اين هم داستان تقريبا کامل سري Prince Of Persia داستان بازي در مورد ساعت شني وشن هاي داخل ان (sand) است كه در اين جزيره ساخته شده.اين ساعت شني توسط ماهاراجا از اين جزيره دزديده شده وبه هند ميره و بعد كه پرنس ولشكرش به اونجا حمله مي كنند به هين ساعت دسترسي پيدا ميكنندو پرنس اونو باز ميكنه وشن ها بيرون مي ايندو...(داستان پرنس 1) خب حالا اگه از ابتداي دموي اول پرنسكه من توي cd پرنس پيداش نكردم بگذريم كه معلوم نيست ايا پرنس داره ماجرا رو تعريف ميكنه يا نه.داستان بدين ترتييب شروع مي شه كه پرنس با پيرمردي در حال صحبت است. پيرمرد به پرنس ميگه در جزيره زمان ,ساعت شني ساخته شده و ماهاراجا ساعت رو از اونجا دزديده. پرنس متوجه ميشه كه هفت سال پيش اشتباهي كرده.بله اون ساعت شني رو باز كرده. پيرمرد به پرنس ميگه هر كسي اون ساعت رو باز كنه خواهد مرد.پرنس به پيرمرد ميگه كه براي اولين بار است تو زندگي اش ميترسه.پيرمرد به پرنس ميگه كه تو خواهي مرد و يك هيولا (داهاكا)كه نگهبان time line است تو رو ميگيره و تو ميميري. پرنس هم تصميم ميگيره كه به جايي كه منتظر مرگ بمونه سعي كنه كه سر نوشت خودشو عوض كنه.پس به پير مرد ميگه كه به اون جزيره و به زماني كه شنها ساخته شده اند مي ره وجلوي ساخته شدن انها رو ميگيره وبنابراين وقتي كه شن ها ساخته نشوند ديگه باز كردن ساعت شني هم مشكلي ايجاد نميكنه و داهاكا هم با اون ديگه كاري نخواهد داشت. در نهايت پيرمرد به پرنس ميگه كه برو ولي بدون كه سفر تو پايان خوشي نداره و نميتوني سرنوشت خودت رو عوض كني.هيچ بشري نميتونه!! با اين همه پرنس تصميم به رفتن ميگيره وسوار بر كشتي به سمت جزيره حركت ميكنه ولي در بين راه يك كشتي به انها حمله ميكنه پس از در گيري با موجوداتي .پرنس با زني به نام shadee روبرو ميشه كه ميخواهد پرنس رو بكشه... پرنس با shadee درگير ميشه در حين نبرد .shadee پرنس رو توي اب مي ندازه(حالا يا در حين نبرداين گونه مي شود و يا شايد shadee ازپرنس چشم ابي ما خوشش اومده و دلش نيومده اونو بكشه).به هر صورت پرنس توي اب ميافته و كشتي اش هم نابود ميشه.اب پرنس رو به جزيره مياره . پرنس توي جزيره دوباره با shadee روبرو ميشه و shadee فرار ميكنه .پرنس اونو دنبال ميكنه .shadee وارد مكانيسمي ميشه كه اونو به زمان گذشته (زمان ايجاد شدن ماسه(sand))مي بره.پرنس اونو دنبال ميكنه و او هم به اون زمان ميره . پرنس در حين تعقيب كردن shadee موجود ديگري رو ميبينه (كه بعدا ميفهمه خودش بوده). پرنس در سالن اصلي قصر,shadee رو ميبينه كه داره يك زن رو به پايين مي ندازه(اما براي چه؟بازهم عجله نكنيد )پرنس بهshadee ميگه كه به اون زن كاري نداشته باش و بيا كار نيمه تماممون رو تمام كنيم. پرنس shadee رو ميكشه و زن قرمزپوش رو نجات ميده,shadee در هنگام نابود شدن(تبديل به شن شدن)به پرنس ميگه كه :تو احمقي.تو نميدونيو نمي توني سرنوشتت رو عوض كني؟ زن قرمز پوش به پرنس ميگه كه اينجا رو ترك كن ولي پرنس ميگه من بايد امپراطور رو ببينم. پرنس به راهش ادامه ميده تا به اتاق ساعت شني ميرسه اونجا دوباره با زن قرمز پوش روبرو ميشه .زن قرمز پوش به پرنس دوباره ميگه كه اينجا رو ترك كن.ولي پرنس به اون ميگه كه:او بايد امپراطور رو ببينه و سرنوشت خودش رو عوض كنه و بايد جلوي ساخته شدن شنها رو بگيره ولي زن قرمز پوش به پرنس ميگه كه:امپراطور امروز در حال ساختن شن ها ست وكسي رو نميبيند.در ضمن اگر تو رو ببيند,تو رو ميكشه. ولي پرنس به اون ميگه من زندگي تو رو نجات دادم پس بايد كمكم كني. زن قرمز پوش به پرنس ميگه كه:درب اتاق امپراطور بسته است.براي باز شدن در بايد دو مكانيسم رو فعال كنيم.پرنس از زن قرمز پوش اسمش رو ميپرسه و او ميگه:كالينا. پرنس بعد از فعال كردن دو مكانيسم,وقتي كه به سالن اصلي ميرسه دوباره با اون موجود شبه خودش روبرو ميشه وهمچنين سرو كله داهاكا هم پيدا ميشه .داهاكا اون موجود ميگيره و ميره .بعد پرنس به اتاق ساعت شني بر ميگرده.دراونجا دوباره با كالينا روبرو مشه و به او ميگه كه اين جزيره رو رها كنه و با پرنس به بابيلون بيايد تا زندگيه جديدي روشروع كنه. ولي كالينا قبول نميكنه و ميگه كه نميتونم وقتي پرنس وارد اتاق امپراطور مي شه كالينا در اتاق رو مي بنده. پرنس بهش مگه كه:چيكار ميكني.اينجوري ما رو تو تله مي ندازي.امپراطور كجاست؟ كالينا هم به سمت صندلي امپراطور ميره و دوتا شمشير رو بر مي داره.پرنس در اينجا ميفهمه كه كالينا همون امپراطوره. كالينا به پرنس ميگه:من اميدوار بودم كه داهاكا تو رو بكشه و براي اينكه جلوي اومدن تو رو به اين جزيره بگيرم shadee رو فرستادم كه تو رو بكشه. پرنس:اما براي چي؟ امپراطور:سرنوشت من اينه كه در زمان اينده(زمان پرنس)به دست تو كشته بشم(يعني پايان اول بازي به عبارت ديگه كالينا از پايان دوم بازي خبر نداره) و من هم براي اينكه از اين كار جلوگيري كنم و سرنوشتم رو عوض كنم بايد تو رو بكشم چون تو قبول نكردي كه از اينجا بري و امروز فقط يكي از ماها ميتونه سرنوشت خودش رو عوض كنه . پرنس كالينا رو ميكشه و ناگهان ماسه ها همه جا رو ميگيرند پرنس ما به خيال اينكه همه چيز تموم شده به دنبال راهي مي گرده تا از جزيره خارج بشه كه ناگهان دوباره سرو كله داهاكا پيدا ميشه . پرنس از دست او فرار مي كنه پرنس كه بسيار متعجبه با خودش ميگه : من خودم ديدم كه امپراطور نابود شد پس نبايد شنها بوجود بيايند و نبايد در ساعت شني اون شنها باشند. اشتباه من كجا بوده پرنس كه حسابي نا اميد شده با خودش ميگه چه چيزي توي time line نوشته شده كه نمي تونم تغييرش بدم در حين همين نا اميدي ناگهان نوشته هاي رو روي ديوار ميبينه (البته چه عجب كه عربي نيستند ) كه نحوه دزديده شدن ساعت شني به وسيله ماهاراجا رو بيان مي كنه . پرنس متوجه مي شه كه ماهاراجا هم هنگامي كه به ساعت شني مي رسه به وسيله كسي كشته ميشه ولي با زدن ماسك مخصوصي شانس دوباره اي پيدا مي كنه و به زمان كشته شدن خودش مياد و اون فرد رو ميكشه و تنها با مردن بعد ديگر خودش اون ماسك از صورتش برداشته مي شه به عبارت ديگر اون ماسك شانس دوباره اي به افراد ميده (حالا از اينكه ماهاراجا از كجا ميدونسته كه كشته مي شه ورفته وماسك رو پيدا كرده بگذريم چون در بازي هم چيزي راجبش گفته نشده) پس پرنس تصميم مي گيره كه ماسك رو پيدا كنه و يك شانس ديگه براي متوقف كردن شنها داشته باشه بنابراين اميدوارانه به راهش ادامه ميده تا اينكه به اتاق امپراطور مي رسه.