1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏15/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    سوالن هم به اسکارلت پیوسته بود و در پرستاری و مراقبت از مامی شرکت می کرد. " او مامی من هم هست، اسکارلت." هر دو حسادت و سخت دلی طولانی را کنار گذاشته بودند و احساس می کردند که باید در مراقبت از مامی با هم شریک باشند. هرچه بالش در خانه بود آورده بودند و برای راحتی او در بسترش قرار داده بودند. روی بخاری کتری پر آبی قرار داشت که دائما از آن بخار بلند می شد. روی لب های ترک خورده اش روغن می مالیدند و با قاشق اب در دهانش می ریختند. ولی از رنج و تقلای مامی کاسته نمی شد. با دلسوزی و شفقت به آنها نگاه می کرد. بریده بریده گفت: خودتان را خسته نکنین، فایده ای نداره. کاری نمی تونین بکنین.
    اسکارلت انگشتش را روی لب های مامی گذاشت. با التماس گفت: هیس، چیزی نگو، سعی کن نیروتو حفظ کنی.
    چرا چرا؟ خداوند را سرزنش می کرد. چرا ان وقت ها سرگردان بود و چیزی نمی دانست نگذاشتی راحت بمیرد؟ چرا حالا که همه چیز را می داند او را اینقدر رنج می دهی؟ در زندگیش با همه مهربان بود. هر کاری می کرد به خاطر دیگران بود نه برای خودش. سزاوار بهتر از اینهاست. دیگر هرگز تا وقتی زنده ام پیش تو سر خم نخواهم کرد.
    ولی در کنار بستر مامی نشسته بود و تمام شب برایش انجیل می خواند. در صدایش نشانه ای از درد و در قلبش نشانه ای از کفر نبود. برایش سرودهای روحانی می خواند. وقتی شب فرا می رسید سوالن چراغ را روشن می کرد و در کنار اسکارلت قرار می داد، خودش جای او را می گرفت و به خواندن کتاب مقدس مشغول می شد و بعد دوباره نوبت اسکارلت می شد. و باز هم سوالن، تا وقتی که ویل آمد و او را به اتاق دیگر فرستاد تا کمی استراحت کند. "تو هم همین طور، اسکارلت. برو کمی استراحت کن. من کنار مامی می مونم. بلد نیستم خوب بخونم، ولی تقریبا همه انجیل را از حفظم."
    "پس بخوان. نمی توانم مامی را ترک کنم.همین جا پیشش می مونم." روی زمین نشست سرش را به دیوار تکیه داد و گوش هایش را به صدای وحشت آور مرگ سپرد.
    وقتی اولین اشعه ی نازک روز به پنجره تابید، صداها ناگهان عوض شد. نفس مامی بلندتر و فاصله ی آنها بیشتر شد. اسکارلت به سرعت از جای بلند شد. ویل از صندلی جست. "می روم سوالن را خبر کنم."
    اسکارلت کنار بستر روی صندلی نشست. "نمی خوای دستت را بگیرم مامی؟ اجازه بده دستت را بگیرم."
    پیشانی مامی چین افتاد، سعی می کرد صحبت کند. "خیلی... خسته ام."
    "می دونم، می دونم. خودت را بیشتر خسته نکن. نباید زیاد حرف بزنی."
    "می خوام... منتظر آقای رت... بمونم."
    اسکارلت نمی توانست گریه کند. بغض خود را فرو داد.
    "نمی خواد نگران باشی، مامی. استراحت کن. اون نتوانست بیاد."
    صدای پاهایی را در آشپزخانه شنید. "سوالن و ویل دارند می آیند اینجا، ما همه اینجا پیش تو هستیم. همه دوستت داریم."
    سایه ای روی بستر افتاد و مامی لبخند زد.
    "اون منو می خواد." صدای رت بود. اسکارلت باور نداشت. سرش را بلند کرد و به او خیره شد. رت به آرامی گفت: یه کمی برو اونورتر، می خوام نزدیک مامی باشم.
    اسکارلت ایستاد. نزدیکی او را حس می کرد. اندام درشت، نیرو و مردانگی او را حس می کرد. رت کمی او را آن طرف تر راند وکنار بستر مامی زانو زد.
    او آمده بود. همه چیز می رفت که درست شود. اسکارلت هم کنار او زانو زد. شانه هایش بازوی او را لمس کرد، اگر چه قلبش به خاطر مامی شکسته بود ولی احساس خوشحالی می کرد.
    رت اینجاست، آمده، بالاخره آمد. چه دیوانه ای بودم که امید آمدنش را از دست دادم.
    مامی داشت حرف می زد. "می خوام یه کاری برام بکنین." صدایش قوی بود، گویی در آن لحظه قدرتش را باز یافته بود.
    رت گفت: هر چه بخواهی مامی. هرچه بخواهی برات می کنم.
    "منو با اون دامن ابریشمی قرمزی که شما به ام دادین دفن کنین. مراقب باشین. می دونم که لوتی چشمش دنبال اونه."
    رت خندید. اسکارلت متحیر شد. خنده، آن هم بالای سر کسی که دارد می میرد؟ وقتی به صورت مامی نگاه کرد دید که او هم می خندد، بدون صدا. رت دستش را روی قلبش گذاشت. "قسم می خورم که نذارم لوتی حتی یه نگاه به اش بکنه مامی. مطمئنم که این دامن هم با تو به بهشت میره."
    دست مامی به سویش دراز شد، صورتش را به طرف خود کشید و دهانش را به گوش او نزدیک کرد.
    "مواظب میس اسکارلت باشین، اون به مراقبت احتیاج داره. من دیگه نمی تونم این کار را بکنم. "
    اسکارلت نفسش را نگه داشت.
