1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏15/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    دعوت نامه های دیگری هم دریافت کرده بود، برای شرکت در مهمانی های شام خصوصی اشراف، که روی هم رفته مشغول کننده تر از مراسم قصر بود. اسکارلت از ته دل خندید. آ یا او میمونی در لباس زیبا بود؟ نه، نب.د، انبوه دعوت نامه ما این را ثابت می کرد. اوهارا از بالی هارا بود، ایرلندی بود و به آن افتخار می کرد. او اصلیت داشت. حضور لوک در دوبلین برایش مسئله ای نبود. بگذار هرچه می خواهد دماغش را بالا بکشد. می تو انست بدون ترس و یا احساس ترس در چشم های او بنگرد و چون خاری در آنها فرو رود .
    ‏دعوت نامه ها را دوباره نگاه کرد وازمیان آنها تعدادی را برگزید،کمی هیجان در قلبش احساس کرد. چه خوب که مورد توجه قرار گرفته بود، چه خوب بود که لباس های قثنک می پوشیه و در سالن های قشنگ می رقصید. چه اهمیت داشت که اجتماح اشرافه دو بلین را همه انگلیسی ها تشکیل می دادند؟ اکنون به همه چیز واقف بود و رسوم را به خوبی می د انست، لبخندها، ترشرویی ها، اخم ها، منت ها و آداب اجتماعی را می شناخت و قادر بود تحسین ها، ملامت ها، پیروزی ها و شکست ها را درست تفسیر کند. تمامی اینها بازی های بودند که در خارج از مهمانی ها و سالن های رقص اصلأ مفهومی نداشتند. ولی بازی ها برای بازی کردن بودند و اسکار لت بازیکن خوبی بود. به هر حال از اینکه به دو بلین امده بود خوشحال بود. دوست داست برنده شود.

    اسکارلت دریافت که حضور ارل فنتون در دو بلین موجی از شایعات پر هیجان را به وجود آورده است.
    ‏می تاپلوگفت: «عزیزم، حتی در لندن مردم از چیز دیگری صحبت نمی کنند. همه می ئانند که فنتون، دو بلین را فقط به عنوان یک شهر درجه سه به حساب می آورد. سالهاست که خانه خودش را در دو بلین بسته. حالا برای چی آمده اینجا؟» اسکار لت جواب داد: «من هم نمی دانم! » فکرکرد که اگر حقیقت را بگوید چه خواهد شد، عکس العمل می برایش خالی ا‏ز تفریح نبود.
    ‏به نظر می رسید که هر کجا می رفت، فنتون هم حاضر می شد. اسکارلت به سردی ولی مودبانه به او احترام می گذاشت و به آن حس اعتماد مغرور انه ای که ‏از چشمانش می خواند بی اعتنا باقی می ماند. بعد از اولین ملاقات وقتی نگاهشان با هم تلاقی کرد دیگر حتی خشمگین هم نشد. فنتون دیگر قادر نبود او را آزار دهد.
    ‏فنتون فقط خودش را آزار می داد. اما هر بارکه از پشت مردی بلند قامت را با ا‏ن مخمل زردوزی و موهای سیاه می دید و می فهمید که فنتون است، درد را در وجود خود احساس می کرد. همه جا دنبال رت می گشت. سال قبل در قصر بود. چرا آمسال نیست... امشب... در این اتاق؟
    ‏اما همه جا فنتون را می د ید. همه جا بود، هرجا که نگاه می کرد، همه از او سخن می گفتند، حتی در متون روزنامه ها هم حضور داشت. اسکارلت لاآقل از این بابت خوشحال بود ، فنتون توجه زیادی به او نمی کند وگرنه او هم بر هر زبان ها می افتاد. با همه اینها آرزو می کرد که کاش نام فنتون هم این همه بر سر زبان ما نبود.
    ‏به تدریج شایعات به دو نظریه منجر شد، او خانه ای را که مدت ها از آن استفاده نمی کرد برای بازدید غیررسمی و اقامت شاهزاده ویلز آماده می کند! یا اینکه در دام عشق لیدی مونیا "دادلی" گرفتار شده. نام او در لندن بر سر زبان بود و اکنون فنتون به خاطر او به دو بلین آمده ، همان داستان قدیمی_ مردی شاخ هایش را تیز می کند و در مقابل مکر و حیله زنان مقاومت نشان می دهد تا اینکه، بنگ!.وقتی به چهل سالگی می رسد، عقل و قلبش را در مقابل زبیایی و پاکی می بازد.
    ‏لیدی سوفیا دادلی هفده سال داشت. گیسوانی طلایی به رنگ ساقه رسیده گندم،چشمانی به رنگ اسمان تابستان وپوستی صورتی رنگ داشت که ظریف ترین ظروف چینی را نیز شرمنده می کرد. می گفتند این تفسیردر ترانه هایی که به خاطر او سر داده اند و حالا آنهارا به قیمت یک پنی در کوی و برزن می فر وشند، آمده است.
    ‏او در حقیقت دختری زیبا و خجالتی بود که تحت مراقبت شدید مادرش قرار داست و از توجهی که به او می شد، شرم زیبا یی در چهره اش می نشست. اسکار لت او را دیده بود. اتاق خصوصی سوفیا، کنار اتاق او بود. از نظر اثاثیه ‏مد از اتاق اسکارلت بهترین بود، به رنگ سبز باغ های سن استفن. مردم ا‏غلب در انتظار اجازه ملاقات ساعت ها منتظر می ماندنذ. اما اسکارلت هم مشتاقان خود را داشت؛ بیوه ای ثروتمند و آداب دان با چشمان سبز و اغواکی همیشه طرفداران فراوان داشت.
    ‏اسکار لت فکر می کرد، چرا باید تعجب کنم. من دو برابر سن او را دارم و سال گذشته هم از من سخن می گفتند. اما گاهی نمی تو انست جلوی زبانش را نگه دارد. وقتی سوفیا را با لوک مربوط می کردند، بر ایش مشکل بود ساکت بماند. همه می گفتندکه یک دوک از سوفیا خواستگاری کرده، اما معتقد بودند که فنتون برای همسری او مناسب تر است. اگرچه دوک از ارل، عنوان مهم توی بود ولی فنتون چهل برابر دوک پول داشت و صد برابر از او جذاب تر بود.
    ‏اسکارلت دلش می خو إست بگوید: «آه، اگر من بخواهم ، او مال من خواهد بود. حالا چه کی در این باره ترانه خواهد سرود؟»
    ‏به خاطر این کوته نظری ها خود را ملامت کرد. به خودش گفت چقدر احمق است که اندیشه حرف فنتون که گفته بود محبوبیتش یکی دو سال بیشتر نخواهد پایید، این همه خود را ناراحت می کند. کوشید به چین های کوچکی که درکنار چشمش ظاهر شده اند. توجه نکند.
    ‏اسکار لت برای ملاقات هفتگی یکشنبه با اجاره داران اش به بالی هارا بازگشت، خوشحال بودکه ازدو بلین دور شده. هفته آخر جشن ها به نظرش ابدی می آمد.
    ‏چه خوب بود که خود را در خانه می دید، چه خوب پود که به جای فکر کردن به لباس برای مجلس رقص بعدی، می تو انست به مسئله واقعی تری مثل رسیدگی به درخواست پدی اوفائو پلن برای دریافت ذغال سنگ بیشتر رسیدگی کند. وقتی هنگام ورودش کت دست های کوچک و قوی خود را دورکردن او حلقه کرد و فشار داد احساس کرد در بهشتی واقعی سیرمی کند.
    ‏وقتی به آخرین دعوا رسیدگی کرد و اختلاف را فیصله داد و تقاضای آخر را نیز پذیرفت، به همراه کت برای نوشیدن چای به اتاق صبحانه رفت.
    ‏کت گفت: «نصفأ تورا نگه داشتم!» دهانش شکلاتی شده بود. شکلات ها را اسکارلت از دوبلین بر ایش آورده بود.
    «مسخره است کیتی کت. اما من گرسنه نیستم؛ باز هم می خواهی؟»
    «بله، متشکرم.»
    «بله، متشکر.. می توانم باز هم بخورم؟» «البته که می توانی، خوک کوچولوی من.»
    ‏نان خامه ای قبل از اینکه اسکارلت چایش را بنوشد، تمام شد. کت وقتی به
    ‏نان خامه ای می رسید، نمی توانست خودش را نگه دارد. اسکارلت پرسید: «برای قدم زدن کجا می رویم؟»
    کت گفت که میل دارد به سراغ خانم بزرگ بروند.
    «از تو خوشش می آ ید، خانم بزرگ، مرا دوست دارد، ولی تو را ‏خیلی دوست دارد.»
    ‏اسکار لت گفت.: «چه خوب.» خوشحال بو.که به برج برود. برج به اوآرامش
    ‏می داد و چقدر به آرامش احتیاج داشت.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    اسکار لت نردبام فتابی را با دست کشید و از استحکامش مطمئن شد. نردبام از باران و گرد وخاک کثیف به نظر می آمد اما هنوز محکم بود. اسکار لت تصمیم گرفت نردبامی با طناب نو به جای آم آویزان کند. اگر پاره شود کت سقوط ‏می کند.حتی طاقت تصورش را هم نداشت. خیلی دلش می خواست کت اورا یه اتاق خودش دربرج دعوت کند. دوباره نردبام را با دست امتحان کرد.
    «خانم بزرگ منتظرمان است ماما.دیگر خیلی داریم شلوغ می کنیم.»
    ‏«خیلی خوب عزیزم، دارم می آیم.»
    ‏زم حکیم پیرتر نشده بود. هیچ فرقی یا دفعه اؤلی که اسکار لت او را دیده بود نکرده بود. شرط می بندم که این شال ها هم ، همان است که روز اول پوشیده بود. اسکار لت دراین افکار بود.کت خودش را در آن کلبه کوچک و تاریک انداخت. ازگنجه فنجان برداشت. روی اجاق کتری دودزده ای آویزان بود. بوی ذغال سنگ به مشمام می رسید. آنجا را مثل خانه خودش می دانست. « می روم سر چشمه آب ‏بیاورم.» أین را گفت وکتری را برداشت و خارج شد. خانم بزرگ با نگأهی پر از محبت به او نگاه کرد. گفت: «دارا اغلب به دیدن من می آید. می داند که من تنهام، با من خیلی مهربانی می کند. دلم نمی آید از اینجا دورش کنم. برای اینکه حس می کند که حق دارد این کار را بکند. آدم های تنها، همدیگر را می شناسند.»
    ‏اسکار لت براق شد. «خودش دلش می خوا خد تنها باشد، مجبور نیست. چند دفعه به اوگفتم اگر دلش می خوا هد می تو اند با بچه های دیکر بازی کنه ، همیشه می گوید نه!»
    ‏«بچه باهوشی است. بچه های دیگر سعی می کنند به طرفش سنگ پرت کنند و دارا از انها تندتر می دود.»
    ا‏سکار لت نمی دانست چیزی را که شنیده حقیقت دارد یا نه؟ «آنها چکار می کنند؟» خانم بزرگ برایش تعریف کرد که بچه های بالی هارا او را در بیشه ها تعقیب کردند، مثل اینکه می خو استند حیوانی را شکارکنند. قبل از اینکه به او برسند صدای آنها را شنید. غقط یک بار آنها که بزرگ تر بودند توانستند به او نزدیک شوند و به سویش سنگ پرتاب کنند. بأ وجود این دارا از دستشان فرار کرد. همیشه می داند چطور باید فرار کند. آنها جرات نمی کنند او را تا برج تعقیب کنند، از آن می ترسند. فکر می کنند أنجا توسط روح لرد جوان تسخیر شده است .
    ‏امکار لت وحشت زده شده بود. بچه های بالی هارا کت شیرین او را اذیت می کردند. همه آنها را با دست های خودش شلاق خواهذ زد، والدین آ نها را بیرون می اندارد و اثاثیه شان را خرد خواهد کرد! از روی صندلی برخاست.
    ‏خانم بزرگ گفت: «دلت می خواهد این بچه باعث خرابی بالی هارا بشود؟ بنشین، زن. همه شان همین طورند. آنها از هر چیزی که مثل خودشان باشد می ترسند و سعی می کنند از بین ببرندش!»
    ‏اسکار لت بر جای نشست. می دانست که پیرزن حق دارد. خودش هم تاوان متفاوت بودن را پرداخته برد. بارها و بارها. سنگ هایی که به طرف او پرتاب شده بود عبارت بود از، سردی، انتقاد و تحقیر. ولی خودش موجبات آن را فراهم کرده بود. کت دختر کوچکی بیش نبود. گناهی نداشت. خطر تهدیدش می کرد! اسکأرلت فریاد زد: «هیچ کاری نمی توانم بکنم! تحملش خیلی مشکل است. باید جلوی شان را بگیرم.»
    ‏«أخ، جلوی جهل را نمی شود گرفت. دارا خودش راهش را پیدا کرده و همین برایش بس است. این سنگ ها نمی تواند صدمه ای به روحش بزنند. ‏جایش در برج خودش امن است.»