پرنس متوجه مي شه كه .... پرنس متوجه ميشه كه با كشته شدن كالينا در زمان گذشته ماسه ها منتشر شدند و به درون ساعت شني رفته اند بنابراين خود پرنس در بوجود اوردن ماسه ها نقش داشته و تصميم مي گيره ماسك رو پيدا كنه واز كشته شدن كالينا در زمان گذشته بوسيله خودش جلوگيري كنه . پرنس پس از پيدا كردن ماسك اونو به صورتش ميزنه و ناگهان تبديل به موجودي ميشه كه در طول مسير بارها اونو ديده و اخرين بار هم بوسيله داهاكا نابود مي شه و متوجه مي شه كه اون موجود در حقيقت خودش بوده . پرنس با خودش مي گه : وقتي كه اون موجود بميره در حقيقت خودش مي ميره چون كشته شدن در اون بعد باعث از بين رفتن خودش و تمام دوستان واشنايان اون ميشه و متوجه ميشه در تمام اين مدت اون موجود قصد اگاه كردن او رو داشته نه كشتنش (دايره بودن زمان ). پرنس ما به راهش ادامه ميده درست به موازات بعد ديگر خودش در حين راه كالينا و shadee رو مي بينه كه با هم صحبت مي كنند (لحضه قبل از رسيدن پرنس به shadee در دفعه اول ) كه كالينابهshadee ميگه بايد به زمان پرنس بره وجلوي پرنس رو بگيره. در ادامه دوباره كالينا و shadee رو ميبينه كه دارند با هم صحبت مي كنند . ( قبل از نبرد پرنس باshadee در قصر ) shadee به كالينا ميگه : پرنس خيلي قوي و اون به جزيره رسيده و الان در زمان ماست كالينا عصباني ميشه وبه shadee ميگه بايد اونو نابود كني . shadee قبول نمي كنه كه به خاطر امپراطور (كه ميخواهد سرنوشت خودش رو عوض كنه) دوباره با پرنس درگير شه و خودش رو به خطر بياندازه بنا براين امپراطور وshadee شروع به جنگيدن مي كنند و پرنس هم در لحضه اي ميرسد كهshadee داره امپراطور رو به پايين مي اندازد و بي خبر از همه جا shadee رو مي كشه . (قبلا گفته شده بود). پرنس با ماسكي كه به صورتش هست تصميم مي گيره مانع به كار انداختن دو مكانيسم در بشه ولي در اين كار موفق نميشه بنابراين وقتي در سالن اصلي قصر به خودش ميرسه ... پرنس وقتي در سالن اصلي قصر به خودش مي رسه و داهاكا هم مياد تصميم مي گيره كه به بعد ديگر خودش اجازه عبور نده بنابر اين اين بار پرنس بدون ماسك رو مي گيره و چون بعد ديگد پرنس از بين ميره بنابراين ماسك از صورت پرنس ما جدا ميشه .(تغيير سرنوشت) پرنس وارد اتاق ساعت شني مي شه و دوباره با كالينا روبرو مي شه و همان صحبتهاي قبلي رو انجام مي ده . البته پرنس از همه چيز خبر داره پس وارد اتاق امپراطور مي شوند و پرنس بدون هيچ مقدمه اي به سراغ صندلي امپراطور مي ره و شمشير ها رابه كناري مي اندازد . و به كالينا مي گه كه اين راه درست نيست با من به زمان حال بيا . و شمشير ها رو به گوشه اي مي اندازد اما كالينا قبول نميكنه و ميگه كه تو زمان اينده تو منو نابود ميكني و من بايد سرنوشتم رو عوض كنم و به طرف پ رنس حمله كنم پرنس به طرف مكانيسم حركت زمان مي ره و موفق ميشه كه در حين درگيري كالينا رو به درون ان بياندازه و خودش هم به داخل ان ميره . وقتي كه در زمان حال پرنس به كالينا ميرسه بهش ميگه من سرنوشتم رو عوض كردم تو هم (پايان اول ) ميتوني اين كارو بكني ولي كالينا به پرنس اجازه صحبت نميده و ميگه من زندگي رو انتخاب ميكنم و تو مرگ رو پس دوباره به پرنس حمله ميكنه و هرچه پرنس ميخواهد به كالينا توضيح دهد كالينا نميذاره و بالاخره به دست پرنس كشته مي شه و شنها اونجا پخش مي شوند بعد از مرگ كالينا سر و كله داهاكا پيدا ميشه پرنس با خودش ميگه :شنها اينجا هستند پس نبايد تو ساعت شني باشند پس داهاكا اينجا چه ميكنه .كه ناگهان جسد كالينا رو بر مي داره و به درون خودش مي فرسته . پرنس با خودش ميگه :اون چيزي كه زمان بندي شده ديگه وجود نداره وداهاكا داره كارش رو انجام ميده (و به عبارت ديگر وظيفه داهاكا در اينجا جمع كردن شنها در زمان حال و ديگه وظيفه اش كشتن پرنس نيست) بغد داهاكا به سمت پرنس ميايد و طلسم روي سينه پرنس كه اخرين باقي مانده the sand of time رو ميگيره و ناپديد ميشه چون ديگه نبايد ماسه ها وجود داشته باشند. پرنس با خودش ميگه من فقط خودم رو نجات ندادم بلكه the sand of time رو هم حذف كردم و ميگه سرنوشت خودمو عوض كردم پس به طرف بابيلون راه ميافته ولي اونجا رو در اتش ميبينه و با خودش ميگه كه:من چي كار كرده ام و در پايان همان گفته پيرمرد تكرار ميشه و اما پايان دوم ... ولي پايان دوم: پرنس وقتي در زمان حال به كالينا مي رسه به او مي گه : تو چي در time line ديدي كه نمي تونه عوضش كني و مي گه من خودم رو از دست هيولايي رها كردم تو هم مي توني سر نوشت رو عوض كني . كالينا ميگه : تو اينو ميگي ولي در time line اينگونه نوشته شده . در همين موقع دوباره داهاكا سر و كلهاش پيدا ميشه . پرنس مي گه : نه نه ! اين امكان نداره . من نذاشتم كالينا در گذشته بميره . ولي اين بار داهاكا با پرنس كاري نداره و به سراغ كالينا ميره . پرنس متوجه ميشه كه با اوردن كالينا به زمان حال او را محكوم به نابودي كرده (همانطور كه در time line نوشته شده ) حالا چه به دست خودش و چه به دست داهاكا. پرنس با شمشيري كه در دست داره به مبارزه با داهاكا مي پردازه و اونو نابود مي كنه و در نهايت داهاكا در اب مي افته و پرنس و كالينا جزيره را ترك مي كنند كه با هم زندگي جديدي رو در بابيلون شروع كنند ولي باز نشان ميده كه بابيلون داره تو اتيش مي سوزه و فرد سياه پوشي تاجي رو از روي زمين بر ميداره و ميگه: هر چيزي مال تو است مال من است و مال من خواهد شد .
