1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏15/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    اه نه. هنوز به طور غیر رسمی عزادار بود و در پوشیدن لباس سیاه تردید نداشت. هرگز قبلا بالماسکه نرفته بود، قواعد و قوانینش را نمی دانست. اما یک فکر در سر داشت، می خواست مردم را دیوانه کند، این طور نبود؟ ظاهرا نمی خواست ان طور که معمولا رفتار می کرد، در مجلس بالماسکه حاضر شود. پس باید حتما لباس سیاه را کنار می گذاشت. بالماسکه هر دقیقه بیشتر او را وسوسه می کرد.
    طبق معمول به فروشگاه سر زد و با عجله نزد خیاطش میسیز ماری رفت.
    میسیز ماری با هیکل چاق که هنگام نفس کشیدن خس خس می کرد دسته ای سنجاق ته گرد را از دهانش در اورد تا بتواند گزارش دهد، خانم هایی که مشتری او هستند در بالماسکه چه می پوشند و خود را چه معرفی می کنند:
    "غنچه گل سرخ از پارچه صورتی با گل های ابریشمی سرخ. دانه برف- لباس سفید همراه با پولک های سفید به شکل دانه برف. شب_لباس مخملی به رنگ ابی تیره با ستاره های نقره ای. سحرگاه_نیم تنه صورتی و دامن صورتی پر رنگ از ابریشم. دختر چوپان_ لباس راه راه با سراستین های توری و پیشبند سفید"
    "خیلی خوب ، خیلی خوب. خودم بقیه را می بینم و فردا به اتون خبر می دهم که چه می خواهم."
    میسیز ماری دست هایش را پایین اورد. "ولی من وقت ندارم لباس شما را بدوزم، خانم باتلر. مجبور شدم دو تا کارگر خیاط پیدا کنم، همین طور که می بینین و هنوزم فکر نمی کنم بتوانم به موقع اینها را تمام کنم... واقعا دیگر نمی توانم بیشتر از انهایی که قول دادم قبول کنم."
    اسکارلت با حرکت دست او را وادار به سکوت کرد. در واقع امتناع او را نمی پذیرفت. می دانست که می تواند هر وقت که بخواهد او را وادار کند تا هر مدلی را که می پسندد برایش بدوزد. مرحله مشکل انتخاب مدل بود.
    راه حل را زمانی یافت که در انتظار شام بود پاتیانیس بازی می کرد. زیر چشمی دنبال شاه می گشت تا در جای خالی بگذارد. ولی دو بی بی نصیبش شد. به نظر می رسید باز به نتیجه مطلوب نمی رسد.
    بی بی! البته. لباس زیبای خود را یافته بود با دنباله ای بلند از پوست خز و جواهرات بسیار.
    ورق ها را روی میز انداخت و به سرعت به طبقه بالا دوید، می رفت نگاهی به جعبه جواهراتش بیاندازد. اه چرا؟ چرا رت این همه در خریدن جواهرات سستی کرده بود. اگر چه رت هرچه را که او می خواست می خرید اما از جواهرات فقط مروارید دوست داشت.
    دانه به دانه انها را بیرون اورد و کنار هم چید. ان یکی،گوشواره الماس. فورا انها را به گوش اویخت.
    مرواریدها را می توانست به گیسوانش اویزان کند، دور گردنش بیاندازد و به دستش ببندد.
    چقدر بد بود که نمی توانست حلقه زمرد و انگشتر الماس نامزدیش را به دست کند. خیلی از مردم ممکن است ان را بشناسند و اگر بفهمند کیست از او دوری می کنند.
    روی لباس و ماسکش که او را از خانم مری ودر و دخترش می بل و دیگر زن ها پنهان می داشت حساب می کرد. قصد داشت خوش بگذراند، پشت هم برقصد و دوباره جزئی از ان مجلس ها باشد.
    روز پنجم ژانویه، یک روز پیش از افتتاح مراسم کارناوال، اتلانتا خود را برای جشن اماده می کرد. غوغایی برپا بود. شهردار دستور داده بود که تمام مغازه ها در ان روز باید تعطیل باشد و خیابان هایی که در مسیر کارناوال قرار گرفته بود با رنگ های قرمز و سفیدکه رنگ لباس پادشاه کارناوال بود تزیین شود.
    اسکارلت فکر کرد بستن مغازه ها کار وحشتناکی است، زیرا در ان روز بسیاری از مردم روستاهای اطراف برای شرکت در جشن به اتلانتا می ایند و فروشگاه او در ان روز فروش خوبی خواهد داشت.
    دستور داد پشت ویترین های مغازه و به نرده های جلوی خانه اش نوار های پهن قرمز رنگ نصب کنند. مانند دیگر مردم به تغییر حالت وایت هال و خیابان ماری یتا خیره شد. بیرق ها و پرچم ها به تیرهای چراغ نصب شده بود. خانه ها، ساختمان ها و مغازه ها هم پرچم زده بودند. در واقع یک تونل زیبا و خیره کننده از رنگ های قرمز و سفید برای عبور پادشاه و موکبش به وجود امده بود.
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    می باید وید و الا را از تارا می اوردم تا این جشن را ببینند، ولی شاید هنوز از ابله مرغان ضعیف باشند و کاملا نیروی خود را به دست نیاورده باشند. به علاوه دعوت نامه بالماسکه برای سوالن و ویلی ندارم. اما غمی نیست، هدیه خوبی برایشان فرستاده ام.
    باران ناگهانی کاسه کوزه بچه ها را به هم ریخت. انها نمی توانستند ساعت های طولانی در زیر باران سرد بایستند و عبور کارناوال را تماشا کنند.
    اما اسکارلت می توانست. شال گرمی به خود پیچید. روی نیمکت سنگی ایستاد. چتر بزرگ روی سر گرفت، از بالای سر تماشاچیان و چترهای انان مراسم را به خوبی می دید. همان طور که انتظار می رفت طول گاری های شرکت کننده به بیش از یک کیلومتر می رسید. در این مراسم تماشایی اتفاقاتی هم افتاد، باران باعث خرابی موکب پادشاه شد که به شیوه قرون وسطی طراحی شده بود. رنگ های قرمز شسته شد. پرهای شتر مرغ افتاد، کلاه های مخملی مثل کاهوهای پژمرده روی صورت ها پهن شد. جلو داران خیس شده بودند و احساس سرما می کردند ولی مصمم به نظر می امدند. سواران با صورتهای ارایش شده و اسب های سر تا پا کثیف برای گذشتن از گل چسبنده و فراوان تقلا می کردند.
    اسکارلت به همراه دیگر تماشاچیان، ارل مارشال را تشویق می کرد، او عمو هنری هامیلتون بود، به نظر می رسید تنها کسی که خوشحال است و لذت می برد، اوست. با پای برهنه در گاری ایستاده بود. کفش هایش را در یک دست و کلاه کثیف و گلی را در دست دیگر گرفته بود و هر دو را بالا نگه داشته بود و به تشویق جمعیت پاسخ می داد. وقتی بانوان عضو هیئت برگزارکننده روی گاری بدون پوشش عبورکردند، اسکارلت پوزخندی زد.
    رهبران جامعه اتلانتا اگرچه ماسک به چهره داشتند ولی معلوم بود که از اوضاع ناراضی هستند، صبورانه باران سرد را تحمل می کردند ولی از حرکاتشان پیدا بود که چه بدبختی بزرگی می کشند.
    می بل مری ودر در لباس پوکاهونتاس گذشت. پرهای رنگی اش افتاده بود و اب از سر و صورتش می ریخت. خانم السینگ و خانم وایتینگ در لباس بتسی روس و فلورانس نایتینگل، سراپا خیس از سرما می لرزیدند. خانم مید لباس قدیم زنان امریکایی را به تن داشت و پشت سر هم عطسه می کرد. فقط خانم مری ودر خیالش راحت بود هیچ نگرانی از باران نداشت. چتر بزرگ و سیاه ملکه ویکتوریا روی سرش قرار داشت. شنل مخملی اش حتی یک قطره باران هم نخورده بود.
