هیچ بنده مؤمنى نیست مگر اینکه در قلب او یک نقطه سفید و درخشندهاى است هنگامى که گناهى از او سر زند در میان آن منطقه سفید، نقطه سیاهى پیدا مىشود، اگر توبه کند آن سیاهى بر طرف مىگردد و اگر به گناهان ادامه دهد بر سیاهى افزوده مىشود، تا تمام سفیدى را بپوشاند، و هنگامى که سفیدى پوشانده شد دیگر صاحب چنین دلى هرگز به خیر و سعادت باز نمىگردد. . قرآن خدا بر دل چه کسانی مهر زده است؟ خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ (بقره ۷) خداوند بر دلها و بر گوش آنان مهر زده است و در برابر چشمانشان پردهاى است و براى آنان عذابى بزرگ است. مُهر بدبختى که خداوند بر دل کفّار مىزند، کیفر لجاجتهاى آنان است. به عبارت دیگر مهر الهى نتیجهى انتخاب بدِ خود انسان است، نه آنکه یک عمل قهرى و جبرى از طرف خدا باشد. چشمى که پرهیزگاران با آن آیات خدا را مىدیدند، و گوشى که سخنان حق را با آن مىشنیدند، و قلبى که حقایق را بوسیله آن درک مىکردند در اینها از کار افتاده است، عقل و چشم و گوش دارند، ولى قدرت" درک" و" دید" و" شنوایى" ندارند! چرا که اعمال زشتشان و لجاجت و عنادشان پردهاى شده است در برابر این ابزار شناخت. مسلما انسان تا به این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است، هر چند گمراه باشد، اما به هنگامى که حس تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر راه نجاتى براى او نیست، چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعى است که عذاب عظیم در انتظار او باشد. نکتهها: ۱- آیا سلب قدرت تشخیص، دلیل بر جبر نیست؟ نخستین سؤالى که در اینجا پیش مىآید این است که اگر طبق آیه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى این گروه مهر نهاده، و بر چشمهاشان پرده افکنده، آنها مجبورند در کفر باقى بمانند، آیا این جبر نیست؟ شبیه این آیه در موارد دیگرى از قرآن نیز به چشم مىخورد، با اینحال مجازات آنها چه معنى دارد؟ در لغت عرب براى این معنى کلمه" ختم" به کار مىرود، البته این تعبیر درباره افراد بىایمان لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عوامل هدایت نفوذناپذیر شدهاند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگر هیچگونه تصرفى در آن نمىتوان کرد، و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است پاسخ این سؤال را خود قرآن داده است و آن اینکه: اصرار و لجاجت آنها در برابر حق و ادامه به ظلم و بیدادگرى و کفر سبب مىشود که پردهاى بر حس تشخیص آنها بیفتد، در سوره نساء آیه ۱۵۵ مىخوانیم: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ:" خداوند بواسطه کفرشان، مهر بر دلهاشان نهاده"! و در سوره مؤمن آیه ۳۵ مىخوانیم: کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلى کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ:" اینگونه خداوند مهر مىنهد بر هر قلب متکبر ستمکار"! و در سوره جاثیه آیه ۲۳ چنین آمده است: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَهً:" آیا مشاهده کردى کسى را که هواى نفس را خداى خود قرار داده؟ و لذا گمراه شده، و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افکنده است". می بینیم که سلب حس تشخیص و از کار افتادن ابزار شناخت در آدمى در این آیات معلول عللى شمرده شده است، کفر، تکبر، ستم، پیروى هوسهاى سرکش لجاجت و سرسختى در برابر حق، در واقع این حالت عکس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر. اصولا این یک امر طبیعى است که اگر انسان به کار خلاف و غلطى ادامه دهد تدریجا با آن انس مىگیرد، نخست یک" حالت" است، بعدا یک" عادت" مىشود، سپس مبدل به یک" ملکه" مىگردد و جزء بافت جان انسان مىشود، گاه کارش به جایى مىرسد که باز گشت بر او ممکن نیست، اما چون خود آگاهانه این راه را انتخاب کرده است مسئول تمام عواقب آن مىباشد بى آنکه جبر لازم آید، درست همانند کسى که آگاهانه با وسیلهاى چشم و گوش خود را کور و کر مىکند تا چیزى را نبیند و نشنود. توکل و اگر مىبینیم اینها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که خداوند این خاصیت را در اینگونه اعمال نهاده است. عکس این مطلب نیز در قوانین آفرینش کاملا مشهود است، یعنى کسى که پاکى و تقوا، درستى و راستى را پیشه کند، خداوند حس تشخیص او را قویتر