1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏15/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    [TABLE="class: tborder, align: center"]
    [TR]
    [TD="class: alt1"]در مجلس عروسی یک لحظه هم ننشست،دائماً رقصید.نیم تنهای به رنگ قرمز و آبی و دامن سبز تیرهای به تن داشت.جورابی با خطهای زرد و سبز پوشیده بود.در راه بالی هارا گریه میکرد و به کولوم میگفت:"دلم برایش تنگ میشود کولوم،دلم برای آن کلبه کوچولو با همه آنهایی که به آنجا آمدند.دیگر هیچ وقت دلم نمیخواهد آن کلبه را ببینم،به دیدن پگین هم نمیروم با آن چای جوشیده ا ش."
    "دوازده مایل دور نیست،اسکارلت عزیزم آن طرف دنیا که نیست به جای اینکه سوار درشکه بشوی بپر روی اسب و هئّ کن،در یک چشم به هم زدن میرسی به دانسانی."
    اگر چه دوازده مایل به نظرش خیلی زیاد می آمد اما اسکارلت احساس میکرد که شاید رفتن با اسب فکر بدی هم نباشد.فقط در یک مورد نمیتوانست حرف کولوم را بپذیرد و آن در مورد ازدواج خودش بود،کولوم گفته بود که بد نیست حالا به ازدواج خودش بیندیشد.
    گاهی نیمه های شب از خواب میپرید و تاریکی اتاقش را به سیاهی چشمان ر ت در بندر چارلزتون تشبیه میکرد.در آن لحظه رت چه احساسی داشت؟تنها در سکوت شب،وسط آن بستر شاهانه،در سیاهی اتاق بزرگاش،سرگردان میشد و چیزهای غیر ممکن را در خیال مجسم میکرد.گاه از درد خواستن او به گریه میفتاد.
    کت وقتی تصویر خود را در آینه دید گفت:"کت"
    اسکارلت فریاد کشید:"خدارا شکر."همیشه میترسید فرزندش زبان باز نکند.کت به ندرت من من میکرد و مثل بچه های دیگر میخندید و هنگامی که دیگران با زبان بچه گانه با او صحبت میکردند با تعجب به آنها خیره میشد.
    در ده ماهگی راه رفتن آموخت،اسکارلت میدانست که زود تر از موقع این کار را شروع کرده،ولی تا یک ماه بعد از آن به جز خنده های معمول صدایی که دارای معنی باشد از او شنیده نمیشد.
    اسکارلت بد از اینکه اولین کلمه را از کت شنید سعی کرد دوباره او را به حرف آورد."بگو ما ما"به التماس افتاد،"بگو ما ما"فایده ای نداشت.در عوض دختر کوچک از دستش گریخت و تلو تلو خوران روی زمین افتاد.راه رفتنش هنوز از روی غریزه بود نه مهارت.
    اسکارلت او را صدا کرد."یالا هیولای کوچولو،همه بچه ها اولش مامانشان را صدا میکنند،نه خودشان را."
    کت روی پاهی لرزان خود ایستاد رویش را به طرف اسکارلت برگردند و لبخندی زد که به نظر اسکارلت"کاملا شیطانی"بود،و گفت "ما ما"و دوباره به راه افتاد.
    در جشن برداشت محصول اسکارلت داشت برا پدر فیلین تعریف میکرد:"احتمالا اگر دلش میخواست قبلا هم میتوانست بگوید.کلمه ما ما را همچین انداخت پیشم مثل اینکه یک تکه پیش سگ می اندازد."
    کشیش پیر با مهربانی لبخند زد.او داشت به حرفای پر افتخارترین مادری که در تمام عمر ش دیده بود گوش میداد.با شادی گفت:"روز بزرگی است."تامی دویل(Tommy Doyle)جوانترین دهقان بالی هارا گفت:"پدر از هر حیث روز بزرگی است.مطمئناً ما محصول بزرگی برداشت کردیم،بزرگترین محصول."
    گیلاسش را پر کرد و گیلاس پدر فیلین را.آدم باید در جشن برداشت محصول راحت باشد و خوش بگذراند."
    اسکارلت به او اجازه داد که یک لیوان آبجو برایش بیاورد.به زودی نوشیدن مشروب به سلامتی هم آغاز شد و اگر او هم جرعه کوچکی نمینوشید صورت خوشی نداشت.بعد از خیر و برکتی که از یک سال پیش به بالی هارا رو کرده بود اسکارلت تمایل نداشت هیچ حرکت بدی آن را به مخاطره اندازد.
    چشماش به خیابان طویل بالی هارا افتاد که در طول آن،میز هایی چیده بودند.روی هر میز یک دسته ساقه گندم که با روبان رنگی تزئین شده بود،قرار داشت.دور هر میز تعدادی از مردم جمع شده بودند.لبخند میزدند و از مصاحبت هم لذت میبردند.اسکارلت که این منظر را میدیدحس میکرد این بهترین بخش اوهارا بودن است.هر کس به سهم خودش کار کرده بودو حالا همه آنها با هم بودند،تمام مردم شهر جمع شده بودند تا حاصل کار خود را جشن بگیرند.غذا و نوشیدنی فراوان بود،شیرینی هم.و به علاوه یک چرخ و فلک کوچک برای بچه ها و سکوئی چوبی برای رقص در مقابل ساختمان نیمه تمام مهمانخانه بر پا شده بود.آسمان بعد از ظهر رنگ طلائی به خود گرفته بود،گندم های روی میز طلائی بودند و حسی از خوشبختی طلائی از آن جمع یک دل و یک رنگ در جریان بود.جشن محصول همان طور بود که باید باشد.
    صدای سمّ اسبها به گوش رسید،مادران برای بچه های خود نگران شدند.وقتی اسکارلت در لحظه اول نتوانست کت را پیدا کند برای چند لحظه قلبش ایستاد.بعد او را دید که در انتهای میز روی زانوی کولوم نشسته است.کولوم داشت با مردی که کنارش نشسته بود صحبت میکرد.کت سر خود را تکان میداد،مثل این بود که تمام حرفهای آنها را میفهمد،اسکارلت لبخندی زد.واقعا دختر او چه موجود جالبی بود.
    چند نظامی از انتهای خیابان ظاهر شدند.سه نفربودند،سه افسر،که دکمه های برق افتاده لباسشان از خوشه های گندم طلائی ترمینمود.افسر اسبهایشان را کشیدند و با حرکت آرام پیش آمدند،سرو صدا ناگهان به سکوت مبدل شد.بعضی از مردها ایستادند.اسکارلت به پدر فعلا گفت:"لااقل مودب هستند،چهار نعل نمیآیند و گرد و خاک بلند نمیکنند."وقتی سربازان دربربرکلیسای متروک ایستادند،اسکارلت هم سکوت کرد.
    یکی از افسران گفت:"راه خانه اربابی از کدام طرف است؟میخواهم با صاحباش حرف بزنم."
    اسکارلت از جا برخاست."من مالک اینجا هستم"از اینکه با دهان خشک شده توانسته بود این کلمات را بگوید از خودش تعجب کرد.افسرب گیسوان آشفته و لباس روستائی اسکارلت توجه کرد.لبهایش را به حالت تمسخر جمع کرد."مسخره است دختر.ما اینجا برای بازی نیامده ایم."
    اسکارلت حس کرد که جریانی ناگهان در تمام تنش به حرکت در آماده است.خشمی ناا اشنا و وحشی.بالای همان نیمکتی که روی آن نشسته بود پرید و دستهایش را به کمرش زد.
    "کسی تو را اینجا برای بازی و اینجور چیزها دعوت نکرده،سرباز.چه میخواهی؟من خانم اوها را هستم."
    افسر اسبش را چند قدم جلو راند.پیاده شد و به طرف نیمکتی که اسکارلت روی آن ایستاده بود آمد."دستورداریم این را به شما تحویل بدهیم،خانم اوها را."سپس کلاهش را برداشت و یکی از دستکشهایش را در آورد و کاغذ لوله شدهای را به اسکارلت داد و در همان حال گفت:"قرار است اینجا گروهی سرباز مستقر بشوند تا حفاظت بالیها را را به عهده بگیرند."
    حسی وحشی در او تاختن گرفت،تنشی بود که مثل گرمای اواخر تابستان هوا را ناگهان دگر گون میکند.وقتی فهمید موضوع از چه قرار است گرفتگی شانههایش رفع شد،سرش را بالا گرفت و لبخندی زد که همه توانستند آنرا ببینند و بعد چهره ا ش را به طرف افسر چرخاند و لبخندش بیشتر شد."چقدر این جناب سرهنگ شما لطف دارد.ولی من واقعا نمیتوانام بپذیرم،و او نمیتواند بدون موافقت من این کار را بکند.ممکن است از طرف من این را به ایشان بگوئید؟ما در بالیها را هیچ ناا آرامی نداریم.همه ما در اینجا با هم کنار آمده ایم."و کاغذ لوله شده را به افسر پس داد."همگی شما تشنه هستید آقایان.اجازه دارم یک لیوان آبجوی انگلیسی تعارف کنم؟"
    چهره تحسین آمیزش از پانزده سالگی موجب دستپاچگی مردان میشد.افسر هم مثل مردان جوان کلیتون کاونتی جورجیا به لکنت افتاد.
    "متشکرم خانم اوها را،ولی-اه- مقررات- که -تا آنجا که- با کمال میل- ولی کلنل-ام م م- خیال میکند..."
    اسکارلت با مهربانی گفت:"میفهمم.شاید بهتر است بگذاریم برای یک وقت دیگر."
    اولین گیلاس جشن خرمن را به سلامتی اوها را نوشیدند.قبلان فقط میگفتند به سلامتی ولی اینبار غرشی تحسین آمیز تمام این صحنه را پر کرد.
    ۷۲
    زمستان حوصله اسکارلت را سر برد.به جز سواری کار دیگری نبود.نیز داشت که سرگرم باشد.در میانه ماه نوامبر مزارع جدیدی آماده شد.حالا چه کاری دوست داشت که انجام دهد؟حتی اختلاف هایی را که روزهای یکشنبه رسیدگی میکرد محدود شده بودند.در این مدت کت هم توانسته بود به تنهائی و بدون کمک در اتاق راه برود و شمعهای کریسمس را روشن کند.در اولین روز سال نو به رسم همه ساله اسکارلت کیکها را به دیوار زد و با گیسوان سیاه و سعادت آور خود به دیدن همه رفت ولی با همه اینها حس میکرد که روزهای کوتاه زمستان به نظرش بسیار بلند میآیاند.وقتی همه فهمیدند که از انجمن فنیان حمایت میکند در میخانه کندی مقدم او را گرامی میداشتند اما بزودی آواز هایی که در آنجا برای شهیدان قیام فنیان میخواندند حوصله او را سر برد.
    بعد از آن،هنگامی به میخانه میرفت که دلش میخواست با کسی حرف بزند.هنگامی که در ماه فوریه،روز سنّ بریجید،اولین روز کشت و کار فرا رسید خیلی خوشحال شد.با چنان اشتیاقی اولین بیل را برگردند که خاک به هوا برخاست و خطاب به همه گفت:"امسال از پارسال هم بهتر میشود."
    اما مزارع جدید مشکلاتی برای دهقانان بوجود آورده بود.وقت برای انجام کارها کم بود.اسکارلت به کولوم فشار آورد که کارگران تازه ای استخدام کند و به شهر بیاورد.هنوز تعداد زیادی از خانهها خالی و بلا استفاده بودند.کولوم نمیخواست موافقت کند که غریبه ها در شهر ساکن شوند.اسکارلت دیگر ادامه نداد.او مساله فنیان را درک میکرد.عاقبت کولوم راه حالی یافت.اسکارلت میتوانست کارگران جدید را فقط برای تابستان استخدام کند.در دهکدهای به نام دروگدا از این کارگران فراوان بودند.قرار شد همراه کولوم به آنجا برود.بازار فروش اسب هم دایر بود و اسکارلت تصمیم داشت اسب هایی را که نیاز داشت از آنجا بخرد.