    وقتی گاری خانم ها گذشت مدتی در عبور گاری های دیگر وقفه حاصل شد و مردم اماده بودند که پی کارشان بروند. اما ناگهان از دور صدای دسته موسیقی که دیکسی را می نواخت به گوش رسید. مردم به محض اینکه صدای موسیقی را شنیدند هلهله کردند و وقتی دسته موزیک به مقابلشان رسید ساکت شدند .
    دسته موزیک کوچک بود. دو طبال، دو فلوت زن و یک نوازنده شیپور. نوازندگان لباس خاکستری به تن داشتند، سردوش های طلایی و تکمه های زیبای برنجی.کسی که پیشاپیش انها راه می رفت، جلوداری بود با لباس رسمی جنوب، عصا حمل می کرد که در بالای ان پرچم کنفدراسیون جنوب دیده می شد. ستاره ها و خط ها روی ان دیده می شد. گریه و هیجان و شادی همه را در میان گرفته بود.
    اسکارلت احساس کرد اشک هایش بی اراده روی صورتش می غلتد، این اشک شکست و ناکامی نبود، اشک افتخار بود. سربازان ژنرال شرمن اتلانتا را اتش زده بودند، جورجیا را ویران کرده بودند ولی هرگز نتوانستند جنوب را به زانو در اورند.
    اشک مردان و زنان دیگری را نیز که در اطرافش بودند بر چهره هایشان می دید. همه چترها را پایین اوردند تا به پرچم احترام بگذارند.
    انان سربلند و پر غرور انقدر سربرهنه در باران ایستادند تا دسته موزیک و پرچم از مقابلشان گذشت. به دنبال انان بازماندگان سربازان کنفدراسیون جنوب، با همان لباس های پاره و سوخته ای که به هنگام بازگشت به وطن به تن داشتند از راه رسیدند. با مارش دیکسی چنان قدم بر می داشتند که گویی جوانانی رشیدند که به میدان نبرد می روند، و جنوبی های باران خورده هلهله می کردند، فریاد می زدند، سوت می کشیدند، می گریستند، و سرود می خواندند. سرود سربازان جنوب را.
    هلهله تماشاچیان تا انجا ادامه یافت که سربازان پیر و قدیمی از دید خارج شدند. انگاه چترها دوباره بالا رفت و مردم می رفتند که محل را ترک کنند. پادشاه کارناوال و عیاشان شب دوازدهم را فراموش کرده بودند. زیباترین قسمت مراسم پایان یافته بود. همه خیس بودند سردشان بود، ولی احساس غرور و سربلندی می کردند. یکی از تماشاچیان گفت: عالیه، رژه هنوز ادامه دارد
    دیگری گفت: دیکسی رو باز هم می زنند، نه؟
    اسکارلت سرش را تکان داد. اشتیاق زیادی برای دیدن گاری ها در خود احساس نمی کرد. روی گاری خودش خیلی کار کرده برد. پول زیادی هم خرج کرده بود، باران باید تمام آن کاغذهای رنگی و نوار های پهن را خراب کرده باشد. خیلی از مردم رفته بودند، می توانست روی نیمکت سنگی بنشیند و تماشا کند، بالاخره این هم خودش چیزی بود. نمی خواست خودش را زیاد خسته کند. بالماسکه در انتظارش بود.
    ده دقیقه ای که گذشت به نظرش طولانی امد. اولین واگن از راه رسید چرخ هایش گل الود بود. گویا پایین تر در گل فرو رفته بود و اسکارلت علت تاخیر را فهمید. وقتی از مقابل او گذشت به زحمت گل را می شکافت و جلو می رفت. اسکارلت سردش بود، اهی کشید و شال را بیشتر به خود پیچید. مثل اینکه باید خیلی منتظر باشم.
    یک ساعت طول کشید تا تمام گاری ها امدند و گذشتند. در تمام مدت دندان هایش از سرما به هم می خورد. لااقل گاری او از همه زیباتر بود. گل های کاغذی و رنگی، تر شده بودند ولی هنوز می درخشیدند. نوشته طلایی رنگ بازار بزرگ کندی در باران تمیزتر شده بود و می درخشید.
    چلیک های بزرگ ارد، شکر، ذرت، ملاس، قهوه و نمک روی گاری چیده شده بود ولی خالی بود وگرنه ضرر بزرگی می دید. انواع لوازم خانگی به گاری اویزان شده بود.کتری ها که در حرکت به هم می خوردند صدمه دیده بودند. اسکارلت خودش گل های کاغذی را با چسپ به اطراف گاری چسبانده بود. اشیاء چوبی ،به طرز زیبایی نصب شده بود. کسانی که گاری او را می دیدند تحت تاثیر قرار می گرفتند و تعریف می کردند.
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    کمی شانه اش را جلو داد و به اخرین واگن نگاه کرد. روی ان تعدادی بچه هلهله می کردند و می رقصیدند. مردی در لباس دلقک ها که بیشتر به اجنه می ماند روی سر مردم اب نبات می ریخت. اسکارلت به نام و علامت فروشگاه توجه کرد. "ریچ" این فروشگاهی بود که به تازگی در میدان پنج گوش باز شده بود. ویلی کرشاو می ترسید که فروشگاه شان مشتریان خود را از دست بدهد، زیرا خبر داشت که قیمت های ریچ پایین تر است. اسکارلت با تمسخر لبخند می زد و فکر می کرد فروشگاه ریچ انقدر نمی پاید تا با او رقابت کند. شکستن قیمت ها، دور انداختن کالای تجارتی محسوب می شود و به هر صورت این راه موفقیت در تجارت نیست. من خوشحالم که این تجربه ها را دارم. باید به ویلی بگویم که اینقدر احمق نباشد. گردونه پادشاه اخرین قسمت کارناوال بود که به دنبال گاری ریچ از راه رسید. تخت پادشاهی روی گردونه قرار داشت. پادشاه کسی جز دکتر مید نبود که روی کاناپه بزرگی به رنگ قرمز و سفید نشسته بود باران روی تاجش می ریخت و شانه هایش را خیس کرده بود. دکتر مید بسیار درمانده و بدبخت به نظر می رسید.
    ***
    وقتی برای سومین بار نگاه کرد دزد دریایی لبخندی زد. دندان های سفیدش دیده شد که در مقابل ریش سیاه و صورت سبزه اش جلوه ای تمام داشت اسکارلت سست شد. او رت بود.
    نمی توانست حقیقت داشته باشد... باید اشتباه کرده باشد... نه، اشتباه نمی کرد! هرگز از دیدن مرد دیگری چنین احساسی به او دست نمی داد. ایا برای رت هم چنین نبود؟ چطور توانسته بود به بالماسکه راه پیدا کند؟... از رت هر کاری بر می امد.
    خود را از دست مرد چینی خلاص کرد. "معذرت می خواهم، باید بروم، کار واجبی دارم.." بعد به طرف شوهرش دوید.
    رت دوباره تعظیم کرد: ادوارد تیچ در خدمت شماست، مادام.
    اسکارلت گفت: کی؟ ایا رت مرا نشناخته؟
    "ادوارد تیچ، همه مرا به نام ریش سیاه می شناسند. بزرگ ترین بد ذاتی که تا حالا روی آب های اتلانتیک پیدا شده." یکی از روبان های ریشش را باز کرد قلب اسکارلت تکان خورد. او سرحال است ، دارد شوخی می کند و می داند که او را شناخته ام. نباید کار اشتباهی بکنم ، نباید. چه باید بگویم، قبل از اینکه به او بگویم خیلی دوستش دارم؟
    "تعجب می کنم، وقتی در چارلزتون قشنگت ان همه سرگرمی داری دیگر چرا به اتلانتا امدی؟"
    می دانست حرفی که می زند زیاد بد نیست ولی زیاد هم عاشقانه نیست. ابروهای رت بالا رفت و از زیر ماسکش پیدا شد. همیشه وقتی سر حال بود این کار را می کرد. اسکارلت حرف درستی زده بود.