    ‏«این کافی نیست. اگر سنگ به او بخورد چی؟ اگر زخمی شود چی؟ چر ا به من نگفتع بود که تنهاست؟ نمی توانم تحمل کنم که خوشحال نباشد.»
    «‏به حرف های منِ پیرزن، گوش بده اوهارا، با همه قلبت گوش بده. آنجا سرزمینی ست که مردانش فقط ترانه های سی چین را بلدند. اسم این سرزمین تیر نا ن اوگ است. زیر این تپه ها قرار گرفته. مردانی دارد و زنانی که به آن سرزمین وارد شده اند و دیگر هرگز کسی آنها را ندیده.
    در تیر نان اوگ نه مرگ هست، نه زوال، نه غم، نه درد، نه کینه، نه گرسنگی. همه در صلح با هم زندگی می کنند، همه جا فراوانی هست. بدون زحمت و رنج. »
    ‏«شاید بگویی که اینجا برای فرزندم مناسب است،اما خوب گوشی بده، در تیر نان اوگ چون غم نیست. شادی هم نیست.»
    «معنی ترانه سی چین را درک می کنی؟» اسکارلت سرش را تکان داد.
    ‏خانم بزرگ آه کشید. «پس نمی توانم دلت را آرام کنم. دارا باهوش تر است. او را به حال خودش بگذار.» کت در آستانه در ظاهر سد، گویی خانم بزرگ او را صدا کرذه بود. تمام حواسش به کتری پر آب بود، به مادر و خانم بزرگ توجهی نداشت. وقتی کتری را به قلاب آویزان کرد و آتش را دم داد، هر دو به او خیره شده بودند.
    ‏اسکار لت رویش را برگرداند. اگر پشت او را می نگریست نمی تو انست جلوی خودش را بگیرد، از جا می پرید و او را سخت در آغوشی می فشرد تا از خطرها حفظ کند. کت از بغل کردن بدش می آ مد. ممکن است او را بترسانم. شاید هم حس کند که من خیلی می ترسم.
    ‏کت گفت: «نیگاهم کن، ماما.» باکمال دقت داشت ، آب جوش را توی قوری چینی قدیمی و سیاه می ریخت. بوی خوشی از بخار آ ب بر می خاست، کت لبخند می زد.گفت: « ‏برگ های خوبی تویش ریختم.» مغرور و خوشحال به نظر می رسید.
    ‏اسکار لت شال پیرزن را چنگ زد. «به من بگو چکا رکنم؟»
    ‏«هر وظیفه ای که داری انجام بده. خداوند از دارا مواظبت می کند!»
    ‏اصلأ نمی فهمم چه می گوید، اسکارلت فکر می کرد که چیزی از حرف های او نمی فهمد. ولی ترسش از میان رفته بود. جوشانده ای را که کت دم کرده بود در سکوت و گرمای کلبه تاریک، آکنده از عطر برگ های خوشبو، نوشید و خوشحال بود که کت جایی برای آمدن داشت، برج قبل از اینکه به دوبلین برود دستور داد نردبام طنابی تازه ای برای آن آماده کنند.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی


    88

    اسکارلت برای تماشای مسابقه اسب دوانی به پانچستاون رفت. از جانب ارل کلون مل که به ارلی شهرت داشت بیه بیشاپزکورت دعوت شده بود. سِرجان مورلند در میان مهمانان بود. و برای اینکه شهامتش را از دست بدهد ارل فنتون هم آمده بود.
    اسکارلت با شتاب به سوی مورلند رفت. «بارت! حالت چطوره؟ تو بزرگ ترین خانه نشینی هستی که من در عمرم دیدم. خیلی دنبالت گشتم و تو هیچ جا نیستی.»
    شادی در چهره مورلند انعکاس یافته بود. با صدای بلند، مفصل انگشتانش را به صدا در آورد.
    «خیلی سرم شلوغ بود اما لذت می بردم اسکارلت. توی این مسابقه حتما برنده می شوم. مطمئنم. بالاخره بعد از این همه سال.»
    قبلا هم مثل این صحبت کرده بود. بارت به اسب هایش عشق می ورزید و همیشه کلمه «مطمئنم» را برای مسابقه بعد می گفت. اسکارلت دلش می خواست به گردن او بیاویزد. همیشه جان را دوست می داشت حتی اگر خبری هم از رت برایش نداشت.
    ‏«... اسمش را گذاشتم دیانا ، سبک پا و هر چیز دیگری که تو درباره یک اسب خوب می دانی، به علاوه خودم، جان. فکرش را بکن، اگر از جنبه بیولوژی ان بگذریم تقریبآ من پدرش هستم. وقتی اسم کن و اسم او را با هم جمع کنیم می شود دیژون. خردل، با خودم فکر کردم نه، بر ای یک اسب این أسم اصلأ مناسب نیست. یک کلمه لعنتی فرانسوی برای یک اسب ایرلندی. اما دوباره فکر کردم. تند و فلفلی، مئل اینکه می گفت «از سر راهم برو کنار، من دارم می آ یم» همین. به این ترتیب اسمش شد دیژون. می خواهد مرا ثروتمند کند. بیا یک به پنج رویش شرط ببند اسکار لت. اسب مطمئنی است»
    ‏اسکارلت دنبال راهی می گشت که صحبت را به رت بکشاند. «ده پوند
    ‏رویشی شرط می بندم.» اول نفهمید جان مورلند چه می گوید.
    «‏... اگر این دفعه هم اشتباه کنم و برنده نشوم بیچاره می شوم. اجاره دارانم اعتصاب کردند. کاری را می کنند که اتحادیه زمین برایشان خواب دیده. حتی دیگر پول جو هم ندارم. یک مرتبه از خودم پرسید. که چرا این همه به چار لز پارنل علاقمند بودم.. هرگز فکر نمی کردم یک روزی با این فنیآن های وحشی همدست بشود.
    ‏اسکار لت به شدت ناراحت شد، حتی ترسید. در خواب هم نمی د ید که
    ‏اتحادیه زمین علیه آدمی مثل بارت کاری بکند.
    ‏«باورم نمی شود، بارت. حالا می خواهی چکار کنی؟»
    ‏«اگر اسب من برنده بشود یا حتی دوم یا سوم هم بشود، ناچارم در مسابقه گال وی هم شرکت کنم و بعد در فینیکس پارک. شایدم در مسابقات کوچک تر ماه مه یا ژوئن، مجبورم اسب را سرحال نگه دارم، نباید فراموشی کند که من چه ‏چیزی از او می خواهم.»
    «نه بارت، من راجع به دیژون حرف نمی زنم، راجع به اعتصاب مستأجرینت
    ‏می خواهی چکارکنی؟»
    ‏ناگهان درخششی که در چهره مورلند بود از میان رفت. «نمی دانم. تنها
    ‏درآمدم همین پول اجاره هاست. هیچ وقت کسی را بیرون نکردم، حتی فکرش را هم نکردم. ولی حالا چاره ای جز بیرون کردن آنها نمانده. ممکن است مجبور به ‏این کار بشوم. این کار ننگ آور است. ولی چه کنم؟»
    ا‏سکارلت درباره بالی هارا فکر می کرد. لااقل او از هر دردسری در امان بود. اجاره ها را تا وقتی که دوباره محصولی به دست آ ید بخشیده بود.
    «می گویم اسکار لت، اصلآ یادم رفت به تو بگویم، خبرهای خوبی از دوست مان رت باتلر دارم.»
    ‏قلب اسکار لت به هیجان آمد. «می آید اینجا؟»
    «نه، منتظرش بودم، راجع به دیژون برایش نوشتم، ولی جواب دادکه نمی تواند بیاید. در ماه ژوئن پدر می شود. این روزها خیلی مواظبند. الآن ماه هاست که ‏نمی گذارد زنش از تختخواب پایین بیاید. نکند اتفاق دفعه پیش تکرار بشود. تا حالا همه چی خوب بوده، رت می گوید او مثل یک چکاوک خوشحال و سرزنده هست. او هم البته همین طور. در زندگی ام هیچ کس را مثل رت ندیدم که تا این ‏حد از پدر شدن احساس غرورکند.»
    ‏اسکار لت ناچار به صندلی تکیه کردکه نیفتد. از آن رؤیاها و امیدهای پوچ و غیر واقعی، حالا دیگر چیزی باقی نمانده بود.
    ***
    ‏ارل برای مهمان هایش در جایگاه مخصوص که به رنگ سفید در آمده بود صندلی هایی را پیش خرید کرده بود. اسکار لت هم مثل دیگران ایستاده بود، در حالی که دوربین کوچکی به چشم داشت. میر مسابقه انعکاس سبز و روشن داشت و در قسمت وسط آنکه به شکل بیضی بود فقط جنب و جوشی و رنگ دیده می شد. مردم روی گاری ها ایستاده بودند و یا روی سقف کالسکه هایشان نشسته بودند، تنها یا دسته جمعی پرسه می زدند وکنار نرده ها می ایستادند .
    ‏بارشباران آغاز شد. اسکار لت خوشحال بود که سقنی بالای سرشی است. بارت مورلند گفت: «نمایش خوبی است، دیژون حسابی باگِل وشُل آشناست.» صدای آرامی در گوشش گفت: «تو روی کی شرط می بندی، اسکارلتـ ارل
    ‏فتتون بود.
    «هنوز تصمیم نگرفتم لوک.»
    ‏وقتی سوار کاران به خط شروع آ مدنند، اسکار لت هم مانند دیگران فریاد کشید و دست زد. لااقل بیست دفعه حرف جان مور لند را تصدیق کرد، حتی با چشم غیر مسلح هم می شد تشخیص داد که دیژون اسبی سر حال و زیباست. اما در همین حال هم مواظب بودکه ذهنش را فعال نگه دارد و لبخند هم بزند و ‏دقایق زندگی خودش را بدون فکر از دست ندهد. ازدواج با بوک فنتون کار شرافتمندانه ای نبود. او بچه می خواست و اسکار لت نمی تو انت خواسته اش را برآورده کند. فتط این وسط با این کار، آینده کت تامین می شد. دیگر کسی از او نمی پرسید که پدر واقعی این بچه کیست. البته مردم هم زیاد تعجب نمی کردند، فرقی هم نمی کرد. خودش هم اوهارا بود از بالی هارأ و با این ازدواج، کنتس فنتون می سد
    ‏لوک چه نوع شرافتی از من انتظار دارد؟ لوک خودش هم کسی نیست، شرافتی ندارد، حالا چطور از من شرافت می خواهد؟
    ‏دیژون برنده شد. جان مور لند در آسمان ها سیر می کرد، همه دورش جمع شده بودند و دست به شانه هایشمی زدند.
    ‏در میان این ازدحام، اسکار لت به طرف لوک فنتون برگشت.«به وکیلت بگو برای قرارداد با وکیل من تماس بگیرد. در آخر سپتامبر من آماده ازدواج می کنم، بعد از جشن محصول!»
    ‏اسکار لت گفت: «کولوم من می خو اهم با ارل فنتون ازدواج کنک.»
    ‏«من هم با لیلیت * ازدواج می کنم، یک عروسی ممفصل راه می اندازم، لژیون شیاطین هم در این عروس شرکت می کنند.»

    * اسطوره های سامی . بیشتر در میان یهودیان رواج دارد. روحی خبیثی است که شیطان شب نام گرفته است. در اسطوره های قوم یهود او زنی است که نفس تاریکی است و بر ارواح خبیث فرمان می راند، در واقع شیطان مونث است. در این اسطوره ها چنین آمده که لیلیت برای کودکان و نوزادان بسیار خطرناک است. بعضی اسطوره های دیگر او را همسر آدم دانسته اند. این اعتقادات اسطوره ای به گونه شگفتی در ادبیات غرب تجلی یافته، از آن حمله در نمایشنامه فاومت اثر گرته.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    «شوخی نمی کنم کولوم.»
    خنده کولوم محو شد. گویی تیغ به رویش کشیده اند، به صورت مصمم ولی رنگ پریده اسکار لت نگریست و فریاد زد: «من چنین اجازه ای نمی دهم، این مرتیکه یک شیطان است، یک انگلیسی است.»
    گونه های اسکار لت گل انداخت.«تو .. چنین... تو... اجازه نداری.»بعد آرام شد و ادمه داد: «تو... اجازه... نمی دهی؟ فکر می کنی کی هستی کول.م؟ خدا؟» به طرف او رفت و چشمان مصمم خود را بر او دوخت. «به من گوش بده کولوم اوهارا، و خوب هم گوش بده. نه تو و نه کس دیگری نمی تواند با من این طوری حرف بزند، اجازه نمی دهم!»
