خون سرد من از اين دونان شهرستان نيم خاطر پر درد كوهستانيم، كز بدي بخت، در شهر شما روزگاري رفت و هستم مبتلا! هر سري با عالم خاصي خوش است هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ، من خوشم با زندگي كوهيان چون كه عادت دارم از طفلي بدان . ***** به به از آنجا كه ماواي من است، وز سراسر مردم شهر ايمن است! اندر او نه شوكتي ، نه زينتي نه تقليد، نه فريب و حيلتي . به به از آن آتش شبهاي تار در كنار گوسفند و كوهسار! ***** به به از آن شورش و آن همهمه كه بيفتد گاهگاهي در رمه : بانگ چوپانان، صداي هاي هاي، بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي ! زندگي در شهر، فرسايد مرا صحبت شهري بيازارد مرا ... زين تمدن، خلق در هم اوفتاد آفرين بروحشت اعصار باد ...
میر داماد مير داماد ، شنيدستم من، كه چو بگزيد بن خاك وطن بر سرش آمد واز وي پرسيد ملك قبر كه : (( من رب، من ؟ )) *** مير بگشاد دو چشم بينا آمد از روي فضيلت به سخن: اسطقسي ست - بدو داد جوب - اسطقسات دگر زو متقن . *** حيرت افزودش از اين حرف ملك برد اين واقعه پيش ذوالمن كه : زبان دگر اين بنده ي تو مي دهد پاسخ ما در مدفن *** آفريننده بخنديد و بگفت : (( تو به اين بنده ي من حرف نزن . او در آن عالم هم، زنده كه بود، حرفها زد كه نفهميدم من ! )) (( لاهيجان ، 16 ارديبهشت 1359))
هست شب هست شب، يك شب دم كرده و خاك رنگ رخ باخته است . باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه سوي من تاخته است . *** هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را . با تنش گرم،بيابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ - به دل سوخته من ماند . به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ، هست شب . آري شب . (( 28 ارديبهشت 1334))
ریرا «ری را»... صدا میآید امشب از پشت « کاچ» که بند آب برق سیاه تابش تصویری از خراب در چشم میکشاند گویا کسی است که میخواند اما صدای آدمی این نیست با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام در گردش شبانی سنگین؛ زاندوه های من سنگین تر و آوازهای آدمیان را یکسر من دارم از بر یکشب درون قایق دلتنگ خواندند آنچنان؛ که من هنوز هیبت دریا را در خواب می بینم ری را. ری را... نیما یوشیج
نگاهی به شعر «هنگام که گریه می دهد ساز» نیما هنگام که گریه می دهد ساز هنگام که گریه می دهد ساز این دود سرشت ابر بر پشت... هنگام که نیل چشم دریا از خشم به روی می زند مشت... زان دیر سفر که رفت از من غمزه زن و عشوه ساز داده دارم به بهانه های مأنوس تصویری از او به بر گشاده لیکن چه گریستن، چه طوفان؟ خاموش شبی است. هر چه تنهاست. مردی در راه می زند نی وآواش فسرده برمی آید. تنهای دیگر منم که چشمم طوفان سرشک می گشاید. هنگام که گریه می دهد ساز این دود سرشت ابر بر پشت... هنگام که نیل چشم دریا از خشم به روی می زند مشت... در شعر «هنگام که گریه می دهد ساز» نیما حرف هایی را که در شعر «خانه ام ابری ست» زده بود با همان تصاویر تکرار کرده است. دوباره ابر و باد و دریا و نی زن ذهن او را به خود مشغول کرده است. در چهار مصرع آغازین که در پایان نیز برای تأکید تکرار می شود تا نشان بدهد او در چه حسّ و حالی گرفتار است، ابتدا از سازِ گریه سخن می گوید که بایستی آن را در کنار و نیز مخالفِ ساز «نی زن» معنی کنیم. «ابر» و «شب» با هم عرصه را بر زمین و دریا تنگ کرده اند. منظور نیما از «دود سرشت» همان شب است که مانند دود سیاه است و مانند «ابر» محیط و مسلط بر همه چیز. اوضاع برای گوینده قوز بالا قوز شده است؛ چون «ابر» سوار بر پشت شب و با آن یکی شده، سنگینی شان بر روی زمین و دریا بیش تر شده است. کار به جایی رسیده که دریا با امواج اش به صورت خود سیلی میزند. برای چه؟ نخست برای این که با آن چشم نیلی و زیبای اش در این حکومت تاریکی جایی را نمی تواند ببیند، دوم برای این که دیگران هم آن چشم نیلی را دیگر نیلی نمی بینند، و سر آخر برای این که برای مقابله با آن کاری از دست های بی کارش بر نمی آید جز این که به صورت خودش سیلی بزند. تاریکی و شب از آسمان بر دریا تحمیل شده است و او دست ها و پاهایش را فقط تا ساحل می تواند دراز کند. گوینده همین ناتوانیِ دریا را در خود نیز می بیند. در بند میانی شعر، او از «غمزه زن» و «عشوه ساز»ی می گوید که دیگر با او نیست. شاید این ادعای من اتفاقی باشد ولی در هر صورت این طور شده است که آن «غمزه زن» ««نی زن»ی را تنها کرده است و آن «عشوه ساز» «گریه ساز»ی را. همراهی واژه ی «ساز» را برای «گریه» شاید تا اندازه ای بشود با این تصویر توجیه کرد. احساس گوینده خیلی درونی است و مشخص است که در این موقعیت هیچ واکنشی از بیرون مشکل او را حل نخواهد کرد؛ برای همین است که می گوید: «لیکن چه گریستن، چه طوفان؟» یعنی این دو فایده ای به حال او ندارد. بعد، معلوم می شود که فایده ای به حال هیچ کس ندارد. می گوید: «تاریک شبی است. هر چه تنهاست.» در این تاریکی شب همه چیز و همه کس تنهاست. نمونه می خواهید؟ پیش از این از دریا گفته بود و حالا از تنهاییِ «نی زن» و نیز از تنهاییِ خودش می گوید: مردی در راه می زند نی وآواش فسرده برمی آید. تنهای دیگر منم که چشمم طوفان سرشک می گشاید.
به تو که میرسم مکث میکنم انگار در زیبائی ات چیزی جا گذاشته ام مثلا در صدایت ارامش یا در چشم هایت زندگی
ترا من چشم در راهم شباهنگام در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم
خانه ام ابری ست یکسره روی زمین ابری ست با آن. از فراز گردنه خُرد و خراب و مست باد می پیچد یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن، که ترا آوای نی برده ست دور از ره، کجایی؟ خانه ام ابری ست اما ابر،بارانش گرفته ست. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم بر ساحت دریا نظاره و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندر پیش
یک چند به گیر و دار بگذشت مرا یک چند در انتظار بگذشت مرا باقی همه صرف حسرت روی تو شد بنگر که چه روزگار بگذشت مرا .
گفتم زخ تو گفت به گل میماند گفتم لب تو گفت به مل میماند گفتم قد من گفت به پیش گل و مل ز اینسان که خم آورده به پل میماند