عبيد زاكاني نقل ميكند كه واعظي روي منبر در اوج خطابه بود؛ با شور و هيجان. يك نفر از پاي منبر بلند شد و از شيخ پرسيد نام زن شيطان چيست؟ شيخ كه رشتهي كلامش پاره شده بود، گفت بيا جلو تا در گوشت بگويم. وقتي طرف به كنار منبر رسيد، واعظ دق دلي خالي كرد و چند تا فحش آبدار نثار او كه منبرش را به هم زده است كرد تا ديگر با اين سؤالات بيخودي منبر را خراب نكند. وقتي برميگشت مردم گفتند اسم همسر شيطان را به ما هم بگو. گفت بايد از خود آقاي واعظ بپرسيد.