    ‏نگاه خشم ألود کولوم به چشمان او دوخته شد. برای لحظه ای طولانی مثل سنگ درمقابل هم ایستأدند. بعدکو لوم سرش را به یک طرف خم کرد و لبخند زد « آه، اسکار لت عزیزم. این خشم اوهارا یی ماست که من و تو را این طور در مقابل ه قرار داده، حرف هایی می زنیم که هیچ کدام منظور خاصی از آنها نداریم. دلم می خواهد من را ببخشی. حالا؛ ییا همین جا تمامش کنیم.»
    ‏اسکار لت یک قدم عقب رفت. «من را گول نزن کولوم. من حرف هایت را باور نمی کنم. آمده بودم تا با دوست صمیمی خودم حرف بزنم، ولی او اینجا نیست. شاید هیچ وقت نبوده.».
    ‏«این جور نیست، اسکارلت عزیزم، این جور نیست.»
    ‏اسکار لت با اسفردگی حرکت کوتاهی به شانه هایش داد: «دیگر برایم مهم نیست. تصمیم خودم راگرفتم، می روم که زن فنتون بشوم و در لندن زندگی کنم، در سپتامبر.»
    ‏«این برای مردم تو، یک رسوایی است، اسکار لت اوهارا.» صدایش چون فولاد سخت می نمود.
    ‏اسکار لت با صدای ضعیف گفت: «این دروغ است ، برو این را به دانیل بگو که الآن توی سرزمین اوهارا دفن شده، سرزمینی که صدها سال است ازبین رفته، گم شده. یا به انجمن محترم فنیآن بگو که در تمام این مدت از من سوءاستفاده کرده. نگران نباش کولوم. قصد ندارم به شماها خیانت کنم. بالی هارا سر جایش می ماند، همین طور که الآن هست، با همین مهمانخانه برای فراری ها و همین ‏میخانه برای تو که هست کنی و بر علیه انگلیسی ها حرف بزنی. تو را به عنوان مباشر خودم تعیین می کنم و خانم فیتزپاتریک هم خانه اربابی را همان جور که الآن هست اداره می کند. این چیزی است که تو درواقع نگرانش هستی، نه من.»
    ‏فریادی از دهان کولوم برآمد «نه! آه. اسکارلت،کاملأاشتباه مرکنی. تو غرور منی و شادی منی، و کتی کولوم با دست های ک.چولویش قلب من را نگه داشته. اما روح من، ایرلند است، بالاتر از همه چیز.» دست هایش را به طرفه اسکار لت ‏درازکرد،گو یی التماس می کرد، «بگو که حرفم را باور می کنی، دارم حقیقت را به تو می گویم.»
    ‏اسکار لت سعی کرد لبخند بزند. «باور می کنم و تو هم باید حرف مرا باور کنی. آنپ یرزن حکیم به من گفت: «هر وظیفه ای که داری انجام بده.» تو هم باید در زندگی ات همین کار را بکنی، من هم همین کار را می کنم.»

    ‏اسکار لت با قدم های سنگین به سوی خانه اربابی رفت. گویی سنگینی قلب او به پاهایش منتقل شده. برخورد با کووم او را سخت آزرده بود، زخمی در دلش گذاشته بود. قبل از هر کس به سراغ او رفته بود، انتظار تفاهم و همدلی داشت، امیدوار بود راه دیگری غیر از آ نچه که خود برگزیده بود، جلوی پایش بگذارد. اماکولوم او را رانده بود و حالااحساستنهایی می کرد. می ترسید به کت بگویدکه می خوا هد ازدواح کند. می ترسید بگوید که مجبورند بیشه های بالی هارا را ترک کنند،کت بیشه ها را دوست داشت و برج را، که متعلق به خودش بود.
    ‏عکس العمل کت برایش آرام بخش بود. «من شهرها را دوست دارم. برای اینکه باغ وحش دارد.»
    ‏اسکار لت فکر کرد، کاردرستی دارم می کنم. حالا هیچ شکی ندارم. سفارش داد تا از دو بلین عکس های لندن را برایش بفرستند و به خانم سیمز نامه ای نوشت و قرار ملاقات گذشت. باید لباس عروس سفارش می داد.
    ‏چند روز بعد پیام آوری از جانب فنتون آمد، یک نامه و یک بسته آورد. در نامه متذکر شده بودکه درست یک هفته قبل اق عروس در لندن خواهد بود. خبر عروس تا بعد از فصل جشن های لندن اعلام نخواهد شد. اسکار لت باید لباسی سفارش دهد که متناسب با جواهرات ارسالی باشد، پیام آور جعبه جواهرات را ‏همراه این نامه تقدیم می کند. اسکار لت هنوز سه ماه دیگر وقت داشت. هیچ کس تا قبل از اعلام خبر نامزدی از او سؤالی نمی کرد یا دعوت نامه نمی خواست.
    ‏درون بسته جعبه ای یافت از چرم قرمز گاو که با استادی تمام طلا کاری شده بود. به آرامی درش را بازکرد و به تندی نفسش را بیرون داد. جعبه با مخمل خاکستری آستر شده بود. روی مخمل یک سینه ریز دو دستبند و یک جفت گوشواره دیده می شد.
    ‏این مجموعه از طلایی پر عیار و سنگین، به رنگ برنج ساخت شده بود. جواهرات همه یاقوت قرمز، به اندازه ناخن شست اسکار لت بود. گوشواره از یاقوت های بیضی شکل، به گونه ای استادانه طراحی شده بود. دستبندها هرکدام دوازده یاقوت داشت و سینه ریز شامل دو ردیف یاقوت به شکل زنجیر بود. برای اولین بار اسکار لت تفاوت جواهرات را با یکدیگر درک می کرد. هیچ کس نمی توانست آنها را زینت بخواند. آنها خیلی استثنایی و خیلی گران بها بودن بدون شک،جواهر ات واقعی آنها بودند. سینه ریز را خود نتوانست به تنهایی به گردن آویزد. مجبور شد پگی کوین را به کمک بخواند. وقتی خود را در آینه دید نفس بلند و عمیقی کشید. پوستش در زیر آن سنگ های باشکوه و قرمزرنگ چون مرمر سفیدی می درخشید. گیسوانش به گونه ای سیاه تر و براق تر می نمود. سعی کرد که پیش خود مجسم کند که تاج چه شکلی داشت. آن هم از یاقوت درست شده بود. وقتی به ملکه انگلستان معرفی شود؛ خودش هم چون ملکه ای خواهد بود. چشمان سبزش به تدریج تنگ شدند. لندن حتمأ عرصه مبارزه جویی گسترده تری از دوبلین بود. حتی ممکن بود از لندن خیلی خوشش بیاید.

    ‏پگی کوین وقت را تلف نکرد و ماجرا را برای دیگر خدمتکاران و خانواده اش در بالی هارا تعریف کرد. آن ردای باشکوه با حاشیه خز، و قهوه های صبح زود فقط می تو انست یک معنی داشته باشد. اوهارا می خواست به همسری پلید ترین مالکین و اجاره داران در آ ید، به همسری ارل فنتون.
    ‏و چه بر سر ما می آ ید؟ این پرسش و نگرانی های پی آمد آن، همچون آتشی در جنگل، در تمام ناحیه پخش می شد.
    در ماه آوریل اسکار لت و کت به همراه یکدیگر در مزارع گندم، اسب می تاختند.
    بچه دماغش را از بوی کودی که به تازگی پراکنده کرده بودند جمع کرد. کود اصطبل ها و انبارها هرگز چنین بویی نداشت. آنها را هر روز تمیز می کردند. اسکار لت خندید، «هیچ وقت صورتت را از زمین کود داده در هم نکش کت اوهارا. برای دهقان مثل بوی عطر است و تو در رگهایت فقط خون هقانان را داری. دلم نمی خواهد هیچ وقت ا ین را فراموش کنی.»
    ‏با غرور فراوان به گتسردگی سرزمینی نگریست که به زودی در آن گندم می رویید. اینجا سرزمین من است. من خود، دوباره به آن حیأت دادم. می دانست که دلش برای این زندگی تنگ خواهد شد، به خصوص وقتی که به لندن برود. اما همیشه خاطره آن را نگه خوا هد داشت و همین برایش کافی خواهد بود. در قلبش، همیشه اوهارا بود. می دانست که روزی کت به اینجا باز خواهد گشت، وقتی حسابی بزرگ شد و تو انست از خودش محافظت کند، دوباره به این سرزمین باز می گردد و بعد عنوان اوهارا را به دست خواهد آورد.
    ‏به دخترش گفت:«هرگز فرامر ش نکن که از کجا آمده ای. به آنچه هستی افتخارکن.»

    اسکارلت به خانم سیمز گفت: «به انجیل قسم بخور یدکه به کسی نمی گویید.» این برجسته ترین خیاط دو بلین سرد ترین نگاه خود را ‏بر اسکار لت انداخت. «هیچ کس تا حالا بهانه اش برای تردید در رازداری من پیدا نکرده، خانم اوهارا»
    «من دارم ازدواج می کنم خانم سیمز، از شما می خواهم لباس عروسی را بدوزید.» جعبه جواهرات را جلوی اوگذاشت ودرش را بازکرد. «‏اینها را هم در روز عروسی استفاده می کنم.»
    ‏خانم سیمز شگفت زده شد، گویی چشم و دهانش هر دو می گفتند، «اووو» اسکار لت احساس کرد تمام رنج هایی را که برای پرو لباس هایش متحمل شده و ساعت های طولانی از ایستا دن درمقابل خانم سیمزدرد کشیده، جبران شده است.
    با این تکانی که این زن خورد باید ده سال از زندگی اش را از دست داده باشه.
    ‏اسکار لت همان طور که بی حرکت ایستاده بود گفت: «تاجهم هست. دلم می خواهد دنباله لباسم از پوست خز باشد »
    خانم سیمز سرش را با قدرت تکان داد. «ولی این کار امکان پذیر نیست خانم اوهارا، تاج و پوست خز مخصوص بزرگ ترین مراسم دربار است. به خصوص پوست خز. به احتمال قوی از ازدواج علیاحضرت ملکه تابه حال کی پوست ‏خز نپوشیده.»
    ‏چشمان اسکار لت برق زد. «اما من اصلأ این چیزها را نمی دانم. می دانم خانم ‏سیمز؟ من فقط یک آمریکا یی نادان هستم که می خواهم یک شب کنتس بشوم. مردم فقط دست می زنند و سرهایشان را تکان می دهند. می خوا مند ببینند من ‏چه جوری ام. من کاری را که دلم بخواهد می کنم، راهی را که دلم بخواهد می روم!»اندوه قلبی اش انعکاسی ملکه وار در صدایش داشت.
    ‏حتی از فروتنی به خانم سیمز دست داد. ذهن جوینده اش به کار افتاد و شایعات را از نظر گذراند، تا شاید از میان آنها بتواند شوهر آینده اسکار لت را حدس بزند. با خود فکرکرد، حتمأ خیلی به هم می آیند، زوج نابی را تشکیل می دهند. رسوم کهنه را دور بریز و کمی شجاعت نشان بده. چه چیز دنیا را داشت عوض می کرد؟ زنی می خواست راه خود را در آن باز کند، و مردم تا سال ها از آن ازدواج صحبت می کردند. چنان لباسی خواهد دوخت که هرگز کسی نظیرش را ندیده باشد. باید یک شاهکار باشد.
    ‏یقین همیشگی و مغرررانه خانم سیمز بازگشت.گفت:«فقط یک لباس برای پوست خز و این جواهرات مناسب است، مخمل سفید با گل های توری، مال گال وی بهترین است. چقدر وقت دارم؟ تورها را بالا بدهیم ببافند، بعد بدوزیم روی مخمل. برگ ها وگل ها باید ملیله دوزی بشود. این وقت می گیرد.»
    «‏پنج ماه به؟»
    خانم سیمز انگشت های خود را که به دقت مانیکور شده بود در موهای
    ‏سیاهش فرو برد. «خیلی کم ست... بگذارید ببینم... بأید دو تا زن سوزن دوز استخدام کنم... شاید راهبه ها بتوانند این کار را بکنند. این پر سر و صدا ترین عروس ایرلند است، و انگلستان... به هر حال باید دوخته بشود، مهم نیست چه جوری.» یک مرتبه به خود آمد و دیدکه دارد بلند بلند حرف می زند، دستش را روی دهانش گذاشت. ولی برای این کار خیلی دیر بود.
    ‏اسکار لت دلش به حال او سوخت. از جا برخاست و دستش را به طرف او
    دراز کرد. «من همه چیز را به سلیقه شما می سپارم، خانم سیمز. من خیلی به شما اعتماد دارم. لطفأ برای پرو اول خبرم کنید تا به دو بلین بیایم.»
    ‏خانم سیمز دست او راگرفت و فشرد. « اوه، من می أیم، خانم اوهارا. اگر به من بگویید دیزی بیشتر خوشحال می شوم.»
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    روزهای آفتابی دوک نشین میت کسی را خوشحال نمی کرد. کشاورزان نگران بودند که شاید آمسال هم مثل سال گذشته باشد. در بالی هارا همه سرشان را تکان ‏می دادند و پبش بینی های بدی می کردند.
