1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏15/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    صدای آرام رت کت را از خواب بیدار نکرد . ادامه داد : «برویم آنجا اسکارلت » به طرف پنجره رفت . اسکارلت حس می کرد که حالا می تواند تا آخر دنیا با او برود . نامش را بر زبان آورده بود . تا به حال هیچ کس نامش را به لطافت رت بر زبان نیاورده بود .
    وقتی کنارش ایستاد با اعتماد گفت :«باید از اینجا برویم . یک راه پنهانی پشت خانه جادوگر هست.»

    «کی؟»

    « البته او واقعا جادوگر نیست. لااقل من این طور فکر می کنم ؛ به هر حال فرقی نمی کند . خودش راه را به ما نشان می دهد . کت هم بی راهه ها را بلد است . همش توی جنگل ها گردش کرده .»

    «چیزی هست که کت نداند ؟»

    « بله . نمی داند که تو پدرش هستی.» اسکارلت احساس کرد عضلات آرواره های رت فشرده شد .

    «یک روزی آن قدر می زنمت که سیاه و کبود بشوی ، چون راجع به او چیزی به من نگفتی.»

    اسکارلت با حرارت گفت :« می خواستم بگویم ، ولی تو طوری راه ها را بسته بودی که نتوانستم . مرا طلاق دادی. آن هم وقتی که فکر نمی کردم این کار امکان دارد . و بعد قبل از اینکه بتوانم تو را برگردانم رفتی و ازدواج کردی. چکار باید می کردم ؟ بچه ام را در شالم می پیچیدم و مثل دخترهای فریب خورده جلوی خانه ات پرسه می زدم ؟ چطور توانستی این کار را بکنی ؟ کار تو خیلی ناجوانمردانه بود . »

    « ناجوانمردانه ؟ آن هم بعد از اینکه بی سر و صدا گذاشتی و رفتی و به هیچ کس هم هیچی نگفتی؟ مادرم از ناراحتی مریض شد . واقعا حالش بد بود . تا اینکه بلاخره خاله اولالی به او گفت که تو رفتی به ساوانا .»

    «ولی من برایت یادداشت گذاشتم . هیچ وقت نخواستم مادرت را ناراحت کنم . من میس النور را دوست دارم .»

    تمام شب حرف زدند. دست در دست کنار هم روی زمین سرد نشسته بودند . رت هنوز نتوانسته بود چیز زیادی درباره کت بداند . اسکارلت خوشحال که در این باره سخن می گوید، خوشحال بود از دیدن غرور او ، که به خوبی می شناخت . رت گفت :« سعی خودم را می کنم تا کاری کنم که من را بیشتر از تو دوست داشته باشد.»

    اسکارلت با اعتماد گفت :« در این مورد شانسی نداری. ما همدیگر را خوب می فهمیم . کت و من ، اصلا دوست ندارد مثل بچه ها با او رفتار بشود .»

    «زینت آلات برایش می خرم.»

    « آه به آه هم عادت دارد . همیشه از من می گیرد.»

    «خواهیم دید. همه می گویند من خوب بلدم با زن ها رفتار بکنم.»

    «او هم خوب بلد است با مردها کنار بیاید . یک هفته طول نمی کشد . چنان بلایی به سرت می آورد که هر وقت اراده کند از وسط حلقه می پری . یک پسر کوچولویی بود به اسم بیلی کلی ـ اوه ، راستی رت ، حدس بزن چی شده ؟ اشلی ازدواج کرده . من واسطه شدم . من بیلی و مادرش را فرستادم به آتلانتا ...» داستان هریت کلی به آنجا کشید که ایندیا ویلکز بلاخره شوهری پیدا کرد و بعد حرف رزماری پیش آمد که هنوز شوهر نکرده بود . رت ادامه داد :« و احتمالا بی شوهر خواهد ماند . در دانمورلاندینگ زندگی می کند پولش را دارد خرج مزارع برنج میکند و هر روز بیشتر شبیه جولیا اشلی می شود .»

    «خوشبخت است ؟»

    «صورتش از خوشبختی می درخشد . لوازم من را خودش بست . شاید این جوری سفرم را جلو بیندازد.»