    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD="class: alt2"]
    [/TD]
    [TD="class: alt1, align: left"]
    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    «فکرش را بکن کولوم اوهارا،دفعه قبل نمی دانم چی شد که حواسم پرت شد یا کور شدم که اسب بارکش را به جای اسب سواری به من قالب کردند.این اسب هایی که الان توی طویله بی کار افتاده اند،تندتر از لاک پشت های آمریکایی نمی روند.این دفعه دیگر اجازه نمی دهم سرم کلاه بگذارند.»
    کولوم پیش خودش لبخند زد.اسکارلت زن حیرت انگیزی بود و توانایی خیلی کارها را داشت ولی نمی توانست از پس اسب فروشان ایرلندی برآید،از این بابت مطمئن بود.
    «اسکارلت عزیزم،تو به دخترهای دهاتی بیشتر شبیه هستی تا یک مزرعه دار.کسی فکر نمی کند بتوانی پول چرخ و فلک را هم بپردازی چه برسد به اینکه اسب بخری.»
    خشم اسکارلت ظاهر شد.اصلا حرف کولوم را قبول نداشت.پیراهن سبزش سبزی چشمانش را بیشتر می کرد و دامنش به رنگ آسمان بود.«ممکن است به من یک لطفی بکنید پدر کولوم اوهارا و این درشکه را برانید؟خودم می دانم دارم چکار می کنم.اگر پولدار به نظر بیایم فروشنده ها فکر می کنند می توانند یابوهای پیر و مریض شان را به من بندازند.تو این لباس بهتر می توانم کارم را انجام بدهم.حالا زود باش،هفته ها منتظر امروز بودم.سر در نمی آوردم،چرا بازار هم کارش را در همان روز بریجید مقدس شروع نمی کند؟»
    کولوم لبخندی زد:«آخر عزیزم،همیشه بازار بعد از تعطیل شدن مدرسه شروع می شود،در روز بریجید مقدس مدرسه ها هنوز باز هستند بچه ها هم تو مزرعه کار می کنند و هم مدرسه می روند.»افسار را تکان داد و کالسکه به راه افتاد.
    «چه کار احمقانه ای می کنند،با کتاب خواندن خودشان را خسته می کنند بچه ها به جای آن می توانند کار کنند و یک خرده پول دربیاورند.»بی صبری او را زودرنج کرده بود.
    همان طور که می رفتند عطر شکوفه های وحشی به مشام می رسید.مدتی بعد اسکارلت آرام تر شد و از آن گردش شادش بازگشت.
    «تا حالا به دروگدا نرفتم کولوم،تو می گویی از آنجا خوشم می آید؟»
    «مطمئنم که خوشت می آید،بازار بزرگی دارد،بزرگ تر از همه بازارهای این اطراف.»کولوم می دانست که سؤال اسکارلت درباره خود شهر نیست از فضای پر سر و صدای بازار خوشش می آید.وضع برای او مهم نبود.چیزهایی را دوست داشت که درکشان ساده و بدون زحمت باشد،این روحیه گاهی برای کولوم عجیب بود.برایش روشن بود که اسکارلت نمی داند نزدیک شدن به انجمن برادری فنیان چه خطراتی در پیش دارد و همین عدم آگاهی ممکن بود برای او فاجعه ای به وجود آورد.
    اما امروز آمده بود که کار او را انجام دهد نه کار خودش را.او هم باید مثل اسکارلت از دیدن آن بازار شاد شود.