    رت گفت: هرچی تو بخواهی مامی.
    "قسم بخور." فرمان مامی ضعیف ولی عبوسانه بود. رت گفت: قسم می خورم.
    اسکارلت با ناله ای نفسش را رها کرد. "اوه، مامی، عزیزم، متشکرم."
    فریاد زد: مامی...
    "صدایت را نمی شنوه اسکارلت، مرده."
    دست بزرگ رت به آرامی روی صورت مامی کشیده شد و چشمانش را بست. رت به آرامی گفت: مامی به تنهایی خودش یک دنیا بود که رفت، یک تاریخ بود که به پایان رسید. روحش قرین آرامش باشد.
    "آمین" صدای ویل بود که میان در ایستاده بود. رت برگشت. "سلام ویل، سوالن"
    سوالن فریاد زد: تا آخرین لحظه برای تو نگران بود اسکارلت. تنها محبوبش تو بودی. و با صدای بلند گریه کرد. ویل او را در بازوانش گرفت. دست بر پشتش گذاشت و اجازه داد همسرش بگرید.
    اسکارلت به طرف رت دوید، گفت: دلم خیلی برایت تنگ شده بود رت مچ او را گرفت و پایین آورد.
    "نکن اسکارلت، هیچی عوض نشده." صدایش آرام بود. اسکارلت معنی این کار رت را نمی فهمید. "منظورت چیه؟"
    رت خود را عقب کشید. "منو وادار نکن دوباره بگم. اسکارلت. خودت خوب می دونی منظورم چیه."
    "من نمی دونم. حرفتو باور نمی کنم. .تو نمی تونی منو ترک کنی، واقعا نمی تونی وقتی که دوستت دارم و به شدت به ات احتیاج دارم. اوه رت، این طوری به من نگاه نکن تا کمی آرام بشم. تو به مامی قول دادی."
    رت سرش را تکان داد. لبخند کم رنگی روی لب هایش نشست.
    "درست مثل بچه هایی اسکارلت. در این سال های طولانی باید منو شناخته باشی، حالا همه چیز را فراموش کردی، چون دلت می خواد که فراموش کنی. دروغ گفتم. دروغ گفتم چون می خواستم این پیرزن عزیز را در آخرین لحظه ی عمرش خوشحال کنم. یادت باشه پیشی کوچولو، من یک رذلم. جنتلمن نیستم."
    اسکارلت با هق هق گفت: نرو رت، خواهش می کنم" بعد با دو دست صورتش را پوشاند. اگر دوباره التماس می کرد. هیچ وقت خود را نمی بخشید. به سرعت سرش را برگرداند، نمی توانست رفتن او را ببیند. سوالن با پیروزی به او نگاه می کرد و ویل با ترحم.
    سرش را راست نگه داشت وگفت: برمی گرده، همیشه بر می گرده ." و در دل ادامه داد: اگر این را همیشه تکرار کنم، ممکن است باورکنم. شاید حقیقت پیدا کند.
    با صدای بلندی گفت" همیشه. بعد نفس بلندی کشید "سوالن ، دامن مامی کجاس، می خوام خودم مراقبت کنم تا اون دفن بشه."
    اسکارلت تا وقتی مامی را شستند و دامن تنش کردند خودش را نگه داشت. ولی وقتی ویل تابوت را آورد، دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. لرزشی بزرگ و تشنجی بی سابقه بدنش را گرفت، بدون اینکه حرفی بزند، گریخت.
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    با خود فکر کرد به هوا احتیاج دارم. می خواهم از این خانه بیرون بروم و از همه دور شوم. گریه ی بچه ها را که از ترس بود از توی آشپزخانه می شنید. دامنش را بالا گرفت و دوید.
    هوای صبح تازه و خنک بود. اسکارلت نفس عمیقی کشید . تاریکی هوا را احساس کرد. نسیم ملایمی به گیسوانش می خورد و گردن زیبایش را نوازش می داد. آخرین باری که به گیسوانش بروس کشیده بود کی بود؟ به خاطر نمی اورد. مامی حتما عصبانی می شود.
    اوه، انگشتان دست راستش را به دهان برد تا جلوی گریه اش را بگیرد، روی علف های بلند پایین تپه که به رودخانه می رسید سر خورد. بوی درختان کاج به مشامش می خورد و احساس لذت می کرد. انبوهی از برگ های سوزنی زمین را پوشانده بود. صدها سال بود که درختان کاج برگ های خود را فرو می ریختند.
    اسکارلت تنها بود. حالا خانه از دیدش پنهان شده بود . ناتوان روی زمین افتاد بعد راست نشست و به درختی تکیه کرد. می خواست فکر کند؛ باید راهی برای نجات زندگی اش از ویرانی باشد. نمی خواست طور دیگری فکر کند.
    ولی نمی توانست ذهنش را از پریشانی پاک کند. افکارش دائما متوجه چیزهای مختلفی می شد. گیج و خسته بود. قبلا هم خسته بود، سال ها پیش، خسته تر از امروز. ولی وقتی مجبور شد از آتلانتا خارج شود و از میان خیل سربازان یانکی بگذرد و به تارا بیاید، اجازه نداده بود خستگی او را از پای در آورد، وقتی قحطی آمد او چون مرده ای متحرک ضعیف شد، وقتی آن قدر پنبه می چید که از دست هایش خون می ریخت، وقتی مثل قاطر خودش را به خیش می بست و زمین را شخم می زد، وقتی مجبور بود با تن رنجور در مقابل هر مشکل کوچکی بایستد. باز هم اجازه نمی داد خستگی بر او چیره شود حالا هم نمی خواست تسلیم شود. تسلیم در وجودش نبود.