داستان بازي قلعه 1 قلعه از آن جا شروع مي شود كه ما در انگلستان قرون وسطي و در نقش پسر يكي از لرد هاي منطقه هستيم پادشاه كشور به طرف سرزمين بربرها گريخته و كشور در هرج و مرج است علت اين هرج ومرج شرورش چهار سردار پادشاه است اولين آنها رت است اين سردار ضيفي است اما در عين حال سرزمين هاي زيادي در اختيار اوست رت پسر يكي از لرد هاي منطقه است در حالي كه مادرش يك روستايي ساده بيشتر نبوده و از اين نظر اصالت ندارد رت بعدها جانشين پدرش شد رت تنها دونوع سرباز در اختيار دارد اما چون در طي بازي ما پيشرفت كرده و ميتوانيم از سلاح ها و سربازان جديد استفاده كنيم تعداد جنگهاي ما بارت بيش از ديگر شورشيان است دومين سردار شورشي اسنيك است او يكي از لرد هاي منطقه است و ثروت زيادي دارد اما به همان اندازه خطرناك و دفل و حقه باز است او قبلا در جنگ هاي پيشين يكي از چشمهايش را از دست داده كه البته پدر شما نقش اصلي را بر عهده داشته او كنيه عجيبي نسبت به شما دارد اما فوق العاده طماع و پول پرست است در يكي از مراحل در مغابل مشروبي كه به او مدهيم براي ما سرباز ميفرستد تا با رت بجنگيم بعد از در صلح وارد ميشو ولي پادشاه رو دستگر مكنن و 3000 سكه طلا در قبال آزادي او طلب مي كنن سومين سردار پيگ است او در بچگي به قدري زشت بود كه حتي پدر و مادرش او را نتوانستند تحمل كنند و او را در كوهستان رها كردند يك گروه دزد و راهزن او را پيدا كرد و بزرگ مي كنند او در اين گروه به يك حيوان وحشي و خونريز تبديل ميشود در پي يكي از حمله هايش به اراضي شما پدرتان و يكي از مشاوران پادشاه را دستگير كرده و پس از شكنجه فراوان مي كشد او در جنگ از تعداد بسيار زيادي سرباز استفاده مي كنداما سر انجام در قلعه اش محاصره ميشود و به بدترين شكل ممكن كشته مي شود چهارمين سردار و قويترين اونها ولفاست او پسر يكي از لردهاي منطقه بود و بعد از پدرش جانشين او شد ولف خيلي خشن و سنگدل والبته جنگاور است او به اندازه سه سردار قبلي از فنون جنگي اطلاع داردشكست دادن او كار سختي است ما اورا در شمالي ترين سرزمين محاصره كرديم اما او انجا قلعه اي ساخته است كه از چهار لايه دفاعي تشكيل شده است اما شما با استفاده از شواليه ها مقام سرداري سپاه پادشاه اورا شكست ميدهد او حاضر نيست تسليم شود و كشته ميشود
prinsec of persia 1 پرنس 1 پر از نکته های جالب و همچنین مزه پرانی های پرنسه پرنس در ابتدا با پدرش به هندوستان حمله میکنند ....پرنس جوان و ماجراجو در حین جستجو در قصر مهاراجه خنجری جادویی را پیدا میکنه ....در همون لحظه قسمت از سقف ریزش میکنه و روی پرنس میریزه ولی پرنس که خنجر رو در دست داره با برگردوندن زمان به عقب موفق میشه خودش رو قبل از له شدن نجات بده... پرنس بعد از پیدا کردن خنجر به جایی برمیگرده که پدرش و مهاراجه و وزیر مهاراجه در مقابل یک ساعت شنی بزرگ ایستاده اند...پرنس به نزد پدر میاد و ماجرا رو تعریف میکنه ....وزیر که میدونه چی در دست پرنس قرار داره به پرنس میگه که این خنجر کلید قدرته و تو باید اون رو در محل مخصوصش در ساعت شنی فرو کنی....خب بقیه ماجرا رو که میدنید...وزیر حالا میتونست همون جادوی سیاه خودش رو آزاد کنه...و تمام افرادی که در اطرافشون بودند مبدل به هیولاهای شنی شدند.....پرنس سر همین قضیه پدر و بهترین دوستش که یکی از سرداران پدرش بوده از دست میده....فقط سه نفر سالم میمونن....پرنس- وزیر- ودختری به نام فرح که طلسمی بر گردنش داشت...... خب شما در جاهای مختلف بازی شوخی های پرنس را میشنوید....مثلا در یک جا پرنس و رح در یک کتابخانه بزرگ گیر کردند و فرح در قسمتهایتهای پایین داره توی کتابها میگرده و میگه که خدای روشنایی راه را به شما نشان خواهد داد و....که صدای پرنس در میاد ::چه ربطی داره ...یه کاری کن از اینجا بریم بیرون یا پرنس در حال حرف زدن با خودشه و سعی میکنه خودش رو از زندانهای پایین قصر خلاص کنه که یه دفعه به خودش خودش میاد و میگه نه خدای من ...دیوونه شدم ...دارم با خودم حرف میزنم.. در ضمن اگر از دید خود پرنس مدتی به فرح نگاه کنید فرح ناراحت میشه و میگه که به من زل نزن و اگر ادامه بدید میگه که تو چشمهای آبی قشنگی داری اگر دلت خواست میتونی نگاه کنی..... خب بگذریم پرنس و فرح ادامه میدن تا فرح در یک قسمت ماجرا از پرنس کمی جلوتر میره و در یک تونل مارپیچ (وزیبا) پایین میره و پرنس هم بدنبالش ....در یک جا به یک تالار استوانه ای شکل بزرگ میرسه که صدای فرح بگوش میرسه ...(باز هم شیرین کاری های پرنس) سرانجام پرنس فرح رو در یک استخر زیبا پیدا میکنه ..حالا وقتشه که کمی آبتنی کنه و خستگی رو از بدنش بیرون کنه....پرنس بعد از آبتنی خوابش میبره و بعد از بیداری میبینه که خنجرش نیست ....سرانجام بعد از تلاش بسیار موفق میشه تا خنجر رو از فرح پس گیره ولی فرح بخاطره لجاجت با پرنس در اثر یک حادثه توسط غولهای شنی مورد حمله قرار میگیره و به پایین پرت میشه ....پرنس حالا همه چیز رو از دست داده.....پدرش ...بهترین دوستش و حالا عشقش.... به سمت ساعت شنی میره تا اون رو نابود کنه....در همین موقع ها بود که میفهمه اگر خنجر رو از بالا وارد ساعت شنی بکنه این جادوی سیاه خاتمه پیدا میکنه...درست در لحظه ای که میخواد این کار رو بکنه وزیر پیداش میشه و از پرنس میخواد تا در مقابل زنده کردن فرح خنجر رو بهش بده ولی پرنس قبول نمیکنه و خنجر رو در بالای ساعت شنی فرو میکنه. خب حالا ممکنه که این سوال پیش بیاد که چرا پرنس داستان رو تعریف میکرده..