    «نگاه کن کولوم،عجب بازار بزرگی!»
    «از این نگرانم که زیادی بزرگ است.دلت می خواهد اول اسب ها را ببینی یا کارگرهای نوجوان را؟اسب ها این طرف بازار هستند و کارگرها آن طرف.»
    «چه حیف!کارگرهای خوب را همان اول صبح می برند،همیشه همین طور است.حالا می گویم چکار کنیم.تو برو دنبال کارگرها،من هم می روم سراغ اسب ها.وقتی کارت تمام شد بیا پیش من.مطمئنی که خودشان به بالی هارا می روند؟»
    «آنها برای استخدام شدن آمده اند،به راه رفتن هم عادت دارند.بعضی از آن ها اقلا صد مایل راه می آیند تا به اینجا برسند.»
    اسکارلت لبخند زد:«پس بهتر است قبل از اینکه با آنها قرارداد ببندی یک نگاهی به پاهایشان بیاندازی.من هم می روم دندان اسب ها را بشمارم از کدام راه باید بروم؟»از آن وسط،جایی که پرچم ها آویزان است بهترین اسب های ایرلند را توی بازار دروگدا پیدا می کنی شنیدم هر کدام صد گینی یا بیشتر می ارزند.»
    «اوه خدای من،چه داستان سرای خوبی هستی،من با این پول سه جفت اسب می خرم.حالا می بینی.»
    چادرهای بزرگی درست کرده بودند و اسب ها را در آن نگهداری می کردند.اسکارلت با خود فکر کرد،ها!هیچ کس نمی تواند در این نور بد به من اسب بفروشد.خودش را به جمعیتی که در آن اطراف وول می خورد زد و وارد چادر شد.
    خدای من تا حالا این قدر اسب یکجا ندیده بودم!کولوم چه عقلی کرد که مرا به اینجا آورد.حالا من امکان انتخاب دارم.با فشار آرنج راهش را می گشود و جلو می رفت.از یک محل به محل دیگر.و به فروشنده ها می گفت:«نه،ن،این نه.»روش ایرلندی ها را در فروش اسب دوست نداشت.نمی شود به سادگی با صاحب اسب وارد معامله شد و از او پرسید که چقدر می خواهد.این روش اصلا ساده نبود.
    وقتی یک خریدار پیدا می شد یکی از دلالان پیش می آمد و مبلغی را پیشنهاد می کرد،مبلغی که تخیلی به نظر می آمد،بعد سعی می کرد فروشنده و خریدار را با هم جوش دهد.گاهی اتفاق می افتاد که دلال دست خریدار را می گرفت و با دست خود محکم به آن می زد و این نشانه توافق و انجام شدن معامله بود.کسی که این چیزها را نمی دانست حتما سرش کلاه می رفت.اسکارلت دست هایش را پشت سر پنهان کرده بود.چشمش یک جفت اسب را گرفت که صاحبش ادعا می کرد سه ساله اند و فقط هفتاد پوند قیمت دارند.اسکارلت دست هایش را پشت سرش پنهان کرد.گفت:«ببرشان بیرون تا بهتر بتوانم ببینم.»
    صاحب اسب،دلال و آدم هایی که آن دور و بر جمع شده بودند با عصبانیت اعتراض کردند.مرد کوچک اندامی که شلوار سواری پوشیده بود گفت:«رسمش این نیست.»
    اسکارلت با خوشرویی تمام اصرار کرد.به خودش یادآور شد که آدم با عسل مگس می گیرد.به پوشت درخشان اسب ها دست کشید،کف دستش به روغن آلوده شد.بعد سر یکی از اسب ها را گرفت و دندان هایش را معاینه کرد.ناگهان از خنده ریسه رفت.سه ساله؟هم سن عمه من است.بعد چشمکی به دلال زد،و گفت:«ببرشان تو.پدر بزرگ من از اینها جوان تر است.»از خودش خیلی خوشش آمده بود.
    به هرحال بعد از یک ساعت فقط توانست سه اسب پیدا کند.هم از اسب ها راضی بود و هم از خرید خودش.در هر سه مورد ناچار بود با صاحبان اسب ها با مهربانی و لبخند سخن بگوید تا آنها اجازه دهند اسب را در روشنایی معاینه کند.با شوق به مردمی نگاه کرد که مشغول معامله اسب های سواری و شکاری بودند.در فضای آزاد موانعی ایجاد شده بود که اسب ها از روی آن می پریدند و هرکس که خریدار بود می ایستاد و سرعت و پرش آنها را تماشا می کرد.چه اسب های زیبایی بودند.در مورد اسب های گاری یا درشکه،زیبایی اهمیتی نداشت.بعد از تماشای این اسب ها،اسکارلت به درون چادر برگشت و آنقدر ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد،آن گاه به تیرک آن تکیه داد.کم کم داشت خسته می شد ولی هنوز نیمی از آنچه که می خواست بخرد نخریده بود.
    «پس این پگاسوس تو کجاست،بارت؟ندیدم که از روی مانع بپرد.»
    اسکارلت دستش را به تیرک چادر گرفت.دارم دیوانه می شوم.چقدر شبیه صدای رت است.
    «اگر مرا با خودتان به شکار غاز وحشی برده بودید...»
    بله،بله،اشتباه نمی کنم.هیچ کس در این دنیا نمی تواند شبیه رت حرف یزند.به سرعت رویش را برگرداند و به سوی میدان آفتابی نگریست.
    اگرچه پشتش به من است ولی خودش است،نه؟بله کاملا مطمئنم.فقط اگر رویش را برمی گرداند یا لااقل چیزی می گفت.آه نه رت نیست.دلیلی برای مسافرت به ایرلند ندارد.ولی حتما در مورد این صدا اشتباه نمی کنم.
    مرد رویش را برگرداند و چهره مخاطب موطلایی خود را نگریست.رت بود.از فشار زیادی که به تیرک می آورد انگشتانش سفید شده بود.اندامش به شدت می لرزید.
    مرد دیگر چیزی نگفت و با شلاق کوچکش به نقطه ای اشاره کرد،رت سر تکان داد.مرد موطلایی دور شد و از دید اسکارلت بیرون رفت و رت تنها ماند.اسکارلت در سایه ایستاده بود و روشنایی را می نگریست.
    وقتی رت می خواست دور شود اسکارلت به خودش دستور داد،حرکت نکن.ولی نتوانست اطاعت کند،از تاریکی بیرون آمد و به دنبالش دوید.«رت!»
    رت بی اراده سر جایش ایستاد،او که همواره رفتاری بی پروا و خودسرانه داشت.رویش را برگرداند.حالتی که اسکارلت قادر نبود مفهومش را دریابد در صورتش دیده می شد.به شکل عجیبی چشمان سیاهش زیر لبه کلاه روشن شده بود.بعد لبخند زد،از همان لبخندهای تمسخرآمیز که اسکارلت خوب می شناخت.گفت:«تو همیشه جاهایی ظاهر می شوی که آدم اصلا انتظار ندارد،اسکارلت.»
    دارد به من می خندد.من اهمیت نمی دهم.تا وقتی که کنار من ایستاده و نام مرا بر زبان می آورد به هیچ چیز اهمیت نمی دهم.می توانست ضربان قلب خود رابشنود.
    اسکارلت گفت:«سلام،رت،چطوری؟»می دانست که حرفش چقدر احمقانه است ولی به هر حال ناچار بود چیزی بگوید.
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    لبان رت لرزید.«به عنوان یک مرده حالم خیلی خوب است.»بعد با صدای کشیده اش ادامه داد:«اشتباه نمی کنم؟تو را با لباس بیوه ها در چارلزتون دیدم،توی بندر.»
    «خوب بله،ناچار بودم یک چیزی بگویم،ازدواج نکرده بودم،یعنی منظورم این است که شوهر نداشتم.»
    «سعی نکن توضیح بدهی اسکارلت،تو چهل ساله نیستی.»
    «چهل ساله؟منظورت چیست؟»دارد بدجنسی می کند؟خواهش می کنم بدجنسی نکن رت.
    «مهم نیست.برای چی به ایرلند آمدی؟فکر می کردم رفتی انگلستان.»
    «چرا این فکر را کردی؟»چرا ما اینجا ایستادیم و داریم این چرندیات را می گوییم؟چرا من نمی توانم فکر کنم؟چرا دارم این قدر مزخرف می گویم؟
    «در بوستن پیاده نشدی.»
    وقتی شنید چه می گوید قلبش به هیجان آمد.رت برای اینکه بداند او به کجا رفته است دردسر زیادی کشیده بود.به او اهمیت می داد،نمی خواست اسکارلت از دستش در برود.ناگهان خوشبختی چون سیل به قلبش سرازیر شد.
    «می توانم از لباست حدس بزنم که دیگر در مرگ من عزادار نیستی؟خجالت بکش اسکارلت،جسد من هنوز سرد نشده.»
    با هراس به لباس دهاتی خود نگریست و بعد به کت و شلوار خوش دوخت رت نگاه کرد و به کراواتش که به رنگ لباس می آمد.چرا همیشه کاری می کند که من احساس حماقت کنم؟چرا حداقل اسکارلت نمی توانست عصبانی نباشد؟
    چون او را دوست داشت،رت چه باور می کرد،چه نمی کرد،این حقیقت داشت.
    بدون هدف یا بدون کوشش برای دست یابی به نتیجه،اسکارلت به مردی می نگریست که در آن سال های دروغین شوهرش بود.با وقاری ساده گفت:«دوستت دارم رت.»
    «برایت متأسفم اسکارلت.گویا همیشه عادت داری عاشق شوهر زن های دیگر بشوی.»
    از روی ادب کلاه از سرش برداشت.«من را ببخش اگر تنهایت می گذارم،قرار ملاقاتی دارم،خداحافظ.»پشتش را کرد و دور شد.اسکارلت نگاهش می کرد.احساس می کرد که رت به صورتش سیلی زده.
    از او خواهشی نکرد.این کارش دلیلی نداشت،بزرگ ترین چیزی را که برای هدیه کردن داشت به رت هدیه کرده بود،ولی او هدیه اش را روی خاک لگدمال کرد.و او را احمق تصور کرده بود.
    نه،این خودش بود که خودش را احمق جلوه داده بود.
    اسکارلت تنها بود،در آن لباس رنگی روشن،پیکری مهجور و کوچک در میان غوغا و هیاهوی بازار اسب،برای زمانی بی انتها.
    رت و دوستش به همراه گروهی مردم کنجکاو در مقابل چادر دیگری ایستاده بود.مردی با کت پشمی افسار کره ای کهر و بی قرار را به دست داشت.مردی با صورت سرخ و لباس چهارخانه ای از پارچه اسکاتلندی که ظاهرا دلال بود.دست راستش را بالا آورد،و در همان حال رت و دوست او را تشویق می کرد که با صاحب اسب کنار بیایند.اسکارلت تصور کرد صدای برخورد دو دست راشنیده است،دست دوست رت و صاحب اسب.بی اختیار پاهایش به حرکت درآمدند و اسکارلت به طرف آنها پیش رفت.شاید کسانی سر راهش بودند ولی او توجهی نداشت،به هرحال کنار می رفتند.صدای دلال به گوش می رسید.طنینی داشت مثل آوازهای مذهبی،محکم ولی خسته کننده.«... صد و بیست،سیر،می دانید که قیمت خوبی است.حتی برای این هیولای باشکوه... و شما سر،حتما می توانید تا صد و بیست و پنج هم بالا بروید.نه این قیمت واقعی اش نیست،ببرید این حیوان نجیب را به اصطبل خودتان... صد و چهل؟ها؟یک خرده عاقلانه فکر کنید.شما که تا صد و بیست و پنج بالا آمده اید یک کمی دیگر هم چربش کنید،بگذارید قال قضیه را بکنیم،صد و چهل،ما که نمی توانیم تا شب با هم کلنجار برویم.صد و چهل،این صاحب اسب هم حسن نیت دارد،شما هم حسن نیت خودتان را نشان بدهید.خیلی خوب صد و سی،به جای صد و بیست و پنج.تفاوتش که چیزی نمی شود،پول یکی دو لیوان...»
    اسکارلت خود را به جمع فروشنده،خریدار و دلال رساند،در مقابل پیراهن سبزی که پوشیده بود چهره اش سفید می نمود و چشمانش سبزتر از زمرد.با صدای که کاملا مفهوم بود گفت:«صد و چهل.»دلال گیج شد.پر حرفی اش ناگهان پایان گرفت.کف دست راستش را بالا آورد و تف انداخت و با شدت به دست دلال زد و دوباره تف انداخت و منتظر ایستاد فروشنده هم دستش را محکم به کف دست اسکارلت کوبید.معامله به سنت قدیم تمام شد.
    اسکارلت به طرف دوست رت برگشت.«امیدوارم زیاد ناامید نشده باشید.»لحنش دل نشین و شیرین بود.
    «البته که نه،یعنی می خواهم بگویم...»
    رت وسط حرفش دوید.«بارت مایلم با خانم...»سکوت کرد.
    اسکارلت به رت نگاه نمی کرد،به دوست رت گفت:«خانم اوهارا!»دستش را که هنوز از تف خیس بود بالا آورد.«من بیوه هستم.»
    مرد گفت:«جان مورلند»او لبخندی بر لب آورد.«دلم می خواهد شما را با این اسب در حال پرش ببینم،خانم اوهارا.درباره اسب دوانی حرف بزنید.این طرف ها به شکار می روید؟»
    «من...م م م...»خدای من،داشت چکار می کرد؟چه می توانست بگوید؟حالا می خواست با این اسب سواری در اصطبل بالی هارا چه کند؟
    «باید اعتراف کنم،آقای مورلند،که فقط از غریزه زنانگی پیروی کردم،به این اسب احتیاج داشتم.»
    «احساس من هم همین بود.ولی گویا نتوانستم زود تصمیم بگیرم.»با لهجه کاملا انگلیسی ادامه داد:«باعث افتخار من است اگر گاهی با ما به شکار بیایید،معمولا از قصر من حرکت می کنیم.اطراف دانسانی است،اگر با این ناحیه آشنا باشید.»
    اسکارلت لبخند زد.قبلا این منطقه را دیده بود.روز عروسی کاتلین.تعجبی نداشت که نام جان مورلند برایش آشنا بود.نام سر جان مورلند را از شوهر کاتلین شنیده بود.کوین اوکانر این جمله را در دوازده مرتبه تکرار کرده بود.«مرد بزرگی است،با وجود اینکه املاک زیادی دارد.مگر خودش نبود که به من گفت به عنوان هدیه عروسی می توانم پنج پوند اجاره کم بگذارم؟»
    اسکارلت با خود گفت:پنچ پوند.چه بلندنظر.پنج پوند از طرف مردی که می تواند با سی برابر آن یک اسب بخرد.«با دانسانی آشنا هستم نزدیک منزل دوستانم است.خیلی دوست دارم گاهی به شکار بروم.هر وقت شما تعیین کنید.»
    «شنبه آینده؟»
    وقتی کولوم از میان جمعیت ظاهر شد و به طرف چادرها آمد اسکارلت گفت:«کولوم،نگران بودم که نکند گم شده باشی.»
    «نه گم نشدم،گرسنه ام،تو چیزی خوردی؟»
    «نه،یادم رفت.»
    «از اسب ها راضی هستی؟»
    اسکارلت به محل فروش اسب های مسابقه نگاه کرد و خنده را سر داد.«فکر می کنم یک فیل خریدم.تا حالا همچین اسب بزرگی ندیده ای.باید می خریدمش،اگر چه نمی دانم چرا؟»کولوم بازوی او را گرفت.خنده اسکارلت خالی از لطافت بود،از چشمانش برق دردآلودی جستن می کرد.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی


    73

    ​
    صدای بچه کوچک به گوش رسید.«کت می خواهد برود بیرون.»
    «نه خوشگلم،امروز نه،ولی به زودی.»
    احساس می کرد فرزندش به شدت آسیب پذیر است.چطور می تواند بی ملاحظه باشد؟چطور می تواند خطراتی را که متوجه کت است نشناسد؟دانسانی زیاد از بالی هارا دور نبود،به قدر کافی دور نبود تا مطمئن شود مردم چیزی درباره اوهارا و دختر سبزه اش نخواهند فهمید.کت را شب و روز در آن اتاق طبقه دوم نگه می داشت و او هم دائما کنار پنجره می رفت و از آن بالا جاده را می نگریست.
    خانم فیتزپاتریک مسئول کارهایی بود که باید با سرعت انجام می شد.خیاط در عرض دو سه روز برایش لباس سواری دوخت.کفاش مثل جن پینه دوز شب و روز کار می کرد تا چکمه تازه او را آماده کند و مهتر با یک تکه پارچه و روغن به جان زین زنانه ای افتاده بود که از سال ها پیش قبل از اینکه اسکارلت بیاید در اصطبل قرار داشت و یکی از جوان هایی که در بازار دروگدا استخدام شده بود و مهارتی در تربیت اسب داشت مشغول تعلیم بود.در سحرگاه روز شنبه اسکارلت کاملا آماده بود.