    در نگاه اسکارلت پرسشی مشاهده می شد . رت گفت :« بله ، چارلزتون را ترک کرده ، اصلا تا حالا اشتباه می کرده که در آنجا از زندگی خودش راضی بوده است . بر می گردم . چارلزتون هیچ وقت از یاد کسی که خون چارلزتونی توی بدنش است نمی رود . اما فقط گاهی سری می زنم . نه برای ماندن .» سعی کرده بود به خودش بگوید که دنبال استحکام زندگی خانوادگی و رسم و رسوم آن است . بلاخره وقتی پر و بالش ریخت احساس درد کرد . نمی تواست پرواز کند . وابسته شده بود ، به زمین ، به اجدادش ، به سن سیسیلیا ، به چارلزتون . چارلزتون را دوست داشت . خدا می داند چقدر زیبایی اش را ، نسیم نمک آلودش را و شهامتش را برای زیستن ، علی رغم شکست و ویرانی ، ولی این کافی نبود . او به ماجراجویی احتیاج داشت . به خطر . به چیزی احتیاج داشت که او را وادار به دویدن کند .

    اسکارلت آهی کشید . آرام . از چارلزتون بدش می آمد . و مطمئن بود که کت هم همین طور است . خدا را شکر که رت تصمیم نداشت آنها را به آنجا برگرداند .

    با صدایی ملایم درباره «آن» سوال کرد . رت برای مدتی که طولانی به نظر آمد ساکت بود . بعد سخن گفت . با صدایی سنگین و غمبار . «لیاقتش از من بیشتر بود . بیشتر از آنچه زندگی به او داد . «آن» شجاعت خاموشی داشت، قدرتی که هر به اصطلاح قهرمانی را خجالت زده می کرد ... من آن موقع دیوانه شده بودم . تو رفته بودی و هیچ کس نمی دانست به کجا . فکر می کردم داری مرا تنبیه می کنی . بنابر این برای اینکه من هم تو را تنبیه کنم و برای اینکه ثابت کنم از رفتنت اصلا متاسف نیستم ، طلاقت دادم . قطع عضو کردم .»

    رت به فضای خالی خیره شد . اسکارلت منتظر بود . گفت : دعا کرده که موجب آزار آن نشده باشد . خطراتش را زیر و رو کرده بود ولی چیز آزار دهنده ای نیافته بود . «آن» خیلی جوان بود و او را خیلی دوست می داشت ولی درک نمی کرد که ازدواجش با «آن» تا چه حد قابل سرزنش است . «آن» زن خوشبختی بوده . یکی از بی عدالتی های دنیا این بود که بی گناهان و مهربانان را با خوشبختی های کوچک سرگرم می کرد .

    اسکارلت سرش را روی شانه رت گذاشت :« خوشبخت کردن یک نفر کار بزرگی است. من این را تا قبل از تولد کت نمی دانستم . خیلی چیزها را نمی دانستم . بعضی چیزها را از کت یاد گرفتم .»

    رت گونه اش را به سر اسکارلت چسباند.

    «توعوض شدی، اسکارلت. بزرگ شدی. مجبورم تو را دوباره بشناسم.»

    «من اول باید با تو آشنا شوم . در گذشته ، حتی وقتی با هم بودیم، عرز این کار را نکردم. این دفعه بهتر عمل کی نم. قول می دهم.»

    «زیاد سخت نگیر اسکارلت . ممکن است که من خسته بشوم.» رت خندید و پیشانی اسکارلت را بوسید.

    « به من نخند رت باتلر ـ نه اصلا بخند . خنده ات را دوست دارم ؛ حتی وقتی که دیوانه ام می کند.» هوا را بو کشید . « باران می آید. آتش ها را خاموش می کند . وقتی آفتاب در بیاید می توانیم هر چه را باقی مانده ببینیم . باید یک کمی بخوابیم . چند ساعت دیگر خیلی کار داریم .» سرش را در گودی ردن رت فرو برد و خمیازه کشید .

    وقتی خوابید ، رت او را بغل کرد و روی زمین نشست . همان طور که اسکارلت کت را بغل کرده بود او را بغل کرد . باران لطیف ایرلندی پرده ای از سکوت لطیف در اطراف آن برج سنگی قدیمی فرو فکند .

    خورشید که درآمد اسکارلت تکانی خورد و بیدار شد . وقتی چشمانش را گشود اولین چیزی که دید صورت نتراشیده و چمان گود افتاده رت بود . با رضایت لبخند زد . آرام دست و پای خود را کشید و با شکایت گفت :« همه بدنم درد می کند.» ابروهایش را در هم کشید . «از گرسنگی دارم می میرم.»

    رت غرغر کرد :« طاقت بیاور.مثلا تو زنی، بلند شو عشق من . داری پایم را می شکنی.»