( نکته جالب در زمانی که پرنس در بازی کشته میشد :پرنس میگفت که نه ...نه اصلا این طوری نبود یا اینکه من چنین چیزی رو یادم نمیاد) ..بزارین تا براتون بگم... درست بعد از این کار پرنس ناگهان از خواب بیدار میشه و میبینه که نزدیک صبحه و هنوز در اردوگاه پدرش بسر میبره و قراره که فردا به کاخ مهاراجه با کمک وزیر (خیانت وزیر به مهاراجه) حمله کنن.پرنس به سرعت دست به کار میشه و خودش رو مخفیانه به اتاق فرح میرسونه ...فرح چون زمان برگشته چیزی به خاطر نمیاره .... سرانجام پرنس میشینه و ماجرا رو از سیر تا پیاز برای فرح تعریف میکنه و به فرح در مورد خیانت وزیر هشدار میده...وقتی پرنس میخواد از قصر مهاراجه خارج بشه وزیر جلوش سبز میشه ....یک مبارزه جالب و پرنس وزیر رو میکشه وخنجر رو به فرح میده از اتاق فرح با قلبی شکسته خارج میشه( چون فرح حرفهاش رو به طور کامل باور نکرده بود)....
Heroes of Might and Magic V داستان بازی از این قرار است که امپراطور گریفین می خواست مراسم ازدواج نیکلای، امپراطور جوان و بانو ایزابل را برگزار کند. ولی این مراسم به دلیل حمله ی شیاطین که از کوه آتش بازگشته اند، به هم می خورد. نیکلای به یکی از فرماندهان خود، گودریک می گوید که ایزابل را به قصر تابستانی ببرد و خود نیکلای هم با شیاطین به جنگ می پردازد. بالاخره ایزابل هم تصمیم میگیرد که یک ارتش بزرگ و قوی درست کند تا نیکلای را نجات دهد و... . این یک قسمت کوچک از داستان بازی بود که برایتان گفتم. بعد از این دمو ( همین داستانی که گفتم به صورت دمو پخش می شود ) بازی شروع می شود و از این به بعد، همه چیز دست شما و ایزابل و دیگر سخصیتهایی است که کنترل آنها را در اختیار دارید. از همین دموی اول کار معلوم است که بازی خیلی عالی و با کیفیت عالی طراحی شده و اشکالاتی که در اول نقد گفته بودم، زیاد در بازی تاثیری نمی گذارد. البته همون طور که گفته شد، کمی باعث دلسرد شدن از بازی می شود، ولی با این کیفیتی که بازی دارد، امکانی برای دلسرد شدن وجود ندارد. طراحی دمو ها و مراحل بسیار عالی انجام شده است. در بازی تک نفر، 6 مرحله ی گوناگون وجود دارد که در هر یک از مراحل، کنترل یکی از کلاسهای شش گانه و ارتش مخصوص به آن کلاس را به عهده خواهید داشت. مثل بیشتر بازی ها، مرحله ی اول بیشتر برای آموزش و یاد گیری بازی کن با نوع بازی کردن و ساخت و ساز و از این جور کارها است. ولی مراحل بعدی هم سخت تر می شود و هم آموزشی در کار نیست و شما باید در همان مرحله ی اول، بدون اینکه به بازید، همه چیز را حسابی یاد بگیرید تا در مراحل بالاتر داستان را خراب نکنید. البته با باختن و پیروز شدن شما داستان تغییر نمی کند. چون شما باید حتما در جنگها پیروز شوید. وگر نه باید درجا بزنید. شما می توانید ارتش خود را با ارایش های مخصوصی قرار دهید که بسیار هم تعیین کننده است. البته شما می توانید این کار را به عهده ی رایانه هم بگذارید که به جز شکست چیز دیگری به شما هدیه نمی کند. پس به نفعتان است که خودتان چیدمان نیروها را انجام دهید تا " کمتر " شکست بخورید. نحوه ی ارتقا قدرت بین قهرمانها هم فرق کرده و از سری های قبلی، خیلی پیچیده تر و گسترده تر شده. در واقع نیوال ( شرکت سازنده ی بازی که به جای بلیزارد آمده است ) سعی دارد که کم کم بازی را از حالت استراتژی به حالت نقش آفرینی تغییر دهد و شاید بعد از نقش افرینی به اکشن سوم شخص، و در آخر هم به اول شخص تغییر دهد!!! کسی نمی داند این نیوال چه بر سر دارد؟!در این بازی، شما می توانید مهارتهای بدردبخوری را یاد بگیرید تا در جنگ کارایی بیشتری داشته باشد و بتوانید دشمن را راحت تر شکست دهید. روش یاد گیری و بالا بردن مهارت در جادو ها، کاملا با سری های قبلی فرق کرده و شما دیگر نمی توانید برای یادگیری هر جادو، Wisdom خود را بالا ببرید تا جادو ها را یاد بگیرید، بلکه باید از بین چهار جادوی موجود، یکی را انتخاب کنید. البته می توانید چند تا جادو را یاد بگیرید ولی برای شروع کار، بهتر است که فقط در یکی از چهار جادو مهارت پیدا کنید. این چهار جادو عبارتند از: جادوی روشنایی، جادوی فراخوانی، جادوی سیاه و جادوی مخرب.شما می توانید با یاد گیری جادو ها گروهی، به راحتی، حال دشمن را بگیرید. مثلا می توانید با نفرین کردن، به جای اینکه نفرینتان فقط به یک نفر اثر کند، به یک محوطه ی بزرگ اثر می کند که حسابی دشمنانتان قافل گیر می شوند. جادوی فراخوانی این کار را می کند که موجوداتی را از زمینها اطراف خود، به داخل ارتشتان می آورد و آنها هم می توانند از جادوهای خود استفاده کنند. یک جادوی غیر جنگی هست به نام Townportal که شمارا به نزدیک ترین شهر خودی، می برد. از دیگر تغییرات بازی، گرافیک آن است که به صورت سه بعدی ساخته شده است. در بسیاری از بازی های دیگر، این عمل ( که گرافیک را از دو بعدی به سه بعدی تغییر دهند ) منجر به شکست و عدم موفقیت بازی شده است، ولی در Herose دقیقا برعکس اتفاق افداده است و این کار، خیلی هم باعث پیشرفت و ترقی بازی شده است. البته اشکالاتی هم دارد که نباید نها را نادیده گرفت که در مقابل یک بازی به این خوبی، نادیده بگیرید بهتر است!!! مثلا دوربین حرکات نسبتا محدودی دارد که کمی بازیکن را ناراحت می کند که زیاد هم چیز مهمی نیست و با کمی سرو کله زدن با بازی، به این مشکل عادت خواهید کرد. ولی یکی از مشکلاتی که به صورت ناگهانی حال بازیکن را میگیرد، این است