    اسبش حیوان بزرگی بود که هلال نام داشت.همان طور که به کولوم گفته بود،عظیم الچثه با کمری گود،و عضلات قوی و محکم.اسبی بود نیرومند که می توانست مردی قوی هیکل را سواری دهد.اسکارلت بر روی آن ظریف،شکننده و خیلی زنانه به نظر می آمد.می ترسید مسخره جلوه کند.
    تقریبا اطمینان داشت که دارد کار ابلهانه ای می کند و یک احمق از خودش می سازد.از خلق و خوی هلال اطلاع نداشت،امکان این کار هم نبود زیرا قرار بود مثل بانوان دیگر یک طرفه روی زین بنشیند.وقتی دختر بود دوست داشت که یک طرفه سوار اسب شود زیرا دامنش را در یک طرف جمع می کرد و باریکی کمرش بیشتر نمایان می شد.در آن روزها کمتر چهار نعل می تاخت و با حرکت آرام بهتر می توانست با مردانی که همراهش بودند لاس بزند.
    اما حالا یکوری سوار شدن برایش مشکل بود،نمی توانست حرکت اسب را با شکل قرار دادن زانوهایش تنظیم کند.می باید یک پایش را به رکاب فشار دهد تا تعادلش را حفظ کند،این کار او را خسته می کرد.به علاوه این امکان را هم از دست می داد که با فشار زانو اراده خود را به اسب تفهیم نماید.با خود اندیشید،شاید قبل از اینکه به دانسانی برسم از اسب بیفتم و در اولین مانع گردنم بشکند.حرف پدرش را به یاد داشت که می گفت پرش از روی حصار،گودال،پرچین،دیوار و راه بند مشکل ترین و خطرناک ترین قسمت شکار است.کولوم هم گفته بود که خانم ها معمولا در شکار اصلی شرکت نمی کنند ولی این حرف هم اندوهش را کم نکرده بود.در مراسم صبحانه بود که همه دور هم جمع می شدند و خانم ها هم در هنگام شرکت در صبحانه لباس سواری می پوشیدند.زین های زنانه هم معمولا خطرناک تر بود و هیچ کس خانم ها را برای اینکه در سواری احتیاط می کردند سرزنش نمی کرد.
    اسکارلت مطمئن بود،رت از اینکه او را ترسو و ضعیف ببیند خوشحال خواهد شد.ترجیح می داد گردنش بشکند و باعث خوشحالی رت نشود.
    اسکارلت ضربه ای آرام به گردن هلال زد.«بگذار امتحان کنم ببینم می توانم تعادلم را روی این زین مسخره حفظ کنم،یا نه؟»
    کولوم نحوه شکار روباه را برایش شرح داد ولی اول اسکارلت آمادگی لازم را نشان نمی داد.
    مورلند هال مجموعه ساختمان هایی بود که در طول دو قرن بنا شده بود.در یک محوطه بزرگ که با دیوارهای سنگی بلند محصور شده بود.دودکش ها،پنجره ها و برج ها مثل هویج و چغندر در هم رفته بودند.در محوطه برج بلندی هم بود که بنیان گذار آن خانواده یعنی بارونت مورلند در سال 1615 بنا کرده بود.
    حیاط از سواران و سگ های شکاری پر شده بود.اسکارلت از دیدن آن
    منظره تمام ترس خود را فراموش کرد.کولوم گفته بود که مردان کت صورتی می پوشند.یعنی همان قرمز روشن.اسکارلت در تمام زندگی اش چنین شور و نشاطی ندیده بود.
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    سر جان مورلند به طرف او تاخت."خانم اوهارا!" کلاه سواری اش را به احتیاط برداشت."فکر نمی کردم دعوتم را قبول کنید."
    اسکارلت چشمهایش را تنگ کرد.
    "رت این را گفت؟"
    "برعکس،او گفت شما از اسب های وحشی نمی ترسید." لحن مورلند صادقانه بود.
    اسکارلت گفت:"ها؟ اوه،بله، خیلی قشنگ است"چشمانش به سرعت به جستجوی رت مشغول شد.چقدر آدم! لعنت به این تور، ادم همه چیز را تار می بیند. تا آنجا که مد اجازه داده بود لباس سواری به تن کرده بود. لباسی از پشم مشکی که گردنش را هم می پوشاند.کلاهی کوتاه به سر داشت که توری آن روی صورتش افتاده بود و از پشت به گیسوانش گره خورده بود. فکر کرد، این از لباس عزاداری بدتر است ولی کاملا سنگین و باوقار و نقطه مقابی دامن رنگی و جوراب راه راه.فقط از یک چیز عصبانی بود.طبق عادت شکم بند نبسته بود.
    زین زنانه به قدر کافی او را آزار می داد.
    رت داشت او را نگاه می کرد.اسکارلت وقتی چشمش به او افتاد رویش را برگرداند.
    پیش خودش فکر می کند که من خودم را به نمایش می گذارم. به تو نشان خواهم داد آقای باتلر. استخوان هایم را می شکنم ولی اجازه نمی دهم کس به من بخندد،مخصوصا تو.
    کولوم به او گفته بود:"راحت سواری کن،تا آنجا که می توانی سعی کن پشت سر دیگران حرکت کنی، ببین آنها چه می کنند." اسکارلت نصایح او را به کار بست. حس کرد دست هایش در دستکش عرق کرده اند. زنی از کنارش گذشت،صدای خنده او را شنید. زن اسبش را ترغیب کرد تا تندتر برود. در قسمت جلو بر سرعت اسب سواران اضافه می شد. سیل سوارکارنی را که از سراشیبی پایین می فتند می دید. اسبها به راحتی از دیواره سنگی دامنه تپه پریدند.
    اسکارلت پیش خود فکر کرد که باید همین باشد،این مانع، دیگر برای نگرانی دیر شده بود. بی اراده خودش را کمی بلند کرد، حس کرد هلال تندتر و تندتر حرکت می کند وبا پاهای مطمئن پیش می رود. دیوار پشت سرش بود حتی نفهمید که پریده استو پس بی خود نبود که جان مورلند این اسب را می خواست. به صدای بلند خندید. پانزده سال بود که یکوری روی اسب ننشسته بود. حالش خوب بود، بهتر از خوب. لذت می برد. تعجبی نداشت که پاپا دروازه را باز نمی کرد، چرا باید باز می کرد وقتی می توانست از روی ان بپرد؟ روح پدر و بونی که تا ان لحظه او را تعقیب می کردند دیگر رفته بودند. ترسش ریخته بود.فقط هیجان هوایی مه آلود را احساس می کرد که به پوستش می خورد و می گذشت، قدرت اسبی که در اختیار داشت به او منتقل می شد.
    اراده اش برای غلبه بر رت باتلر و پشت سر گذاشتن او هر لحظه بیشتر می شد.
    #
    اسکارلت به دنبال لباسش که گلی شده بود و روی بازویش افتاده بود ایستاد، گیلاس شامپانی در دستش بود. پنجه روباهی که به او هدیه می شد روی صفحه ای نقره ای قرار داشت.
    جان مورلند گفت: خوشحال می شود که اسکارلت این جایزه را بپذیرد.
    با کمال میل. سر جان.
    "لطفا من را برت صدا کنید، همه دوستان این کار را می کنند."
    اسکارلت هم گفت:"شما هم من را اسکارلت صدا کنید همه این کار را می کنند،چه دوست، چه دشمن."
    شکار باعث شده بود روحیه اش تقویت شود، برافروخته و هیجان زده به نظر می رسید.به بارت گفت:"امروز قشنگترین روز زندگی من است."تقریبا همین طور هم بود. سوارکاران دیگر به او تبریک گفته بودند.تحسین را در نگاه مردان و حسادت را در نگاه زنان می خواند. به هر طرف نگاه می کرد مردان جذاب و زنان زیبا می دید؛سینی های نقره ای با گیلاس های شامپانی،خدمتکاران،ثروت، مردمی که خوش می گذراندند، زندگی چه زیبا بودو مثل روزهای پیش از جنگ، با این تفاوت که حالا او بزرگتر و عاقل تر شده بود، می توانست هر کاری که دلش می خواست بکند، او اسکارلت اوهارا بود دختری دهاتی از شمال جورجیا در قلعه یک بارونت، همراه با خانم ها و لردها و حتی همراه با یک کنتس. درست مثل قصه های کتاب بود، حواسش تقریبا پرت شده بود، داشت حضور رت را از یاد می برد و توهین ها و تحقیرهایش را فراموش می کرد.
    سرش را بالا گرفت.چشمانش می درخشید"پس تکان خوردی.پس ببین به من چه گذشت.اصلا تو در ایرلند چکار می کین."
    آمده ام اسب بخرم. تصمیم دارم سال آینده تو مسابقه برنده بشوم. اصطبل جان مورلند شهرت زیادی دارد. کره های خوبی هر سال تولید می کند. سه شنبه هم می خواهم بروم پاریس تا ببینم می توانم اسبی پیدا کنم. ولی بگو ببینم چی باعث شد تو به بازار درو گدا بیای؟ آن هم با آن لباس ها."
    اسکارلت خندید:"اوه رت، تو که می دانی من دوست دارم لباس های خوشگل بپوشم. آنها را از مستخدمه خانه ای که مهمان هستم قرض گرفته بودم." به اطراف نگاه می کرد. دنبال جان مورلند می گشت."باید خداحافظی کنم و بروم خانه." و همان طور که رویش را برگردانده بود ادامه داد:"اگر زود برنگردم دوستانم عصبانی می شوند." نگاه کوتاهی به رت انداخت. بعد به سرعت دور شد. جرات نداشت بماند.نمی خواست به آن شکل نزدیک او باشد. حتی در یک اتاق... در یک خانه.
    وقتی هنوز حدود 5 مایل به بالی هارا مانده بود باران شروع شد. به خاطر اینکه گونه هایش خیس شده بود بدوبیراه گفت.
    روز چهارشنبه کت را به تارا برد.آن ارتفاعات باستانی به قدری بلند بود که کت از بالا رفتن آن احساس پیروزی و هیجان می کرد. اسکارلت می دید که فرزندش چگونه با اشتیاق از تپه سرازیر می شد. نگران بود و او را تشویق می کرد که مواظب خودش باشد.
    درباره تارا و پدران خود برای او حرف زد و داستان پادشاهان بزرگ را گفت. قبل از بازگشت تا آنجا که می توانست کت را بلند کرد و بالا گرفت تا نگاهی به وطنش،به سرزمینش بیاندازد.
    "کت، یک کوچولوی ایرلندی هستی، ریشه های تو در اینجا خیلی عمیق است... می فهمی چی می گویم؟"
    اسکارلت او را پایین آورد، دخترک دوید. با پاهای کوچک و قوی اش حالا دیگر راه نمی رفت، همیشه می دوید. اغلب می افتاد. ناهمواری های قدیمی زمین، زیر علف پنهان بودند. ولی هرگز گریه نکرد. دوباهر بلند می شد و بیشتر می دوید.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    نگاه کردن او برای اسکارلت به مرهمی می ماند. دوباره خود را کامل حس می کرد.
    "کولوم این پارنل کیست؟ سر صبحانه مردم درباره اش حرف می زدند. اصلا نفهمیدم چه می گویند."
    کولوم گفت: که او یک انگلیسی پروتستان است و هیچ کس به پروتستان ها نزدیک نمی شود.