    ‏مگر مولی کینان خودش آن بچه عوض شده را ندیده بود که از خانه جادوگر بیرون می آمد. مگر پدی کونروی هم همین را ندیده بود، اگرچه ممکن بود زیر شکنجه هم اقرار نکند که خودش أنجا چه می کرد؟
    ‏در پا یک کورنر هم، جغدی صدا کرده بود و گاو خانم مک گرودر شبانه، بدون علت مرده بود. وقتی روز بعد هم با ران بارید، از قوت شایعات کم نشد.

    ‏در ماه مه اسکار لت و کولرم با هم به بازار دروگدا رفتند تا کارگر استخدام کنند. گندم ها خوب رشد می کردند، علفزار تقریبأ آماده درو بود، و در مزارع سیب زمینی، بوته ها مرتب و سالم به نظر می آمدند. هر دوی آنها به شکلی غیر عادی ساکت بودند و هرکدام نگران و گرفتار افکار خود. نگرانی کولوم این بود که افراد میلیشیا و پلیس ایرلند، در سراسر دوک نشین میت افزایش یافته بود، و خبرچین هایش گزارش داده بودند که یک هنگ کامل به ناوان نزدیک می شود. فعالیت اتحادیه زمین خوب بود؛ او می خواست آخرین نفری باشد که کاهش چشم گیر اجاره بها را انکار می کند. ولی اعتصاب در پرداخت اجاره ، مالکین را خشمگین کرده بود. حالا دیگر تخلیه مستأجرین بدون اخطار قبلی صورت می گرفت و تا کشاورزان می خو استند به خودشان بیایند. کلبه هایشان خراب
    می شد و اثاثیه شان در وسط خیابان بود. گفته می شد که کودکان را داغ می کردند، آنقدر که می مردند. روز بعد دو سرباز زخمی شدند. سه تن از اعضای انجمن ‏برادران فنیآن در مو لینگار بازداشت شدند، یکی از آنها جیم دیلی بود. اتهام ا‏و اقدام به خشونت بود، اگرچه تمام هفته در میکده خود مشغول پذیرا یی از مشتریان بود.
    ‏اسکار لت به یک دلیل، بازار دروگدا را خوب به یاد داشت. سال گزشته رت را به همراه جان مور لند در آنجا دیده بود. وقتی کولوم پیشنهاد کرد که گردشی در بازاربکنند، اسکارئت اصلأ به اسب ها توجهی نکرد و سرکو لوم دادکشیدکه نه، می خواهد به خانه بازگردد. بعد از اینکه اسکار لت گفته بود تصمیم دارد با فنتون ازدواج کند فاصله ای میان أن دو افتاده بود. آن موقع کولوم حتی یک کلمه خشن هم بر زمان نیاورده بود، البته مجبور هم نبود، آ تش خشم و اعتراض در نگاهش د یده می شد ‏خانم فیتزهم همین طور بود. آنها مگرکی بودند که این طوردرمورد اسکار لت قضاوت می کردند؟ درباره اندوه و ترس او چه می دانستند؟ آ یا برایشان کافی نبود که بعد از رفتن او، بالی هارا برای آنها می ماند؟ این تنها چیزی بود که آنها می خوا ستند. نه، این منصفانه نبود. کولرم تقریبأ برادرش بود وخانم فیتز پاتریک دوستش. به همین دلیل باید با او همدلی بیشتری داشته باشد. این منصفانه نبود. اسکار لت احساس می کرد که دیگر محبوبتی ندارد، حتی نزد مغازه داران بالی هارا و حتی در این روزهای بی برکت قبل از برداشت محصول. به خودش می گفت، دیوانه نباش، اینها خیال پردازی است، زیرا خودت هم در مورد کاری که می خواهی انجام دهی مطمئن نیستی. این کار درستی است، واقعا درست است. برای کت ، برای خودم. به کسی هم مربوط نیست که من چه می خواهم بکنم. به جز کت با همه بداخلاقی می کرد، کت را هم خیلی کم می دید. یک بار هم چند پله ازنردبام طنابی با لارفت ولی دوباره منصرف شد و بازگشت. من زن کم سن و سالی نیستم. نمی توانم برای رهایی از غم و غصه به دامن یک بچه کوچک پناه ببرم. روزهای بعد را در علفزار کار می کرد، خوشحال بود که سرش
    گرم است و از دردی که در بازوها و پاهایش بعد از کار احساس می کرد لذت ‏می برد و بالاتر از آن، از محصول فراوان آن سال لذت می برد. ترس او درباره یک قحطی دیگر به تدریج از میان رفت.
    ‏بیست و چهارم ژوئن. جشن نیمه تابستان آرامش او را تکمیل کرد. آتش إز هر سال بزرگ تر وبیشتر بود. موسیقی و رقص تنها چیزهایی بودند که به اعصاب او آرامشی می دادند و روحش را تقویت می کردند. وقتی صدای «به سلامتی اوهارا» در تمام مزارع بالی هارا طنین افکند، اسکار لت احساس کرد که یک بار د یگر همه چیز در این جهان نظم سابق خرد را یافته است. هنوز ته دلش ازاینکه همه مهمانی های تابستانی را رد کرده بود احساس تأسف می کرد. مجبور بود رد کند، به خاطر کت می ترسید. تنها هم بود و وقت زیادی برای کار کردن داشت، برای فکر کردن و نگران شدن. وقتی تلگراف خانم سیمز را که حاکی از نگرانی او بود دریافت کرد تقریبأ خوشحال شد. خانم سیمز خبر داده بود که تور ها هنوز ازگال وی نرسیده و فروشندگان به نامه ها و تلگراف هایش هم جواب نداده اند.
    ‏هنگامی که با درشکه به طرف ایستگاه راه آهن تریم می رفت، لبخند می زد. تجربه زیادی برای این نوع جنگ ها داشت، هنوز جدالش را با مادر مقدس به یاد داشت، حالا هم خوشحال بود که دلیل خوبی برای جنگ دارد.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    89

    به اندازه کافی وقت داشت که صبح را در کارگاه خانم سیمز بگذارند و او را آرام کند. اندازه ها و طرح ها و نمونه سفارشات را برداشت و به سرعت به ایستگاه رفت تا به قطار گال وی برسد. وقتی راحت در قطار نشست، روزنامه را بازکرد.
    خئای من، اینجاست. روزنامه آ یریش تایمز در صفحه اول، اخبار مربوط به مجالس عروس را چاپ کرده است. اسکار لت نگاهی به مسا فران د یگر انداخت می خواست ببین آ یا آ نها هم روزنامه می خوانند یا نه. مردی که ورزشکار به نظر می آمد و پیراهنی نخی پوشیده بود، داشت یک مجله ورزشی می خواند، مادری
    خوش لباس با پسرش ورق بازی می کرد. مطلبی را که درباره خودش نوشته شده بود، دوباره خواند. تایمزدرباره هر یک از خبرها تفسیری نیز اضافه کرده بود. اسکار لت مطلب را خواند و لبخندی بر لب آورد. «اوهارا صاحب املاک ‏بالی مارا نقل مجالس و اجتماع اشراف و دربار نایب السلطنه.» و «یک سوارکار جسور و بی نظیر.»
    ‏برای سفر به دو بلین و گال وی با خود فقط یک چمدان کوچک برداشته بود، بنابراین تنها به یک باربر نیاز داشت تا چمدانش را به نزدیک ترین هتل انتقال دهد. سالن انتظار متل از جمعیت موج می زد. اسکار لت گفت: «لعنت بر شیطان.» باربرگفت: «مسابقه اسبدوانی است. تا حالا همچی دیوانگی نکرده بودیدکه توی این فصل به گال ویی بیاید نه؟ اینجا اتاقی برای خوابیدن پیدا نمی شود. » ‏
    اسکار لت در دل گفت، مرتیکه پررو، صبر کن تا ببینی. «همین جا صبر کن.» این را گفت و راهش را از میان جمعیت به طرف میز پذیرشی گشود. «می خواهم با مدیر صحبت کنم.»
    ‏منشی هتل که سرش خیلی شلوغ بود سراپای اسکارلت را برانداز کرد. « ‏بله. البته مادام، یک دقیقه صبرکنید.» بعد پشت شیشه مات ناپدید شد. وقتی برگشت مردی با موهای کم، شلوار راه راه و فراک مشکی همراهش بود.
    ‏«شکایتی دارید مادام؟ متاسفم که سرویس ما دچار عیب و نقص شده، آه، می توانیم بگوییم تا حالا بی نقص بوده، وقتی اینجا مسابقه اسبدوانی برگزار می شود یک خرده مشکل پیش می آ ید. حالا برای شما چه ناراحتی..»
    ‏اسکار لت حرف او را قطع کرد. «من هم یادم میآید که سرویس شما همیشه بی نقص بوده.» پیروزمندانه لبخند زد و ادامه داد: «مشکلی این آست که من می خواهم تو متل ایستگاه راه آهن بمانم. اتاقی برای امشب می خواهم. من خانم اوهارا، از بالی هارا هستم.»
    ‏رفتار مؤدبأنه مدیر متل ناگهان از بین رفت و مثل شبنم ماه آگوست بخار شد «یک اتاق برای امشب؟ کاملأ خارج از ...» ‏منشی هتل بازویش را گرفت و تکان داد. مدیر با خشم به او نگریست. منشی چیزی در گوشش زمزمه کرد و بازگشت به روزنامه تایمزکه روی میز بود اشاره کرد.
    مدیر هتل به اسکار لت تعظیم کرد. لبخندش نشان می داد که کی خواهد خود ‏را خوشحال نشان دهد. «چه افتخار بزرگی خانم اوهارا. اطمینان دارم سویت مخصوص ما را می پسندید. زیبا ترین سویت گال وی، به عنوان مهمان مدیریت هتل، چمدان دار ید؟ برایتان می برند بالا.»
    ‏اسکار لت به باربر اشاره کرد. ازدواج با یک ارل مسلمأ حرف های زیادی در
    ‏پی داشت.
    «چمدان را به اتاقم بفرستید. بعدأ بر می گردم.»
    «همین الآن خانم اوهارا.»
    درواقع اسکار لت فکر نمی کرد به اتاق احتیاج داشته باشد.امیدوار بود بتواند
    ‏قطار بعداز ظهر به دئبلین باز گردد، حتی شاید با اولین قطار بعدازظهر، آن وقت می تو انست شب نه به تریم برگردد، خدا را شکر که روزها بلند بود. در صورت لزوم تا ساعت ده هم وقت دارم. حالا برویم ببینیم، همان طور که مدیر هتل به ارل فنتون علاقه دارد، راهبه ها هم به او علاقمندند. چقدر بد که فنتون پروتستان است. شاید نباید دیزی سیمز را برای رازداری قسم می دادم.
    اسکار لت سر طرف دری رفت که به میدان باز می شد. پیف، چه بوی گندی، این مردم چه بوی بدی می دهند. مثل اینکه در میدان مسابقه باران آمده. اسکار لت از میان دو مرد که صورت سرخی داشتند عبور کرد. بوی بد عرق از بدنشان به مشام می رسید. درواقع با سر جان مور لند برخورد کرده بود. به زحمت او را شناخت. مثل این بود که به شدت مریض است. چهره صورتی رنگش اکنون دیگر حالت قدیم را نداشت، چشم هایش نیز به کلی تغییر حالت داده بود. «بارت، عزیزم، حالت خوب است؟»
    ‏به نظر می رسید تشخیص چهره اسکالت برای اومشکل است. «اوه معذرت می خواهم اسکار لت. زیادحالم خوب نیست، یک کمی زیاد خوردم، از این چیز های قاطی.»
    ‏این وقت روز، اصلأ مناسب جان مورلنه نیست که هر وقت دلش بخواهد
    ‏بنوشد، به خصوص قبل از ناهار. بأزویش را محکم گرفت.
    ‏«بیا برویم بارت. می رویم با هم یک قهوه می خو ریم و شایدم یک چیزی برای ناهار.» اسکار لت او را به طرف سالن غذا خوری متل برد. قدم های مورلند ‏نا مرتب بود. با خودش فکر کرد، حدس می زنم که امشب به این اتاق احتیاج دارم، بارت مهم تر از دویدن دنبال تور است. اصلا برایش چه آتفاق افتاده؟
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    بعد از اینکه قهوه مفصلی به او داد. ماجرا را فهمید. وقتی داستان را برای اسکار لت تعریف کرد از پای در آمد وگریست
    ‏«آنها اصطبلی هایم را آ تش زدند اسکارلت. د یژون را براو مسابقه تجارتی برده بودم به بالبریگان البته مسابقه مهمی نبود فقط فکرکردم بد نیست یک کمی هم دویدن روی شن ها را یاد بگیرد، وقتی برگشتیم خانه، اسطبل ها به خرابه های سیاهی تبدیل شده بودند. خدای من چه بوی بدی! خدای من! تو خواب شیهه اسب ها را می شنو وهر وقت خواب نیستم تو سرم پر می شوداز شیهه و فریادشان.»