    "چطور ،تو از اخبار چارلزتون اطلاع داری؟ اسکارلت."
    "روزنامه ها رو می خوانم. این زن ابله حالا در مورد مسابقه اسب دوانی چارلزتون اطلاعات زیادی دارد."
    ریش لعنتی. اسکارلت می دانست که رت دارد می خندد ولی لب های او را نمی دید.
    رت گفت: من هم روزنامه می خوانم. شهر کوچکی مثل اتلانتا وقتی تصمیم می گیرد بالماسکه ای مثل نیواورلئان راه بیندازد خبرش به چارلزتون هم می رسد.
    نیواورلئان. او را برای ماه عسل به انجا برده بود. اسکارلت می خواست بگوید مرا دوباره به انجا ببر. دوباره از اول شروع می کنیم و همه چیز درست خواهد شد. ولی نباید بگوید. هنوز نه. از اینکه موضوع را عوض کنم خوشش نمی اید. خیابان های باریک سنگ فرش، اتاق های نیمه روشن بزرگ با سقف های بلند و ائینه های بزرگ در قاب های طلایی، غذاهای خوب و لذیذ.
    اسکارلت با لجاجت گفت: درسته من هم معتقدم رفع خستگی کار بدی نیست.
    اما رت خندید: هوش خوبی داری
    دارم او را به خنده می اندازم. سال هاست که صدای خنده او را نشنیده ام.
    خیلی وقته. باید مردهایی را که با من می رقصیدند دیده باشد.
    اسکارلت گفت: چطور مرا شناختی؟ من که ماسک دارم.
    "فقط باید دنبال جلف ترین لباس می گشتم. می دانستم که خودتی."
    "اوه، تو ... آدم پلید."
    فراموش کرد که باید او را سر حال نگه دارد. "تو اصلا جذاب به نظر نمی رسی رت باتلر، با این ریش احمقانه. بهتر بود پوست خرس به صورتت می چسباندی."
    "این بهترین راهی بود که می توانستم قیانه ام را تغییر بدهم. در اتلانتا بعضی ها هستند که هیچ دلم نمی خواهد منو بشناسن."
    "پس چرا امدی؟ فقط امدی مرا تحقیرکنی؟ فکر نمی کنم."
    "به تو قول داده بودم که گاهی به تو سر بزنم تا دهن مردم را ببندم، این موقعیت خوبی بود. بهترین وقت بود."
    "تو بالماسکه؟ اینجا که کسی،کسی رو نمی شناسد."
    "نصفه شب همه ماسک ها رو بر می دارند. تقریبا چهار دقیقه دیگر. ان وقت ما جلوی چشم همه از اینجا می ریم."
    اسکارلت خشمش را فراموش کرد. خطر برداشتن ماسک را درمقابل دشمنانش از یاد برد. دنیا را از یاد برد. هیچ چیز مهم تر از این نبود که او کنارش بود.
    اسکارلت تا دم صبح بیدار بود. سعی می کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده. در بالماسکه همه چیز خوب بود... وقتی ساعت دوازده شد، دکتر مید گفت که همه باید ماسک ها را بردارند. و رت وقتی ریش را برداشت می خندید. شرط می بندم که از این کار لذت می برد. به دکتر مید سلام کرد. اصلا به نگاه های مردمی که به من زل زده بودند توجه نکرد اگر هم کرد به روی خود نیاورد. نیشش تا بناگوش باز شده بود.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    در کالسکه وقتی به خانه می آمدیم، آنقدر تاریک بود که صورتش را نمی دیدم و صدایش حسابی طنین داشت. من نمی دانستم چه بگویم. حالا هم به زحمت یادم می اید. او از وضع ،تارا پرسید و اینکه وکیلش صورت حسابها را به موقع می پردازد یا نه، جواب داد: به موقع. تا اینکه به خانه رسیدیم، بالاخره ان اتفاق افتاد. او اینجا بود. درست توی سرسرا. بعد فقط شب بخیر گفت، خسته بود و به اتاقش رفت.
    رت سرد یا تنفر انگیز نبود. فقط شب بخیر گفت و به طبقه بالا رفت. منظورش چه بود؟ چرا خودش را به زحمت انداخته بود و امده بود؟ نه برای شرکت در مهمانی ان هم وقتی که مهمانی های بهتر و بزرگ تر در چارلزتون برگزار می شود.
    نه به خاطر بالماسکه می توانست اگر می خواست به بالماسکه ماردی گراس نیواورلئان برود. دوستان زیادی در انجا داشت.
    می گفت: برای اینکه در دهان مردم را ببندد. از زیر ان ریش احمقانه این طور گفته بود.
    افکارش دوباره دور زد. وقایع ان شب را به یاد اورد، بارها و بارها. تا اینکه سرش درد گرفت. وقتی سر درد امد خوابش کم شد، ناراحت خوابید. با وجود این صبح به موقع از خواب برخاست، لباس زیبایی پوشید و برای صبحانه به طبقه پایین رفت. نمی خواست مثل همیشه صبحانه را توی رختخواب بخورد.
    رت گفت: زود بلند شدی عزیزم. چقدر با ملاحظه ای، دیگر مجبور نیستم برای خداحافظی یادداشت بنویسم.
    دستمال سفره اش را روی میز گذاشت.
    قلب اسکارلت به لرزه در امد در دل گفت مرا ترک نکن. نگاهش را برگرفت، ممکن بود رت التماس را در چشمانش ببیند.
    گفت: خواهش می کنم، تو را به خدا قهوه ات را زود تر تمام کن رت، من این صحنه سازی ها را دوست ندارم. اسکارلت سر میز رفت تا برای خودش قهوه بریزد. رت را در اینه می دید. بهتر بود ساکت باشد. ان وقت شاید رت می ماند. رت ایستاد. ساعتش را در دست داشت. درش باز بود.
    "وقت ندارم. باید چند نفر را در اتلانتا ببینم. تا تابستان سرم خیلی شلوغه. می خواهم شایع کنم که برای کار به امریکای جنوبی می روم. هیچ کس، دیگر مزخرف نمی گه. خیلی از مردم اتلانتا حتی نمی دانند امریکای جنوبی کجا هست. می بینی عزیزم. دیگه کسی به غیبت من شک نمی کنه. من سر قولم هستم، ابروی تو را به خطر نمی اندازم"
    رت رذیلانه خندید. در ساعت را بست و در جیبش گذاشت.
    "چرا واقعا به امریکای جنوبی نمی روی و برای همیشه انجا گم نمی شوی؟" وقتی در پشت سر او بسته شد، دست اسکارلت برای گرفتن بطری براندی دراز شد. چرا این طور شد؟ این چیزی نبود که فکر می کرد. چرا رت این طور رفتار کرد؟ رت همیشه همین کار را کرده بود. او را وادار کرده بود کلماتی را که واقعا از گفتن انها منظوری نداشت بگوید و اسکارلت به جای اینکه قصد او را درک کند کارها را خراب تر کرده بود. اما نباید درباره ابرویم طعنه می زد. چطور می توانست فهمیده باشد که همه به من پشت کرده اند؟
    هرگز تا این حد در زندگی غمگین نبود
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    [HR][/HR] 9
    تا مدتی بعد اسکارلت از خودش خجالت می کشید. مشروب، ان هم صبح زود! فقط دائم الخمرهای بدبخت چنین کاری می کنند. اوضاع واقعا ان طور هم بد نبود. اقلا حالا می دانست که رت کی برمی گردد اگرچه طولانی بود ولی حتمی بود. پس نباید وقت را از دست می داد. امروز روزی است و... فردا روزی دیگر، یا پس فردا.
    ماه فوریه فرا رسید. هوا به طور غیر منتطره ای گرم شد. درخت ها جوانه زدند از زمین بوی بهار به مشام می رسید. اسکارلت به مستخدمین دستور داد: پنجره ها را باز کنید. بوی کهنگی باید بیرون برود.
