1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستانهای آموزنده

شروع موضوع توسط Zarirr ‏3/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    بدن ما انسانها روزانه به مقدار زیادی امواج الکترومغناطیس دریافت میکند. این امواج از طریق موبایل تلویزیون کنترل از راه دور چراغانی مغازه ها وچراغهای داخل شهر کامپیوتر و اسباب بازیهای کنترلی به ما میرسد. شما منبعی هستید که به مقدار زیاد امواج دریافت میکنید و به عبارتی شارژ میشوید بدون انکه بفهمید و بخواهید در مکانهای مختلف سر درد دارید احساس ضعف و کسالت و تنبلی میکنید. فراموش نکنید وقتی این علایم را حس کردید راه حل همه اینها چیست؟
    یک دانشمند اروپایی که مسلمان هم نیست تحقیقاتی شامل بهترین روش تخلیه امواج که به بدن ضرر میرساند انجام داده است. وی می گوید گذاشتن سر بر زمین باعث تخلیه امواج میشود آنچه این تحقیق را شگفت انگیز میکند :
    بهتر است پیشانی را بر خاک بگذاریم و شگفت انگیزتر اینکه :
    بهتر است سر را رو به مرکز زمین بر خاک بگذاریم. در این صورت امواج بهتر تخلیه میشوند. بیشتر تعجب خواهید کرد اگر بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده که مکه در مرکز زمین واقع شده است و کعبه دقیقا مرکز زمین است پس سجده راهی برای تخلیه سیگنالها وبهترین حالت برای نزدیکی به قادر مطلق است. او که انجام هر انچه به نفع مان است را بر ما واجب کرده است.

    شکر و سپاس از ان اوست
    ​
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .
    برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان در برابر افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
    وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتا د با دیدن تنها برگ آن ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با ر خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .
    باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.
    ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
    (( اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم ))
    ​
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    شيوانا در مجلسی نشسته بود و در سكوت به صحبت جمعی گوش می داد . موضوع صحبت مردی بود كه همه ميگفتند جرمی مرتكب شده و مستحق مجازات است و هر كس در بدگويی از مرد جمله ای ميگفت. شيوانا بالاخره طاقت نياورد از جا بر خاست تا برود . يكی از جمع به طعنه گفت :"استاد ! اين آدمی كه ما راجع به او حرف می زنيم نزد هيچ كس آبرويی ندارد و تمام اعتبار و حيثيتش بر باد رفته است!؟"

    شيوانا آهی كشيد و گفت :می گوييد انسانی است كه هيچ كس پشتيبانش نيست ولی اين قبيل انسانها حامی قدرتمندی دارند كه من از ترس او اين مجلس را ترك می كنم! همان فرد با خنده گفت :" آخر چنين فردی را چه كسی حمايت خواهد كرد؟ او ديگر چيزی برای از دست دادن ندارد!"

    شيوانا سری تكان دادو گفت :"ايستگاهی است كه در آن ايستگاه خالق كائنات هميشه منتظر است تا انسانهای درمانده و مايوس را در آغوش بگيرد . وقتی انسانی اميدش را از دست ميدهد وبه سوی او بر می گرداند خالق كائنات چتر حمايتش را بر سر او باز ميكند و حامی او ميشود. به همين خاطر طفلی كه يتيم ميشود غريبی كه در مانده می شود مسافری كه راه گم ميكند و انسانی كه بی حرمت می شود نهايتا وقتی به اين ايستگاه می رسد خود را در آغوش اين حامی بزرگ ميبيند و آرام ميگيرد.

    من از ترس آن حامی بزرگ اين مجلس را ترك ميكنم چرا كه سنگينی نگاه خشمگين خالق كائنات را به خوبی حس می كنم و در تمام عمرم از هيچ چيز به اندازه اين نگاه سنگين نترسيده ام!"

    پ.ن: و به قول یکی از معصومین بترس از ظلم کردن بر کسی که جز خداوند یاور دیگری ندارد!!!
    ​
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.



    عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"



    ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!



    سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!



    شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

    می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.
    ​
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

    پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....


    بچه هاش شاد میشدن …

    برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

    چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….


    پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !


    زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

    زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …


    پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر
    ​
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

    شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.


    پاسخ تست:

    قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.

    پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

    شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.

    شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

    از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

    سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.



    و اما نتیجه گیری و تحلیل:

    همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

    زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
    ​
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند. يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند. ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند.

    بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.
    ​
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    فرض کنید . . .

    به شما، این امکان را می دهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.

    بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید.

    ولی قبل از این انتخاب به این سوال پاسخ دهید : شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . .

    زن حامله ای می شناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند. در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است. از شما مشورت می خواهد که آیا سقط جنین کند یا نه . . . . با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی می دهید؟

    خواهید گفت سقط کند؟

    فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

    شخص اول:

    او با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند، از فالگیر غیب گو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب میخورد.

    شخص دوم :

    از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد.در مدرسه چند بار رفوزه شده.در جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.

    شخص سوم:

    دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده، گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست. به سیگارومشروب دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده.

    به چه کسی رأی میدهید؟


    .
    .
    .

    کاندید اول : فرانکلین روز ولت

    کاندید دوم : وینستون چرچیل

    کاندید سوم :آدولف هیتلر

    چه درسی میگیریم؟

    راستی خانم حامله فراموش نشود؟

    اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین می دادید، همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن می دادید!



    پس چه درسی گرفتیم؟



    پیش داوری خوراک روزمره ما انسانها، از بزرگترین اشتباهات بشر است
    ​
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    در روزگاری که بستنی با شکلات به گرانی امروز نبود پسر ۱۰ ساله ای وارد قهوه فروش هتلی شد و پشت میزی نشست . خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت .

    پسر پرسید : بستنی با شکلات چند است ؟

    خدمتکار گفت : ۵۰ سنت .

    پسر کوچک دستش را در جیبش کرد. تمام پول خرد هایش را در آورد و شمرد بعد پرسید : بستنی خالی چند است ؟

    خدمتکار با توجه به اینکه تمام میز ها پر شده بود و عده ای بیرون قهوه فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند با بی حوصلگی گفت :

    ۳۵ سنت .

    پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :

    برای من یک بستنی ساده باورید .

    خدمتکار بستنی را به همراه صورت حصاب روی میز گذاشت و رفت . پسر بستنی را تمام کرد و رفت .هنگامی که خدمتکار برای تمییز کردن میز رفت گریه اش گرفت .پسر بچه در کنار بشقاب خالی ۱۵ سنت برای انعام او گذاشته بود !!

    یعنی او با پولهایش می توانست بستنی با شکلات بخورد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود !!!!!!!
    ​
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    حقیقتی کوچک برای 100% ساختن زندگی

    اگر:

    A b c d e f g h i j k l m n o p q r s t u v w x y z

    برابر:



    1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

    باشد . . . آنگاه داريم . . .



    كار سخت : Hard work

    h+a+r+d+w+o+r+k

    8+1+18+4+23+15+18+11=%98



    دانش : Knowledge

    k+n+o+w+l+e+d+g+e

    11+14+15+23+12+5+4+7+5=%96



    دوست داشتن : Love

    l+o+v+e

    12+15+25+5=%54



    خوشبختي luck :

    L+u+c+k

    12+21+3+11=%47



    ( بيشتر ما تصور نمي كنيم كه اين مورد خيلي مهم باشد؟؟)

    پس چه چيز 100% را مي سازد؟



    پول؟. . . نه!!!money

    m+o+n+e+y

    13+15+14+5+25=%72



    راهبري؟. . . نه!!! Leadership

    l+e+a+d+e+r+s+h+i+p

    12+5+1+4+5+18+19+8+9+16=%97



    هر مساله اي راه حلي دارد تنها اگر نگرش مان را تغيير دهيم.

    به قسمت بالا برگرديد (به 100%)، واقعا به چه چيزي براي يك قدم پيش تر رفتن احتياج داريم؟؟





    نگرش attitude :

    A+t+t+i+t+u+d+e

    1+20+20+9+20+21+4+5=%100



    اين نگرش ما نسبت به زندگي و كار است كه زندگي را %100 مي سازد !!!

    نگرش تان را تغيير دهيد،تا بتوانيد زندگي تان را تغيير دهيد!!!



    حالا شما جواب سوال را مي دانيد چه كاري انجام خواهيد داد؟؟



    نگرش همه چيز است.
    ​