    ‏اسک رلت حس کرد حال تهوع به او دست داده. فنجانش را پایین گذاشت. این نمی تو انست حقیقت داشته باشد. نه، هچ کس چنین کار وحشتناکی نمی کرد. حتمأ یک حادثه بوده است.
    ‏«می دانی، کار مستأجرینم است. به خاطر اجاره. چطور می توانند این همه از من متنفر باشند؟ همیشه سعی کردم مالک خوبی باشم، همیشه سعی کردم. چرا نتوانستند خانه راآتش بزنند؟ خانه ادموند بارو را آ تش زدند، می توانستند مرا هم بسوزانند،اصلآ اهمیت نمی دادم. کاش اسب ها را نمی سوزاندند. خدای من، اسکار لت آن اسب های بیچاره چه تقصیری داشتند، با آنها چکارکرده بودند؟»
    ‏اسکار لت چیزی نداشت بگوید. تمام قلب بارت در اسطبل هایش بود...
    صبر کن،هنوز دیژون را داشت. دیژون برای او به معنای غرور و افتخار بود.
    « بارت تو هنوز دیژون را داری. می توانی دوباره شروع کنی، می توانی نسل جدیدی از او به وجود بیاوری. اسب خیلی خوبی است، زیبا ترین اسبی است که تا حالا دیدم. می توانی از اصطبل های بالی هارا استفاده کنی. یادت نیست؟ گفتی بیشتر شبیه کلیساست. یک ارگ هم در آن می گزاریم. می توانی برای کره ها باخ بزنی. بارت نباید بگذاری چیزی آزارت بدهد، باید ادامه بدهی. می فهمم، من هم یک روزی مثل تو بودم، به خاک سیاه نشسته بودم. نباید دست برداری. نباید.»
    ‏چشمان جان مور لند به رنگ خاکستر سرد بود. «ا مشب باکشتی ساعت هشت به انگلستان می روم. دیگر نمی خواهم حتی یک صورت ایرلندی ببینم و صدای ایرلندی بشنوم. دیژون را به طور موقت یک جایی گذاشتم، تا هرچی دارم ‏بفروشم. امروز بعد از ظهر تو یک مسابقه تجارتی شرکت می کند. بعدکه مسابقه تمام شذ، ایرلند هم برای من تمام می شود.» چشمان اندوه بارش عاقبت حالتی ثابت پیدا کرد و خشک شد. اسکار لت آرزو می کرد که کاش جان ، دوباره می گریست. اقلأ گریه در آنها احساسی به وجود می آورد. اکنون نگاهش آن چنان بود که گویی هرگز قادر نیست چیزی را احساس کند. بارت، مرده به نظر می رسید.
    ‏بعد دید که حالتش عوض شد. جناب جان مور لند بارونت، با قدرت اراده ، دوباره زنده شد. شانه هایش رإست شد و لبانش را به لبخندی گشود. در نگاهش شکلی از خنده مشاهده می شد. «طفلک اسار لت، باعث ناراحتی توهم شدم. کار بدی کردم. خواهش می کنم مرا ببخش. سعی میکنم تحمل کنم، مگه چاره دیگه ای مم هست؟ قهوه ات را تمام کن. دختر خوبی باش و با من به میدان مسابقه بیا. می خواهم به نام تو یک به پنج روی دیژون شرط ببندم. وقتی بقیه سوارکاران حتی به گردش هم نرسیدند، آنوقت می توانی شامپانی بنوشی.»
    ‏اسکارلت تا به حأل به کسی به اندازه بارت، در آن لحظه، احترام نگذاشته بود. در جواب او لبخندی زد. «من هم پنج تا می آیم روی پنج تای تو، و شامپانی را با هم می خو ریم. باشد؟»
    ‏کف دستش تف انداخت و مور لند هم تف اند اخت و دست ها به هم خوردند.
    گفت: «دختر خوب. »
    ‏در راه رفتن به میدان مسابقه، اسکارلت آنچه را که درباره مسابقه تجارتی، شنیده بود به یاد آورد. تمام اسب هایی که در آن مسابقه حرکت می کردند برای فروشی بودند، قیمت ها توسط صاحبان آنها تعیین می شد، صاحب اسب موظف بود اسبش را به همان قیمتی که تعیین کرده بود بفروشد. برخلاف دیگر بازارهای خرید و فروشی اسب در ایرلند، اینجا چانه زدن مرسوم نبود. اسب هایی که خریداری نداشت در تملک صاحبش باقی می ماند.

    ‏اسکار لت تردید نداشت که اسب هأ را قبل از شروع سابقه هم می توان خرید، رسم و رسوم هرچه بودند باشند همین که رسیدند از بارت شماره دیژون را پرسید و گفت که می خواهد دستی به سر وگوشش بکشد. وقتی که بارت دور شد، اسکار لت به یکی از نگهبان ها مراجعه کرد و محل دفتر معاملات را پرسید.
    امیدوار بود بارت برای فروشی دیژون قیمتی معین کرده باشد، قصد داشت دیژون را بخرد و بعد از آنکه بارت در انگلستان مستقر شد برایش بفرستد.
    «یعنی چه، منظورتان این است که برای دیژون پیشنهاد خرید ثبت کرد ید؟ فکر می کردم. خریدها بعد از مسابقه انجام می شود.»
    ‏مردی که کلاه رسمی به سر داشت سعی می کرد لبخند نزد. «شما اولین کسی نیستید که قبل از مسابقه این کار را می کنید. این هم مثل اینکه از ویژگی آمریکا یی بودن است. اقایی که پیشنهادش ثبت شده مثل شما آمریکاس است.»
    «من دو وابر می دهم.»
    «عملی نیست، خانم اوهارا .»
    ‏«فرض کنید من قبل از مسابقه دیژون را از بارونت خریده باشم.»
    «ممکن نیشت.»
    ‏اسکار لت ناامید شده بود. باید امشب اسب بارت را می خرید.
    «پیشنهادی دارم ..»
    ‏«بله خواهش می کنم. چکار می توانم بکنم؟ این برای من خیلی مهم آست.»
    «می توانید از صاحب تازه اش سؤال کنید. شاید خیال فروش داشته باشد.» «بله، این کار را می کنم. »
    ‏تصمیم داشت به اندازه گنجینه یک پادشاه به ‏صاحب جدید دیژون پول بپردازد. مأمور دفتر فروش گفت ، آمریکا یی. خوب در آمریکا فقط پول است که حرف می زند. «ممکن است به من نشانش بدهید؟» مرد کلاه به سر فهرستش را نگاه کرد. «می تو انید او را توی هتل ژوری پیدا کنید. آدرسش را اینجا این جوری نوشت. اسمش هست آقای باتلر.»
    ‏اسکار لت که در حال رفتن بود به زحمت تو انست تعادل خود را حفظ کند. وقتی سخن گفت صدایش بیش از حد ضعیف به نظر می رسید. «ممکن است آقای رت باتلو باشد؟»
    ‏مرد دوباره اوراق را ورق زد، به نظر اسکار لت این کارش تا ابد طول کشید بالاخره جواب داد« بله اسمش همین است.»
    ‏رت! اینجا! بارت باید در مورد اسطبل هایش و فروش دیژون برایش نوشته
    باشد. اوهم حتمأ همان کاری راکه من می خواهم بکنم کرده است. این همه راه را ‏از آمریکا آمئه تا به دوستش کمک کند. ‏یا می خوا هد یک اسب برنده برای مسابقه آینده چارلزتون بخرد. فرقی نمی کند. بارت هم دیگر اهمیتی ندارد، خدایا مرا ببخش. هیچ کسی نمی فهمیدکه قلبش چطوربه حرکت درآمده. می فهمید؟ درمحل تماشاگران، دو پله بالا رفت. در میدان مسابقه دوازده سو ارکار که پیراهن های روشن به تن داشتند شلاق می کشیدند و به طرف خط پایان پیش می رفتند. مردم همه فریاد می زدند و اسب های مورد علاقه خود را تشویق می کردند. اسکار لت هیچ چیز نمی شنید. رت داشت با دوربین مسابقه را تماشا می کرد. از فاصله ده پایی هم می شد بوی ویسکی را شنید. روی پایش بند نبود. مست است؟ نه، رت که مست نمی کرد. یعنی بدبختی بارت این همه روی او اثر گذاشته؟
    ‏از ته قلب آرزو کرد، به من نگاه کن. دوربین را پایین بیاور و به من نگاه کن. بگذار وقتی اسم من را صدا می کنی چشم هایت را ببینم. بگذار یک چیزی برای خودم توی چشم هایت پیدا کنم. یک وقتی مرا دوست داشتی.
    ‏غریوی که برخاست نشان می داد مسابقه تمام شده. رت با دست های لرزان ‏دوربین را پایین آورد. «لعنتی بارت، این چهار مین دفعه است که می بازم.» خندید. اسکار لت گفت: «سلام رت.»
    رت سرش را برگرداند، اسکار لت چشمان سیاهش را دید. در آن چشم ها چیزی برای اسکار لت نبود، هیچ چیز به جز خشم. «خوب سلام، کنتس.» او را از سر تا پا ورانداز کرد. از چکمه پوست بز تا پر قرقاول کلاهش. «شما کاملأ. گران قیمت به نظر می آید.» فورأ به طرف جان مور لند برگشت. «تو می باید به من می گفتی بارت. می تو انستم توی بار منتطر بشوم. برو کنار ببینم.» چنان تند به مور لند تنه زد که خودش هم تلوتلو خورد، از مقابل اسکار لت رد شد و خودش را از لژ شماره هشت بیرون اند اخت.
    ‏چشمان اسکار لت ناامیدانه او را می پاید تا اینکه در میان جمعیت کم شد. بعد اشک هایش سرازیر شد.
    ‏جان مور لند به آرامی روی شانه اسکار لت زد.
    «ایکارلت، من از طرف رت عذر می خواهم ، او یک کمی زیادی زده. خوب دیگر این هم شانس تو بود. که امروز گیر ما دوتا افتادی، برایت زیاد هم تفریح نداشت»
    ‏«نه نداشت.» بارت چی گفت؟ نه «زیاد تفریح نداشت.» وقتی آدم را لگد می کنند دیگر چه تفریحی دارد؟ من چیز زیادی از اونخواستم. فقط سلام کردم و خواستم اسمم را صدا کند. چه چیزی به رت حق می دهد که این طرر عصبانی شود و توهین کند؟ وقتی مرا مثل آشغال دور اند اخت، حق ندارم ازدواج کنم؟ لعنت به او کاش مستقیم برود به جهنم. چطور برای او خیلی خوب است که مرا طلاق بدهد و با یک دختر شریف چارلزتونی ازدواج کند و بچه های شریف چار لزتونی به وجود آورد و با رسم و رسوم چارلزتونی های شریف تربیتشان کند، ولی ازدواج دوباره برای من خیلی زشت و بد و توهین آمیز است، تازه باید به دخترش هم همه چیزم را بدهم وکارهایی بکنم که درواقع وظیفه اوست.
    ‏به جان مور لند گفت: «امیدوارم بیفتد و پاهایش بشکند.»
    ‏«از رت عصبانی نباش. بهارگذشته مصیبتی برایش پیش آمده. وقتی می بینم آدم هایی هستند مثل رت، که چه غم های بزرگی دارند، از اینکه برای اسب هام غصه می خورم خجالت می کشم. راجع به بچه اش برات گفته بود، نه؟ بدبختانه مصیبت بزرگ تری پیش آمده. زنش سر زا رفت و بچه اش فقط چهار روز زنده بود.»
    ‏اسکار لت بازوی مور لند را چنان تکان دادکه کلاه از سر او افتاد. «چی؟ چی؟ دوباره بگو.»
    ‏مور لند با ناراحتی به اسکار لت نگریست، تقریبأ ترسیده بود. چیزی وحشیانه در وجود اسکار لت می دید، چیزی قوی تر از آنچه که سراغ داشت. برایش تکرار کردکه همسر و فرزند رت هر دو مرده انه.
    ‏اسکارلت فریاد زد: « کجا رفت؟ بارت، تو باید بدانی، باید بدانی که رت کجا
    ‏ممکن است رفته باشد؟»
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    «من نمی دانم اسکار لت. به بار-به هتل- به همه بارحا، همه جا، چه می دانم.»