    اسکارلت می خواست بگو مکو را آغاز کند ولی می دانست فایده ای ندارد. کولوم هرگز حاضر نبود درباره انگلیسی ها صحبت کند، به خصوص انگلیسی هایی که در ایرلند صاحب سیورسات و تیول بودند و به عنوان انگلیسی-ایرلندی شناخته می شدند. در این گونه موارد اسکارلت تا می آمد از مسئله سر در بیاورد موضوع را عوض می کرد. هرگز حاضر نبود بپذیرد که در میان انگلیسی ها هم آدم های خوب پیدا می شوند، و این موجب آزار اسکارلت می شد. از خواهرانی که در کشتی با او همسفر بودند خوشش امده بود و در روز شکار هم همه به او محبت کرده بودند.ناسازگاری کولوم باعث می شد فاصله ای میان آن دو به وجود آید. چه خوب می شد به جای اینکه موضوع را عوض کند،می گذاشت در این باره صحبت کنیم.
    سوالی را که مدتها در ذهن داشت از خانم فیتزپاتریک پرسید. این باتلرهای ایرلندی چه کسانی بودند که همه از آنها بدشان می آمد؟
    کدبانوی خانه او را به طرف نقشه ی ایرلند برد."اینجا را می بینید؟"اسکارلت نگاهش را به منطقه ای که او اشاره کرده بود انداخت. ناحیه ای بود به وسعت ناحیه ست."این ناحیه کیلکنی است. سرزمین باتلرها. این خانواده،دوک های اورموند هستند.اینها احتمالا مقتدرترین خانواده انگلیسی ایرلندی هستند."
    اسکارلت به دقت به نقشه نگاه کرد. در نزدیکی کیلنکی منطقه ای را یافت که غار دانمور نام داشت. اسم مزرعه رت هم دانمور لاندینگ بود. حتما باید بین این دو ارتباطی وجود داشته باشد.
    اسکارلت خنده اش گرفت. احساس فوق العاده ای به او دست داده بود.زیرا اوهاراها مالک هزار و دویست جریب بودند و در آن سوی دیگر،باتلرها یک دوک نشین را در اختیار داشتند. این بار هم رت بدون حرکت دادن حتی انگشت خود،بازی را برده بود. او همیشه بازی را می برد.چطور امکان داشت زنی را که عاشث چنین مردی است ملامت کرد؟
    "خنده ی شما برای چیست،خانم او؟"
    به خودم می خندم خانم فیتز.خدا را شکر می توانم بخندم.
    ماری موران بدون آنکه در بزند،سرش را داخل اتاق کرد، اسکارلت ناراحت نشد و چیزی نگفت.
    اگ کسی از او ایراد می گرفت آن قدر عصبی می شد دیگر قابل تحمل نبود. مستخدم ها هر کدامشان یک دردسری دارند."چی شده ماری؟"
    "آقای امده می خواهد شما را ببیند."
    کارتی را که در دست داشت به اسکارلت داد. چشمان اسکارلت بیش از حد گرد شد.
    سر جان مورلند،بارت
    اسکارلت از پله ها پایین دوید."بارت، من را غاقلگیر کردی. می توانیم روی پله ها بنشینیم. من مبل و صندلی ندارم."از دیدن او خیلی خوشحال شده بود.نمی توانست او را به اتاق نشیمن ببرد.کت در آن اتاق خوابیده بود.
    بارت مورلند روی پله های سنگی نشست،گویی نداشتن میز و صندلی از معمولی ترین چیزهای این دنیا بود.گفت برای پیدا کردنش زحمت زیاد کشیده،تا اینکه بالاخره از پستچی سوال کرده، آن هم در میخانه کندی.به هر حال تاخیر در تقدیم جایزه شکار دلیل دیگری نداشته.
    اسکارلت نگاهی به ان صفحه نقره ای که نام او همراه با تاریخ روی آن حک شده بود انداخت، پنجه روباه،دیگر خون آلود نبود،ولی زیبا هم نبود.
    بارت ذوق کنان گفت: ناراحت شدید،ها؟
    اسکارلت خندید. اصلا مهم نبود که کولوم چه می گوید،اسکارلت از جان مورلند خوشش می آمد."دلت نمی خواهد به هلال سلام بکنی؟"
    "هیچ فکر نمی کردم خودت این پیشنهاد را بکنی. خودم می خواستم یک جوری بگویم،ولی نمی دانستم چطوری؟راستی حالش چطور است؟"
    اسکارلت اخم کرد."متاسفم که زیاد جست و خیز نمی کند،من خودم مقصرم،چون خیلی گرفتارم، آخر الان وقت درو کردن علوفه است."
    وضع محصولتان چطور بود؟
    "تا حالا که خیلی خوب بوده.اگر زیاد باران نیاید."
    از راهرو سرپوشیده گذشتند و به طرف اصطبل رفتند. اسکارلت جلو می رفت که راه طویله را نشان دهد،ولی بارت در میان راه او را متوقف کرد.آیا می توانست بارت را به تماشا ببرد؟ اصطبل های بالی هارا شهرت زیادی داشتند ولی حالا چیز زیادی برای تماشا وجود نداشت،مادیان ها همه در صحرا بودند.
    اسکارلت دو دل شد ولی فورا تصمیمش را گرفت. اگرچه فقط اصطبل های خالی را می باید به او نشان می داد، بارت هم اصرار داشت.
    هر قسمت با ستون های بزرگ و سرستون های دوریک از هم جدا شده بودند. روی سرستون ها قسمت های منحنی شکلی بود که یکدیگر را قطع می کردند و سقف ها سنگ را نگه می داشتند. چون هوا و آسمان سبک به نظر می آمدند.
    جان مورلند انگشتانش را به صدا در آورد ولی بعد عذر خواست و ناخودآگاه گفت که واقعا هیجان زده شده."فکر نمی کنی داشتن اصطبلی که بیشتر شبیه کلیساست یک کمی غیر عادی است. من نمی توانم یک ارگ بگذارم اینجا و تمام روز برایشان باخ بزنم"
    "احتمالا اسب ها ممکن است خناق بگیرند."
    خنده شیهه مانند مورلند اسکارلت را هم به خنده انداخت، به نظرش مضحک آمد مقداری ابجو در توبره ریخت و به او داد تا برای هلال ببرد.
    همان طور که به محل نگهداری اسب نزدیک می شدند،مورلند دائما حرف می زد و از اصطبل تعریف می کرد. اسکارلت در کنارش قدم بر می داشت،کلافه شده بود، با خودش فکر می کرد که چطور می تواند او را از این همه تعریف و تمجید باز دارد و کاری کند که در مورد رت حرف بزند. نیازی به این کار نبود. بارت می گفت:" می خواهم بگویم چقدر شانس آوردم که شما با رت باتلر دوست هستید. اگر او ما را به هم معرفی نکرده بود من هرگز افتخار دیدن اصطبل شما را پیدا نمی کردم.
    خیلی تعجب کردم که یک مرتبه جلوم سبز شد. این جملات را اسکارلت با شتاب فراوان ادا کرد و ادامه داد: شما او را از کجا می شناسید؟
    بارت گفت که در واقع او را نمی شناسد.چند نفر از دوستانش نامه ای به او نوشتند و رت را معرفی کردند. رت می خواست نگاهی به اسب های او بیاندازد. معرفی نامه ها را با خود آورده بود."آدم جالبی است و در مورد اسب ها خیلی جدی. خیلی چیزها هم می داند.کاش می توانست بیشتر بماند.دوست قدیمی شماست؟ هیچ وقت نخواست در این مورد با من روشن صحبت کند."
    اسکارلت پیش خود گفت: خدا را شکر."من تو چارلزتونن بستگانی دارم،وقتی آنجا بود با او اشنا شدم."
    "پس باید خانواده بروتون را بشناسید.آنها دوستان من هستند. وقتی در کمبریج درس می خواندم، همیشه تعطیلات به لندن می رفتم، فقط به این امید که سالی بروتون را ببینم. من واقعا دیوانه اش بودم،مثل بقیه."
    اسکارلت نتوانست جلوی زبانش را بگیرد."سالی بروتون؟همان زن میمون صورت؟"
    بارت خندید."خودش است،واقعا عالی نیست. یک نمونه اصیل."
    اسکارلت با اشتیاق سرش را تکان داد و لبخند زد. ولی در واقع نمی توانست بفهمد که مردها چطور می توانند دیوانه این زن زشت باشند.
    جان مورلند اعتقاد داشت هرکس سالی را می شناسد باید او را پرستش کند و در نیم ساعت بعد وقتی به نرده طویله تکیه داده بود درباره سالی حرف می زد و در همان حال سعی می کرد کاری کند که هلال جلو بیاید و از دستش جو بخورد.
    اسکارلت زیاد به حرفهای او توجه نداشته در واقع نیمی از حواسش متوجه افکار خودش بود. ولی وقتی دوباره نام رت راشنید حواسش را کاملا به او داد. بارت خنده ای کرد و شایعه ای را که سالی در نامه اش درباره رت نوشته بود بازگو کرد. رت در قدیمی ترین تله تاریخ گرفتار شده بود. بچه های یک یتیم خانه از املاک رت دیدن می کردند. وقتی موقع بازگشت فرا رسید معلوم شد یکی از بچه ها گم شده. تنها کاری که رت می توانست بکند این بود که همراه معلم یتیم خانه دنبال بچه گمشده بگردد. همه چیز به خوبی پایان یافت، بچه پیدا شد. اما هوا تاریک شده بود. البته مفهومش این بود که آن معلم بی شوهر بدنام نشود، رت ناچار شد با او ازدواج کند.
    جالب تر این بود که چند سال قبل هم او را به دلیل اینکه حاضر نشده بود با دختری که بدنام کرده بود ازدواج کند،از شهر بیرونش انداخته بودند.
    بارت با خنده اضافه کرد."خوب، با چنین تجربه ای باید بیشتر احتیاط می کرد. قصه دلنشینی است، مگر نه اسکارلت؟"
    جان از همان خنده شیهه مانند سر داد. صدای خنده او هلال را جلب کرد. با احتیاط تمام به نرده نزدیک شد. بارت توبره را تکان داد.
    اسکارلت به هیجان آ مده بود. می خواست گریه کند. پس به همین دلیل بوده که او زود طلاق می داده و دوباره زود ازدواج می کرده. این ان ها مپتون چقدر پست است. حسابی مرا خر کرده بود. شاید هم نه. شاید به نفع من بوه که پیدا کردن بچه یتیم اینقدر طول کشیده. شاید باز به نفع من بوده که او محبوب میس الینور است و شاید به نفع من بوده که او اینقدر به ملی شباحت داشت.
    هلال سرش را از توبره برداشت. جان مورلند جیب هایش را گشت و یک سیب پیدا کرد. اسب، با خوشحالی شیهه کشید.
    "اینجا را ببین اسکارلت." سیب را نصف کرد. حالا می خواهم راجع به یک موضوع نه چندان خوش آیند با شما صحبت کنم." دستش را دراز کرد و یک چهارم سیب را به هلال داد.
    موضوع ناخوشایند. اگر می دانست که او تابه حال چقدر موضوع ناخوشایند برایم تعریف کرده است. اسکارلت خندید."هرچقدر دلت می خواهد هلال را لوس کن، همین را می خواستی بگویی ها؟ من مخالفتی ندارم."
    اوه خدای من نه! چشمان خاکستری بارت گشاد شد، چطور اسکارلت چنین فکری کرده؟
    برایش گفت که موضوع واقعا حساس است. الیس هارینگتون
    همان زن گوشتالویی که در ضمن شکار در چاله سقوط کرد_ تصمیم داشت در شب نیمه تابستان مهمانی بدهد ومایل بود اسکارلت را هم دعوت کند ولی رویش نمی شد. بارت به عنوان سفیر مامور شده بود این دعوت را به او ابلاغ کند.
    اسکارلت صدها سوال داشت، عاقبت همه آن سؤال ها در کی ، کجا و چه بپوشم، خلاصه شده. کولوم خیلی عصبانی می شد، ولی اسکارلت مطمئن بود که به عصبانیت او اهمیتی نخواهد داد. دلش می خواست لباس های زیبا بپوشد، شامپانی بنوشد و چون باد، سوار بر اسب از روی نهرها و نرده ها بپرد و سگ ها و روباه ها را دنبال کند.
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی


    74

    خانه هارینگتون خانه بزرگی بود که از سنگ پورتلند ساخته شده بود. فاصله زیادی از بالی ها نداشت. درست پشت جاده ای که به دهکده پایک کورنر می رفت قرار داشت. پیدا کردن راه ورودی آن مشکل بود. نه دری داشت و نه دروازه ای، فقط دو ستون سنگی بی شکل، بدون تزیین، بدون علامت. جاده ای شنی دریاچه بزرگ را دور می زد و به زمین مسطح جلوی خانه می رسید. با صدای چرخ کالسکه تک اسبه پادویی بیرون دوید. کمک کرد که پیاده شود و سپس او را به مستخدمه ای که مقابل در ایستاده بود سپرد.
    "اسم من ویلسون است، دوشیزه هستم." این را گفت و به احترام زانو هایش را خم کرد. «میل دارید بعد از این سفری که داشتید استراحت کنید یا می خواهید به دیگران ملحق بشوید؟" اسکارلت مایل بود که به دیگران ملحق شود. پادو جلو افتاد و او را از راهرویی طولانی عبور داد و دری را گشود و اسکارلت خود را در یک زمین چمن یافت.
    آلیس هارینگتون فریاد زد. "خانم اوهارا!"در این لحظه بود که اسکارلت او را
    کاملأ به خاطر آورد. "در چاله سقوط کرد"یا "همان زن گوشتالو"کمک نکرده بود که او را به یاد آورد. اگر بارت او را "چاق و صداکلفت"خوانده بود اسکارلت می فهمیدکه منظورش کیست. آلیس با قدم هاس سریع که موجب تعجب اسکارلت شد جلو آمد، کرنش کرد و گفت که از ملاقات او خوشوقت است. «امیدوارم از بازی کروکت خوشتان بیاید. بازی من که خیلی افتضاح است، تیم می خواهد از شر من خلاص بشود."اسکارلت گفت : من تا حالا بازی نکرده ام .
    " چه بهتر ، پس از شانس بازیکنان ناشی هم استفاده کنید ." چکش چوبی اش را در دست اسکارلت گذاشت . "لباس راه راه سبز چقدر به شما می اید . چه چشم های قشنگی دارید . بگذارید شما را به همه معرفی کنم . بعد می توانید به جای من بازی کنید وبرای تیم شانس بیاورید . "
    تیم آلیس_ حالا تیم اسکارلت _از مرد پیری که لباس پشمی به تن داشت و ژنرال اسمیت _برنز نام داشت و چند نفر دیگر تشکیل شده بود ؛زوجی جوان و هر دو عینکی در حدود بیست سالگی ، اما وچیزی فول ویچ . ژنرال تیم مقابل را معرفی کرد : شارلوت مونتاگیو زنی بلند قامت ، لاغر اندام با موهای زیبای خاکستری،پسردایی آلیس دسموند گرانتلی و یک زوج خوش پوش به نام ژنه وی یو و رولاند بنت .
    اما فول ویچ گفت : " مواظب رولاند باشید ، تقلب می کند ."
    اسکارلت فکر می کرد که بازی خوبی است ، بوی چمن تازه کوتاه شده بیشتر از عطرگلها برایش لذت بخش بود . وقتی نوبت او رسید توپ رولاند بنت را قاپید و آن را روی چمن پرتاب کرد . ژنرال گفت : "خوب بود !" و با دست به شانه ی اسکارلت زد .
    وقتی بازی تمام شد آلیس همه را به نوشیدن چای دعوت کرد . میز را زیر درخت تنومندی گذاشته بودند که سایه ای لذت بخش به وجود می آورد . در همین احوال جان مورلند هم از راه رسید ، اسکارلت خوشحال شد . مورلند که در کنار زن جوانی نشسته بود و به حرف های او گوش می داد با حرکت انگشتان به سلام اسکارلت پاسخ گفت . مهمانان دیگر همه آمده بودند .اسکارلت با جناب فرانسیس کینزمن که مردی جذاب و بی پروا بود و همسرش،آشنا شد . هنری شوهر آلیس را هم از روز شکار در املاک بارت به یاد داشت .
    آلیس خانمی را که کنار بارت نشسته بود معرفی کرد . "لوئیزا فرن کلیف "لوئیزا از اینکه گفتگویش با بارت قطع شده بود ناراحت به نظر می رسید ، از این رو عکس العمل سردی نشان داد . اسکارلت لبخند زنان گفت: حالتان چطور است ؟ و دیگر ادامه نداد. لوئیزا از اینکه کلمه ی خانم را در معرفی او به کار نبرده بودند خوشحال نبود ،آلیس اضافه کرده بود "او خیلی محترم است . " کلمه ی محترم هم زیاد خوشایند نبود به خصوص برای خانمی که انتظار داشت جان مورلند برای شوخی هم که شده از او بخواهد پشت بوته ها بروند و نا محترمانه یکدیگر را ببوسند .
    دسموند گرانتلی صندلی را برای اسکارلت جلو کشید و از او خواست اجازه دهد تکه ای کیک و قطعه ای ساندویچ برای او بیاورد . اسکارلت با خوش رویی به او اجازه داد . اسکارلت آن جمع را که به قول کولوم "مردمان محترم" و اصیلی بودند از نظر گذراند و و بار دیگر فکر کرد که چرا کولوم باید اینقدر کله خر باشد ،این مردم واقعا خیلی خوب بودند . مطمئن بود که اوقات خوشی را خواهد گذراند.
    ***
    بعد از صرف چای ، آلیس هارینگتون اسکارلت را به اتاق خوابش برد . راهی طولانی بود که ازمیان اتاق های پذیرایی نه چندان مجلل و راهروهایی عریض و بدون فرش می گذشت . اتاق خواب بزرگ بود و اثاثیه ای محدود داشت و اسکارلت با خودش فکر کرد که رنگ کاغذ دیواری ها چقدر عوض شده . "سارا همه چیز را آماده کرده ، ساعت هفت می آید که در حمام کردن و لباس پوشیدن کمکتان کند ، اگر شما موافقید . شام ساعت هشت ."
    اسکارلت به آلیس اطمینان داد که همه چیز خوب و مرتب برنامه ریزی شده .
    "روی میز قلم و کاغذ هست و چند تا کتاب . ولی اگز به چیز دیگری احتیاج داشتید ..."
    "نه نه ، آلیس، به چیزی احتیاج ندارم . حالا وقتتان را برای من تلف نکنید ، مهمان های دیگر هم دارید ."
    یکی از کتاب ها را برداشت " اوه ، مدت ها بود که دنبال این کتاب می گشتم . به زحمت می توانم برای خواندنش صبر کنم ."
    در واقع آن چه را نمی توانست تحمل کند پر حرفی های آلیس بود که داشت یک ریز درباره ی اوصاف خوب پسر دایی چاقش دسموند حرف می زد .
    تعجبی نداشت که درباره ی دعوت من آنطور به زحمت افتاده بود . آلیس باید بداند که دسموند در به هیجان آوردن قلب دختران چقدر ناتوان است . حتما فهمیده که من بیوه ی پولداری هستم و خواسته قبل از اینکه دیگران توجهشان به این لقمه ی شیزین جلب شود ، قدم جلو بگذارد . چقدر بد شد آلیس . اصلا امیدی وجود ندارد ، حتی تا یک میلیون سال دیگر .
    وقتی آلیس رفت ،مستخدمه چند ضربه به در زد و داخل شد ،با اشتیاق لبخند زد و به احترام روی زانوهایش خم شد . "اسم من سارا است . افتخار می کنم که در لباس پوشیدن به اوهارا کمک می کنم،چمدان هایتان کی می رسد ؟"
    اسکارلت پرسید : "چمدان ؟کدام چمدان؟"
    مستخدمه دستش را روی دهانش گذاشت و کلمات نا مفهومی از لای انگشتانش بیرون داد .
    اسکارلت گفت : " بهتر است بنشینی . فکر می کنم یه عالمه سوال دارم که باید از تو بکنم ."
    دخترک از اینکه امر او را اطاعت می کرد خوشحال بود . اسکارلت از چیزهایی خبردار شد که تا آن موقع نمی دانست و هر لحظه قلبش بیشتر فشرده می شد .
    بدتر از همه این بود که شکاری انجام نمی شد . فصل شکار پاییزو زمستان بود . تنها دلیلی که سرجان مورلند را وادار کرده بود که شکاری راه بیاندازد این بود که می خواست اسبهایش را به مهمانان آمریکایی اش نشان بدهد .
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    وباز هم بدتر اینکه خانم ها برای صبحانه،ناهار ،چای بعدازظهر و شام لباس عوض می کردند و هرگز یک دست لباس را دوبار نمی پوشیدند . اسکارلت دو دست لباس برای روز ، یک دست برای شب و یک دست لباس سواری آورده بود . امکان نداشت که به بالی هارا پیغامی بفرستد و لباس بیشتری بخواهد . خانم اسکانلون خیاط چند شب نخوابیده بود تا همین دو سه دست را آماده کند .
    لباس هایی را هم که با خود از آمریکا آورده بود دیگر از مد افتاده بودند .
    اسکارلت گفت : " فکر کنم فردا صبح به خانه برگردم . "
    سارا با صدای بلندی گفت : "اوه ،نه،اوهارا ،شما نباید این کار را بکنبد . اصلاً به دیگران چه کار دارید ؟ چرا اهمیت می دهید ؟ آنها انگلیسی هستند . "
    اسکارلت به روی دخترک لبخند زد . "معنی حرف تو این است که ما علیه آنها هستیم بله؟ همین را می خواهی بگویی؟ راستی از کجا فهمیدی من اوهارا هستم ؟"
    "در ناحیه میت همه اوهارا را می شناسند ." و با غرور اضافه کرد :"همه ی ایرلندی ها . "
    اسکارلت دوباره لبخند زد. احساس کرد حالش بهتر شده . " حالا یک کمی درباره ی انگلیسی هایی که اینجا هستن برایم حرف بزن ."مطمئن بود که مستخدمین همه چیز را درباره ی همه کس می دانند. همیشه می دانستند . سارا اسکارلت را ناامید نکرد . وقتی اسکارلت برای شام پایین رفت برای مقابله با هرگونه خودنمایی احتمالی آماده بود . درباره ی مهمانان چیزهایی می دانست که حتی مادرانشان نمی دانستند. با همه ی این ها خودش را در میان آنان چون یک جنگلی هیزم جمع کن احساس می کرد . از دست جان مورلند هم عصبانی بود . به اسکارلت گفته بود :"لباس ساده برای روز و کمی سینه بازتر هم برای شب ." خانم های دیگر مثل ملکه ها لباس های بلند پوشیده بودند و به خود جواهرات آویخته بودند ، در حالی که او مرواریدها و الماس های خود را در خانه جا گذاشته بود . به علاوه اسکارلت اطمینان داشت که از دور داد می زند که لباس هایش را یک خیاط دهاتی دوخته است .
    دندان هایش را بر هم فشرد و تصمیم گرفت به هر حال اوقات خوشی را بگذراند. معلوم است که بعد از این مهمانی دیگر مرا جایی دعوت نخواهند کرد . در حقیقت چیزهای زیادی بود که می توانست خودش را سرگرم سازد و خودش بود . به علاوه کروکت ، قایق رانی روی دریاچه هم بود . تیراندازی با کمان و بازی دیگری به نام تنیس به اوگفته شد که این دو بازی طرفداران زیادی دارد .
    شنبه شب،بعد از صرف شام صندوق های بزرگ محتوی لباس بالماسکه را آوردند و در سالن گذاشتند . اسکارلت شاهد بود که همه شاد بودند و با هم شوخی می کردند ، اسکارلت در رفتارشان اثری از خودپسندی مشاهده نمی کرد .
    هنری هارینگتون شنلی بلند و پر زرق و برق ، با حاشیه ی زردوزی روی دوش اسکارلت انداخت و تاجی از جواهرات بدلی بر سر او نهاد ."امشب شما تیتانیا (شش دختری که از اورانوس و گایا به وجود آمدند تیتانیا خوانده می شدند . آنان با ازدواج با برادران خود یعنی نیتان ها خدایان المپ و خدایان فرعی دیگری به وجود آوردند .اساطیر یونان.) هستید ." زنان و مردان دیگر هم لباس های خود را عوض می کردند و با صدای بلند اعلام می داشتند که در قالب کدام شخصیت ظاهر می شوند . در سالن بالماسکه ، آزاد به هر سو می دویدند ، پشت صندلی ها پنهان می شدند و یکدیگر را تعقیب می کردند .
    جان مورلند گفت : " می دانم که این خیلی احمقانه است ." سر شیر بزرگی راکه از مقوا ساخته بودند از سرش برداشت و ادامه داد: " اما امشب درست وسط تابستان است و ما همه اجازه داریم که کمی خل بازی در آوریم . "
    اسکارلت گفت : "من از تو خیلی عصبانی هستم بارت، اصلاً به درد دوستی با یک خانم نمی خوری .چرا به من نگفتی لباس زیادی با خود بیاورم ؟ "
    " اوه خدای من ، واقعا عصبانی هستی ؟ من اصلاًهیچ وقت حواسم نیست که خانمها چی می پوشند . هیچ وقت نفهمیدم که خانم ها چرا اینقدر تو لباس پوشیدن بازی در می آوردند . "
    مهمانان از بازی کردن خسته شدند و گرگ و میش طولانی ایرلند هم به پایان رسید .
    آلیس اعلام کرد : "دیگر هوا تاریک شده ،حالا بیاید برویم آتش را تماشا کنیم ."
    اسکارلت به شدت احساس گناه می کرد . باید در بالی هارا می بود . مراسم نیمه ی تابستان هم در میان کشاورزان ایرلند همان اهمیت روز بریجید مقدس را داشت . آتش وقتی روشن می کردند که سال در حال تغییر بود ، کوتاهترین شب فرا رسیده بود و افروختن آتش به خاطر برکت رمه و غله انجام می شد .
