پسرک فریاد می زد: " گلاب ... گلاب " _ " کفشتو چند خریدی؟ پنجاه تومن؟؟!! چه خوب ... از کجا؟؟" پسرک از روی قبرها می پرید " گلاب .... گلاب...." _ " نه بابا ... اونو دیگه بنداز دور ... قدیمی شده مد که دیگه این نیست..." مرده ای دیگر...اما ....عقربه ی ساعت هنوز می چرخید... دنیا فقط برای او ایستاده بود... _ " ببین دماغم خوب نشده ، نه؟؟ میدونم ... باید دوباره عمل کنم..." با خاک هم آغوش شد... خاک سرد با گرمی آغوش گشوده بود... و این سنگ بود که با افتخار روی سینه ی اشرف مخلوقات جا خوش می کرد... - مانتوت خیلی گشاده...باید یه کم از بغلش بگیری..." پسرک سخاوتمندانه روی قبرها گلاب می ریخت... _" خیلی پولداره ، هرجور شده باید مخشو بزنم، هر جور شده..." چقدر قبرستان را دوست داشت ... تنها جایی که در آن احساس غریبی نمی کرد. تنها جایی که همه مثل او دست خالی و فراموش شده بودند... -"تو با این سنت هنوز نمی تونی خونه رو بپیچونی؟" پسرک چشمهایش را بست... دوست نداشت کسی روی قبرها راه برود... -" اه ... تو دیگه چی میخوای؟ زل زده به من...برو اون ور چقدرم کثیفه..." پسرک کنار رفت... کسی نشنید که او زیر لب زمزمه کرد: "اگر همه تمیزن ... اگر فقط من کثیفم ... چرا همه رو اول میشورن بعد میارن میذارن تو خونشون...؟؟؟" کسی نشنید و هیچ کس جواب نداد... او حتی فریاد هایش هم بی صدا بود... به رد پای آنها نگاه کرد... می دانست که روزی باید روی قبر آنها گلاب بریزد... دل نوشته ای پیدا شده در گم شده های کودکیم... ؟؟ / ؟؟ / 85 نیلوفر