    «او هم با تو امشب به انگلستان می آ ید؟»
    «نه،گفت دوستانی دارد که می خواهد سری به آنها بزند. او واقعأ آدم عجیبی
    ‏است. همه جا دوسانی دارد. می دانستی که با نایب السلطنه یک دفعه به سافاری(عنوان کلی مسافرت هایی است که با هدف شکار به قاره آفریقا انجام می شد) رفته؟ مهمان یک مهاراجه بودند. باید بگویم خیلی تعجب کردم وقتی دیدم مست کرده. اصلأ یادم نمی آید با من درشت حرف زده باشد. دیشب مرا به هتل برد تو رختخواب خوا باند. چه صبح خوبی بود تا صبح سرم روی بازویش بود. وقتی پایین آمدم، مستخدم گفت رت منتظر است، یک فنجان قهوه و یک روزنامه سفارش داده بود. اما یک دفعه از جأ پرید و رفت بیرون، حتی پول میز را هم نداده بود. به بار رفتم ومنتظرش ماندم.اسکارلت چی شده؟ امروز حال تو را درک نمی کنم. برای چی گریه می کنی؟ من کار بدی کردم ، حرف بدی زدم؟»
    ‏اشک چون سیل از چشمان اسکار لت فرو می ریخت. «نه، نه، نه ، عزیزم، جان مور لند بارت، اصلأ حرف بدی نزدی. مرا دوست دارد، مرا دوست دارد، این قشنگ ترین حرفی بودکه تا حالا شنیدم.»
    ‏رت به دنبالم آمد. علت آمدنش به ایرلند همین بود. نه به خاطر اسب بارت. این کار را از همان جا هم می تو انست انجام دهد، اسب ها را بر ایش می فرستادند. وقتی دوباره آزاد شده به دنبال من آمده. مرا می خواهد، بیشتر از آنچه که من اورا می خواهم، باید به خانه بروم. نمی دانم کجا باید او را پیدا کنم ولی او می تواند مرا بیابد. خبر ازدواج من، او را به کلی از پا انداخته و من خوشحالم. اما آرام نمی نشیند. هیچ چیز نمی تواند او را از رفتن به دنبال آنچه می خواهد، باز دارد. رت باتلر هرگز از عنا وین، پوست خز و تاج نمی ترسد. مرا می خواهد و می آید که به دستم آورد. می دانم می دانستم دوستم دارد، همیشه حق با من بود. می دانم که به بالی هارا خواهد آمد. باید وقتی می آید آنجا باشم.
    ‏گفت: «خداحافظ، بارت. من بأید بروم، همین حالا.»
    ‏«نمی خواهی پیروزی دیژون را ببینی؟ پس شرطمان چی؟»
    جأن مور لند سرش را تکان داد. او رفته بود. آمریکا یی ها! چه موجودات جالبی، ولی بارت هرگز آنها را درک نکی کرد.
    ده دقیقه به قطار دوبلین رسید. قطار بعد ساعت چهار حرکت کند.

    ‏اسکار لت از خشم لب هایش راگاز می گرفت. «قطار بعدی به طرف شرق، کی حرکت می کند، هرجا باشد مهم نیست.» مردی که پشت کیشه نشسته بود به شکل دیوانه کننده ای کُند بود.
    ‏«می تو انید بروید به اِنیس اگر عجله دار ید. از آنجا به آتزمی می رود و بعد به جنوب. دو تا واگن نو دارد. خیلی قشنگ است، خانم ها این جوری می گویند یکی د یگر هم هست، به کیلدار می رود، ولی به آن نمی رسید، سوت حرکت را همین الآن زدند. قطار توآم هم هست، فاصله اش زیاد نیست ولی بیشتر به شمال می خورد تا به شرق. لکوموتیوش بهترین لکوموتیو خط گریت وستون ‏است... مادام؟»
    ‏اشک های اسکار لت روی اونیفورم مأموری که راه را بسته بود ریخت. « همین دو دقیقه پیش تلگرافی به دستم رسیده. شوهرم را یک گاری شیر، زیر گرفته. باید حتمأ به قطارکیلدار برسم!» بیش از نیمی از راه تریم به بالی هارا را با این قطار طی می کرد. بقیه راه را اگر مجبور می شد پیاده طی می کرد.
    ‏هر توقفی بر ایش عذاب آور بود. چرا عجله نمی کنند؟ عجله کن، عجله، عجله. درذهنش دائمأ تکرار می کرد وطنینش با صدای چرخ های قطار همآهنگ می شد. چمدانش در بهترین هتل راه آهن گال وی مانده و در صومعه، راهبه ها با چشم های ورم کرده آخرین سوزن ها را به گل های تور می زدند. هیچ کدام أز آنها مهم نبود. حالا باید به خانه برگردد و منتظر باشد، تا رت بیا ید. اگر جان مور لند گفتن آن ماجرا را این قدر طول نمی داد، الآن در قطار دو بلین نشسته بود. احتمالش خیلی بود که رت هم در آن قطار باشد. از وقتی لژ مخصوص بارت را در میان مسابقه ترک کرد می تو انست همه جا رفته باشد. سه ساعت و نیم طول کشید تا قطار اسکارلت به موآت رسید. آنجا باید پیاده می شد. حالا ساعت از چهار هم گذشته بود. ولی حداقل در میانه راه بود، اگر در گال وی مانده بود قطار تازه می خواست حرکت کند. از رییس ایستگاه پرسید: «کجا می توانم یک اسب
    خوب بخرم؟ قیمتش مهم نیست. فقط کافی است زین و دهنه داشته باشد و تند برود.» تقریبآ پنجاه مایل راه در پیش داشت.
    ‏صاحب اسب می خواست چانه بزند. چانه زدن مگر خودش نصف معامله نیست؟ این را صاحب اسب می گفت،
    خوب بخرم؟ قیمتش مهم نیست. فقط کافی است زین و دهنه داشته باشد و تند برود، تقریبا پنجاه مایل راه در پیش داشت.
    صاحب اسب می خواست چانه بزند. چانه زدن مگر خودش نصف معامله نیست؟ این را صاحب اسب می گفت، در میخانه کینگزکوچ به خاطر این معامله ی خوب دوستانش را به آبجوی سیاه دعوت کرده بود. زن دیوانه سکه های طلا را به طرف او پرت کرده بود و آن چنان تاخته بود که گویی شیطان دنبالش کرده. آن هم با زین مردانه. برای آنها تعریف نکرد که چقدر از زیر پوش او را دیده و چطور پاهایش را با آن جوراب های ابریشمی نازدک دید زده، و آن چکمه ها، آنقدر نازک بود که نمی شد با آنها راه بروی، چه رسد به اینکه سواری کنی.
    هنوز ساعت هفت نشده بود که اسکارلت با اسب لنگش از روی پل گذشت و به مولینگار وارد شد. در اصطبل اسب های کرایه ای، افسار را به دست مهتر داد. «لنگ نیست، فقط نفسش دیگر در نمی آید، احتمالا ریه هایش ضعیف است. آرام آرام خنکش کن آن وقت مثل اولش می شود. البته هیچ وقت اسب خوبی نبوده. اگر یکی از اسب های شکاری تان را که برای افسرها نگه می دارید به ام بدی، این اسب را می گذارم برای تو. نگو که نداری. من با بعضی از این افسرها به شکار رفتم و من خودم خوب می دانم که آنها اسب هایشان را کریاه هم می دهند. زنیش را هم عوض کن، پنج دقیقه بیشتر طول نکشد، یک انعام حسابی داری.» ده دقیقه از هفت گذشته بود که دوباره شلاق می کشید و در جاده می تاخت، بیست و شش مایل دیگر، اگر به جای اینکه از جاده برود از میان روستاها عبور می کرد راهش کوتاه تر می شد.
    در ساعت نه، از مقابل قلعه ی تریم گذشت و وارد جاده ی بالی هارا شد. تمام ماهیچه های بدنش درد می کرد. استخوان هایش گویی همگی ضرب دیده بود. اما فقط سه مایل تا خانه فاصله داشت و
    گرگ و میش مه آلود مقابلش چه لطیف با چشم و پوستش برخورد می کرد. نم نم باران آغاز شده بود. اسکارلت به جلو خم شد گردن اسب را نوازش کرد. «بهترین غشو و بهترین علوفه میت در انتظارت است، در انتظار تو که نمی دانم اسمت چیست. مثل یک قهرمان می پری. حالا دیگر داریم می رسیم خانه. استراحت حقت است.» چشمانش را بست و اجازه داد سرش کمی پایین بیفتد. امشب راحت خواهد خوابید، آن چنان خوابی که مثل آن در گذشته سراغ نداشته باشد. به سختی باورش می شد که امروز صبح در دوبلین بوده و دو بار سرتاسر ایرلند را طی کرده.
    روی رودخانه ی نایتز بروک یک پل چوبی قرار داشت. از این پل که رد شوم در بالی هارا خواهم بود. فقط یک مایل دیگر و به چهارراه که رسید، نیم مایل دیگر. دیگر تقریبا رسیدم. پنج دقیقه، نباید بیشتر باشد. روی زین راست نشست، زبانش را در میان دندان ها گرفت و صدایی درآورد تا اسب را بیشتر ترغیب کند.
    حتما اتفاقی افتاده. بالی هارا در مقابلم قرار دارد، ولی حتی یک پنجره هم روشن نیست. معمولا در ایت ساعت میخانه مثل ماه می درخشید. با چکمه های ظریفش به پهلوس اسب زد. قبل از دیدن مردانی که راه اصلی خانه ی اربابی را بسته بودند، از مقابل پنج خانه ی تاریک گذشت. کت قرمزها. میلیشیا. اینها در شهر او چه می کردند؟ قبلا که به آنها گفته بود حاضر نیست آنها را بپذیرد. آن هم امشب که نزدیک بود از خستگی از اسب بیفتد. به همین دلیل است که همه جا تاریک است. مردم حاضر نیستند حتی یک آبجو به انگلیسی ها بدهند. الآن از شرشان خلاص می شویم و همه چیز به حالت عادی باز می گردد. کاش اقلاً اینقدر ژولیده نبودم. مشکل است با زیرپوش آویزان به کسی فرمان بدهی. بهتر است پیاده شوم. اقلا دامنم از روی پاهایم کنار نمی رود.
    وقتی پیاده شد به زحمت توانست از درد آه نکشد. سربازی را می دید ـ نه افسر بود ـ از دسته جدا شد و به طرف او آمد. خوب، خیلی خوب، می تواند کمی حالش را جا بیاورد، برای این کار آمادگی داشت. سربازان تحت فرماندهی این افسر در شهر او بودند. راهش را بسته بودند و اجازه نمی دادند به خانه اش برود. افسر در مقابل اداره ی پست ایستاد. اقلا می توانست آنقدر با ادب باشد که خودش نزد اسکارلت بیاید. اسکارلت به ارامی در وسط آن خیابان پهن شهر خودش راه می رفت.
    «هی تو، تو که اسب داری. بایست، وگرنه شلیک می کنم.» اسکارلت فوراً ایستاد. نه به خاطر فرمان افسر، بلکه به خاطر صدایش؛ این صدا را می شناخت. خدای بزرگ، این صدایی بود که دیگر نمی خواست برای بقیه ی عمر بشنود. شاید اشتباه می کرد، خیلی خسته بود، بله همین طور است، خسته بود و خیال می کرد صدا را می شناسد. کابوسی بود که برای خودش ساخته بود.
    «بقیه شان در خانه ها قایم شده اند. اگر کشیش کولوم اوهارا را بفرستید بیرون کسی صدمه نمی بیند. دستور دارم توقیفش کنم. اگر خودش را تسلیم کند هیچ کس طوری نمی شود.»
    یک حس دیوانه وار در ذهنش جریان یافت، می خواست بخندد. چنین اتفاق نمی باید بیفتد. درست شنیده بود، صدا را می شناخت. دفعه آخر همین صدا کلماتی عاشقانه را برایش زمزمه کرده بود. چارلز راگلند بود یک بار، تنها یک بار در تمام زندگی اش با مردی به بستر رفته بود که همسرش نبود و حالا از آن سوی ایرلند آمده بود تا پسرعمویش را بازداشت کند. چه احمقانه، پوچ و غیرممکن. خوب، اقلا از یک چیز مطمئن بودـ اگر وقتی به صورت او نگاه می کرد از خجالت نمی مرد، چارلز راگلند تنها افسر تمام ارتش انگلستان بود که هر چه او می خواست انجام می داد. برو، از اینجا دور شو، او و پسرعمو و شهرش را تنها بگذارد.
    افسار اسب را رها کرد و قدم جلو گذاشت.
    «چارلز؟»
    چارلز راگلند به محض اینکه نام خود را شنید فریاد زد: «تکان نخور.»
    تپانهچ اش را به آسمان شلیک کرد.
    اسکارلت لرزید. فریاد زد: «چارلز راگلند، دیوانه شدی؟» شلیک دیگری برخاست و طنین صدای اسکارلت را پوشاند، راگلند به هوا بلند شد و در حالی که دست و پا می زد سقوط کرد. اسکارلت دوید. «چارلز، چارلز!» صدای شلیک های دیگری بلند شد و فریادهایی که برایش ناشناس بود.
    شنید کسی نامش را می خواند: «اسکارلت» از جهت دیگر، باز: «اسکارلت.» و ضعیف تر: «اسکارلت» از دهان چارلز، وقتی که کنارش زانو زده بود.