    وقتی مهمانی به پایان رسید ، همه در زمین چمن ایستادند و آتش هایی که در دور دست روشن شده بود تماشا کردند . اسکارلت می دانست که باید در بالی هارا باشد . اوهارا باید در مراسم افروختن آتش شرکت کند . کولوم گفته بود که نباید درمهمانی انگلیس ها شرکت کند. چه باور داشته باشد یا نداشته باشد سنت های قدیمی برای ایرلند بسیار مهم بود . نمی خواست مزخرفات در زندگی او رخنه کنند .
    ولی حالا احساس می کرد که اشتباه کرده .
    بارت پرسید: " چرا تو در کنار آتش های بالی هارا نیستی؟"
    اسکارلت با عصبانیت گفت : "چرا تو کنار آتش های خودت نیستی؟ "
    "چون من را نمی خواهند " لحن بارت اندوهناک و غم آور بود . " یک دفعه رفتم .پیش خودم فکر می کردم که در عبور دادن گله از روی خاکستر ها، یکی از آن مفاهیم حکیمانه ی سنتی وجود دارد . مثلا شاید برای سمهایشان خوب باشد . می خواستم همین کار را با اسب ها بکنم ."
    "موثر بود ؟"
    " هیچ وقت نفهمیدم .حس کردم وقتی به جشن آنها وارد شدم ناگهان شادی و خوشحالی شان از بین رفت ، این جور به نظرم آمد ."
    اسکارلت ناگهانی و بدون اراده گفت:"من باید از اینجا بروم ."
    "حرفت خیلی بی معنی است . تو تنها آدم درست و حسابی اینجا هستی .آمریکایی هم هستی . تو مثل یک گل تو مردابی ، اسکارلت . "
    خود اسکارلت تا به حال این طور فکر نکرده بود . برایش احساس برانگیز بود . مردم همیشه مهمانانی را که از راه دور آمده باشند را گرامی می دارند . حس کرد حالش بهتر شده . صدای یکی ازخانم ها را شنید . لوئیزای محترم گفت : "واقعاً سرگرم کننده نیست ؟ از این ایرلندی ها ، تا وقتی به این سنت های احمقانه پایبندند خوشم می آید ، فقط اگر تا این حد احمق و تنبل نبودند شاید می توانستم بیایم و در ایرلند زندگی کنم . "
    اسکارلت در دل ناله ای کرد و به محض بازگشت به خانه از کولوم عذر خواست . نباید خانه ی خودش و مردم خودش را ترک می کرد .
    "اسکارلت عزیزم ، کدام آدم زنده ای است که اشتباه نمی کند. خودت باید می فهمیدی که آنها چه جور آدمهایی اند . اشک هایت ا پاک کن واسبت را سوار شو و برو یک سری به مزارع بزن .کارگرهایی که استخدام کردی الان دارند از دسته های علوفه کومه درست می کنند ."
    اسکارلت صورت پسر عمویش را بوسید .
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    کولوم نگفته بود:"مگه به تو نگفتم نرو ."
    در هفته های بعد دونفر دیگر از مهمانانی که آنها را در جشن آلیس هارینگتون ملاقات کرده بود او را دعوت کردند . برای هر دوی آنها یاداشت مودبانه ای نوشت و عذر خواست . وقتی کار علوفه به پایان رسید کارگران استخدامی را در زمین پشت خانه به کار گرفت تا چمن خراب شده را از نو درست کنند . سال دیگر اینجا چمن خوبی دارد و کت می تواند روی آن کروکت بازی کند . واقعاً خیلی کیف دارد .
    گندم ها کاملا آماده درو بودند ، رسیده و زرد . سواری با یاداشت از راه رسید و خودش را به آشپزخانه دعوت کرد و یک فنجان قهوه خواست ، یا چای یا به قول خود "یک نوشیدنی مرد افکن ." منتظر جواب بود شارلوت مونتاگیو پیغام داده بود که اگر اسکارلت میل داشته باشد به دیدنش خواهد آمد .
    خدایا این شارلوت مونتاگیو کی بود؟بیشتر از ده دقیقه فکر کرد تا بالاخره زنی میانه سال را به یاد آورد که با رفتاری دوستانه ولی نه آنچنان متظاهر در مهمانی هارینگتون حضور داشت ، اگر آن شب لباس سرخ پوستان را به تن داشت ولی هرگز به این طرف و آن طرف نمی دوید . بعد از شام هم دیگر دیده نشد . ولی این چیزی از انگلیسی بودن او نمی کاست .
    از من چه می خواهد؟کنجکاوی اسکارلت بالا گرفت .در نامه گفته شده بود :" موضوعی که مورد علاقه هر دوی ماست ."
    خودش شخصاً به آشپزخانه رفت تا جواب پیغام خانم مونتاگیو را بدهد ، او را برای چای بعدازظهر دعوت کرد .می دانست که با این کار به قلمرو خانم فیتز تجاوز می کند.فقط باید اوامر خود رااز بالکن مشرف به آشپزخانه صادر می کرد . ولی چه عیب دارد . آشپزخانه مال خودش است . کت عادت کرده بودروزی چند ساعت رادر آنجا بگذراند چرا او باید از این حق محروم باشد .
    چیزی نمانده بود که لباس صورتی رنگش را بپوشد و در مقابل خانم مونتاگیو ظاهر شود . اگرچه خنک تر از دامن های دوخت گال وی بود ولی برای بعداز ظهرهای ایرلند مناسب نبود. آن را دوباره در کمد گذاشت .ذلش نمی خواست آن طور که نبود جلوه کند.
    به جای شیرینی که معمولاً خودش با چای می خورد دستور داد کیک کشمش تهیه شود . شارلوت مونتاگیو پیراهنی خاکستری رنگ به تن داشت و دامنی که با گل های تور تزیین شده بود . اسکارلت دلش می خواست گل های دامن او را با انگشتانش لمس کند .
    زن میانه سال دستکش خاکستری اش را بیرون آورد و کلاه پردارش را برداشت و روی صندلی راحتی که با ماهوت روکش شده بود گذاشت .
    "از اینکه من راپذیرفتید متشکرم خانم اوهارا.شک دارم که شما بخواهید با صحبت کردن درباره ی هوا وقتتان را تلف کنید . ترجیح می دهید که علت آمدن مرا بدانید ، حدسم درست است؟"
    در صدا و لبخند خانم مونتاگیو احساسی جذب کننده نهفته بود .
    اسکارلت گفت:"مسلم است ، دارم از کنجکاوی می میرم ."این نوع صحبت کردن را دوست داشت .
    "اطلاع پیدا کردم که شما در تجارت ، زن موفقی هستید،چه در اینجا و چه در آمریکا ... ناراحت نشوید . هرچی که می دانم برای خودم نگه می دارم . این یکی از خصوصیات با ارزش من است .به علاوه من می توانم اطلاعاتی را کسب کنم که بقیه نمی توانند ، وسایلی در اختیار دارم .اگر مایل باشید و اجازه بدهید در مورد کار خودم می خواهم چند کلمه صحبت کنم ."
    اسکارلت در سکوت فقط سرش را تکان می داد .آیا چیزهایی در مورد او می دانست ؟چطور این اطلاعات را به دست آورده بود ؟
    خانم مونتاگیو برای اینکه حرف خود را اصولی شروع کرده باشد گفت،کارم امور تشکیلات است .تشکیلاتم را اداره می کنم. او کوچکترین فرزند جوان ترین پسر یک خانواده خوب بود و با کوچکترین پسر یک خانواده خوب دیگر ازدواج کرده بود . حتی قبل از اینکه شوهرش در شکار از اسب سقوط کند و بمیرد ،خانم مونتاگیو سعی می کرد تمام کارها را خود در دست بگیرد و امور به اراده ی او انجام شود . سعی می کرد به نحوی در اجتماع ظاهر شود که همه او و شوهرش را زنان و مردانی موفق بدانند اگر چه همیشه از وضع مالی خود نگران بود . وقتی بیوه شد خود را در شرایطی یافت که کمتر کسی حاضر به معاشرت با او می شد ،شرایطی که واقعاً تحمل ناپذیر بود .
    آنچه که داشت فقط زیرکی ، تحصیلات ،سلیقه و راه یافتن به تمام خانواده های خوب ایرلند بود . تصمیم گرفت آینده زندگی خود را بر اساس این دو خصوصیت یعنی رازداری و کسب اطلاعات بنا کند .
    "من_ این طور بگویم_ یک مهمان و دوست حرفه ای هستم .می توانم در هر زمینه ای مشاورت کنم_ در لباس پوشیدن ،برپایی و شرکت در مراسم اجتماعی ، تجدید دکوراسیون خانه ، برپایی مراسم ازدواج یا سوگواری . کمیسیون قابل توجهی هم از خیاط های زنانه و مردانه ، کفاش ها و چکمه دوزها ،فروشندگان مبل و صندلی و بازرگانان فرش می گیرم .من در کار خود مهارت و دانش کافی دارم . طوری رفتار می کنم که هیچ کس نمی فهمد کمیسیون می گیرم .اگر هم بفهمند از نتیجه ی کارم آنقدر راضی هستند که اهمیتی نمی دهند ، به خصوص کسانی هستند که این پول ها اصلا برایشان مهم نیست ."
    اسکارلت به سختی مجذوب و در عین حال شگفت زده شده بود . چرا از بین اینهمه مردم مرا انتخاب کرده و دارد این چیزها را برای من می گوید ؟
    "این ها را به شما می گویم چون می دانم که شما زن کند ذهنی نیستید ، زیرک و هوشیارید ، خانم اوهارا .اگر پیشنهاد کمک به شما بکنم ، ممکن است تعجب کنید و حق دارید . غیر از این راه دیگری نداشتم که خدماتم را به شما عرضه کنم، چطور بگویم ،اگر می گفتم به خاطر دلسوزی و این جورحرف ها اصلاً شما باور نمی کردید. می دانید ، من اصلا! خوش قلبی و دلسوزی در خودم احساس نمی کنم، مگر اینکه به خاطر خودم باشدو منافع خودم در میان باشد . شغل من مورد نیاز شماست .شما لیاقتتان بیشتر از آن است که توی مهمانی احمقانه آلیس هارینگتون شرکت کنید . شما خوشگل اید،عقل دارید و پول کلان . ولی نمی توانید شاخص باشید . اگر دستتان را توی دست های من بگذارید و حمایت مرا قبول کنید ، من شما را مشهورترین و معروف ترین زن ایرلند خواهم کرد . دو سه سال بیشتر طول نمی کشد . خیلی معروف می شوید . و من هم پول کافی در اختیار دارم تا بتوانم زندگی خوبی برای دوره ی بازنشستگی خودم درست کنم . "
    خانم مونتیاگو لبخند زد:"تقریباً بیست سال است که دارم دنبال یک خانمی مثل شما می گردم ."
    بعد از رفتن خانم مونتیاگو ، اسکارلت با عجله از بالکن آشپزخانه گذشت و خودش را به اتاق خانم فیتز رساند . اصلاً برایش مهم نبود که بر طبق رسوم باید دنبال کدبانوی خود می فرستاد،باید فوراً با یک نفر صحبت می کرد.
    قبل از اینکه اسکارلت به در بزند خانم فیتزپاتریک بیرون آمد ."خانم اوهارا باید دنبال من می فرستادید."
    "می دانم،می دانم. ولی طول می کشید و آنچه من می خواهم بگویم نباید اصلاً طول بکشد ."اسکارلت سراپا هیجان زده بود .تمام اندامش تکان می خورد .
    نگاه سرد خانم فیتزپاتریک او را آرام کرد. "ولی مسلماً طول می کشد . مستخدم های آشپزخانه هر چه که بگویید می شنوند و فوراً با آب وتاب برای دیگران تعریف می کنند .آهسته دنبال من بیایید ."
    اسکارلت به یاد ایام بچگی افتاد ، احساس کرد کودکی خطاکار است .هرچه او گفت انجام داد . در نیمه راه خانم فیتزپاتریک ایستاد و به پایین نگریست .مواظب آشپزخانه بود . اسکارلت فکر کرد که اینجا برای نشستن جا هست ، ولی او هم مثل خانم فیتزپاتریک خم شد و آشپزخانه را زیر نظر گرفت ، در پایین خدمتکاران سخت مشغول کار خودشان بودند .
    خانم فیتزپاتریک به آرامی حرکت کرد . وقتی به اتاق وارد شدند و در را پشت سرشان بستند اسکارلت فورا ً صحبت را آغاز کرد . بعد از اینکه ماجرای خانم مونتاگیو را شرح داد ، اضافه کرد :"البته این خیلی احمقانه است ."و ادامه داد ،"من به او گفتم که ایرلندی هستم و دلم نمی خواهد در بین انگلیسی ها معروف بشوم ." اسکارلت تند سخن می گفت ، صورتش سرخ شده بود .
    " کار درستی کردید ، خانم او. این زن با حرف هایی که از دهنش بیرون آمده شریف تر از یک دزد نیست ."
    تندی خانم فیتزپاتریک اسکارلت را به سکوت واداشت . جواب خانم مونتیاگو را برای او تکرار نکرد ."ایرلندی بودن شما یکی از نکات فتنه انگیز شخصیت
    شما را تشکیل میدهد.یک روز جوراب راه راه و سیب زمینی پخته،و روز دیگر گوشت کبک و لباس ابریشمی.هر دو را میتوانید داشته باشید؛همین چیزها داستان زندگی شما را شنیدنی تر میکند.هر وقت تصمیمتان را گرفتید برایم بنویسید."
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    گزارش روزالین فیتز پاتریک درباره ملاقات اسکارلت با خانم مونتا گیو،کولوم را به شدت عصبانی کرد.با خشم گفت:"چرا اصلا اسکارلت گذاشت که او از در بیاید تو؟"
    رزالین کوشید کولوم را آرام کند."او تنهاست،کولوم.من و تو هم صحبتش نیستیم،یک بچه دنیای مادرش است ولی نمیتواند برایش هم صحبت باشد.گاهی فکر میکنم این معاشرتها برایش خوب است.همین طور برای ما،اگرخوب فکر کنی میبینی راست میگویم.مهمان خانه کندی همین روزها تمام میشود و مردان ما آمد و رفت خودشان را شروع میکنند.چه بهتر که آمد و رفتهای دیگری هم داشته باشیم.آن هم با چشمان تیز بین انگلیس ها،این طور نیست؟