    به دور دست خیره شد. با تمام بدبختی های خود روبرو بود. مرگ ملانی ... مرگ مامی و دوری رت که می گفت ازدواج و زندگی انها مرده است.
    این بدتر از همه بود. رت رفته بود. این، آن چیزی بود که می بایست با آن روبه رو می شد. صدای رت در ذهنش زنده شد: هیچی عوض نشده.
    نمی توانست حقیقت داشته باشد! ولی حقیقت داشت در پی راهی بود که او را برگرداند. همیشه می توانست هر مردی را که می خواهد به دست اورد و رت هم مردی بود مثل مردهای دیگر، نبود؟
    نه، او مثل مردان دیگر نبود و به همین دلیل اسکارلت او را می خواست.
    لرزید، و ناگهان ترس بر او چیره شد. اگر این بار شکست بخورد، چه؟ همیشه برده بود، همیشه پیروز شده بود. از هر راهی که ممکن بود. همیشه هر طور که بود هر چه می خواست به دست آورده بود. تا امروز که این طور بود.
    بالای سرش مرغی با صدای ناهنجار خواند. اسکارلت به بالا نگاه کرد.
    صدای جیغ مرغ را شنید. فریاد زد: برو گم شو، ولم کن.پرنده پرواز کرد. صدای بال های آبی رنگش به گوش رسید.
    مجبور بود فکر کند، می خواست آنچه را که رت گفته بود به یاد آورد. نه آن چیزهایی را که امروز صبح گفت یا دیشب که مامی مرد. بلکه خیلی دورتر، آن شب که در آتلانتا خانه را ترک می کرد، چه گفت؟ حرف زد و حرف زد، درباره ی همه چیز. آرام بود و به طرز آزاردهنده ای صبور. این رفتار رت همیشه او را به مرز جنون می رساند ولی رت اصلا اهمیت نمی داد.
    ذهنش به دنبال جمله های فراموش شده می گشت، خستگی خود را از یاد برده بود.
    بالاخره آنچه را می خواست یافت. بله. بله به خوبی به یاد می اورد. رت پیشنهاد طلاق داده بود و بعد در مقابل اعتراض شدید او به این پیشنهاد، حرفش را زده بود . اسکارلت چشمانش را بست، صدای او را در ذهنش می شنید. "سعی می کنم گاهی سری به تو بزنم تا جلوی دهن مردم را بگیرم" اسکارلت خندید. هنوز پیروز نشده بود، ولی باز هم فرصت داشت. یک فرصت کوچک، کافی است.
    از جا بلند شد. برگ های سوزنی کاج را از لباس و گیسوانش تکاند. سر و وضعش آشفته بود. رود گل آلود و زرد رنگ فلینت از عمق دره ای که به جنگل کاج منتهی می شد، می گذشت.
    اسکارلت به پایین نگاه کرد و مشتی برگ سوزنی کاج به رودخانه ریخت. برگ ها در پیچش اب ناپدید شدند. با خودش زمزمه کرد : بچرخید، جلو بروید، مثل من، به عقب نگاه نکنید، هر چه باید بشود، می شود، جلو بروید.
    به اسمان روشن نگاه کرد. خطی از ابرهای سفید در دل آن دیده می شد. به نظر می آمد پر از باد است، با خود فکر کرد که هوا می رود سردتر بشود. بهتر است امروز بعد از ظهر در مراسم تدفین، لباس گرمی بپوشم.
    به طرف خانه برگشت. علفزار سراشیب از باران شب گذشته خیس بود ولی چه اهمیت داشت. باید به خانه بازگردد و کمی به خودش برسد. این را که همیشه باید اراسته به نظر بیاید به مامی مدیون بود. مامی وقتی او را نامرتب می دید داد و فریاد راه می انداخت.
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    3
    اسکارلت پیچ و تاب می خورد و راه می رفت. قبلا می بایست به همین شدت خسته شده باشد. ولی اصلا به خاطر نمی آورد. خسته تر از آن بود که چیزی را به یاد بیاورد.
    از مراسم تدفین خسته شدم، از مرگ خسته شدم، از زندگی خودم که در حال نابودی است خسته شدم. مدتی کوتاه آمدند و بعد همه مرا تنها گذاشتند.
    گورستان تارا وسیع نبود. گوری که برای مامی کنده بودند بزرگ می نمود. اسکارلت با خود فکر کرد حتی بزرگ تر از گور ملی است. ولی مامی لاغر شده بود، شاید دیگر آن قدر بزرگ نبود و به چنین گور بزرگی احتیاج نداشت.
    اگرچه آسمان آبی بود و خورشید می درخشید ولی، باد می وزید و در گور، می پیچید. برگ های زرد سراسر گورستان را پوشانده بود و باد آنها را جابه جا می کرد. با خود گفت: پاییز در راه است، اگر تابه حال نرسیده باشد. من همیشه از پاییز تارا خوشم می آمد. در جنگل سواری می کردم. روی زمین گویی طلا ریخته اند. هوا بوی شراب می دهد. ازخیلی وقت پیش، از وقتی که پایا مرد، یک فرصت سواری در تارا پیدا نکردم.
    به سنگ قبرها نگاه کرد. جرالد اوهارا، متولد کاونتی میت، ایرلند. الن روبیلارد اوهارا، متولد ساوانا، جورجیا. جرالد اوهارا، پسر- و سه سنگ قبر کوچک هر سه مثل هم. برادرانی که او هرگز ندیده بود.
    بالاخره مامی هم در این گورستان دفن شد. کنار میس الن، اولین عشقش، نه مثل یک برده بلکه مثل انسانی آزاد.
