1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هلالی جغتایی

شروع موضوع توسط hector2141 ‏5/7/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo

    ​
    [h=2] هلالی جغتایی[/h]



    [​IMG]
    هلالی جغتایی


    بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمی‌توان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان می‌نماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل می‌شده است). مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کرده‌اند.
    آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پی‌سپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
    آثار هلالی در گنجور:

    غزلیات
    قصاید
    قطعات
    رباعیات
    مخمس
    شاه و درویش

    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۱
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    مه من، به جلوه‌گاهی که تو را شنودم آن‌جا​

    جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آن‌جا؟​


    گه سجده خاک راهت به سرشک می‌کنم گل​

    غرض آن‌که دیر ماند اثر سجودم آن‌جا​


    من و خاک آستانت، که همیشه سرخ‌رویم​

    به همین قدر که روزی رخ زرد سودم آن‌جا​


    به طواف کویت آیم، همه شب، به یاد روزی​

    که نیازمندی خود به تو می‌نمودم آن‌جا​


    پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم​

    که دگر کسی نمانده که نیازمودم آن‌جا​


    به سر رهش، هلالی، ز هلاک من که را غم؟​

    چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آن‌جا​

     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۲
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا​

    آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا​


    از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز​

    همچو جانی که شود از تن بیمار جدا​


    گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت​

    دل خون‌گشته جدا، دیدهٔ خون‌بار جدا​


    زیر دیوار سرایش تن کاهیدهٔ من​

    همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا​


    من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر​

    کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟​


    دوستان، قیمت صحبت بشناسید، که چرخ​

    دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا​


    غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید​

    ما درین باغ ندیدم گل از خار جدا​


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۳
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    ای نور خدا در نظر از روی تو ما را​

    بگذار که در روی تو ببینیم خدا را​


    تا نکهت جان‌بخش تو همراه صبا شد​

    خاصیت عیسی‌ست دم باد صبا را​


    هر چند که در راه تو خوبان همه خاکند​

    حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را​


    پیش تو دعا گفتم و دشنام شنیدم​

    هرگز اثری بهتر از این نیست دعا را​


    می‌خواستم آسوده به کنجی بنشینم​

    بالای تو ناگاه برانگیخت بلا را​


    آن روز که تعلیم تو می‌کرد معلم​

    بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟​


    گر یار کند میل، هلالی، عجبی نیست​

    شاهان چه عجب گر بنوازند گدار را؟​

     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۴
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را​

    به ما هم گوشه چشمی که رسوا کرده‌ای ما را​


    پس از مردن نخواهم سایهٔ طوبی ولی خواهم​

    که روزی سایه بر خاکم فتد آن سروبالا را​


    حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان​

    که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را​


    دلا، تا می‌توان امروز فرصت را غنیمت دان​

    که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را​


    زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن دارد​

    که ذوق خاک‌بوسی بر زمین آرد مسیحا را​


    هلالی را چه حد آن که بر ماه رخت بیند؟​

    به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟​


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۵
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا ر​

    به ما هم گوشهٔ چشمی، که شیدا کرده‌ای ما را​


    به هر جا پا نهی آن جا نهم صد بار چشم خود​

    چه باشد؟ آه! اگر یک‌باره بر چشمم نهی پا را​


    مرا گر در تمنای تو آید صد بلا بر سر​

    ز سر بیرون نخواهم کرد هرگز این تمنا را​


    چو در بازار حسن از یک طرف پیدا شدی، ناگه​

    خریداران یوسف برطرف کردند سودا را​


    شنیدم این که: فردا ماه من عزم سفر دارد​

    بمیرم کاش امروزت، نبینم روی فردا را​


    هلالی را به یک دیدن غلان خویشتن کردی​

    عجب بیناییی کردی، بنازم چشم بینا را​

     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۶
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما را​

    که روزی چند نشناسیم ما کس را و کس ما را​


    ز دست ما اگر پابوس خوبان بر نمی‌آید​

    همین دولت که: خاک پای ایشانیم بس ما را​


    به راه محمل جانان چنان بی‌خود نیم امشب​

    که هوش رفته باز آید به فریاد جرس ما را​


    به آب چشم ما پرورده شد خار و خس کویش​

    ولی گل‌های حسرت می‌دمد زان خار و خس ما را​


    گر از دل هر نفس این آه عالم‌سوز برخیزد​

    کسی دیگر نخواهد ساخت با خود هم‌نفس ما را​


    ز دست ما کشیدی طره و صد جا گره بستی​

    که کوته گردد و دیگر نباشد دسترس ما را​


    هلالی، روزگاری شد که دور از گلشن رویش​

    فلک دل تنگ می‌دارد چو مرغان قفس ما را​

     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۷
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    گه‌گهم خوانی و گویی که چه حالست تو را؟​

    حال من حال سگان، این چه سوال است تو را؟​


    می‌کنم یاد تو و می‌روم از حال به حال​

    من به این حال و نپرسی که: چه حالست تو را؟​


    سال‌ها شد که خیال کمرت می‌بندم​

    هرگزم هیچ نگفتی: چه خیالست تو را؟​


    ای گل باغ لطافت، ز خزان ایمن باش​

    که هنوز اول نوروز جمالست تو را​


    وصف حسن تو چه گویم؟ که ز اسباب جمال​

    هر چه باید همه در حد کمالست تو را​


    نوبت کوکبهٔ ماه منست، ای خورشید​

    بیش از این جلوه مکن، وقت زوال است تو را​


    عمر بگذشت، هلالی، به امید دهنش​

    خود بگو: این چه تمنای محالست تو را؟​

     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۸
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را​

    دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را​


    گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم​

    خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را​


    قصد جان کردی که یعنی: دست کوته کن ز من​

    جان به کف بگذارم و از دست نگذارم تو را​


    گر برون آرند جانم را ز خلوت‌گاه دل​

    نیست ممکن، جان من، کز دل برون آرم تو را​


    یک دو روزی صبر کن، ای جان بر لب آمده​

    زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را​


    این چنین کز صوت مطرب بزم عیشم پر صداست​

    مشکل آگاهی رسد از نالهٔ زارم تو را​


    گفته‌ای: خواهم هلالی را به کام دشمنان​

    این سزای من که با خود دوست می‌دارم تو را​

     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : هلالی جغتایی

    [h=2] غزل شمارهٔ ۹
    [/h]
    ​
    [​IMG]
    هلالی جغتایی » غزلیات
    ​
    من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم تو را​

    گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم تو را​


    افتاده بر خاک درت، خوش آن‌که آیی بر سرم​

    تو زیر پا بینی و من بالای سر بینم تو را​


    یک بار بینم روی تو دل را چه سان تسکین دهم؟​

    تسکین نیابد، جان من، صد بار اگر بینم تو را​


    از دیدنت بیخود شدم، بنشین به بالینم دمی​

    تا چشم خود بگشایم و بار دگر بینم تو را​


    گفتی که هر کس یک نظر بیند مرا جان می‌دهد​

    من هم به جان در خدمتم، گر یک نظر بینم تو را​


    صد بار آیم سوی تو، تا آشنا کردی به من​

    هر بار از بار دگر بیگانه‌تر بینم تو را​


    تا کی هلالی را چنین زین ماه میداری جدا؟​

    یا رب! که ای چرخ فلک، زیر و زبر بینم تو را​