که دوربین در بعضی از زوایاکه قرار میگیرد، بنا به دلایلی، ناگهان سرعت بازی از لاکپشت هم کند تر می شود که از این مشکل به هیچ وجه نمی توان گذشت چون مثلا شما همه چیز را برای شکست دشمن اماده کرده اید و می خواهید با یک حمله ی بزرگ دشمن را قافل گیر کنید که یک دفعه سر عت بازی این هیجان را از بین می برد. از موسیقی بازی برایتان بگویم. فقط نمیدانم چه مثالی بزنم که کاملا دوهزاریتان بیفتد. آهنگ بازی یعنی گادفادر!!! البته از نظر زیبایی نه. از نظر زیبایی خیلی آهنگ قشنگی است ولی از نظر یک نواختی عین گاد فادر است که از اول تا آخر بازی همین آهنگ را می شنوید که به جز اعصاب خرد کنی چیز دیگری نیست. داستان بازی هم نکات بسیار عالی و جذابی دارد که البته خیلی هم ریز هستند و باید دقت کافی را داشته باشید تا به این نکات پی ببرید. مثلا مرحله ی چهارم. شما از اول بازی با دیوی آشنا می شوید که رفتاری کاملا متفاوت با دیگر شیاطین را دارد و به ازابل هم خیلی علاقه دارد!!! شما هم می گویید که الکی به ازابل علاقه دارد که او را به طرف شیاطین بکشاند. ولی کمی جلوتر متوجه می شوید که اصلا این طور نیست و این دیو، از خیلی سالها پیش، در امپراطوری گریفین، درحال جاسوسی بوده و ازابل را از نوجوانی می شناخته است. باز هم کمی جلوتر میفمید که ایزابل مورد نفرین امپراطور شیاطین قرار گرفته است و نفرین هم این است که بچه ای که ایزابل به دنیا می آورد، نیمی نسان و نیمی هم شیطان خواهد بود و... . این هم یک قسمت دیگر از داستان بازی که برایتان گفتم. در آخر هم بگم که این بازی واقعا عالی است و این چند اشکال جزئی را نادیده بگیرید و حتما بازی را امتحان کنید که واقعا عالی است.
داستان سایلنت هیل silent hill :یه کتابچه ی فارسی راجع به سایلنت هیل گذاشتم. حتما یه نگاه بهش بندازید این هم لینکش : http://silents.4shared.com/file/12482489/bd2bc8ee
داستان بازی GOD OF WAR بر گرفته از www.pcseven.com دوست عزیزم TeamDownload خدای جنگ بازی که در مارچ 2005 در سبک اشکن/ماجراجویی انتشار یافت . حتما خیلی از دوستان این بازی جالب رو بازی کرده اند من سعی کردم داستان این بازی رو بنویسم . خوندن او برای کسایی هم که حتی بازی نکرده اند حتما جالب خواهد بود چون این بازی داستان بسیار جالبی دارد . بازی با بازیگر اصلی فیلم یعنی کریتوس شروع میشود که میگوید " خدایان المپیوس مرا رها کرده اند دیگر هیچ امیدی نیست" او خود را از بلندترین کوه یونان به پایین پرتاب میکند . سپس بازی به سه هفته قبل برمیگردد نمایش اتفاقاتی که سرنوشت بدبختانه اش را میسازد .او به ماموریتی فرستاده میشود که برای نجات دادن شهر آتن باید Ares را بکشد . خدای جنگ را ....نام کریتوس هر جنگجویی را در سراسر عالم به لرزه می اندازخت ... او به عنوان یک رهبر دارای خصلت های شجاعت , زیرکی , تاکتیک های جنگی , سرسختی در نبرد بود . زن ها بچه ها و مردان زیادی از لب تیغ این جنگجو گذشته اند . میگفتند همسرش تنها کسی ست که میتواند جلوی خشم کریتوس را بگیرد . بلاخره روزی آمد که کریتوس نمیتوانست پیشبینی کند.ارتش او با 50 مرد جنگجوی ورزیده در برابر هزاران نفر از لشگریان قبايل باديهنشين وحشى از مشرقزمين قرار گرفت .بعد از نبردی چند ساعته لشگر کریتوس مانند خود او در جنگی وحشیانه شکست میخورد . کریتوس خود در برابر رهبر بیگانگان شکست خورده بود ...چند ثانیه تا مرگ فاصله داشت . با کمال تا امیدی او Ares خدای جنگ را صدا میزد ! و میگوید.. خدای جنگ دشمنان مرا نابود کن و جان مرا در اختیار بگیر !! خدای جنگ که شاهد این مبارزه است به درخواست کریتوس جواب میدهد و در یک لحظه تمامی سربازان دشمن را تکه تکه میکند . Ares به کریتوس شمشیر های آشفتگی را میدهد شمشیرهایی که در چرکین ترین اعماق جهنم ساخته شده ... این اسلحه ترکیبی از 2 شمشیر که که مانند 2 خنجر به انتهای زنجیر است تشکیل شده . زنجیرها در دست کریتوس میپیچند و گوشت دست او را ذوب میکنند . این زنجیر ها برای همیشه قول کریتوس را به او یاد آور میشود . در یک چشم به هم زدن رهبر وحشیان بادیه نشین میمیرد... کریتوش با شمشیر های آشفتگی سر رهبر وحشیان را میبرد . کریتوس , وفادار به قولش از این به بعد تمامی دستورات خدای جنگ را اجرا میکند . کریتوس به نام خدای جنگ انسان های زیادی را میشکد . حتی به دهکده وفا دار به آتنا ( خدای انسانیت ) هم رحم نمیکند . به درخواست کریتوس مردانش تمامی دهکده را به آتش کشاندند. در طول کشتار کریتوس معبدی را پیدا میکند که به او احساس میدهد هرگز نباید به آن قدم بگذارد .قبل از داخل شدن غیبگوی دهکده با او اخطار میدهد که خطرات معبد بیشتر از آن چیزیست که کریتوس فکر میکند . کریتوس بیتوجه به پیرزن وارد معبد میشود خون جلوی چشمان او را گرفته . هر کس در نزدیکی کریتوس بود سر سالم بدر نبرد . کریتوس همه را قطعه فطعه کرد . بلاخره او دو قربانی آخر خود را هم گرفت . هر چند همه چیز تغییر پیدا کرد . وقتی کریتوس به عقل آمد دید در جلوی چشمان او جسد همسر و دختر کوچکش پیداست .... بله او با دستان خود آن دو را کشته بود برای او بسیار گیج کننده بود که خانواده او آنجا چه میکردند در حالی که او آخرین بار در شهر اسپارتا از آنها خداحافظی کرده بود تا به جنگ بیاید ...