    سوالن فریاد کشید، سرش را به اسمان کرد و فریاد کشید: ولی من در این جنگ پیروز شدم، ویل هم به من کمک کرد. تا وقتی که ویل پا بر زمینش می گذارد تارا زنده خواهد ماند.
    خیلی بد است که این قدر سخت گیری می کند و نمی گذارد پولی به او بدهم. ظاهر خانه واقعا وحشتناک شده است.
    گورستان هم وضع درستی نداشت. علف های هرز همه جا روییده است. کاملا از بین رفته. جای گندی شده. اصلا مراسم تدفین چیزگندی است، مامی هیچ خوشش نمی آید. این دعاخوان سیاه پوش همین طور سرش را پایین انداخته و جلو جلو می رود، حتی مامی را نمی شناسد، شرط می بندم مامی به حرف های اوگوش نمیدهد، وقتش راتلف نمی کند. او کاتولیک بود، پیروکلیسای رم. توی خانه روبیلاردها همه کاتولیک رمی بودند، مگر پدربزرگ. او زیاد حرف نمی زد که مامی از او یاد بگیرد و تکرار کند. باید یک کشیش خبر می کردیم، ولی نزدیکترین کشیش هم در آ تلانتا است. چند روز طول می کشید. بیچاره مامی، همین طور هم بیچاره مادر. تدفینش بدون کشیش انجام شد، مثل پدر، ولی من می دانم که اصلا برای او مهم نبود. عادت داشت وقتی هر شب مادر دعا می خواند چرت بزند.
    اسکارلت به گورستان آشفته و رنگ و رو رفته نگریست و بعد به ظاهر خراب خانه. خوشحالم که مادر اینجا نیست که این اوضاع را ببیند. ناگهان درد و خشم وجودش را فرا گرفت. اینها همه می توانست قلب او را بشکند. برای یک لحظه قامت بلند و اراسته ی مادرش را ر نظر اورد. گویی الن اوهارا در میان تشییع کنندگان بود. همیشه به طرز شایسته ای اراسته بود. با دست های سفیدش سوزن دوزی می کرد و یا دستکش می پوشید و برای سرکشی و ترحم به این و آن از خانه خارج می شد. همیشه مراقب بود که همه کارها به طور کامل انجام شود. کلیه ی امور تارا تحت نظر و با راهنمایی های او سر و سامان می یافت. چطور به این کارها رسیدگی می کرد؟ اسکارلت در دل فریاد کشید چگونه تا وقتی که زنده بود محیط خانواده اش را دوست داشتنی و زیبا می کرد؟ ما همه خوشحال بودیم. مهم نبود چه حادثه ای پیش می امد. مادر خود به خوبی ترتیبش را میداد. چقدر دلم می خواست الان اینجا بود. مرا تنگ در اغوششش می فشرد و تمام بدبختی هایم ناگهان از میان می رفت.
    نه، نه، نمی خواهم اینجا باشد. وقتی ببیند چه بر سر تارا آمده خیلی غمگین می شود. وقتی ببیند چه بر سر من آمده به سختی ناراحت می شود. ممکن است از من ناامید شود و این برای من قابل تحمل نیست. همه چیز می خواهم جز اینکه او اینجا باشد. دیگر فکرش را نمی کنم. نباید. درباره چیز دیگری می اندیشم – تعجب می کنم چطور دلیله عقلش نرسید که چیزی برای مهمانان درست کند تا بعد از مراسم تدفین بخورند. این فکر سوالن نیست او دلش نمی اید پول بالای این چیزها بدهد.
    هیچ کس به مراسم نیامده. حداقل به خاطر غذا خوردن هم سری به اینجا نزده اند. حالا این دعا خوان سیاه پوش می تواند به اندازه ی بیست نفر بخورد، از ظاهرش که این طور پیداست، اگر بخواهد داستان استراحت در آغوش ابراهیم را همین طور ادامه دهد و بعد از روزخانه ی اردن عبور کند، جیغ می کشم. آن سه زن باریک و استخوانی که او انها را اعضای گروه خوانندگان می داند از بس دستپاچه شده اند حتی یک تکان کوچولو هم به خود نمی دهند. کر باید روحانی باشد. باید طبل می زدند. مامی باید آوازی به لاتین می شنید، نه مثل آواز "بالا رفتن ازنردبان یعقوب". آه، خیلی آزاردهنده است. خوبیش این است که تقریبا کسی نیامده، فقط سوالن، ویل، من، بچه ها و مستخدم ها. حداقل او را دوست داشتیم و دلمان از رفتنش تنگ می شود. چشمان سام گندهه از گریه قرمز شده، پورک پیر و بیچاره را ببین، او هم گریه می کند. موهایش کاملا سفید شده. هیچ وقت فکر نمی کردم پیر بشود. دیلسی نشان نمی دهد که پیر شده، با این همه حوادثی که اتفاق افتاده با اون روزهایی که تازه به تارا آمده بود فرقی نکرده.
    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    ذهن خسته و اشفته اسکارلت ناگهان برانگیخته شد. پورک و دیلسی در تارا چه می کردند؟ سال ها بود که دیگر در تارا کاری نداشتند. بعد از اینکه پورک خدمتکار رت شد و زنش، دیلسی را به عنوان پرستار بو پسر ملانی پذیرفتند، دیگر هیچ کدامشان به تارا نیامده بودند. برای چه به اینجا آمده اند؟ برای خاطر مامی؟ از کجا خبر داشتند؟ آنها که نمی دانستند. مگر اینکه رت گفته باشد.
    همه جا را با دقت نگاه کرد. رت برگشته؟ نشانی از رت نمی دید.
    به محض اینکه مراسم پایان یافت اسکارلت مستقیما به سوی پورک رفت. ویل و سوالن را با دعا خوان روده دراز تنها گذاشت.