    وقتی نسیم در گیسوان تاب خورده او می پیچید لذتی مطبوع وجودش را در بر می گرفت. ناگهان شوق بی حد تارا در دلش بیدار شد. دلش خواست انجا باشد. می خواست به تارا برود. در اتاق خوابش دراز بکشد و بوی گرمای زمین را که از پنجره وارد می شد فرو برد.
    ولی نمی توانم بروم. هوا دارد بهتر می شود و وقتی گرمای هوا سرمای زمین را از میان برد کولتون می تواند دست کم کار ساختمان سه خانه دیگر را شروع کند. ولی تا من بالای سرش نباشم کاری پیش نمی رود. در عمرم چنین ادم وسواسی ندیده ام. هر چیزی باید به موقع انجام شود. منتظرمی شود تا زمین کاملا گرم و خشک شود ان وقت کار کندن را شروع می کند.
    فرض کن چند روزی هم به تارا رفتی چند روز که فایده ندارد، دارد؟ رنگ پریده و چهره افسرده و قامت شکسته اشلی را در بالماسکه به یاد اورد، صدایی ارام از روی ناامیدی از دهانش خارج شد.
    اگر به تارا می رفت ممکن بود کمی راحتی داشته باشد. پانی را فرستاد تا پیغامی برای الیاس ببرد! می خواست کولتون را پیدا کند.
    ان روز غروب درست بعد از تاریکی، چنان که گویی جایزه ای برای انجام وظایفش دریافت می دارد، زنگ در به صدا در امد. وقتی سرپیشخدمت در را گشود تونی داخل شد.
    تونی چمدانش را زمین گذاشت و برای چند لحظه نگاهش به اسکارلت خیره شده بود. "خدای بزرگ، اسکارلت، خوب به خودت رسیدی. وقتی به اینجا رسیدم فکر کردم وارد یک هتل شدم."
    به شمعدان های دیواری، کاغذ دیواری مخمل و اینه قدی سرسرا نگاه کرد. "تعجبی ندارد، تو به جای اینکه منتظر من بشی با اون مرد چارلزتونی ازدواج کردی. رت کجاست؟ دلم می خواد مردی را که عشقم را ازم گرفته ببینم."
    انگشتان سرد ترس، مهره پشت اسکارلت را لمس کرد. ایا سوالن چیزی به فونتن ها گفته بود؟ "رت در امریکای جنوبی است. می توانی تصورش را بکنی؟ فکر می کردم که میلیونرها تنها کسانی هستندکه به چنین جایی می روند."
    تونی خندید: من هم همین طور. متاسفم که نمی توانم او را ببینم. ولی این شانس من بود که با تو تنها باشم. اینجا برای یه مرد تشنه، چیزی پیدا می شود؟
    او نمی دانست که رت خانه و زندگی خود را ترک کرده، مطمئن بود که تونی چیزی نمی دانست. "فکر می کنم ملاقات با تو ارزش داره."
    تونی گفت شامپانی را بعدا خواهد خورد و خیلی هم خوشحال خواهد شد، ولی برای حالا به یک حمام گرم احتیاج دارد. مطمئن بود که هنوز بوی گاو را در بدن خودش حس می کند.
    خودش مشروب اورد و بعد او را همراه سه پیش خدمت به طبقه بالا فرستاد و دستور داد حمام مخصوص میهمانان را برایش اماده کنند. خدا را شکر که مستخدمین همه در خانه هستند، تونی هر قدر هم بماند، کسی نمی تواند شایعه بسازد و مزخرف بگوید و او دوستی خواهد داشت و از تنهایی بیرون خواهد امد.
    انگاه با هم شام خوردند . اسکارلت مرواریدهایش را اویزان کرد. .تونی چهار تکه بزرگ از کیک شکلاتی که اشپز با عجله برای دسر درست کرده بود خورد. تونی گفت: به اشون بگو هرچه از این کیک مانده برای من نگه دارند. در ارزوی چنین کیکی با یک عالمه شکلات بودم. من همیشه دندان شرینی خوری داشتم.
    اسکارلت خندید و پیغام را از طریق مستخدم به اشپزخانه فرستاد. "منظورت چیه. می خواهی چیزی درباره سالی بگویی؟ مگه کیک درست نمی کند؟"
    "سالی؟ چی باعث شد این فکر را بکنی؟ هر شب یک دسر عالی درست می کنه فقط برای من. الکس مثل من علاقه ای به شرینی ندارد. حالا دیگر سالی از این زحمت هم راحت می شود."
    اسکارلت متوجه حرف او نشد، نگاهی به تونی انداخت.
    "یعنی می خواهی بگویی نمی دانستی؟ به سوالن گفته بودم. فکر می کردم برایت می نویسد. من به تگزاس بر می گردم. قبل از کریسمس تصمیم گرفتم."
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    "خوشحالم که توانستم تو را ببینم اسکارلت، خیلی خوشحالم، اقای کولتون گفت که تو ممکن است بیایی. من هم به محض اینکه توانستم امدم."
    لبخند اندوهناکی بر لب داشت. "هر دو مان می دانیم که من در کار تجارت استعداد زیادی ندارم، عزیزم به همین دلیل، نظر من هم ان قدر هم مهم نیست، ولی می خواهم بگویم اگر تو واقعا اینجا داری یک فروشگاه دیگر می سازی، احتمالا کار اشتباهی نمی کنی."
    چه دارد می گوید؟ اوه... البته، می دانم، این کولتون چه باهوش است، بهانه ای برای حضور من در اینجا جور کرده.
    دوباره حواسش را متوجه اشلی کرد.
    "... و من شنیده ام که احتمال دارد جاده ای هم به اینجا بکشند، تعجب اور نیست که اتلانتا این طور دارد بزرگ می شود؟"
    اشلی قوی تر به نظر می رسید. از رنج های زندگی خسته بود ولی می توانست تحمل کند. اسکارلت از ته دل ارزو کرد که تغییر حالت اشلی به این معنی باشد که کار الوارفروشی رونق گرفته است. چقدر خوب می شد که چوب بری هم به کار می افتاد، اگر کار چوب بری همین طور راکد می ماند خیلی ناراحت می شد و اشلی را نمی بخشید.
    اشلی با نگرانی به چهر ه کشیده او نگریست: خسته به نظر می رسی، عزیزم. ایا همه چیز کاملا مرتبه؟
    می خواست سرش را روی سینه اشلی بگذارد و بگرید و بگوید هیچ چیز مرتب نیست. اما خندید. "اوه اشلی، احمق نباش چیزی نیست. دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم، همین. تو باید با حالت زن ها خوب اشنا باشی."
    بعد در دل گفت بگذار ایندیا و دوستان پست و فرومایه اش بدانند که من هنوز هم به مهمانی دعوت می شوم.
    اشلی توضیح او را بدون چون و چرا پذیرفت و درباره خانه هایی که جو کولتون می ساخت صحبت کرد. فکر می کرد اسکارلت چیزی در این باره نمی داند، در حالی که اسکارلت حتی می دانست برای هر کدام چند میخ مصرف می شود.
    "ساختمان های خوبی هستند. با اثاثیه کمی هم می شود انها را به راحتی مبله کرد، ساختن خونه های کوچک این روزها که همه فرصت طلب شدن و به جز پول پرستی فکر دیگری ندارند، چیزی بود که من اصلا فکرش را نمی کردم. این ثابت می کنه که ارزش های قدیمی هنوز سر جایش هستند. من واقعا افتخار می کنم که در یک چنین کاری شرکت دارم. می دانی اسکارلت،کولتون می خواهد الوار ها را من تهیه کنم."
    اسکارلت با لحن تعجب اوری گفت: چه خوب اشلی، خیلی عالیه.