    «اسکارلت عزیزم، بنشین، اسکارلت آرون.» صدای کولوم از همان نزدیکی ها می آمد اما حالا وقت نداشت که دنبالش بگردد.
    «چارلز، اوه چارلز. باید یک دکتر بیاورم. خانم بزرگ را می آورم، می تواند به تو کمک کند.» چارلز دستش را بلند کرد، اسکارلت آن را گرفت. اشک را روی صورتش حس کرد ولی توانایی فریاد زدن نداشت. نباید بمیرد، چارلز نباید بمیرد، خیلی عزیز و دوست داشتی بود، به او خیلی محبت می کرد. نباید بمیرد، مردخوبی بود، مرد آرامی بود.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    از همه جا صداهای وحشتناک بر می خاست. چیزی از کنار سرش کمانه کرد. خدای من چه خبر است؟ اینها گلوله است، داشتند تیراندازی می کردند، انگلیسی ها می خواستند مردمش را بکشند. او چنین اجازه ای نمی داد. باید کمکی برای چارلز بیاید، چکمه هایی بودند که در اطرافش می دویدند و کولوم فریاد می زد. اوه خدایا کمک کن، چکار کنم که این اوضاع خاتمه پیدا کند، خدایا، دست چارلز داشت سرد می شد. «چارلز! چارلز! نمیر!»
    یک نفر داد زد: «کشیش آنجاست.» گلوله های آتشین از پنجرۀ خانه های بالی هارا شلیک می شد سربازی چرخید و افتاد.
    بازوی دور اسکارلت حلقه شد. اسکارلت دست و پا می زد و می خواست در برابر این دشمن نادیده از خود دفاع کند. «باشد برای بعد عزیزم، حالا وقت مقاومت نیست.» صدای رت بود.
    «نمی خواهم قبل از به دست آوردن چیزی که به خاطرش آمدم تیر بخورم.» اسکارلت می توانست خنده را در صدای او احساس کند. «اسکارلت، بیا از اینجا برویم.»
    اسکارلت دست او را گرفت و به کوچه ای تاریک که بین دو خانه قرار داشت پیچید. «دنبالم بیا، این راه می رسد به یک کوچه باغ، وقتی برویم توی کوچه دیگر کسی ما را نمی بیند.»
    رت گفت: «برو جلو.» دستش را از دست اسکارلت در آورد و آرام هُلش داد. اسکارلت دلش می خواست دست او را بگیرد و نگذارد برود. ولی شلیک، سنگین و نزدیک بود. دوان دوان به طرف علفزار رفت. پرچین ها بلند و ضخیم بودند. به محض اینکه اسکارلت و رت چهار قدم در کوچه باغ پیش رفتند صدای شلیک نامرتب تر و خفه تر به گوش می رسید. اسکارلت ایستاد تا نفسی تازه کند و نگاهی به رت بیاندازد، تا مطمئن شود که بالاخره یکدیگر را یافته اند. قلبش از خوشبختی آکنده بود.
    اما ظاهراً صدای شلیک او را وادار می کرد که به آنچه می گذرد توجه کند و حوادث را به یاد آورد. چارلز راگلند مرده بود. سربازی را دیده بود که به زمین درغلتید، شاید تا حالا مرده باشد. افراد میلیشیا در پی کولوم بودند و داشتند مردم شهرش را به گلوله می بستند، یا شاید می کشتند. ممکن بود تیر بخورد. رت هم همین طور.
    اسکارلت گفت: «باید برویم توی خانه، آنجا در امانیم. باید بروم به مستخدم ها بگویم که از خانه بیرون نیایند تا این ماجرا تمام بشود. عجله کن رت. باید عجله کنیم.»
    رت بازویش را گرفت و نگذاشت حرکت کند. «صبر کن، اسکارلت. شاید بهتر باشد به خانه نروی. من همین الان از آنجا می آیم. تاریک و خالی است عزیزم. همۀ درها هم باز است. مستخدم ها همه رفته اند.»
    ااسکارلت بازویش را از آغوش او رها کرد. با وحشت ناله ای کرد، دامنش را بالا کشید و دوید، یادش نمی آمد که تا به حال در تمام طول عمرش این طور تند دویده باشد. کت، کت کجا بود؟
    رت داشت حرف می زد ولی او اصلاً توجهی نمی کرد. باید کت را می یافت.
    آن سوی کوچه باغ در خیابان پهن بالی هارا اجساد پنج مرد قرمز پوش و سه دهقان که لباس های زمختی داشتند افتاده بود. کتاب فروش میان پنجرۀ شکستۀ خانۀ خودش افتاده بود و در حالی که از دهانش خون و کف بیرون می ریخت دعا می خواند. کولوم اوهارا هم با او دعا می کرد، بعد روی پیشانیش صلیب کشید. مرد جان داد. در شیشه های شکستۀ پنجره نور ماه که تازه داشت از گوشۀ آسمان تاریک بالا می امد انعکاس یافته بود. باران ایستاده بود.
    کولوم با سه قدم بلند از اتاق گذشت. جاروی کوتاه را از دیوار برداشت و در اجاق فرو برد، صدای ترق ترق شنیده شد و سپس آتش گرفت.
    وقتی به خیابان دوید بارانی از جرقه های آتشین روی لباس تیره اش می ریخت. موهای روشنش، روشن تر از ماه می نمود و هنگامی که به طرف کلیسا پروتستان می دوید فریاد می زد:
    «دنبالم بیایید، قصاب های انگلیسی، همه با هم برای آزادی ایرلند خواهیم مرد.»
    دو گلوله سینۀ پهنش را درید و به زانو در آورد. اما دوباره برخاست و بر پا ایستاد و هفت قدم پیش رفت، آن قدر که گلوله های دیگر به قامتش اصابت کرد و او را به راست خم کرد، و به چپ و بعد دوباره به راست، و عاقبت به زمین درغلتید.
    اسکارلت از پله های سرسرای تاریک بالا رفت، رت پشت سرش می آمد. «کت!» جیغ می کشید: «کت!» صدایش روی پله های سنگی و کف مرمرین طنین یافت. «کت!» رت بازویش را چنگ زد. فقط صورت رنگ پریده و چشمان بی رنگش در تاریکی دیده می شد. رت فریاد زد: «اسکارلت! اسکارلت خودت را کنترل کن، با من بیا. باید از اینجا برویم. شاید مستخدم ها بدانند، خانه جای امنی نیست.»
    «کت!»
    رت تکانش داد. «بس است دیگر، گربه که این قدر مهم نیست. اصطبل کجاست اسکارلت؟ اسب لازم داریم.»
    اسکارلت گفت: «اوه دیوانه.» در لحن محکمش احساسی از دلسوزی عاشقانه موج می زد. «تو نمی دانی چی داری می گویی. بگذار بروم. باید کت را پیدا کنم. کتی اوهارا. بهش می گوییم کت. او دخترت است.»
    دست های رت بازوی اسکارلت را بیشتر فشار داد. «تو لعنتی راجع به چی حرف می زنی؟» سرش را کمی پایین آوردن و به صورت اسکارلت نگاه کرد ولی در تاریکی نتوانست چیزی از آن بفهمد. «جواب بده اسکارلت.» تقاضا می کرد و او را تکان می داد.
    «لعنتی ولم کن، حالا که موقع این حرف ها نیست، کت باید همین جاها باشد، تاریک است، او تنهاست، بیا برویم. سؤالت را بگذار برای بعد. حالا چیزهای دیگر مهم تر است.» اسکارلت سعی کرد خودش را آزاد کند، ولی رت خیلی قوی بود. «برای من این خیلی مهم است.» صدای خشنش حاکی از بی صبری بود. «خیلی خوب، خیلی خوب، مربوط به وقتی است که با هم رفتیم قایق سواری و توفان شد. حتماً یادت هست. در ساوانا فهمیدم که حامله ام ولی تو دنبالم نیامدی و من عصبانی بودم. به همین دلیل به تو نگفتم. از کجا می دانستم که تو می خواهی با آن ازدواج کنی وگرنه یک جوری به تو می گفتم.»
    رت ناله کرد.«اوه خدای مهربان.» اسکارلت را رها کرد. «کجاست؟ باید پیدایش کنیم.»
    «پیدایش می کنیم. رت. یک چراغ روی میز هست، کنار در. یک کبریت بزن تا روشنش کنیم.»
    شعلۀ زرد یک چوب کبریت برای افروختن چراغ کافی بود. رت آن را به دست گرفت. «اول کجا را باید بگردیم؟»
    «همه جا می تواند باشد. بیا شروع کنیم.»
    با قدم های سریع او را اول به اتاق ناهارخوری و تاق صبحانه برد. «کت.» صدایش کرد. «کیتی کت، کجایی؟» صدایش قوی بود و دیگر اثری از ترس و ضعف در آن دیده نمی شد. اسکارلت با خود فکر کرد که صدایش کت را نمی ترساند. «کت...»
    روزالین فیتزپاتریک جیغ زد. «کولوم.» خود را از میخانه کندی بیرون انداخت و به وسط سربازان بریتانیایی رفت آنها را کنار زد و پیش رفت. بعد در وسط خیابان پهن، جایی که جسد کولوم افتاده بود بر زمین افتاد.
    افسر از میان سربازان فریاد زد. «تیراندازی نکنید، یک زن است.»
    روزالین به زانو درآمد و به زخم های کولوم دست مالید. «او چون» ناله می کرد. خودش را به چپ و راست تکان می داد و مویه می کرد. تیراندازی قطع شد؛ مویه های او، احترام مردان را برانگیخت، همه نگاهشان را به جای دیگری دوختند.
    با انگشتانی آغشته به خون کولوم چشمان بازش را بست و به زبان گالیک با او وداع گفت. آنگاه جاروی مشتعل را از دست او در آورد روی پا ایستاد. آن را دور سرش چرخاند تا دوباره شعله ور شود. چهره اش در نور آتش ترسناک می نمود. آن چنان با سرعت دوید که وقتی تیر اول شلیک شد او به درِ کلیسا رسیده بود. پیروزمندانه فریاد زد: «به خاطر ایرلند و شهیدش، کولوم اوهارا.» به دورن کلیسا رفت. جاروی مشتعل را همچنان می چرخاند. لحظه ای سکوت برقرار شد. بعد دیوارهای سنگی کلیسا منفجر شد و به خیابان ریخت و ستونی از آتش با صدای کر کننده ای به آسمان برخاست.
    آسمان از روز هم روشن تر شد. «خدای من!» نفس اسکارلت بند آمد. گوش هایش را با دست پوشاند و دوید، کت را صدا می کرد، انفجار پشت انفجار، و باز انفجار و انفجار. شهر بالی هارا در آتش می سوخت.
    به همراه رت به طبقه بالا رفت، از راهرو گذشت و به اتاق کت وارد شد. دوباره و دوباره صدایش کرد. «کت.» سعی کرد ترس را از صدای خود براند. «کت.» تصاویر حیوانات روی دیوار با رنگ های نارنجی و قرمز نمایان شد. سرویس چایخوری روی میز بود. رومیزی را به تازگی اتو کرده بودند. تختخواب کت دست نخورده بود.
    اسکارلت گفت: «آشپزخانه. آشپزخانه را خیلی دوست دارد. باید برویم پایین.» بار دیگر از راهروی طولانی گذشتند. رت در کنارش بود. در اتاق نشیمن لیست غذا، دفاتر حساب و فهرست مهمانانی که می خواست برای ازدواج خودش دعوت کند دیده می شد. به سرسرایی که به اتاق خانم فیتزپاتریک می رسید وارد شدند. اسکارلت در وسط سرسرا ایستاد، و روی نرده های خم شد. با صدای آرامی کرد، «کیتی، کت خواهش می کنم اگر آن پایینی به ماما بگو. خیلی مهم است عزیزم.» آرامش در صدایش حفظ کرد.
    نور نارنجی چراغ روی طرف هایی که به دیوار و کنار اجاق آویزان بود افتاد ذغال سنگ های سرخ در اجاق دیده می شدند. آشپزخانۀ بزرگ خاموش و غرق در سایه بود. اسکارلت گوش ها و چشم هایش را تیز کرد. می خواست بازگردد ولی صدای ضعیفی شنید. «گوش های کت اوخ شده.» اوه، خدا رو شکر، شادمان شد، سعی کرد خودش را آرام و مسلط نشان دهد.
    «می دانم کوچولو، صدای وحشتناکی بود. گوش ها تو محکم نگهدار، دارم می آیم پایین. همان جا می مانی؟» آن چنان حرف می زد که انگار اتفاقی نیفتاده. نرده ها را در پنجه هایش فشرد و می لرزید.
    «آره.»
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    اسکارلت اشاره کرد. رت به سرعت دنبالش راه افتاد و از درِ سرسرا خارج شد. اسکارلت در را با احتیاط بست. بعد به شدت لرزید. «خیلی ترسیده بودم. می ترسیدم نکنه برده باشندش یا اذیتش کرده باشند.»