    چشمان پورک هنوز پر از اشک بود" روز غم انگیزیه میس اسکارلت."
    "همین طوره پورک" تصمیم نداشت ناگهان او را سوال جواب کند. البته هنوز نمی دانست چه چیزی را می خواهد بپرسد.
    در کنار مستخدم سیاه پوست پیر راه می رفت و به صحبت های او درباره ی آقای جرالد، مامی و روزهای نخستین تارا گوش می داد. فراموش کرده بود که پورک مدت های طولانی در خدمت پدرش بود. به همراه اربابش جرالد اوهارا وقتی به تارا آمده بود که در انجا چیزی جز یک خانه ی سوخته ی قدیمی و مزارع خشک و بی حاصل وجود نداشت. احتمالا پورک هفتاد سال یا بیشتر داشت.
    کم کم، اطلاعاتی را که می خواست به دست آورد. رت به چارلزتون برگشته تا در آنجا اقامت کند. پورک تمام لباس های او را بسته بندی کرده بود و به بندر فرستاده بود تا با کشتی حمل شود.
    این آخرین کاری بود که برای رت انجام داده بود. اکنون بازنشسته بود، انعام خوبی گرفته بود و می توانست هرجا که دلش خواست خانه ای برای خود بخرد. پورث با افتخارگفت: مقداری هم برای خانواده ام می ماند. دیلسی هم دیگر نیازی به کار کردن نداشت و پریسی نیز جهیزیه ای داشت که به خانه ی شوهر ببرد. پریسی دختر خوشگلی نیست، میس اسکارلت. الان بیست و پنج سالشه ولی با ارثیه ای که براش می مونه می تونه برای خودش به آسونی دخترای خوشکل شوهر پیدا کنه.
    اسکارلت خندید و خندید و حرف پورک را که می گفت: رت یک جنتلمن واقعی است تصدیق کرد، در دل خشمگین بود. سخاوت این جنتلمن واقعی کارها را خراب می کرد. اگر پریسی می رفت ،دیگر چه کسی از وید و الا پرستاری می کرد.؟ دیگر از کجا می توانست پرستاری برای بو پیدا کند؟ او به تازگی مادرش را از دست داده و پدرش نزدیک است از غصه دیوانه شود. حالا دیلسی همسر پورک هم داشت از آن خانه می رفت. اسکارلت آرزو کرد که کاش او هم می توانست برود، همه چیز و همه کس را پشت سر بگذارد.
    یا مریم مقدس! من به تارا آمدم تا با استراحت زندگی ام را دوباره به جریان بیاندازم، ولی تنها چیزی که اینجا دیدم مشکلاتی است که باز هم خودم باید آنها را سر و سامان بدهم. آیا هیچ وقت نمی توانم استراحت کنم؟
    به اصرار ویل، اسکارلت رفت که استراحت کند. ویل به آرامی و متانت از او خواست که به بستر برود و بخوابد، به دیگران هم سفارش کرد که مزاحم استراحت او نشوند.
    اسکارلت تقریبا هیجده ساعت خوابید و با تصمیم های تازه ای بیدار شد.
    وقتی اسکارلت برای صبحانه به طبقه پایین آمد سوالن با عشوه مخصوصی گفت: امیدوارم خوب خوابیده باشی، به نظرم خیلی خسته بودی. حالا مثل اینکه خستگیت در رفته.
    چشمان اسکارلت به طور خطرناکی برق زد. می دانست که سوالن دارد درباره آن صحنه ی ناخوشایند فکر می کند. صحنه ای که از رت خواست او را ترک نکند.
    در جواب او هم چون سوالن عشوه ای به صدایش داد" تا سرم به بالش رسید دیگه نفهمیدم، رفتم. هوای ییلاق ارام بخشه، خستگی ادمو درمی کنه."
    در دل گفت: چقدر تهوع آور است این رفتار شما. اتاق خوابی که فکر می کرد هنوز به خودش تعلق دارد در اختیار سوزی بزرگترین فرزند سوالن بود. اسکارلت در آنجا احساس غریبی کرده بود. سوالن از احساس او با خبر بود، اسکارلت تقریبا مطمئن بود. ولی اصلا اهمیتی نداشت. اگر سوالن تصمیم او را می پذیرفت ضرورتی نداشت که با او دعوا ومرافعه راه بیاندازد. به روی خواهرش لبخند زد.
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    "چیز خنده ه داری می بینی اسکارلت؟ لکه ای، چیزی روز دماغم می بینی؟"
    حالت سوال سوالن تهدید آمیز بود ولی اسکارلت به خنده اش ادامه داد: متاسفم سو، داشتم به خواب مزخرفی که دیشب دیدم فکر میکردم. خواب دیدم همه ما دوباره بچه شده ایم و مامی داشت مرا با ترکه هلو می زد، یادت میاد اون ترکه ها چقدر سوزش داشت؟
    سوالن خندید: البته که یادم میاد. لوتی هم دخترها رو با همین ترکه ها می زنه. وقنی بچه ها را میزنه بی اختیار پای منم می سوزه.
    اسکارلت به صورت خواهرش نگاه کرد. گفت: تعجبم که چرا امروز یک میلیون جای زخم روی تنم نیست. چه بچه بدی بودم. نمی دونم تو و کارین چطور می تونستین منو تحمل کنین. آن چنان کره روی بیسکویتش می مالید که گویی این تنها نگرانی و مشکل اوست.
    سوالن با سوءظن به او خیره شد: تو ما را عذاب می دادی اسکارلت، وگاهی دعوا راه می انداختی و تقصیر ما می گذاشتی.