    اسکارلت واقعا خوشحال بود که فکر کمک کردن به اشلی حالا دیگر عملی شده است و بعد از اینکه به طور خصوصی با کولتون صحبت کرد با خود اندیشد، قرار نبود خودش هم درگیر این کار بشود.
    کولتون گفته بود اشلی اظهار علاقه کرده است هر روز یک دو ساعت در محل ساختمان حاضر شود. قصد اسکارلت این بود که کمک مالی کند، نه اینکه برایش یک سرگرمی فراهم اورد، حالا دیگر نمی توانست خودش از نزدیک بر کارها نظارت داشته باشد. مگر روز های یکشنبه، وقتی که کار تعطیل بود.
    مسافرت هفتگی به محل خانه سازی کم کم برایش ازاردهنده شد. وقتی الوار های تمیز و صاف را که اسکارلت خانه ها را تشکیل می داد می دید، دیگر درباره اشلی فکر نمی کرد. بعد دیوارها و طبقات ساخته شدند و خانه ها بالا می رفت. با قلبی پر شوق در میان مصالح و ابزاری که روی زمین چیده شده بود، راه می رفت، چقدر دوست داشت خودش هم بخشی از کار باشد، صدای چکش را بشنود و از نزدیک پیشرفت و فعالیت گروه ساختمانی راببیند. دوست داشت که سرش شلوغ باشد
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    فقط باید تا تابستان صبر کنم. کلمات را مثل دعا بیان می کرد، گویی تمام زندگی اش همین بود: بعد، رت می اید. می توانم همه چیز را به او بگویم، او تنها کسی است که نگران من است. وقتی بداند اوضاع چقدر بد است مثل دیگران مرا نمی راند، مرا غمگین نمی کند. کجا اشتباه کردم؟ مطمئن بودم اگر پول کافی داشته باشم خیالم راحت می شود، از این همه دغدغه نجات می یابم. حالا من ثروتمندم و بیشتر از گذشته احساس ترس و خطر می کنم.
    اما وقش تابستان رسید، رت به خانه نیامد. حتی کلمه ای هم ننوشت. صبح ها بعد از اینکه سری به فروشگاه می زد با عجله به خانه باز می گشت، ممکن بود رت با قطار ظهر برسد. غروب ها بهترین لباسش را می پوشید، جواهراتش را اویزان می کرد و به انتظار می نشست، شاید رت بیاید. میز بلند و بزرگ در مقابلش گسترده بود و هر نوری را منعکس می کرد. برای اینکه بتواند سکوت را دور کند تا در خیالش صدای قدم های او را بشنود.
    حتی کمتر توجه داشت که تابستان گذشته و پاییز اغاز شده است.
    پانسی چاشت بعدازظهر را با سینی به اتاق خواب اورد. بعد از ناهار اسکارلت سعی کرده بود کمی بخوابد. خواب مقداری از اوقات بعد از ظهرش را پر می کرد و کمی به او ارامش می داد، ولی مانع از استراحتش در شب می شد.
    "میل دارید قهوه ای برایتان بیاورم میس اسکارلت"
    "نه، برو پانسی."
    نامه ای که روی نامه های دیگر بود از توی سینی برداشت و باز کرد. نگاه سریعی به پانسی که مشغول جمع کردن لباس های او بود انداخت. چرا این دختر احمق از اتاق بیرون نمی رود.
    نامه از سوالن بود. حتی به خودش زحمت نداد صفحات تا شده را از پاکت بیرون اورد. می دانست چه نوشته. باز هم شکایت ازشیطنت های الا، مثل اینکه خودش در بچگی جزو مقدسین بوده و هرگز شیطنت نمی کرده است و بعد از همه این شکایت ها، غر زدن در این مورد که درامد تارا چقدر کم است و اسکارلت چقدر ثروتمند. نامه را روی زمین انداخت. حوصله نداشت حالا ان را بخواند. شاید فردا می خواند... اوه، خدا را شکر پانسی رفته. تقریبا هوا تاریک شده. یک گیلاس، ان هم در غروب مساله ای نیست. وقتی دارم نامه ها را می خوانم یک کمی هم مزمزه می کنم.
    بطری را که پشت جعبه های کلاه مخفی کرده بود تقریبا خالی بود. اسکارلت عصبانی شد. پانسی لعنتی، اگر در کار ارایش موهایم استاد نبود، اتشش می زدم باید این بصری را پانسی خورده باشد. یا یکی دیگر ازمستخدمین، فکر نمی کردم این همه خورده باشم. دو سه روز پیش ان را اینجا گذاشتم. مهم نیست. نامه ها را می برم پایین توی اتاق ناهارخوری. چه اهمیت دارد که مستخدمین مقداری را در تنگ ببینند؟ اینجا خانه من است، این هم تنگ من است و این هم من، هر کدام را بخواهم انتخاب می کنم. ربدوشامبرم کجاست؟ ها، اینجاست. چرا این تکمه ها این قدر سفت اند؟ یک عمر طول می کشد تا بپوشم؟
    اسکارلت با عجله به اتاق ناهارخوری رفت، و دسته نامه ها را روی میز انداخت. تنگ را از روی میز کوچک کنار دیوار برداشت، گیلاسش را پر کرد، حس کرد تازه شده است. انگاه به طرف میز بزرگ رفت و روی صندلی نشست وقتی نامه ها را می خواند، مزمزه هم می کرد.
    یک اگهی از جانب دندان پزشکی که وارد شهر شده بود. نه دندان هایش همه سالم بود نه، خیلی متشکرم. اگهی دیگر، درباره اوقات تحویل شیر. و... نمایشنامه جدیدی در سالن دوژیوه. اسکارلت نامه ها را به هم زد، یک نامه درست و حسابی هم تو اینها نیست؟ ناگهان در میان انها دستش به یک پاکت نازک پوست پیازی خورد که با خط خرچنگ قورباغه ادرس او را رویش نوشته بودند.
    خاله اولالی
    باقیمانده را نوشید و سر پاکت را باز کرد. همیشه از نامه های رسمی، نصیحت امیز و زهد فروشانه خاله اش تننقر داشت. ولی خاله اولالی در چارلزتون زندگی می کرد. ممکن بود خبری از رت داده باشد، اخر مادر رت دوست صمیمی خاله اولالی بود.
    خاله اولالی پشت و روی کاغذ نازک را پر کرده بود. خط ها را کج نوشته بود به طوری که تقریبا در هم شده بودند. درباره تمام چیزهایی که به نظرش رسیده بود مفصلا صحبت کرده بود، حتی چیز های کوچک... پاییز زودرس و گرم... هر سال عین همین را تکرار می کرد... درد زانوی خاله پولین... اسکارلت تا انجایی که یادش بود زانوی خاله پولین همیشه درد می کرد...
    ملاقات با خواهر اسکارلت، ماری ژوزف. اسکارلت چهره در هم کشد، نمی توانست خواهر کوچکش کارین را با نام مذهبیش صدا کند. حتی از هشت سال پیش که در صومعه چارلزتون مقیم شده بود.... جمع اوری اعانه برای ساختمان کلیسای صومعه با موفقیت روبه رو نشده بود، زیرا هیچ کس کمک نکرده بود... ایا اسکارلت نمی توانست کمک کند؟ اسکارلت مثل ترقه از جا در رفت. به خاله هایش کمک می کرد، حالا باید به کلیسا هم کمک کند. حسابی اخم کرد.
    نام رت ناگهان از میان آن خطوط در هم و بر هم بیرون پرید.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    واقعا بعد از این همه بدبختی و غم، دیدن بانوی محترمی مثل الینور باتلر چقدر خوشحال کننده است. رت هم درست مثل مادرش است، با محبت و خوش صحبت. صمیمیت و اخلاص او باعث شد کسانی که کارهای ناشایست اش را در جوانی به یاد دارند اکنون او را ببخشند، در واقع او گذشته خود را جبران کرده. من واقعا نمی فهمم همین طور هم خاله پولین، چرا تو انقدر دوست داری در ادامه کار تجارت اصرار داشته باش، اصلا چه نیازی داری که ان فروشگاه لعنتی را نگه داری؟ در گذشته من بارها به تو تذکر داده ام و همیشه دلم برایت سوخته است و تو هیچ وقت توجه نکردی و حرف مرا گوش ندادی و کارهایی کردی که مناسب یک بانوی محترم نیست.اما حالا وقتی این کارها باعث می شود تو جایی که باید باشی یعنی در کنار شوهرت نیستی، من احساس می کنم که وظیفه دارم یک بار دیگر به این موضوع ناخوشایند اشاره کنم.
