1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خشایارشا در یونان

شروع موضوع توسط rashnou ‏9/7/13 در انجمن ایران

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/12
    ارسال ها:
    727
    تشکر شده:
    518
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    بوتیک
    خشایارشا برای دیدار از کشورهای خوربری شاهنشاهی خود و همچنین برای گوشمالی آتنی ها راهی آسیای کوچک شد. داستان آمدن خشایارشا به آتن را داستان پردازان یونانی برای بزرگ کردن یونان چنان نوشته اند که گویا خشایارشا دست به بسیج بزرگی زده است. واقعیت آن است که خشایارشا که برای بازدید کشورهای شاهنشاهی آمده بود تنها لشکری که همراه خود آورده بود لشکر ده هزار تنی جاویدان بود. خشایارشا در بازدید از کشورهای آسیای کهتر شمار اندکی از سربازان پادگان های این کشورها را با خود همراه کرد تا آنکه هنگامی که به اروپا پاگذاشت شاید ارتش وی به پنجاه هزار تن رسیده باشد که این خود برای گوشمالی آتنی ها بزرگ می نموده است هرچند که ممکن بود کشورهای دیگر یونانی نیز به کمک آتن بشتابند، حال آنکه بیشتر کشورهای یونانی فرمانبرداری خود را از شاه بزرگ اعلام کردند.
    پس از گذراندن زمستان در سارد خشایارشا در آغاز سال 79 هخامنشی(480 پیش از میلاد مسیح) به سوی یونان روانه شد. ارتش ایران را نیروی دریایی پشتیبانی می کرد. آتنی ها نیز دارای ناوگانی نیرومند بودند که می توانست با نیروی دریایی ایران به جنگ بپردازد.
    خشایارشا بی برخورد با پایداری به سوی آتن در یونان پیش رفت تا به تنگه ترموپیل رسید که درآنجا به جهت تنگی بیش از اندازه، یونانی ها(اسپارتی ها به فرماندهی شاهشان لئونیداس) راه را بر ارتش ایران بستند.
    سوران ارتش به شناسایی منطقه پرداخته، میانبری که از پشت تنگه در می آمد را یافتند. پس از آن بسیاری از یونانیان از ترموپیل گریختند و تنها اسپارتیان در تنگه ماندند و همه در جنگ کشته شدند.
    پس از گذر از ترموپیل راه آتن به روی ارتش ایران باز شد، هنگامی که خشایار شاه از مقدونیه به آتن درآمد بسیاری از مردم آن، از شهر کوچ کرده بودند گروهی بر این باورند که خشایارشاه در آتن به تلافی آتش سوزی سارد بخشی از شهر را آتش زد.
    از این پس سیر روی دادها دارای پیچیدگی بسیاری است چراکه نمی توان حقیقت را از ژرفای نوشته های یونانیان بدست آورد.
    آنچه می توان گفت این است که آتنیان که نمی توانستند در خشکی به برابر ارتش ایران درآیند، با نیروی دریایی ایران درنزدیکی سالامین، که از روی تنگی نیروی ایران نمی توانست کشتی های بسیاری را به جنگ درآورد درگیر شدند، چون این برخورد نتیجه ای در برنداشت، تیمیستوکل رهبر آتن به همراه گروهی به نزد خشایارشا رفتند، که در طی آن توانستند که خودمختاری آتن را بدست آورند. خشایار شاه پس از آن به آسیا بازگشت.
    تیمستوکل تا پایان شاهنشاهی خشایار شاه رهبر آتن بود ولی پس از آن مردم بر او شوریدند و وی از راه مقدونیه به دربار ایران پناه برد.
    دیون خرسوستومس نوشته است( کتاب 11، بند 149) : " خشایار شاه در لشکرکشی به یونان در ترموپیل بر اسپارتیان پیروز گشت و شاه لئونیداس رادر آنجا بکشت. سپس آتن را ویران کرد ...پس از این پیروزیها برای یونانیان باج گذارد و راه اسیا را در پیش گرفت . "
    در فهرست سرزمینی نبشته ی دیوها که به زمانی پس از نبرد یونان تعلق دارد، نام یونانی های نزدیک دریا( کوچ نشینان یونانی آسیای کوچک)، یونانی های فرای دریا(یونانی های سرزمین اصلی) و اسکودرا( مقدونیه و تراکیا) آمده است.
    نوشته ای از توسیدید یادآور می شود که سرپرستی نیروهای اسپارت و آتن و همگنانشان پس از بازگشت خشایار شاه به آسیا به دست یک کارگزار یونانی به نام پاوسانیاس بود که جامه ی ارتش ایران را می پوشید و زیر دست افسر ایرانی به نام ارتاباذ کار می کرد
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/12
    ارسال ها:
    727
    تشکر شده:
    518
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    بوتیک
    پاسخ : خشایارشا در یونان