    "می دونم، من بچه بدی بودم. حتی وقتی بزرگ تر شدم. وقتی یانکی ها همه چیز را دزدیدن شما رو وادار می کردم مثل قاطر کار کنین و پنبه بچینین."
    "تو تقریبا ما روکشتی. حصبه گرفته بودیم، از شدت تب نیمه جان شده بودیم ولی توما را از رختخواب بیرون می کشیدی وزیر آفتاب داغ به مزرعه می فرستادی..."
    همچنان که سوالن از آزار و اذیت چند ساله اسکارلت یاد می کرد هیجان و حرارتش بیشتر می شد.
    اسکارلت حرف های او را با سر تصدیق می کرد و گاهی هم صداهایی به معنای پشیمانی از دهانش بیرون می امد.
    با خودش می گفت: به هر حال سوالن شکایت کردن را دوست دارد. برای او مثل نان و آب است. صبر کرد تا صحبتش تمام شود.
    "من احساس کوچکی می کنم و برای جبران اون سال های بد که به تو عذاب می داده کاری نمی توانم بکنم. این کار خوبی نیست که ویل نمی خواد من کمی پول به شما بدم. منظورم برای تارا است."
    سوالن گفت: منم اینو صد دفعه به اش گفتم.
    اسکارلت با خودش گفت" شرط می بندم که گفتی: مردها خیلی کله شق اند".
    بعد گفت: اوه سوالن، همین الان چیزی به نظرم رسید. مخالفت نکن. اگر بگی بله لطف بزرگی به من کردی. ویل هم احتمالا اعتراض نمی کند. چی می گی اگه من الا و وید را اینجا بگذارم و برای نگهداریشون پول بفرستم؟ اونا از زندگی تو شهر خیلی عصبی شدن و هوای ییلاق براشون یک عالمه خوبه.
    "نمی دونم اسکارلت. این بچه که بیاد دیگه جمعیت ما خیلی زیاد می شه."
    لحن سوالن طمع کارانه بود و هنوز احتیاط می کرد.
    اسکارلت با او همدردی کرد: می دونم وید هم به اندازه ی یک اسب می خوره. ولی زندگی توی ییلاق براشون خوبه. شهری های بیچاره. حدس می زنم صد دلار در ماه برای غذاشون و خریدن کفش بس باشه.
    او شک داشت که ویل با کار سختی که در تارا می کند در سال صد دلار درآمد داشته باشد.
    سوالن ساکت بود و اسکارلت سکوت او را حمل بر رضایت کرد. مطمئن بود که خواهرش به موقع موافقت خواهد کرد.
    با خودش فکر کرد: بعد ار صبحانه یک حواله بانکی چاق و چله می نویسم. بعد با صدای بلند گفت: اینا بهترین بیسکوئیتاییه که تا به حال خوردم. می تونم یکی دیگه هم بخورم؟
    احساس می کرد شب گذشته خوب خوابیده و حالا که باید به آ تلانتا برگردد، مجبور بود برای بو هم فکری بکند. برای اشلی هم همین طور؛ اخر به ملانی قول داده بود. اما درباره همه این چیزها بعدا فکر می کرد. به تارا امده بود فقط برای ارامش و سکوتش. مصمم بود قبل از ترک آنجا کمی ارامش به دست آورد.
    بعد از صبحانه سوالن به آشپزخانه رفت. اسکارلت یقین داشت که رفته از چیزی شکایت کند. چه اهمیت داشت. این برای او فرصتی بود تا تنها باشد و استراحت کند.
    خانه خیلی ساکت است. بچه ها باید الان در آشپزخانه مشغول خوردن صبحانه باشند و البته ویل هم مدت هاست که به مزرعه رفته. وید را هم با خود برده. وید همیشه دوست دارد کارهای او را تقلید کند. درست مثل همان روزهایی که ویل تازه به تارا امده بود، وید در اینجا خوشحال تر از آتلانتا است.
    به خصوص حالا که رت رفته. نه، حالا نمی خواهم در این باره فکر کنم. فکر کردن مرا دیوانه می کند. فقط باید از سکوت و ارامش لذت ببرم، به همین خاطر به اینجا آمده ام.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    برای خودش قهوه ی دیگری ریخت. تقریبا سرد شده بود ولی اهمیتی نمی داد.
    نور خورشید که از پنجره به درون می تابید نمی گذاشت تابلوی نقاشی را که روی دیوار مقابل، بالای میز درب و داغان قرار داشت به خوبی ببیند.
    ویل واقعا با زحمت فراوان اثاثیه منزل را که سربازان یانکی شکسته بودند تعمیرکرده بود. ولی نتوانسته بود آثار شمشیر انها را از بین ببرد و تابلوی مادر بزرگ روبیلارد را که پاره شده بود روبه راه کند.
    اسکارلت با خود فکر کرد سربازی که این تابلو را پاره کرده، حتما مست بوده، زیرا صورت متکبر،بینی باریک و سینه گرد و قلمبه او را رها کرده و پیراهن بلند او را دریده. گوشواره چپ او را هم سوراخ کرده و حالا مادربزرگ با یک گوشواره زیباتر به نظر می رسید.
    مادر مادرش در میان درگذشتگان فامیل تنها شخصیتی بود که اسکارلت را به خود جلب کرده بود. از این رنج می برد که چرا کسی چیزی درباره مادربزرگ به او نگفته بود. مادرش گفته بود که او سه بار ازدواج کرد، همین، توضیح بیشتری نداده بود. مامی هم درباره زندگی در ساوانا هیچ وقت چیزی نمی گفت. اگرچه اسکارلت را خیلی دوست داشت ولی هیچ وقت از ان روزها برایش حرف نمی زد. گویا دوئلی بر سر مادر بزرگ انجام شده بود، و مثل اینکه شیوه ی لباس پوشیدن زمان او در میان زنان زیاد هم خوشایند نبوده. زن ها از پارچه های خیلی نازک لباس می دوختند و با ظرافت تمام پایین دامن خود را خیس می کردند تا به ساق پایشان بچسبد. بعضی ها هم این کار را در بالاتنه خود می کردند، مادربزرگ هم در این تابلو چنین کاری کرده بود.