    اسکارات نامه را روی میز انداخت.پس رت این طور گفته! که من حاضر نیستم فروشگاه را رها کنم و با او به چارلزتو ن بروم. چه دروغگوی سیاه قلبی است. وقتی داشت می رفت، اسکارلت التماس کرده بود که او را هم همراه ببرد. چطور جرات کرده چنین چرندیاتی را پخش کند؟ وقتی اقای رت باتلر به خانه بر می گشت اسکارلت حرف های زیادی داشت که بزند، حرف های درست و حسابی.
    دوباره به طرف میز کوچک رفت، چند قطره روی سطح براق میز ریخت. احتمالا انکار می کرد، پست کثیف. تصمیم داشت نامه خاله اولالی را نشانش دهد. بگذار بهترین دوست مادرش را دروغگو بخواند.
    ناگهان خشمش ناپدید شد. احساس سرما کرد. می دانست که او چه خواهد گفت: ترجیح می دادی حقیقت را بگم؟ که تو را ترک کردم برای اینکه زندگی با تو قابل تحمل نبود؟
    خجالت دارد. هر چیزی بهتر از ان زندگی بود. حتی تنهایی، حتی وقتی می نشست و انتظار بازگشتش را به خانه داشت.
    چشمانش به دوران امد، حرکت خود را در ائینه ای که بالای میز نصب شده بود می دید. دستش را پایین اورد و گیلاس را روی میز گذاشت. به چشم های خود نگاه کرد. ناگهان از انچه می دید تکان خورد. ماه ها بود که خودش را در اینه ندیده بود. انچه را که این زن رنگ پریده و لاغر با چشمان گود افتاده با خود کرده بود، باور نمی کرد. گیسوانش چنان بود که گویی هفته ها شسته نشده بود.
    چه بر سرش امده بود؟ بی اختیار دستش به طرف تنگ رفت. جواب سوالش این بود. دستش را عقب کشید و دید که دارد می لرزد. دست هایش به رعشه افتاده بود.
    با خود زمزمه کرد:آه، خدای من.
    دستش را به لبه میز گرفت که نیفتد و به تصویر خود نگاه کرد. دیوانه! چشمانش را بست، اشک بر گونه هایش فرو غلتید، اما با انگشتان لرزان صورتش را پاک کرد. می خواست بیشتر بخورد، هرگز چنین ولعی در زندگی اش حس نکرده بود. زبانش بیرون امد و دور لبانش را لیسید. دست راستش را به اراده خودش حرکت داد، گلوگاه تنگ بلوری را گرفت. به دستش نگاه کرد، گویی به غریبه ای تعلق داشت و به تنگ بلورین، که سطوح صافی روی ان دیده می شد، و چیزی که در ان بود و به او وعده رهایی می داد، نگاهش را از تصویر هولناک خود گرفت.
    بعد نفس بلندی کشید و با تمام نیرویی که در خودش سراغ داشت، دستش را تاب داد. تنگ وقتی به اینه برخورد کرد نور های ابی، قرمز و ارغوانی پراکند.
    برای یک لحظه اسکارلت دید که چهره اش چند تکه می شود. لبخند تکه تکه خود را که حکایت از پیروزی می کرد دید. تکه های نقره ای و قطعات ریز شیشه ناگهان همه جا پخش شده و روی میز ریخت. اینه از قابش جدا شد و پایین افتاد، صدایی مثل شلیک توپ برخاست و قطعات اینه روی میز و کف زمین پاشیده شد.
    اسکارلت گریه می کرد و می دید و بر سر تصویر خرد شده خود فریاد می کشید: ترسو. ترسو! ترسو! قطعات ریز شیشه را که بازوها، گلو و صورتش را مجروح کرده بود احساس نمی کرد. طعمی شور در دهانش حس می کرد. زخم گونه اش را لمس کرد و با تعجب به انگشت خونی اش نگاه کرد.
    به جایی که تصویرش قرار داشت خیره شد ولی رفته بود، تصویرش دیگر رفته بود. خندید، خنده ای ناهموار و مغشوش.
    مستخدمین همگی به درون امدند، به سرسرا، همان جا که قبلا اینه ای وجود داشت. همه به هم چسبیده بودند، می ترسیدند جلو بیایند، با ترس به قامت لرزان اسکارلت نگاه می کردند. سرش را ناگهان به طرف انان برگرداند. پانسی با دیدن صورت خون الودش فریاد کشید.
    اسکارلت به ارامی گفت: از اینجا بروید، دور شوید. حالم کاملا خوبه. بروید. می خواهم با خودم تنها باشم.
    انان بدون یک کلمه حرف رفتند. چه می خواست و چه نمی خواست با خودش تنها بود، و چه زیاد و چه کم،کاری از دستش بر نی امد. رت به خانه نیامده بود، اینجا دیگر خانه او نبود. می دانست که رت از مدتها پیش، از قدم گذاشتن به این خانه امتناع می کرد. اسکارلت در تمام این مدت یک ترسو و احمق بود. تعجبی نداشت ان زن را که در اینه بود نمی شناخت. ترسو و احمق اسکارلت اوهارا نبود. اسکارلت اوهارا، آن طور که مردم می گفتند، غم هایش را خفه می کرد. اسکارلت اوهاوا پنهان نمی شد. اسکارلت اوهارا امید داشت. او با جهانی که می خواست ویرانش کند، رو به رو می شد و در کام خطر فرو می رفت تا آنچه را که می خواهد به دست آورد.
    اسکارلت احساس تنفر کرد. به پایان راه رسیده بود، خودش را ویران کرده بود. دیگر بس است. موقع ان بود که زندگی اش را در دست هایش بگیرد. دیگر بس است. مجبور بود تنگ را بشکند.
    تمام بدنش گریه می کرد، ولی اسکارلت توجهی نداشت. کارهای سخت تری را در زندگی اش انجام داده بود. از پس این کار هم بر می امد. مجبور بود. مشتش را در مقابل اینه شکسته تکان داد و گفت:
    "حالا هفت سال بدبختی ات را برایم بیار لعنتی."
    خنده جسورانه اش طنین افکند. مدتی به میز تکیه داد تا نیرویش را جمع کند. کارهای زیادی داشت. روی شیشه ها شروع به حرکت کرد، تکه های اینه زیر پاشنه هایش خرد می شد. به طرف در رفت و صدا زد:
    "پانسی، می خوام موهامو بشویم."
    اسکارلت از سر تا پا می لرزید ولی پاهایش او را به طرف پله ها می بردند. از پله ها بالا رفت. پوستم مثل مخمل راه راه شده. با صدای بلند این جمله را گفت" گلاب و گلیسیرین لازم دارم و یک عالمه لباس نو. میسیز ماری کارگر کمکی می اورد و همه را برایم می دوزد."
    چند هفته طول کشید تا التهابش فرو نشست، سستی اش بر طرف شد و حالش رو به بهبودی رفت. می خواست قوی و زیبا باشد، دیگر وقتی برای هدر دادن نداشت. خیلی وقتش را هدر داده بود.
    حال که رت به خانه بازنگشته بود، خودش باید نزد او به چارلزتون برود.


    پایان فصل اول
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    فصل دوم
    کشمکش های تند


    10
    ناگهان تصمیم گرفت. زندگی اش به سرعت عوض شد، حالا هدفی داشت و تمام سعی اش ان بود که پیروز شود و به هدفش دست یابد. بعد فکر کرد که پس از ورود به چارلزتون چطور باید رت را به خانه برگرداند. دیگر باید اماده رفتن می شد.