    رت گفت: «ببین اسکارلت، باید عجله کنیم.» از پنجره های طرف خیابان تعداد زیادی مشعل دیده می شد که به سوی خانه پیش می آمدند.
    اسکارلت گفت : «بدو! چهرۀ رت را در نور نارنجی آسمان پر آتش دید. حالا می توانست تماشایش کند، به او تکیه بدهد، کت سلامت بود. رت دستش را روی بازوی اسکارلت گذاشت و حتی وقتی در راه رفتن عجله می کردند او را محافظت می کرد.
    وقتی به طبقۀ پایین رسیدند به سالن رقص رفتند. تصویر قهرمانان تارا بالای سرشان جای گرفته بودند. راهرو سرپوشیده ای که به طرف آشپزخانه می رفت روشن بود. از دور صداهایی شنیده می شد، فریادهایی از روی خشم. اسکارلت پشت سرشان درِ آشپزخانه را بست. با نفس بریده گفت: «کمکم کن تا پشتش را بیاندازم. رت میلۀ آهنی را گرفت و سرِ جایش قرار داد.
    کت از تاریکی کنار اجاق بیرون آمد و پرسید:
    «اسمت چیست؟»
    «رت.» بغض در گلویش بود.
    اسکارلت گفت: «شما دو تا بعداً هم می توانید با هم دوست شوید، حالا باید برویم به اصطبل. درِ آشپزخانه به باغ باز می شود. ولی دیوارش خیلی بلند است. دیگر نمی دانم که درِ دیگری باشد. کت تو می دانی؟»
    «داریم فرار می کنیم؟»
    «بله، کیتی کت. مردمی که دارند صداهای وحشتناک از خودشان در می آوردند می خواهند ما را اذیت کنند.»
    «آنها سنگ دارند؟»
    «سنگ های بزرگ.»
    رت در باغ را یافت. بیرون را نگاه کرد. «می توانی بروی روی شانۀ من اسکارلت، از آنجا هم روی دیوار. کت را هم می توانی بالا بکشی.»
    «خوب است، ولی شاید در دیگری باشد. کف، ما باید عجله کنیم. اینجا ها درِ دیگری هست؟»
    «آره.»
    «خوب دستت را بده به ماما، بزن بریم.»
    «می ریم به اصطبل؟»
    «آره بریم کت.»
    «اما از تونل زودتر می رسیم.»
    «کدام تونل؟» نگران بود. رت هم آمد و دستش را روی شانۀ او گذاشت.
    «تونل می رود به قسمت مستخدم ها. وقتی ما صبحانه می خوریم آنها از آنجا ما را نگاه می کردند.»
    اسکارلت گفت: «این خیلی وحشتناک است، اگر می دانستم...»
    رت گفت: «من و مادرت را به تونل ببر، کت. خودت می توانی بیایی یا بغلت کنم؟»
    «اگر عجله دارید بهتر است کولم کنی. نمی توانم مثل شما تند بیایم.»
    رت زانو زد و دستهایش را گشود، دخترش با اعتماد کامل به آغوشش آمد. در آن مدت کوتاه که او را در آغوش داشت سعی داشت زیاد او را به خود فشار ندهد. «برو رو پشت من کت، دستهایت را بنداز دور گردنم. بگو از کدام طرف برویم.»
    «آن طرف اجاق در، آنجاست. باز است. ظرفشویی هم آنجاست. درِ تونل هم باز است. خودم باز گذاشتم شاید مجبور بشوم فرار کنم. آخر ماما به دوبلین رفته بود.»
    «بیا اسکارلت، گریه باشد برای بعد، کت می خواهد ما را نجات بدهد، گرچه لیاقتش را نداریم.»
    تونل پنجره های آهنی بزرگی داشت. نور کمی داشت. ولی رت به سرعت حرکت می کرد، حتی یک لحظه هم نایستاد. با دست هایش پاهای کت را گرفته بود و گردنش در اختیار او قرار داشت. او را روی پشتش بالا و پایین انداخت و کت شادمانه می خندید.
    خدای من، زندگی ما حسابی در خطر است و این مرد دارد اسب بازی می کند. اسکارلت نمی دانست گریه کند یا بخندد. آیا در تاریخ این دنیا مردی بوده که مثل رت باتلر دیوانۀ بچه ها باشد؟ از قسمت مستخدمین، کت آنها را به محوطۀ اصطبل راهنمایی کرد. اسب ها که از ترس دیوانه شده بودند رم می کردند، شیهه می کشیدند و به درِ اصطبل لگد می زدند. اسکارلت بی صبرانه گفت: «کت را محکم نگه دار. من اسب ها را می آورم بیرون.» ماجرای جان مورلند در ذهنش زنده شد.
    رت کت را در آغوش اسکارلت گذاشت. «تو بگیرش، من این کار را می کنم.»
    اسکارلت کت را به گوشه ای برد. «کت می توانی یک کم اینجا بمانی تا ماما به اسب ها کمک کند؟»
    «آره، یک خرده. دلم نمی خواهد ری اذیت بشود.»
    «دارم می فرستمش به یک چراگاه خوب. تو هم دختر خوبی هستی.»
    «آره.»
    اسکارلت کنار رت آمد. همه اسب ها را آزاد کردند. به جر کومت و هلال.
    اسکارلت گفت: بدون زین سوار می شویم. من کت را خودم می گیرم.» حالا مشعل ها را می دیدند که داخل خانه شده بودند. ناگهان آتش در یکی از پرده ها مشتعل شد. اسکارلت به طرف کت رفت. وقتی با او برگشت، رت بر پشت کومت نشسته بود و با یک دست هلال را گرفته بود. رت گفت: «کت را بده به من.» اسکارلت دختر رت را به او داد و از چهار پایه ای بالا رفت و پشت هلال قرار گرفت.
    «کت تو راه رودخانه را نشان بده، میرویم به کلبه پگین. یادت هست؟ راهی که همیشه می رویم. بعد از جاده آدامزتاون می رویم به تریم، زیاد دور نیست. در هتل چای و کیک منتظرمان است. وقت را تلف نکن. راه را به رت نشان بده، من هم دنبالتان می آیم. یالا دیگر بروید.»
    کنار برج توقف کردند. رت با صدایی حاکی از اعتماد به نفس گفت: «کت می گوید که ما را به اتاقش دعوت می کند.» از روی خط شانه های پهنش آن سوی آسمان را می دید که لهیب آتش در دل آن بالا می رفت. آدامزتاون هم در آتش می سوخت. فرارشان همین جا به پایان رسیده بود. اسکارلت از اسب به زیر آمد.
    گفت: «زیاد از اینجا دور نیستند.» حالا کاملاً محکم و استوار به نظر می رسید. خطری که نزدیک می شد برای آشفتگی دوبارۀ او کافی بود. بپر پایین کت، از نردبام طنابی برو بالا.» او و رت اسب ها را آزاد کردند. اسب ها به تاخت در ساحل رودخانه دور شدند. آن دو نیز به دنبال کت رفتند.
    اسکارلت گفت: «نردبام را بکش بالا، نمی توانند دنبالمان بیایند بالا»
    رت گفت: «ولی آنها می دانند ما اینجاییم، می توانم جلوی هر کس را که بخواهد بیاید بالا بگیرم. ساکت، صدایشان را می شنوم.»
    اسکارلت به اتاقک خزید و دختر کوچکش را به آغوش کشید.
    کت گفت: «کت نمی ترسد.»
    «هیس، خوشگلم، ماما خیلی می ترسد.»
    کت دستش را روی دهانش گذاشت تا جلوی خندۀ کودکانه اش را بگیرد.
    صداها و مشعل ها نزدیک تر می شدند. اسکارلت حالا می توانست عربده های جو دانیل آهنگر را بشنود. «نگفتم اگر این انگلیسی ها جرأت کنند پایشان را توی بالی هارا بگذارند همه شان را می کشیم؟ دیدی؟ صورتش را دیدی؟ وقتی دستم را بردم بالا، به او گفتم، اگر خدا را می شناسی، که تردید دارم، به درگاهش دعا کن، بعد سیخ را فرو کردم توی شکمش، مثل یک خوک پروار.»
    اسکارلت دو دستش را روی گوش های کت گذاشته بود. باید خیلی ترسیده باشد، کت کوچولوی شجاع من تا حالا این طور در آغوشم نبوده. لبانش را روی گردن او گذاشت و آهسته گفت: آروم، آروم، . آرام او را تکان داد. دستهایش گویی گهواره ای محکم بود.
    صداهای دیگر، صدای اونیل را پوشاند. «اوهارا رفته بود طرف انگلیسی ها، این را مدت ها پیش به شما تذکر ندادم؟» ... «آی، تو بودی گفتی برندام، ولی چقدر احمق بودن که با تو جر و بحث می کردم.» ... «دیدی چه جوری کنار آن کت قرمز زانو زده بود؟» ... «گلوله زود راحتش می کند. من می گویم دارش بزنیم.» ... «بهتره بسوزانیمش، سوزاندن همان چیزی است که همه می خواهند» ... «آن بچه را باید سوزاند، همان سبزه رویی که بدبختی برایمان آورد، من می گویم اوهارا را هم جادو کرده... مزرعه ها را جادو کرده... باران را جادو کرد... آن بچه ... بچۀ عوض شده بچۀ عوض شده...»
    اسکارلت نفسش را نگه داشت صداها خیلی نزدیک و خیلی غیرانسانی بودند، به زوزۀ حیوانات وحشی می ماندند. رت نزدیک ورودی برج نشسته بود، اسکارلت، در تاریکی به خطوط اندام او نگاه کرد. اعتماد به نفس و هوشیاری او را حس می کرد. قادر بود هر کس را که از طناب بالا بیاید بکشد. ولی اگر خودش را نشان می داد، چطور قادر بود جلوی گلوله را بگیرد؟ اوه، رت، مواظب باش. اسکارلت حس کرد موجی از خوشبختی سراپایش را فرا گرفته. رت برگشته بود. رت او را دوست می داشت.
    جمعیت به برج رسید و ایستاد. «برج... توی برجند.» صدایش غریو سگ های شکاری در کنار جسد یک روباره بود. اسکارلت ضربان قلب خود را در گوش هایش می شنید. بعد صدای اونیل صداهای دیگر را پوشاند.
    «... نه اینجا نیستند. نمی بینی طناب هنوز آویزان است؟» ... اوهارا خیلی باهوش است با این کارش خواسته ما را گول بزند.» چند نفر دیگر هم دخالت کردند ولی عاقبت به توافق رسیدند. «دنی، تو برو بالا ببین چه خبر است. تو خودت این نردبام را ساختی، از استحکامش خبر داری» ... «تو خودت برو، دیو کندی، این فکر تو بود» ... «همه می گویند آن بچه می آید این جا و با ارواح حرف می زند.» ... «هنوزم آنجا آویزان است چشم های بازش مثل چاقو تو بدن آدم فرو می رود» ... «مادر پیر من خودش در شب عید پاگان او را دیده بود، داشت راه می رفت و طنابش روی زمین کشیده می شد. به هر چی می رسید، آتش می گرفت» .... «پشت من یخ کرده، می خواهم از این مکان طلسم شده دور بشوم.» ... «ولی آنها آن بالا هستند. اوهارا و بچۀ عوض شده. ما باید برای بلاهایی که سرمان آوردند آنها را بکشیم» ... «بگذار همان بالا از گرسنگی بمیرند، فرقی با دار زدن ندارد. مشعلت را بگیر به طناب. اگر بخواهند بیرون بیایند گردنشان می شکند.»
    اسکارلت بوی سوختن طناب را احساس کرد. می خواست از خوشحالی فریاد بزند. نجات یافته بودند. حالا دیگر کسی نمی توانست بالا بیاید. فردا یا پتویی که رویش نشسته بودند طنابی درست می کنند. تمام شد. وقتی صبح شود بالاخره خود را به تریم خواهند رساند. در امان بودند. لب هایش را گاز گرفت تا جلوی خنده و گریه اش را بگیرد، تا نام رت را که اینک در گلویش آماده شده بود بر زبان نیاورد، دلش می خواست طنین نام رت را در هوا بشنود. دلش حرف دل او را بشنود. و انعکاس صدایش را احساس کند و خنده اش وقتی نام اسکارلت را بر زبان می آورد.
    زمان درازی طول کشید که هیاهو تمام شد و صدای آزار دهندۀ چکمه ها به پایان آمد. حتی بعد از آن هم رت چیزی نگفت. به طرف اسکارلت و کت آمد و با دست های قدرتمند خود آنها را در آغوش گرفت. همین کافی بود. اسکارلت سرش را به او تکیه داد و این همان چیزی بود که او می خواست.
    مدت ها بعد وقتی سستی و سنگینی کت نشان داد که در خوابی عمیق فرو رفته او را روی زمین گذاشت و رویش را پوشاند.
    رت خندید. آهسته از هم جدا شدند. رت گفت: «بیا برویم آن طرف، باید حرف بزنیم.»
     
    یک شخص از این تشکر کرد.