    [FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تمامی سخنان پدرم در گوشهایم سنگینی می كرد او از من خواسته بودكه یونانیان فاسد را تنبیه كنم ولی به من نگفت چگونه؟...؟
    برای من كه از پدر به بزرگ مردی میرسم كه جهان را داشت و از مادر به مردی كه جهان او را ستایش می كرد بسیار سخت بود شروع كردن جنگی كه خود نیز عاقبتش را نمی دانستم،
    من نمی توانستم جنگی راه بیاندازم كه كشتار عظیمی را به همراه داشته باشد...
    باید طوری می جنگیدم كه یادآور تمامی فرهنگ و باورهای ما باشد.
    [FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تمامی سخنان پدرم در گوشهایم سنگینی می كرد او از من خواسته بودكه یونانیان فاسد را تنبیه كنم ولی به من نگفت چگونه؟...؟
    برای من كه از پدر به بزرگ مردی میرسم كه جهان را داشت و از مادر به مردی كه جهان او را ستایش می كرد بسیار سخت بود شروع كردن جنگی كه خود نیز عاقبتش را نمی دانستم،
    من نمی توانستم جنگی راه بیاندازم كه كشتار عظیمی را به همراه داشته باشد...
    باید طوری می جنگیدم كه یادآور تمامی فرهنگ و باورهای ما باشد.

    آتــن:
    امیدوارم روح پدرم از من خوشنود باشد...
    سپاهی گران فراهم كردم كه كسی را یارای مقابله كردن با آن نباشد، خود نیز راضیم با اینكه بسیار هزینه كردم تا ارتشی از تمامی ملل فراهم آورم ولی ارزشش را داشت تا تعداد كشته ها بسیار كم باشد ، اكنون آتن هستم...آتن خالی از سكنه است ، یكی از خبرچینان گفت كه یونانیان به جزیره ای در ایتالیا گریخته اند...تنها تعدادی سرباز در اكروپلیس باقی ماندند كه پیام صلح و آزادی ما را نپذیرفته اند؛ مردونیه از من خواست كه تمامی شهر را آتش بزنم تا هیچ سربازی باقی نماند ...من و سردارم گرم گفتگو بودیم كه ناگهان كودكی عریان به سمت سپاه ما نزدیك شد، كودك گریان و پریشان به نزدم آمد، شنل خود را از دوش برداشتم و بر بدن عریان كودك بیچاره پیچیدم او تنها ناله می كرد، پس از فتح آتن تصمیم بازگشت به پارسه گرفتم ، دگر طاقت هجران نداشتم...
    پارسه:
    ـــــــــ
    پس از بازگشت از یونان دستور به جشنی وسیع دادم و تمامی نمایندگان ملل را جمع كردم و از آنان به خاطر كمكهایشان سپاسگزاری كردم .
    همگی نمایندگان آمده بودند، حتی یونانیان نیز برای طلب بخشش نزد من آمدند... من نیز به گرمی از آنان استقبال كردم.
    كودكی را كه از آتن آورده بودم بدست خواجه بزرگ دربار سپردم تا او را برای انجام كارهای درباری آماده سازد، كودك روز به روز بزرگتر می شد نام او را نیز میترادات نهادم تا همچون میترا محافظ ما باشد...
    بیشتر وقتم را صرف تكمیل كاخی می كردم كه پدرم برایم به یادگار گذاشته بود، سعی كردم بر زیبایی آن بیافزایم تا فرهنگ و هنر پارسی را بیشتر به جهانیان بیاموزم؛ در یكی از جشنهای سال نو بود كه یكی از نمایندگان كشورها از فرط تعجب و حیرت تا ساعاتها به یك نقطه خیره شده بود،برخی نیز از آنان هنوز نتوانسته بودند معنای واقعی ایزد یكتا را درك كنند مرا خدا می نامیدند كه با خشم و ناراحتی من روبرو شدند، میترادات روز به روز جوانی برومند میشد من به او تمامی هنرها را آموختم و او را از نزدیكترین كارگزاران خود قرار دادم، گاهی نیز با او درباره ی كارهای حكومتی مشورت می كردم، تنها چیزی كه این سالها مرا آزار میداد قساوت و كینه ای بود كه یونانیان از من داشتند، نمی دانم در تاریخ چه شاهی بوده كه این چنین محافظه كارانه وارد خاك دشمن شود و بجای كشتار آنان، آنان را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد، با آنكه آنان مرا زئوس خدای خود می دانند، اما كینه مرا در دل می پرورانند، وقتی به میترادات می نگرم در دلم حسی عجیب پیدا می كنم، شاید تمامی این جنگ برای آن بود كه من این كودك بی نوا را كه شاید از خانواده اش جا مانده و گم شده را پیدا كنم و به دربار بی همتای هخامنشیان بیاورم ...
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ

    امشب پارسه چه زیبا شده، كاخهایی را كه ساختم بسیار با شكوه خود را نشان می دهند ، دلم برای پدرم به تنگ آمده ، امشب سالگرد اوست ، امیدوارم هرچه زودتر اورا ببینم و در آغوش بكشم ، هر سال سالگرد پدرم احساس عجیبی پیدا می كنم و امشب گویی مرا می خوانند، بدنم دیگر نمی خواهد رنج بودن در زمین خاكی را بكشد جز عشق جاودانم پارس دیگر دلبستگی به این دنیا ندارم امشب شب من است...



    ساعاتی بعد كاخ هدیش:
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ

    شب رفته رفته تاریك تر می شود اما خواب به چشمانم نمی آید ، همینطور كه در افكار خویش و یاد آخرین گفتار پدرم بودم ، ناگهان درب اتاقم باز شد ، میترادات درخواست ورود كرد من هم طبق معمول به او اجازه ورود دادم، او را همانند اتخش ثرا دوست دارم،
    او به نزد من آمد اما بسیار پریشان بود اشك در چشمانش حلقه زده بود ، نخست گمان كردم خبر بدی آورده، اما بعد متوجه شدم او چیزی می خواهد به من بگوید ... لحظه ای سكوت بین ما جاری شد كه ناگهان او خنجری را از لباسش بیرون آورد و به سمت من نشانه رفت لحظه ای درنگ كرد اشك از چشمانش سرازیر شده به من نگاه می كند و از اینكه عكس العملی نشان ندادم بشدت تعجب كرده ، به پایم افتاد و در حالی كه گریه می كرد داستان این توطئه را برایم بازگو كرد: او گفت كه چندی پیش زنی را دیده كه مدعی بوده مادر اوست ، آن زن گفته كه ما تو را عمدا به نزد خشایارشا فرستادیم چون می دانستیم او مردی نیك از تَخمه خدایان است و تو را به نیكی نزد خود نگه میدارد و بزرگ خواهد كرد تا در آینده به وسیله ی تو بتوانیم اورا از بین ببریم.
    میترادات در حالی كه زجه می زد به من گفت اگر این كار را انجام ندهد او را خواهند كشت...
    میترادات را بلند كردم و اندكی به چشمانش نگاه كردم ، سپس رویم را برگرداندم و خواستم كه خنجر را بر بدنم فرو كند، میترادات در كمال تعجب گفت: شاهنشاه... اما من با صدای بلندتری از او خواستم تا كارش را به انجام برساند و جان خود را حفظ كند...
    او خنجر را بر بدن من فرو كرد اكنون تنها نوری می بینم كه مرا به سوی خود می كشاند و صدای پدرم...
    [/FONT]
    [/FONT]
     
    یک شخص از این تشکر کرد.