    این دیگر چه افکاری است. اصلا چرا دارم درباره ی این جور چیزها فکر می کنم. اما وقتی که اتاق ناهارخوری را ترک می کرد سرش را برگرداند و به تابلوی مادربزرگ نگاه کرد: دلم می خواست بدانم واقعا چه جوری بود.
    اوضاع و احوال اتاق نشیمن نشان می داد که بچه ها چه پدری از آن در اورده اند، به علاوه علامت فقر کسانی که در آن خانه زندگی می کردند هم بود.
    اسکارلت به زحمت می توانست نیمکت های روکش مخملی را که به سلیقه خودش چیده بود تشخیص دهد. جای همه چیز عوض شده بود. سوالن اثاثیه منزل را آن طور که دلش می خواست جابه جا کرده بود، همه چیز رنگ و رو رفته وکثیف به نظر می آمد. تارا هیچ وقت به این شکل نبود.
    همین طورکه از اتاقی به اتاق دیگر می رفت بیشتر افسرده و دلسرد شد. هیچ چیز سر جای خودش نبود. هر وقت که به خانه باز می گشت تغییرات بیشتر و کهنگی و فرسودگی بیشتری می دید. آه، چرا ویل باید این قدر کله خر باشد. مبل ها و صندلی ها به روکش نو احتیاج داشتند، پرده ها دیگر غیرقابل استفاده بود و از میان فرش ها می شد کف اتاق را دید . اگر ویل موافقت می کرد او حاضر بود برای تارا اثاثیه نو بخرد. وهنگامی که به گذشته فکر می کرد و رونق تارا را به یاد می آورد، دل شکسته و مغموم میشد.
    تارا باید همه اش مال من باشد. من بهتر میتوانم از آن نگهداری کنم. پاپا همیشه می گفت اینجا را برای من گذاشته، ولی هیچ وقت تصمیم قطعی نگرفت. مثل این بود که پاپا اصلا فکر فردا را نمی کرد. اسکارلت چهره درهم کشید ولی از دست پدرش عصبانی نبود. هیچ کس نمی توانست از دست جرالد اوهارا عصبانی باشد. به پسربچه ای دوست داشتنی و شیطان شبیه بود، وقتی شصت ساله بود.
    کسی که هنوزمرا دیوانه میکند، کارین است. خواحرکوچکم باشد یا نباشد، کاری را که کرد اشتباه بود و من هرگز او را نمی بخشم. مثل یک قاطر کله شق اصرار میکرد که به صومعه برود و تارک دنیا شود و من عاقبت موافقت کردم ولی هرگز به من نگفت که قصد دارد یک سوم از تارا را که سهم او بود مثل جهیزیه ای تقدیم صومعه کند. باید به من می گفت. هرطور بود پولی جور میکردم و سهمش را میخریدم. آنوقت مالک اصلی میشدم و دو سوم مال من بود. اگرچه مالک تمام تارا نمی شدم که باید میشدم. ولی حداقل میتوانستم تصمیم گیرنده باشم. حرفی برای گفتن داشتم. دیگر سوالن نمی توانست هر چه از دهنش در می اید بگوید و من بنشینم و نگاه کنم که همه چیز دارد خراب می شود و از بین می رود. منصفانه نیست. من کسی هستم که تارا را از دست یانکی ها و شرخرها نجات دادم. اینجا مال من است. مهم نیست قانون چه می گوید. یک روزی باید تمام تارا به وید برسد، این کار باید بشود، مهم نیست چه پیش می آید.
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    اسکارلت سرش را روی نیمکتی با روکش چرمی که دراتاق کوچک مادرش الن اوهارا قرار داشت گذاشت، روکش نیمکت از وسط جر خورده بود.
    الن اوهارا از این اتاق کوچک کشتزارهای تارا را اداره می کرد. به نظر می رسید بعد از این همه سال هنوز بقایای گل های زرد شاه پستد که مادرش در لگن می ریخت باقی است. این آرامشی بود که دنبالش می گشت. این همه تغییر مهم نبود، این همه خرابی مهم نبود. تارا هنوز تارا بود، هنوز خانه او بود. و قلب آن اینجا بود، در اتاق الن.
    صدای در، سکوت را شکست.
    اسکارلت صدای الا و سوزی را در سرسرا شنید.
    بر سر چیزی دعوا می کردند. مجبور بود برود، از آنجا دور شود. تحمل سر و صدا و دعوا را نداشت. با عجله بیرون رفت. می خواست مزارع را ببیند. زمین ها همه قرمز رنگ، سرحال و حاصلخیز بود، درست مثل گذشته.
    از میان علفزارگذشت و ازکنار طویله ی گاوها رد شد. هیچ وقت نتوانسته بود به تنفر خود از گاو فائق آید، حتی اگر صد سال هم زندگی می کرد. حیوان های نفرت انگیز شاخدار.
    درکناراولین مزرعه به نرده ها تکیه داد و بوی آمونیاک را که از زمین های شخم زده و کود داده شده برمی خاست، حس کرد. چقدر مضحک است، این بو در نظر شهری ها تهوع آور است، در صورتی که برای کشاورزان حکم عطر دارد.