خدای جنگ که یک بار جان او را نجات داده بود برای او توضیح میدهد که برنامه هایش چه بوده است ... او ظاهر میشود و توضیح میدهد که زن و بچه اش آخرین ریسمان های انسانیت در زندگی ش بوده اند . ولی حقیقتی در راه بود جادوگر دهکده از خاکستر زن و بچه اش که در معبد سوخته بودند برای نفرین عبدی او استفاده کرد تمامی بدن کریتوس را خاکستر سفید خانواده اش پوشاندند بغیر از خالکوبی قرمز بدنش ..نفرینی که همیشه و همه جا بدنبال او بود ... كريتوس از تابعيتش به خداى جنگ دست مىكشد.او 10 سال در دنیا سرگردان شد از این بندر به بندی دیگر از مکانی به مکان دیگر ولی کابوس ها او را رها نمیکردند انگار این افکار مانند طاعون مغزش را فاسد کرده بودند .خاطران کشتن زن و فرزندش وجودش را فرا گرفته بود بعد از 10 سال خدای جنگ خودش به آتن حمله میکند جایی که آتنا خواهرش محافظ آن بود به وسيله قانون زئوس خدایان از جنگ با خودشان منع شده بودند .بنابرین برای نجات شهر باید به دنبال موجودی فانی میگشت که بتواند خدای جنگ را نابود کند . او بدنبال کریتوس میروذ و قول میدهد که در برابر متوقف کردن خدای جنگ گناهان و جنایت هایش را میبخشد . و کریتوس قبول میکند کریتوس اول شروع به یافتن پیشگوی آتن میکند .وقتی به معبد پیشگو رسید , پیرمردی را دید که در حال کندن قبر است , پیرمرد گفت که مجبور است قبر بزرگی را بکند و وقت هم ندارد و بعد پیرمرد به کریتوس حرفی زد که نمیتوانست باور کند .. قبری که او میکند برای یک نفر بود و آن یک نفر هم کریتوس بود!! بر اساس دانسته های پیرمرد غیبگو او فقط با یک راه میتوانست خدای جنگ را نابود کند و آن هم پیدا کردن جعبه پاندورا افسانه ای بود .آتنا به کریتوس میگوید که چطور باید به جعبه پاندورا دست پیدا کند . او باید به داخل کوهستانی میرفت که بر سوار آخرین تایتن یعنی کرونوس بود کرونوس , كه پدر بىرحم زئوس بود. بلاخره با سعی و تلاش و پشت سر گذاشتن تهدیدات بسیار مهلک کریتوس موفق شد به جعبه پاندورا دست پیدا کند .ولی....ولی قبل از رسیدن به آتن همراه جعبه , خدای جنگ از این مسئله آگاه میشود که کریتوس به جعبه دست پیدا کرده . در حالی که در حال جنگ بود از مسافتی بسیار دور با ستون سنگی تیز به طرف کریتوس که در معبد پاندورا بود شلیک میکند .تیر پس از طی مسافت بسیار زیادی به کریتوس میرسد و شکم او را پاره میکند و او را به دیوار میکشد . در آخرین لحظات عمر کریتوس خاطرات کشتارش , کشتار زن و بچه ش در ذهنش تدایی میشود. کریتوس با درماندگی میبیند که نوکران خدای جنگ چگونه جعبه پانادورا را با خود میبرند .کریتوس در دوزخ سقوط میکند , شکست میخورد اما نمیخواهد بمیرد .او در راه جهنم با جامعه جنایت کارن مبارزه میکند . در انتهای راه به زنجیری رسید که یک سر آن به آسمان وصل بود . در آخر زنجیر همان پیرمردی بود که داشت قبر میکند او میگوید آتنا تنها خدایی نیست که از تو مواظبت میکند گورکن پیر این را گفت و غیب شد . کریتوس از صحراى روحهاى سرگشته با تمامی دام ها و خطر هایش عبور میکند و بلاخره موفق میشود که از دوزخ خودش فرار کند . یک کار باقی مانده بود پیدا کردن جعبه پانادورا . او وقتی به خدای جنگ رسید جعبه با زنجیری به دستان خدای جنگ وصل بود . او با پرتاب یک صاعقه به طرف دستان خدای جنگ توانست زنجیر را از دستان خدای جنگ پاره کند .جعبه سقوط میکند و کریتوس باز هم آن را پس میگیرد . در آخر نبردی مانده بود بین کریتوس و خدای جنگ که سرنوشت آتن را رقم میزد . در یک اقدام تدافعی خداى جنگ كريتوس را داخل ذهن خودش به دام انداخت . او توهماتی از خانواده اش را برای ذهن کریتوس ساخت که به دستان خود کریتوس کشته میشدند . کریتوس عهد میکند که نگذارد دیگر بار خانواده اش به دست خدای جنگ بمیرند و از آنها در مقابل موجوداتی که شبیه خودش بودند و قصد کشتن خانواده اش را داشتند محافظت کند .بلاخره کریتوس بر دشمنان خیالیش پیروز میشود و خانواده اش را نجات میدهد . با این وجود که کریتوس موفق به نجات خانواده اش شد .ولی چه ارزشی داشت در آخر فهمید که آنها همه اش خیالات بوده . هدف خدای جنگ از این کار این بوذ که روح خدای جنگ را بشکند تا کریتوس پذیرای شکست شود . کریتوس که حالا تمامی نیرو ها و اسلحه تیغه های آشفتگی را از دست داده بود جنگ را بخوبی اداره میکند و توانست در هشیاری حملات خدای جنگ را بشکند و به شمشیر قوى كوه المپ دست پیدا کند . بعد از یک نبرد طولانی و سخت بلاخره کریتوس میتواند خدای جنگ را شکست دهد و شمشیر ش را در گلوی خدای جنگ فرو برد . بعد از کشتن خدای جنگ و دریافت تبریکات خدایان مختلف کریتوس از آتنا میخواهد کابوس ها و زجر هایی که در جانش در اثر گشتن همسر و فرزندش رخنه کرده اند را از او دور کند .. آتنا به او میگوید که میتواند جنایات و اشتباهات او را ببخشد ولی هیچ خدا و یا نیرویی نیست که بتواند خاطرات کارهای وحشت ناکی که در سایه ه خدای جنگ اریس انجام داده را از وجودش پاک و فراموش کند . کریتوس با احساس نا امیدی به بالای بلند ترین کوه یونان میرود و با سقوط از بلندی خودکشی میکند . (صحنه اول بازی) کریتوس سقوط میکند و به درون دریای اژه می افتد . ولی قبل از اینکه بمیرد احساس میکند نیروی عجیبی او را به بالای کوه میکشاند . او به بالای کوه کشیده میشودآتنا به كريتوس میگوید كه خدايان حكم كردند او امروز به دليل خدمت بزرگش به خدايان نميرد. او به کریتوس یادآوری میکند که یک تخت در کوه المپیوس خالی ست و یک خدای جنگ جدید لازم است . او به کریتوس پیشنهاد خدای جنگ شدن را میدهد و دری که به كوه اليمپوس و تخت خدایی منتهی میشود را برای او میگشاید . و اینگونه کریتوس خدای جنگ میشود .....
