اون زمان دعواهای خیابونی مد بود یعنی بچه های یک خیابون جمع میشده سنگ و چوب و تیرکمون آماده میکردند و به خیابون دیگه حمله میکردند . تو یکی از دعواهای خیابونی من توسط دو نفر که از خودم بزرگ تر بودند گرفتار شدم ،خلاصه اسیرم کردند و داشتن میبردند به خیابون خودشون که یکی از کاسب های محل که با پدرم آشنا بود آمد دستم رو از دست اونا درآورد و گفت برین دنبال بچه های هم قد خودتون ، زورتون به کوچیک تر از خودتون می رسه ?
میرفتم از روپنجره میپریدم/: یک افتخاری میکردم کلا من خیلی جوگیر بودم ۶/۷سالگی برا اینکه نشون بدم میتونم میرفتم رو ارتفاع ها میپریدم دقیقا یادمه مهدکودکی بودم داشتم با داداشم و همکلاسیمو داداشش میرفتیم مهد/: داداشم بزرگ تر بود. بعد میگف هرکی تونست بپره برندس همکلاسیم که پسر بود میترسید من نه/: همیشه برنده میشدم هی خدا یادش بخیر یبارم جوگیر شدم رفتم زنگ همسایمونو زدم فرار کردم تازه ۷/۸نفرو نه یکی رو/: کاش حلالم کنن
/: هرکیو میدیدم میگفتم پخ تا همین پیارسال رمز همه گوشی ها خانواده مادریمو پدریمو دید میزدم یاد میگرفتم میرفتم تو چتاشون/: اخریا یادمه گوشی خالم برنامه دزدگیر داشت عکسمو گرفته بود!/:
آخر شبا زنگ در خونه همسایه ها رو میزدیم و فرار بزرگ گاهی افراد که خواب بودند مثل خواهر ومامان و مامان بزرگم و غیره پیرهنشونو با سوزن نخ میدوختم به تشک یا سنجاق میکردم