    "من با یک نظر او را برانداز کردم.از آن زنهای سرد و طماع به نظرم آمد.به تو قول میدهام اولین چیزی که از اسکارلت میخواهد این است که خانه اربابی باید با مبلمان جدید تزئین بشود.این خانم مونتا گیو کمی قیمتها را هم دستکاری میکند.ولی اسکارلت از پسش بر میاید.بعد غریبه هایی هم داریم،از تریم به بالیها را،با سطلهای رنگ،پارچههای مخمل و مًدهای فرانسوی.دیگر کسی به یکی دو تا غریبه که گهگاهی در این راه رفت و آمد میکنند توجه ندارد."

    کولوم قول داد که"درباره این موضوع فکر خواهم کرد".شب که شد بیرون رفت و چند مایل راهپیمایی کرد،سعی کرد تصمیم بگیرد که چه چیز برای اسکارلت بهتر است و چه چیز به صرف انجمن برادری استو چطور میشود این دو را به هم نزدیک کرد و سازگار ساخت.

    این اواخر نگرانی هایی داشت که نمیگذاشت به خوبی فکر کند.به او گزارش هایی رسیده بود که بعضی از اعضا دلبستگی خود را از دست داده اند و رابطه خویش را با انجمن برادری قطع کرده اند.محصول خوب دو سال گذشته باعث شده بود وضع زندگی آنها بهبود یابد و راحتی موجب آرامش خیال بود به نحوی که دیگر حاضر نبودند زندگی خود را به خترندازند.بعضی از اعضأ فنیان که در دستگاه پلیس ایرلند رخنه کرده بودند گزارش میدادند که جاسوسان اخبار انجمن را به پلیس رسانده اند.این گروه زیرزمینی از جانب خبر چینان به طور جدی تهدید میشدند.در گذشته این خبر چینان بودند که دو بر قیام عمومی را خنثی کردند.ولی این یکی خیلی آرام و به دقت طراحی شده بود.احتیاطهای لازم به عمل آمده بود.هیچ موردی را نادیده نگرفته بودند.حالا نباید اشتباهی رخ میداد.دیگر خیلی نزدیک شده بودند.شورای عالی تصمیم گرفته بود که دستور شروع عملیات را در زمستان صادر کند و این هنگامی بود که سه هنگ از سربازان انگلیسی پادگان خود را ترک میکردند تا به شکار روباه بروند.اما این زمان هم دوباره تغییر کرده بود،به وقتی موکول شده بود که خبر چین را بیابند و او را از میان خود برانند.انتظار سراپای وجودش را داشت میخورد.

    خورشید که طلوع کرد از راه مه گرفتهای که به رنگ قرمز روشن در آمده بود گذشت و به سوی خانه اربابی رفت،با کلیدی که داشت در را باز کرد و به اتاق روزالین رفت.


    "فکر میکنم حق با تو است.خوب حالا یک فنجان چای به من میدهی؟"

    آن روز خانم فیتزپاتریک به خاطر رفتارش از اسکارلت عذر خواست و اعتراف کرد که قضاوتی عجولانه داشته است.آنگاه او را تشویق کرد که با کمک خانم مونتاگیو زندگی اجتماعی خود را سرو سامان دهد.

    اسکارلت جواب داد:"به نظرم آمد که کار احمقانهای است،فعلا که سرم خیلی شلوغ است."

    وقتی خانم فیتزپاتریک جواب اسکارلت را برای کولوم باز گفت،او خندید و خانم فیتزپاتریک هنگامی که از خانه کولوم بیرون میرفت در را به شدت به هم کوبید.

    محصول،جشن برداشت محصول،روزهای طلائی پائیز،برگهای طلائی که فرو میافتادند.اسکارلت از محصول راضی بود ولی از پایان کار مزرعه غمگین.ماه سپتامبر موعد جمع آوری اجاره بود و او میدانست که اجاره دارانش قادرند سهم خود را بپردازند.اوهارا بودن چیز خوبی بود.

    برای دومین سال تولد کت،جشن مفصلی گرفت.تمام بچههای ده ساله و زیر ده سال بالیها را در اتاقهای بزرگ و خالی طبقه اول بازی میکردند و احتمالا برای اولین بار بستنی و کیک کشمش میخوردند.در هر کیک چیز غافلگیر کنندهای گذاشته بودند .در پایان جشن هر کدام از بچهها با یک سکه براق به خانه رفتند.اسکارلت آنها را زودتر به خانه فرستاد زیرآب شب،شب عید پاکان بود،بعد کت را به طبقه بالا برد که بخوابد.

    "از جشن تولد خوشت آمد عزیزم؟"کت خواب الود بود،لبخند زد."اره،خوابم میاد ما ما."

    "میدانم فرسته من که خوابت میاید.از وقت خوابت گذشته.بیا دیگر...تو تختخواب،میتوانی ایندفعه تو تخت بزرگ ما ما بخوابی،چون این یک جاش بزرگ بود."

    به محض اینکه اسکارلت او را روی تخت گذاشت،کت بلند شد و نشست،"پس هدیه کت کجاست؟"

    "الان برایت میآورم،عزیزم"از درون یک جعبه عروسک چینی بزرگی بیرون آورد.

    کت سرش را تکان داد."اون یکی "رویش را برگرداند و به شکم خوابید ولی سور خورد و از کنار تخت به زمین افتاد.بعد آرام خودش را زیرتخت کشید.وقتی بیرون آمد یک بچه گربه زرد رنگ را در آغوش داشت.

    "وای خدای من،این دیگر چیه کت؟از کجا آماده؟قبل از اینکه چنگت بزند بده به من."

    "دوباره بهم میدی؟"

    "البته هروقت بکهاهی.ولی این جایش تو انبار است خوشگلم،شاید نخواهد اینجا بماند."

    "منو دوست داره."

    اسکارلت کوتاه آمد.بچه گربه کت را چنگ نزد.کت خوشحال بود.چه اشکالی داشت که اجازه دهد دخترش گربه را نقعه دارد؟هر دو را روی تخت خواباند.وای خدا،امشب حتماً ککها مرا جان به سر خواهند کرد ولی جشن تولد است دیگر.

    کت در بستر غلتی زد چشمان خواب آلودش را ناگهان باز کرد."وقتی انی برایم شیر میآورد،دوستم میتواند شیر مرا بخورد."چشمان سبزش را بست و به خواب رفت.

    انی چند ضربه به در زد و با یک فنجان شیر گرم وارد شد.وقتی به آشپزخانه بازگشت به بقیه گفت:خانم اوهارا همین طور یکریز میخندید و من نمیدانم چرا؟یگا چیز هایی درباره گربه و شیر میگفت.ماری موران گفت که اسکارلت حتماً پیش خود فکر میکرده است کاش اسم یکی از مقدسین را روی دخترش گذاشته بود.آنوقت صاحب آن اسم،خودش درهمه حال او را حفظ میکرد.آن سه مسدخدمه هر کدام سه بار بر خود صلیب کشیدند.

    خانم فیتزپاتریک بالای بالکن آنچه را که دراشپزخانه میگذشت میدید و میشنید.او نیز بر خود صلیب کشید و زیر لب دعا خواند.کت بزودی بزرگ میشود و دیگر امکان ندارد که دائما مواظب او باشند.مردم از بچه آیی که با اجنه عوض شده باشند میترسند و مردم،و مردم آنچه را که از آن وحشت دارند از بین میبرند.

    در شهر بالیها را مردم ریشه سنبل وحشی را یک روز در آب میگذاشتند و با همان آب تن کودکان خود را مالش میدادند.اعتقاد داشتند که این کار اجنه و ارواح خبیثه را دور میکند.

    اسکارلت مشغول تعلیم دادن به هلال بود که ناگهان صدای سگها و طنین شیپور به گوش رسید.جایی در آن نزدیدکی مردم داشتند شکر میکردند.چه بسیار امکان داشت که رت هم در میان شکارچیان باشد.سوار بر هلال از روی سه گودال و چهار پرچین گذشت ولی این پرشها آن چیزی نبود که در روز شکار تجربه کرده بود.ررز بعد نامهای برای شارلوت مونتاگیو فرستاد.