میسازد و درک و دید و روشنبینى خاصى به او مىبخشد، چنان که در سوره انفال آیه ۲۹ مىخوانیم: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً:" اى مؤمنان اگر تقوا پیشه کنید خداوند فرقان یعنى وسیله تشخیص حق از باطل را به شما عطا مىکند". این حقیقت را در زندگى روزمره خود نیز آزمودهایم، افرادى هستند که عمل خلافى را شروع مىکنند، در آغاز خودشان معترفند که صد در صد خلافکار و گنهکارند، و به همین دلیل از کار خود ناراحتند، ولى کم کم که با آن انس گرفتند این ناراحتى از بین مىرود، و در مراحل بالاتر گاهى کارشان به جایى مىرسد که نه تنها ناراحت نیستند بلکه خوشحالند و آن را وظیفه انسانى و یا وظیفه دینى خود مىشمرند! ۲- اگر اینها قابل هدایت نیستند اصرار پیامبران براى چیست؟ این سؤال دیگرى است که در رابطه با آیه در نظر مجسم مىشود، ولى توجه به یک نکته پاسخ آن را روشن مىسازد و آن اینکه مجازات و کیفرهاى الهى همیشه با اعمال و رفتار انسان ارتباط دارد، تنها نمىتوان کسى را به خاطر اینکه قلبا آدم بدى است کیفر نمود، بلکه لازم است ابتدا او را دعوت به سوى حق کنند، اگر تبعیت نکرد و ناپاکى درون را در عملش منعکس ساخت در این حال مستحق کیفر است، در غیر این صورت مصداق قصاص قبل از جنایت خواهد بود. این همان چیزى است که ما نام آن را" اتمام حجت" مىگذاریم. بطور خلاصه: جزا و پاداش عمل، حتما باید پس از انجام عمل باشد، و تنها تصمیم و یا آمادگى و زمینههاى روحى و فکرى براى این کار کافى نیست. بعلاوه پیامبران فقط براى هدایت اینها نیامدهاند، اینها در اقلیتند، اکثریت تودههاى گمراه کسانى هستند که تحت تعلیم و تربیت صحیح قابل هدایت مىباشند. ۳- مهر نهادن بر دلها - در این آیه و بسیارى دیگر از آیات قرآن براى بیان سلب حس تشخیص و درک واقعى از افراد، تعبیر به" ختم" شده است. این معنى از آنجا گرفته شده است که در میان مردم رسم بر این بوده هنگامى که اشیایى را در کیسهها یا ظرفهاى مخصوصى قرار مىدادند، و یا نامههاى مهمى را در پاکت مىگذاردند، براى آنکه کسى سر آن را نگشاید و دست به آن نزند آن را مىبستند و گره مىکردند و بر گره مهر مىنهادند. جزا و پاداش عمل، حتما باید پس از انجام عمل باشد، و تنها تصمیم و یا آمادگى و زمینههاى روحى و فکرى براى این کار کافى نیست در تاریخ شواهد فراوانى دیده مىشود که رؤساى حکومتها، کیسههاى زر را به مهر خویش مختوم مىساختند و براى افراد مورد نظر مىفرستادند، این براى آن بوده که هیچگونه تصرفى در آن نشود تا بدست طرف برسد، زیرا تصرف در آن بدون شکستن مهر ممکن نبود. امروز نیز معمول است کیسههاى پستى را لاک و مهر مىکنند. در لغت عرب براى این معنى کلمه" ختم" به کار مىرود، البته این تعبیر درباره افراد بىایمان لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عوامل هدایت نفوذناپذیر شدهاند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگر هیچگونه تصرفى در آن نمىتوان کرد، و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است. مهم آنست که انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سر مىزند در فاصله نزدیک آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید، مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آید و بر آن مهر نهد. در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانیم: ما من عبد مؤمن الا و فى قلبه نکته بیضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فى تلک النکته نکته سوداء فان تاب ذهب ذلک السواد، و ان تمادى فى الذنوب زاد ذلک السواد حتى یغطى البیاض، فاذا غطى البیاض لم یرجع صاحبه الى خیر ابدا، و هو قول اللَّه عز و جل کَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ: " هیچ بنده مؤمنى نیست مگر اینکه در قلب او یک نقطه (وسیع) سفید و درخشندهاى است هنگامى که گناهى از او سر زند در میان آن منطقه سفید، نقطه سیاهى پیدا مىشود، اگر توبه کند آن سیاهى بر طرف مىگردد و اگر به گناهان ادامه دهد بر سیاهى افزوده مىشود، تا تمام سفیدى را بپوشاند، و هنگامى که سفیدى پوشانده شد دیگر صاحب چنین دلى هرگز به خیر و سعادت باز نمىگردد، و این معنى گفتار خدا است که مىگوید:" کَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ" (اصول کافى جلد ۲ باب الذنوب حدیث ۲۰ صفحه ۲۰۹)