    میسیز ماری دست هایش را به علامت نفی بالا برد و اعلام کرد که دوختن این همه لباس در ظرف چند هفته غیر ممکن است. عمو هنری هامیلتون انگشتان را گره کرد و توضیح داد که چرا خواسته اسکارلت را رد می کند. مقابله انها در چشمان اسکارلت برقی به وجود اورد که لذت جنگ از ان استنباط می شد، ولی بالاخره پیروزی با اسکارلت بود. از اول نوامبر قرار شد عمو هنری سرپرستی مالی فروشگاه و رستوران کنار انبارهای راه اهن را بر عهده بگیرد، او تعهد کرد که تمام سود انها را یک راست به حساب جو کولتون واریز کند. در اتاق خواب اسکارلت غوغایی از رنگ و نوارهای رنگی برپا بود، لباس های تازه، کنار هم چیده شده بود تا بسته بندی شود.
    اسکارلت هنوز لاغر بود. سایه ای کبود دور چشمانش را گرفته بود، گویی مشت خورده بودند، شب ها نمی خوابید و هنوز در برابر وسوسه رهایی که به او پیشنهاد می شد سخت ایستاده بود. ولی پیروز شده بود و اشتهای معمول خود را به دست اورده بود. صورتش تقریبا پر شده بود به طوری که وقتی می خندید طرفین لبانش چال می افتاد و به یک دختر زیبا شباهت داشت، از این بابت مطمئن بود.
    وقت رفتن فرا رسید.
    خداحافظ اتلانتا. وقتی قطار به ارامی از ایستگاه خارج شد اسکارلت زیر لب گفت، خداحافظ اتلانتا. مهم نیست که از من خوشت بیابد یا نه.
    به خودش گفت این سرمایی که احساس می کنم ممکن است از جریان هوا باشد. حتی یک کم هم نمی ترسید. می رفت که اوقات خوشی را در چارلزتون بگذراند. مگر مردم نمی گویند که چارلزتون پر مهمانی ترین شهر سراسر جنوب است؟ هیچ مشکلی برای دعوت شدن به این مهمانی ها وجود نداشت. حالا پولین و خاله اولالی همه را می شناختند. همه چیز را درباره رت می دانستند، کجا زندگی می کند؟ چکارمی کند؟ هر کاری که می خواست بکند...
    حالا هیچ نمی خواست راجع به این چیزها فکر کند. فکر کردن درباره این جور چیزها را به زمانی موکول کرد که در چارلزتون باشد. اگر الان فکرش را مشغول این مسائل می کرد ممکن بود عصبانی شود و تردید کند، او تصمیم گرفته بود، برود.
    ای وای! تصور عصبی شدن چه احمقانه بود. اخر چارلزتون که اخر دنیا نیست، چرا باید عصبی شود، تونی فونتن هم به تگزاس رفته، یک هزار مایل دور از اینجا، درست به همان اسانی که سوار اسب بشوی و به دکاتور بروی. خودش هم قبلا درچارلزتون بوده. می داند کجا دارد می رود... معنی اش این نبود که از چارلزتون بدش می اید، وقتی به چارلزتون رفت خیلی جوان بود هفده سال بیشتر نداشت، بیوه ای جوان با یک بچه. وید هامپتون هنوز دندان در نیاورده بود. حدود دوازده سال پیش بود. حالا لابد همه چیز کاملا تغییر کرده. همه چیز می رفت همان طور که او می خواست بشود.
    "پانسی برو به مامور قطار بگو بیاید اثاثیه ها را جابه جا کند. می خواهم نزدیک بخاری بشینم. از این پنجره سوز میاد."
    در ایستگاه اگوستا که خط عوض کرد و سوار قطار کارولینای جنوبی شد تلگرافی برای خاله ها فرستاد:
    با قطار ساعت چهار وارد. فقط یک مستخدم. دوستدار شما. اسکارلت.
    در مورد تلگراف فکر کرده بود. فقط ده کلمه. در واقع دلش میخواست همه چیز برای خاله ها روشن باشد. رفتنش نمی باید به مخاطره می افتاد. یک مستخدم کافی بود. اولالی همیشه از او خواسته بود که به ملاقات انها بیاید اما میهمان نوازی هیچ وقت رسم شناخته شده ای نداشت، در جنوب هنوز کسی قوانین ان را نیاموخته بود. مایل نبود کاری کند، که خاله ها فکر کنند که قادر نیستند از او پذیرایی کنند. هرچه ساده تر بهتر. ممکن بود خاله خانم ها تلگرافی بفرستند و از پذیرایی او عذر بخواهند. اما او مسافرتش را اغاز کرده بود. به کاری که می کرد اطمینان داشت، نمی بایست فکر می کرد که دارد قمار می کند. به خانه خاله خانم ها وارد می شد و می باید از انجا به اجتماعات چارلزتون وارد شود. چارلزتون را دوست دارد.
    ***
    تصمیمش را گرفته بود. همه چیز باید تغییر می کرد. تمام زندگی اش در حال تغییر بود. همیشه به خودش می گفت: به عقب نگاه نکن. حالا واقعا می خواست همین کار را بکند. زندگی گذشته را پشت سر گذاشته بود، وقایعی که هرکدام روی یک چرخ جداگانه دائما از او فاصله می گرفتند. امور تجارتی اش در دست عمو هنری بود، قول هایی که به ملانی داده بود تقریبا به طور کامل انجام گرفته بود و بچه هایش در تارا زندگی می کردند . برای اولین بار به طور مستقل از انچه که انجام می داد راضی بود، دیگر خود را ازاد احساس می کرد و هر کاری دلش می خواست انجام می داد. تصمیمش این بود که ثابت کند وقتی رت عشق او را باور نکرد اشتباه بزرگی مرتکب شده است. به خصوص می خواست رت به اشتباه خود پی ببرد. می خواست به او نشان دهد که در عشقش ثابت قدم بوده. خواهد بود. و ان وقت متاسف خواهد شد که او را ترک کرده است. ان وقت رت
    دستش را به دور او حلقه می کند و انان برای همیشه خوشبخت خواهند زیست... حتی در چارلزتون، اگر او بخواهد.
    در رویاهایش غرق بود و اصلا به مردی که در ایستگاه ریج ویل سوار قطار شده بود توجهی نداشت. مرد درکنار صندلی او ایستاده بود و با حرکت قطار تلوتلو می خورد. اسکارلت خودش را جمع و جور کرد تا مبادا ان مرد پایش را لگد کند. مرد لباس ابی ارتش شمال را بر تن داشت.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    یک یانکی! اینجا چه می کرد؟ ان روزها رفته بودند و او می خواست برای همیشه ان حوادث را از یاد ببرد، ولی دیدن ان اونیفورم ابی رنگ دوباره همه چیز را زنده کرد. احساس ترس، وقتی که اتلانتا سقوط کرد، وحشیگری سربازان وقتی که به تارا تاختند، انبار مواد غذایی را غارت کردند و خانه را اتش زد ند. فوران خون سربازی که می خواست به او تجاوز کند و اسکارلت به ناچار او را هدف قرار داده بود... یورش ترس را در قلبش دوباره حس کرد و تقریبا فریاد کشید:
    لعنتی ها، لعنتی ها، تمام جنوب را تقریبا نابود کردند. لعنت بر انها که باعث شدند احساس ترس و ناامیدی کند. از انان نفرت داشت.