    با احتیاط به پناهگاه کت داخل شدند . تاریک بود صدای خرخر آرامش به گوش می رسید . اسکارلت گفت :« وقتی به پشت می خوابد دهنش باز می ماند.»

    رت گفت :« بچه ای با استعداد فراوان.»

    اسکارلت جلوی خنده اش را گرفت . دست راست رت به طرف پنجره رفت . منظره ای اندوهناک جلوی چشمانش بود . ده ها ستون دود از هر طرف به آسمان می رفت . و در آسمان سحر ، با رنگ لطیف ارغوانی لکه های زشت بر جای می گذاشت . چشمان اسکارلت از اشک پر شد .

    رت دستش را دور شانه اسکارلت انداخت .« همه را دوباره می سازیم عزیزم.»

    اسکارلت چشمانش را پاک کرد . « نه رت. دیگر نمی خواهم . کت در بالی ها امنیت ندارد . و حدس می زنم ، من هم ندارم . اما اینجا را نمی فروشم .این سرزمین اوهاراست . نمی خواهم به دست کس دیگری بیفتد . ولی دیگر خانه اربابی نمی خواهم شهر دیگری هم نمی خواهم . پسرعموهایم می توانند به کار مزرعه ها رسیدگی کنند. دهقانان تازه ای بیاورند مهم نست چقدر به آن تیر اندازی شده یا سوخته ، یک ایرلندی همیشه زمین خودش را دوست دارد . پاپا همیشه می گفت برای ایرلندی ، زمین مثل مادر می ماند.»

    « اما من به اینجا تعلق ندارم . دیگر نه . شاید هیچ وقت نداشتم ، اصلا دیگر دلم نمی خواهد به دوبلین بروم . نمی خواهم دیگر به مهمانی یا به شکار بروم .... من اصلا نمی دانم به کجا تعلق دارم رت . حتی وقتی به تارا می روم. اصلا حس نمی کنم که تو خانه خودم هستم .»

    اسکارلت از خنده رت تعجب کرد . و خنده او از شادی سرشار بود . « تو به من تعلق داری اسکارلت ، تا حالا این را نفهمیدی ؟ همه دنیا به من تعلق دارد . ما آدم هایی نیستیم که به یک خانه دلخوش باشیم و کنار اجاق بنشینیم . ما ، ماجراجوییم . دزدان دریایی هستیم. دونده هایی هستیم که باید همیشه از روی مانع بپریم . بدون مبارزه تنها نیمی از وجود ما زنده است . آزادایم که همه جا برویم ، و یا وقتی با هم هستیم ، دنیا مال ماست ، اما پیشی من ، ما مال دنیا نیستیم . این کار مردمان دیگر است ، کار ما نیست .»

    سرش را پایین آورد و به اسکارلت نگریست . در گوشه لبهایش لبخند ظاهر شد . « حالا این در ، این اولین صبحی که ما با هم دوباره زندگی تازه ای را شروع کرده ایم . حقیقت را به من بگو . آیا واقعا مرا دوست داری ؟ با همه قلبت ؟ یا فقط به این خاطر مرا می خواهی که تا به حال نتوانسته بودی مرا به دست بیاوری ؟»

    « اوه رت چطور می توانی این جور نفرت انگیز صحبت کنی ؟ تو را با همه قلبم دوست دارم و همیشه هم دوست خواهم داشت.»

    اسکارلت سوال رت را فورا جواب داد و تردیدی باقی نگذاشت . رت سرش را عقب برد و خنده بلندی کرد و گفت :« عزیزم ، از حالا می توانم ببینم که زندگی مان دیگر هیچ وقت ملال آور نمی شود . به زحمت می توانم برای شروع این زندگی صبر کنم.»

    دست کوچک و کثیفی شلوار رت را گرفت و کشید . رت به پایین نگاه کرد . دخترش گفت :« کت هم با تو می آید.»

    رت او را بلند کرد و روی شانه گذاشت . چشمانش از هیجان برق می زد . از اسکارلت پرسید :« شما حاضرید خانم باتلر ؟ موانع منتظر ما هستند .»

    کت با شادی خندید . به چشمان اسکارلت نگاه کرد. چشمانی روشن که نشانگر محبت ، پیوند و رازهای مشترک بود . « نردبام کهنه زیر پتوی من است ماما. خانم بزرگ گفت ، بهتر است نگهش دارم. به دردم می خورد.»


    پایان
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.