقه در کنار چشمه استراحت کند با صدای بلند کلامی به اسبان گفت .
    حیوانات وفادار هم مثل این که مقصود «کبوجیه» را به خوبی درک کرده اند از جاده وارد چمن زار شده به چرا مشغول شدند .
    آن وقت «کبوجیه» برای این که زوجه خویش را از افکار پریشان منصرف سازد ، شروع به صحبت نمود گفت :
    - «ماندانا»... گوش کن .
    من فراموش کردم ، خوابی را که چند شب قبل دیدم برای تو تعریف کنم .
    این خواب ؛ به قدری در روحیه من تأثیر نیک داشت که از آن شب به بعد من بکلی تأثرات قلبی و روحی خویش را فراموش کردم .
    به عنایت «هرمزبزرگ» امیدوار شدم و یقین کردم دوران بدبختی و تیره روزی و ناکامی ما به پایان رسیده ، به زودی ابواب سعادت به رویمان گشوده خواهد شد .
    «ماندانای» عزیز ، من خواب دیدم ، در دخمه ای تنگتر و مخوف تر از قبر .
    در دهلیزی تاریک تر و ظلمانی تر از دل سیاهکاران .
    من وتو ، «ماندانای»عزیز من . زندانی بودیم .
    زنده به گور شده بودیم .
    هر دو می ترسیدیم ، می لرزیدیم ، دو دل و نگران و مضطرب بودیم . هر دو اندوهگین و ناراحت . به بدبختی عظیم خویش می اندیشیدیم .
    عجب این بود که زوجه مهربان من ، مرا تسلی می داد .
    و من در عین حال تأسف و تأثر از قوت و قدرت قلب و استحکام اراده به خصوص از سخت دلی و قدرت ایمان و اعتقاد تو ، در شگفتی و تعجب بی پایان فرو رفته بودم ودر عین حال که به نصایح تو گوش می دادم و به الطاف خدایان امیدوارتر می شدم . به شدت گریه می کردم ، اشگ می ریختم .
    آن قدر که بالین من از قطرات اشگ خیس شده بود .
    گوئی اهورای بزرگ به حال زار من رحمت آورد .
    به ناگهان سقف دخمه هولناک از هم شکافت .
    ابتدا شعاعی کمرنگ و سپس شعاعی از نور ، از آسمان ها از کهکشان و افلاک وارد اتاق من شد .
    آه. آه. «ماندانا».
    واقعاً منظره دل انگیز و عجیبی بود ، قوی ترین قلبها را می لرزانید به ناگهان از میان ستون نور ، نوری که فضای تاریک زندان ما را مثل روز روشن ، روشنائی بخشیده بود .
    حلقه ای آبی رنگ جدا شده آهسته آهسته به تو نزدیک می شد .
    «ماندانا»... من در کمال وحشت و ترس دیدم ، تو دست دراز کردی . حلقه نور آبی رنگ را با دست گرفتی .
    آه ، که چه منظره حیرت آوری بود .
    به ناگهان حلقه نور مبدل به چیزی شد که من از دیدن آن سراپایم از فرط وحشت به لرزه درآمد .
    اما تو همچنان ساکت ، صامت ، خونسرد ،بی اعتنا بودی .
    می فهمی «ماندانای»عزیزمن ، حلقه نور آبی رنگ .
    مبدل به دستی شد ، دستی ظریف ، لطیف ، کودکانه .
    چشمان حیرت زده من ، دید که پنجه های ظریف و کودکانه دست ، در دست تو قرار گرفت و صدائی که در گوش من از لذت بخش ترین نغمات موسیقی دلکش تر و زیباتر بود ، گفت :
    مادر...مادر.
    من تازیانه تقدیر هستم ...تازیانه تقدیر .
    می فهمی ...«ماندانا»...این کلمه هنوز در گوش من صدا می کند .
    به هر صورت در حالی که تمام خیس عرق شده بود ، از فرط وحشت سخت می لرزیدم ، از خواب جستم وتا صبح روز بعد ، خواب به چشمان من راه پیدا نکرد «ماندانا»، من از ترس «آستیاگس» جرئت نکردم ، این خواب را برای معبرین تعریف کنم ، زیرا از عاقبت آن و از خشم«آستیاگس» می ترسیدم .
    اما تا آنجا که عقل من اجازه می داد ،فکر کردم وشخصاً تعبیری برای رؤیای خویش به وجود آوردم .
    «ماندانا»،اطمینان داشته باش «هرمز»بزرگ توجهی به ما نموده،به زودی ابواب کامیابی و سعادت را به روی نجات خواهی یافت .
    «ماندانا» گفت :
    - «کبوجیه». راستی که خواب عجیبی بوده .
    شاید ، همانطور که تو می گوئی دوران تلخکامی ما به پایان رسیده باشد و شاید در این سفر محرمانه بر شاهد مقصود ، بوسه زده راهی برای آینده خویش بیابیم .
    بعد از این مذاکرات ، زن وشوهر جوان مجدداً سوار بر اسبها شده ، در جاده «اکباتان» به طرف پایتخت به راه افتادند
    .​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/12
    ارسال ها:
    1
    تشکر شده:
    0
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت/نسخه كامل

    سلام
    لطفا بفرماييد چگونه مي توانم ادامه داستان فرزند سرنوشت را ببينم؟