اینم برای بچه هایی که god of war 2 رو خواسته بودند اگر اشتبا هی چیزی بود خوشحال میشم بهم متذکر شید منبعش همGod of War II - Wikipedia, the free encyclopedia بوده البته انگلیسی بود خودم ترجمه کردم با تشکر. به نام خدا گادآف وار دو شما را به زمان عقبتر از اتفاقات داخل ورژن اولش میبرد. کریتوس بعد از شکست دادن اریس خدای جنگ جدید شده است ولی مورد قبول اعضای دیگر معابد یونانی نشده(خدایان او را خدا نمیدانند)چرا که او به شهرهای یونان بی قانونی و جنگ را گسترش داده او تنها راهیی که میتواند به لذت برسد را در این مبیند که ارتش های اسپارتی را رهبری کند تا با یونان جنگ کند وان را تصاحب کند. افینا یکی از خدایان زن از کریتوس درخواست میکند که این کار را تمام کند ومیگوید که دیگر بیش از این نمیتواند او را از خشم خدایان محافظت کند و همچنین میگوید : تو به من برای این که من تورا خدای جنگ کردم بدهکاری ولی کریتوس داد میزند و میگیوید: من به محافظت تواحتیاج ندارم وبه تو چیزی بدهکار نیستم وافینا با نارحتی به کریتوس میگوید تو برای من چاره ی دگری نگذاشتی. بازی از ان جایی شروع میشودکه شما به روهیدیس (شهری که به انجا لشکر کشیده اید)می پریددر انجا عقابی (که زئوس میباشد ولی کریتوس فکر میکند افینا است)نزدیک به تمام قدرت خدایی او را میدزد وان ها را به بدن مجسمه و به ان زندگی میبخشد تا کریتوس را بکشد بعد از چند درگیری کریتوس با غول اهنی زئوس بر کریتوس فریاد میکشد و به شمشیر اولیمپیس را پیشنهاد میدهد شمشیری که زئوس ازان برای شکست دادن تایتن ها که بوسیله کرونوس رهبری می شدند استفاده کرد.زئوس شمشیر را به زمین میاندازد از اسمان وشمشیر در زمین فرو میرود وکریتوس انچه از قدرت خداییش در بدنش باقیست به درون شمشیر مریزد و فنا پذیر میشود ولی به کریتوس این امکان را می دهد که کلاسیوس را زخمی کرده و وارد بدنش شده از داخل بدنش کلاسیوس را بکشد وقتی کلاسیوس شکست می خورد زئوس خود را نشان می دهد (زئوس تمام نقشه را مهندسی کرده بوده نامرد)شمشیر را برداشته همچنین باشمشیر تمام قدرت کریتوس دست زئوس است و بر گردن کریتوس میگذارد میگوید باید قسم بخوری که به من خدمت کنی برای تمام عمرت اما کریتوس نمیپذیرد وبا هم درگیر میشوند کریتوس که فنا پذیر وزخم خورد هاز دست کلاسیوس است به دست خدای اولیمپیس کشته میگردد بعد زئوس یه چرخش به شمشیرش میده کل اسپارتن ها میترکن بعد ملت پا کنسول که میبینن فیلم هندی کنسول خاموش می کنن ولی دوباره میل به بازی باعث میشه دوباره روشن کنن شروع کنن بازی ادمه داستان: چنانچه که کریتوس مرد دست های هیدیز خدای مردگان او را در بر گرفته واو را به سوی عذابی ابدی میکشانند ولی اوبه وسیله گایا تایتان طبیعت نجات میابد وزخمش التیام میابد (تیتان ها به وسیله خدایان اولیمپیس یا نبود شدند یا تنبیه شدند)و در مقابل او از کریتوس میخواهد به انها کمک کند تا انتقام بگیرند کریتوس از اندرورلد (دنیای زیر زمین) فرار میکند واز گایا میخواهد تا خواهران سرنوشت را برایش پیدا کنند تا گذشته اش را تغییر بدهد. گایا به کریتوس پگسس(اسب بالدار)را میدهد تا اورا به محل خواهران سرنوشت منتقل کند.کریتوس وپگسس به جزیره خلقت سفر میکنند (البته در بین راه به شکافت در کوه میروند که جایی است که زئوس تایتان تیفون را زندانی کرده همچنین پورمیفیوس هم را زندانی کسی که کریتوس به پیشنهاد خودش او را کشت تا از شکنجه راحت گردد واو را درون اتش انداخت تا خاکستران او به کریتوس قدرت ریج اف تیتان را بدهند)جایی که خواهران سرنوشت منتظرند جای که به سختی از ان توسط افراد خواهران سرنوشت و قهرمانانی که میخواهند سرنوشت خود را تعویض کنند. با گشتن کریتوس در این جزیره اون با تعداد زیادی از تایتان ها ملاقات میکند و بسیاری از قهرمان ها و هیولا ها رو میکشید وشکست میدهید و سلاح وجادو ها و توانایی ها ابزارهایی را به دست می آورید تا باختتان را به زئوس جبران کنید.(هرکی می خواهد بگه بیشتر توضیح بدم) بلاخره کریتوس خواهر ها را پیدا می کند لیکسیس اتروپوس و کلوفو سه خواهر سرنوشت هستند که دفاع از تالار سرنوشت را را برعهده دارند تالاری که بر زندگی فناپذیران وخدایان فرمان روایی میکنند انها هر کاری را که از دست انها برمیآمد انجام دادند تا کریتوس را به کام مرگ بکشانند حتی میخواستند نتیجه مبارزه ی بین اریس با کریتوس را در اخر بازی قبل عوض کنند(با شکستن شمشیر که کریتوس با ان اریس را کشت) ولی کریتوس ان ها رو شکست میده وکنرل تالار را بدست میگیرد.