    ***
    نمی گذارم این افکار مرا اشفته کند، نمی گذارم. نمی توانم اجازه دهم چیزی مرا ناراحت کند، نه وقتی که باید بهترین وضع و حال را داشته باشم و برای دیدن چارلزتون و رت خودم را اماده نگه دارم. به این یانکی نگاه نمی کنم و گذشته را به یاد نمی اورم. حالا فقط روی آینده حساب می کنم. اسکارلت با عزم و اراده سرش را برگرداند و از پنجره بیرون را نگاه کرد، خانه های روستایی روی تپه ای بنا شده بود. درست شبیه جاده هایی که به اتلانتا می رفت. جاده هایی که خاک قرمز رنگ داشتند و در دو طرفشان درخت های کاج راست ایستاده بودند و مزارعی که بقایای درو هنوز در انها دیده می شد. با اینکه یک روز از مسافرتش می گذشت ولی با دیدن این مناظر احساس می کرد هنوز در اتلانتاست. در دلش به لوکوموتیو گفت، عجله کن ، عجله کن.
    "میس اسکارلت، چارلزتون چه جوریه؟"
    پانسی برای صدمین دفعه این سوال را می کرد. در بیرون افتاب داشت غروب می کرد و تاریکی فرو می افتاد.
    اسکارلت برای صدمین بار جواب داد:
    خیلی قشنگه، حتما خوشت میاد. و به چشم انداز بیرون اشاره کرد و ادامه داد: انجا را نگاه کن. اون درخت ها را می گم ، ببین چه چیزهای عجیبی از انها آویزانه.
    پانسی دماغش را به شیشه پنجره چسباند: اووو، مثل ارواح می مونن، من از ارواح می ترسم، میس اسکارلت.
    اسکارلت گفت، بچه نشو؟ ولی لرزید.
    حرکت ارام و موج مانند باتلاق زیر پایشان در نور خاکستری، وهم اور و ترساننده بود. به زمین های پست رسیده بودند، نزدیک دریا و نزدیک چارلزتون. اسکارلت به ساعتش نگاه کرد. پنج و نیم. قطار دو ساعت تاخیر داشت. خاله ها در ایستگاه منتظر بودند، یقین داشت و امیدوار بود که ورودش با تاریکی هوا همراه نشود. احاس نااشنایی با تاریکی داشت.
    ایستگاه وسیع چارلزتون روشنایی کمی داشت.
    ***
    سرش را کمی بالا اورد تا خاله هایش را ببیند و یا لااقل درشکه ای را که برایش فرستاده بودند. ولی انچه می دید نه خاله ها بودند و نه درشکه چی، بلکه پنج شش نفر سرباز ابی پوشی که تفنگ هایشان را روی شانه انداخته بود ند.
    پانسی دامن اسکارلت را کشید و با ترس گفت: میس اسکارلت همه جا پر از سربازه.
    اسکارلت جواب داد: جوری رفتار کن مثل اینکه اصلا اینجا نیستند.کاری با تو ندارند. جنگ تقریبا ده ساله که تمام شده. بیا بریم.
    بعد با لبخند از باربری که اثاثیه اورا تو چرخ دستی حمل می کرد پرسید: کجا می توانم کالسکه ای را که به استقبال من امده پیدا کنم؟
    باربر انها را به خارج ایستگاه هدایت کرد ولی تنها وسیله ای که انجا دیده می شد یک گاری فکسنی با اسبی لاغر و مردنی بود. گاریچی مرد سیاهی بود که شباهت بسیاری به اسبش داشت.
    قلب اسکارلت فرو ریخت. شاید خاله ها در شهر نباشند! شاید برای دیدن پدرشان به ساوانا رفته باشند. شاید هنوز تلگراف او در راهروی تاریک خانه انها افتاده باشد.
    نفس عمیقی کشید. اهمیت نمی داد که چه اتفاقی افتاده، باید زود تراز ایستگاه و این سربازهای یانکی دور شود. اگر مجبور شدم پنجره را می شکنم و داخل می شوم. چرا نباید این کارو بکنم؟ خودم پولش را می دهم، همان طور که پول سقف را دادم، پول چیز های دیگر را می دهم. اسکارلت ماهانه برای خاله هایش پول حواله می کرد. انها تمام زندگی خود را در جنگ از دست داده بودند و اسکارلت مخارج انان را می پرداخت.
    به باربر دستورداد: اثاثیه مرا بگذار توی ان گاری. به راننده بگو کمکت کند. من به باتری می روم .
    کلمه باتری همان تاثیری راکه انتظارداشت به وجود اورد. باربر و راننده هر دو با احترام تمام بارها را در گاری گذاشتند. این محله هنوز بهترین محله چارلزتون بود، اسکارلت احساس راحتی کرد. اگر در یک محله کثیف ساکن شدم و رت این را می شنید خیلی بد می شد.
    وقتی گاری مقابل خانه ایستاد، پولین و اولالی در را گشودند. نور طلایی رنگی از داخل خانه به پیاده رو تابید. و اسکارلت دوید تا در ان پناه گیرد.
    وقتی کنار خاله هایش رسید، با خود فکر کرد که چقدر پیر شده اند. خاله پولین را تا حالا این قدر لاغر ندیده بودم. و خاله اولالی کی چاق شده؟ شبیه بالونی شده که رویش موهای خاکستری کاشته باشند.
    اولالی با فریاد گفت: نگاهش کن، چقدر عوض شدی اسکارلت، به سختی می شود تو را شناخت.
    اسکارلت این حرف را قبول نداشت مطمئنا خیلی پیر نشده بود. شده بود؟
    به زور لبخند زد و خاله ها را در اغوش کشید. اولالی با حرارت گفت: به اسکارلت نگاه کن خواهر دارد یواش یواش شکل الن می شود.
    پولین با صدای بلندی هوا را به بینی کشید: الن هیچ وقت به این لاغری نبود خواهر، خودت خوب می د نی. بعد بازوی اسکارلت را گرفت و از اولالی دورش کرد." شباهت زیادی داره. "
    اسکارلت این بار با خوشحالی لبخند زد. این بهترین تعریفی بود که از کسی می شنید.
    خاله ها برسرخوابیدن پانسی در اتاق مستخدمین و بردن چمدان های اسکارلت به اتاق خواب او با هم بگو مگو می کردند. اولالی به اسکارلت گفت: تو دست نزن عزیزم، دلم نمی خواد حتی یک انگشتت را هم تکان دهی.
    اسکارلت به دور از جنجال انان با خیال راحت روی کاناپه، در اتاق نشیمن نشست. حالا که بالاخره به چارلزتون رسیده بود ان نیروی تب الودی که او را وادار به این کار کرده بود دیگر وجود نداشت، گویی بخار شده بود، خاله هایش حق داشتند. او خسته شده و ازهم پاشیده بود.
    وقت شام گیج بود و چرت می زد. هر دو خاله ها صدای ارامی داشتند، با لهجه مخصوص دشت نشینان ان ناحیه ، صداها را می کشیدند و حروف را در هم ادا می کردند. اگرچه ارام حرف می زدند و ادب را رعایت می کردند ولی معلوم بود که با همه چیز مخالفند، صدایشان خواب اور بود. چیزی نمی گفتند که توجه اسکارلت را جلب کند. به محض ورود به خانه ، انچه را که باید می فهمید، فهمیده بود. رت در خانه مادرش زندگی می کرد ولی اکنون در شهر نبود.
    پولین عبوسانه گفت: به شمال رفته.
    اولالی به او تذکر داد: ولی رفتنش دلیل داشت، خواهر الن در فیلادلفیاس، رفته تا بلکه ظرف های نقره ای را که جزو ارثیه خانوادگی اش بوده و یانکی ها دزدیدند را پیدا کند و بخرد.
    پولین نرم شد: آدم وقتی می بیند او چقدر وفادار است و خوشحالی مادرش را می خواهد و سعی می کند اشیاء گمشده او را دوباره پیدا کند، خوشحال می شود.
    این بار اولالی انتقاد کرد: اگر از من می پرسی: می گویم این وفاداری را زودتر باید نشان می داد، خیلی زود تر.
    اسکارلت نپرسید چرا با افکار خود سرگرم بود. فکر می کرد چه می شد اگر زود تر به رختخواب می رفت. امشب بی خوابی نخواهد داشت، در این باره مطمئن بود.