(چگونگی انو نمیگم بازی کنید پیدا کنید اگه بگم مزه اش میره) اول کریتوس باز میگرده به زمانی که نزدیک بود به دست زئوس در شهر رهودیس بمیرد سریعا قبل از زئوس شمشیر اولیمپیس رو بر میدارد و درگیری رخ داده و کریتوس به پیرزی های طولانی و بی خاتمه زئوس خاتمه میدهد ولی وقتی که میخواهد ضربه ی نهایی را به زئوس وارد اورد افینا دخالت میکند تا جان پدر خود را نجات دهد البته ضربه اخر بجای این که به قلب زئوس وارد شود به دل افینا خورده و زئوس میگریزد (ای نامرد ترسو)افینا در هنگام مرگ چند کلمه بر زبان می اورد:که کار های زئوس را توجیه کند :مثلا او میگوید کارهای زئوس به این دلیل بوده تا رسم پدر کشی توسط فرزندان خدایان شکسته شود.با کشتن کریتوس (پسر) قبل از این که او بتواند زئوس(پدر) رابکشد این رسم شکسته میشد و کریتوس میخواهد از تمام خدایان اولیمپیس که کارهایشان فقط برای محافظت از خود وخودخواهانه است انتقام گیرد وقتی کریتوس به تالاری که دارد خراب میشود باز میگردد او از ان یکبار دیگر استفاده میکند تا به جلوتر به زمان جنگ بین خدایان وتیتان ها بر میگردد وتیتان ها را معتقد میکند تا با او به زمان حاضر باز گردند زمانی که زئوس ضعیف شده در دورانی از گیجی هستند و خدای جنگ وافینا هم مرده است زئوس هم که میداند کریتوس دست از جنگ بر نمیدارد پس برای جنگ اماده میشود و دو برادر خود را (هیدیس و پسایدن خدای دریا ها را)وهمچنین اپولو خدای خورشید وهلیوس پیغام اور خدایان که پسر هایش هستند فرا میخواند.بازی اینجا تمام میشود که در حال حاضر خدایان المپ از بالا کوه نزاره گر بالا امدن تایتان ها وکریتوس که پشت گایا است هستند وفریاد میزند زئوس پسرت بازگشته من نابودی المپ را با خود اورده ام (الان میام بالا همتون با کوه یکی میکنم ) راستی اگر جایی ازش گنگه یا توضیحات بیشتر درمورد کارکتور ها میخواهید بفرمایید توضیح بدم
witcher داستان ویچر امیدوارم مورد توجهتان قرار گیرد: به تو در مورد شمشير و تبر و خشونت وحشيانه مي گويم: زماني كه عصر سرماي سفيد و نور سفيد مي آيد. زمانه ديوانگي و خفقان ، زمان نابودي. “و دنيا در يخ و برف نابود ميشود ، منجمد شده ، سرد و پوشيده با برف…” آيين مقدس اتيلين اگلي… سرزمين شمالي با سرنوشتي شوم تهديد مي شود. بر طبق آيين اتيلين ، پيشگوي Elf ، جهان در هنگامه ي سرمای سفيد و نور سفيد نابود مي شود؛ سرزمين هاي شمالي از برف و يخ و سرماي كشنده پوشيده مي شود. اما در پيشگويي اين مشكل تنها نگراني مردم نيست. بعد از يك جنگ سخت و خونين با پادشاه جنوبي نايت الف ، الف هاي سرزمين شمالي اسير و نابود شدند. بر اثر منازعات و كوته بيني ، پادشاهان سقوط كردند. بين اغتشاش و هرج و مرج ، يك سنگر امن پديدار شد: محفل رزهاي سوخته… سلحشوران راهب قسم خوردند تا آرامش و رفاه را برگردانند و ممالك شمالي را متحد كنند. آنها ادعا كردند كه يخبندان فقط ممكن است بوسيله قدرت آتش نابود شود ، آنها بسيار دعا ميكردند… محفلشان بزرگ تر و قدرتمند تر شد. راهبان مي خواستند حمايتشان از پادشاهان سرزمين هاي شمالي موثر افتد. آنها براي بدست آوردن سرزمين هاي تسخير شده كوشيدند. در اين زمان ، دسته هايي از هيولاها در راه ها ادم ها پديدار شدند. در بين آنها هيولاهايي وجود داشت كه سال ها پيش مرده و يا بر انداخته شده بودند… آنها از لاشه ها تغذيه مي كردند ، به مردم حمله كرده و باعث گسترش ترس و وحشت در بين مردم سرزمين هاي شمالي شدند. حتي شايعات باورنكردني اي بوجود آمد ، شخصي در يك مخفيگاه پنهان جانوراني را براي يك هدف ناشناس تربيت (بوجود مي آورد) مي كرد. در اين زمان شوم قهرمان ما بعد از سالها به Kaer Morhen برگشت… دژ ، سحر شده و ويران بود. او با تمرين و تجربه در هيولا كشي ماهر شده است… او تعدادي از برادرانش را كه هنوز آنجا زندگي مي كردند شناخت. اما چيزهايي را حس كرد… ناگهان ترس هاي او تبديل به واقعيت شد… به دليل اينكه وقتي از دروازه وارد شد با موجوداتي مرموز روبرو شد… Witcher براي ماندن در Kaer Morhen مجبور به مبارزه با متجاوزان شد… و در ايـــن لـــــحظه داستــــان ما شـــروع شــد… اگر Witcher در اولين رويارويي زنده مانده بود… چيزهاي بيشتري در انتظارش بود. قهرمان در آينده به مناطق بسيار وسيعي از جهان خواهد رفت ، مكانه ا و وضعيت هاي مختلف را خواهد ديد ، با شخصيت هاي جالبي ملاقات كرده و بعضي وقت ها آنها را خواهد كشت. او متوجه خواهد شد چه كسي مسئول حمله به Kaer Morhen است و متوجه خطرات قدرتمند و پنهاني كه جهان را تهديد مي كنند خواهد شد. ضمن اينكه اين بازي بر اثاث كتاب داستان و داستان هاي كوتاه Andrzej Sapkowski’s ساخته شده است. شناخت بازيكنان باعث نمي شود كه چيزي از لذت اين بازي كم شود. بازي به داستان اشاره شده در كتاب ارتباطي ندارد. البته شما مكان ها و شخصيت هاي آشناي داستان را خواهيد ديد.