    تردیدی نیست که ویل کشاورز قابلی است. آمدن او بهترین حادثه ای بود که در تارا اتفاق افتاد. اگر او سر راه خود به فلوریدا، در اینجا اقامت نمی کرد، چکار می کردیم، هر کاری می کردیم بدون شک از پس تارا برنمی آمدیم. او در اینجا توقف کرد و عاشق تارا شد، درست مثل کسی که عاشق زنی می شود و او حتی ایرلندی هم نیست! قبل از اینکه او بیاد فکر می کردم فقط کسی که لهجه ی ایرلندی داشته باشد، مثل پاپا، می تواند این زمین های سرکش را رام کند.
    در دور دست های مزرعه، وید را دید که به ویل و سام گندهه در تعمیر نرده ها کمک می کند. با خود گفت دارد کار یاد می گیرد و این برایش خوب است. این زمین ها میراث او خواهد بود.
    چند دقیقه به پسرش که با مردها کار می کرد نگریست. باید فورا به خانه برگردم. فراموش کردم حواله ی سوالن را بنویسم.
    امضای اسکارلت پای چک خوانا بود. ساده و بدون خط های اضافی. صاف، نه مثل کسانی که تازه نوشتن آموخته اند. امضایش مثل امضای نامه های اداری بود، بدون آرایش.
    قبل از اینکه خشک کن را روی آن بگذارد لحظاتی به امضای خودش نگاه کرد. بعد خشک کن رویش گذاشت و دوباره به ان نگاه کرد "اسکارلت اوهارا باتلر"
    وقتی یادداشت های خصوصی خود را می نوشت یا دعوت نامه برای کسی می فرستاد به شیوه ی روز رفتار می کرد. به هر یک از حرف های بزرگ انحنای مخصوصی می داد و زیر اسمش یک خط منحنی می کشید. حالا هم همین کار را روی یک تکه کاغذ قهوه ای رنگ انجام داد . بعد دوباره به چکی که نوشته بود نگاهی انداخت.
    تاریخ چک از سوالن پرسیده بود که امروز چندم است و از جواب او تعجب کرده بود. یازدهم اکتبر 1873. بیش از سه هفته از مرگ ملانی می گذشت. بیست و دو روز بود که به تارا آمده و از مامی پرستاری کرده بود. این تاریخ برای او معنای دیگری هم داشت. بیش از شش ماه از مرگ بونی می گذشت. لباس سیاه را درآورده بود. در مجالس حضور می یافت و دوستانش را به خانه دعوت می کرد. با خود گفت: می خواهم به آتلانتا برگردم. به کمی تفریح احتیاج دارم. این مدت همش غم بوده، همش مرگ بوده. من نیاز به زندگی دارم.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    چک را تا کرد تا به سوالن بدهد. مدتی است به کارهای فروشگاه هم رسیدگی نکرده ام. دفاتر حساب حتما خیلی به هم ریخته. به علاوه رت هم ،به آتلانتا میآید تا جلوی شایعات را بگیرد و در دهن مردم را ببندد. من باید آنجا باشم. تنها صدایی که می شنید .تیک تاک خفیف ساعت سرسرا بود که از پشت در به گوش می رسید. ارامشی که به خاطرش به تارا امده بود ناگهان او را دیوانه کرد. بلند شد ایستاد.
    چک را بعد از ناهار به سوالن میدهم، وقتی ویل دوباره به مزرعه برگشت. بعد درشکه را برمی دارم و به دوستانی که در فیرهیل و میموزا زندگی می کنند سری می زنم. اگر بفهمند که من آمده ام و سلامی به آنها نکرده ام مرا نمی بخشند. امشب چمدان هایم را می بندم و فردا صبح سوار اولین قطار می شوم. به خانه بر میگردم به اتلانتا. تارا دیگر خانه ی من نیست. مهم نیست که چقدر دوستش دارم. وقت رفتن است.
    در جاده فیرهیل که رد چرخ های کالسکه در آن دیده می شد علف های هرز روییده بود.
    اسکارلت زمانی را به یاد آورد که جاده هفته ای یک بار تمیز می شد و برای فرو نشاندن گرد و خاک، آن را آب پاشی می کردند. با اندوه به یاد آورد که در آن حوالی حداقل ده کشتزار بزرگ وجود داشت و صاحبان و ساکنان آنها همیشه می آمدند و می رفتند و با هم دیدار می کردند. حالا فقط تارا مانده بود و خانه ی تارلتون ها و فونتن ها. بقیه سوخته اند یا فرو ریخته اند.
    من واقعأ باید به شهر برگردم. دراین ناحیه همه چیز مرا غمگین می کند. اسب های پیر و درشکه ی کهنه ی پر تکان هم مثل جاده، بد بودند. یاد کالسکه ی راحت و گران قیمت خود و خدمه ی آن در خاطرش زنده شد، و الیاس که آنرا میراند. شوق رفتن به خانه ی خود در آتلانتا را احساس می کرد.
    سر و صدای ناگهانی فیرهیل او را از حالتش خارج کرد. مثل همیشه بئاتریس تارلتون در مورد اسب هایش وراجی می کرد. جز اسب به چیز دیگری علاقه نداشت. اسکارلت متوجه شد که سقف اصطبل عوض شده، پشت بام را به تازگی مرمت کرده اند. جیم تارلتون پیر شده بود، موهایش کاملا سفید بود ولی به کمک داماد یک دستش، شوهر هتی، محصول خوبی از مزارع پنبه به دست می آورد. سه دختر دیگر هم کاملا پیر و ترشیده بودند. میراندا گفت: البته ما داریم شب و روز به این بدبختی خودمون فکر می کنیم. و همه خندیدند.
    اسکارلت تقریبا آنها را نمی فهید. تارلتون ها می توانستند به همه چیز بخندند. نیش حسادتی که در جانش می خلید تازگی نداشت همیشه دلش می خوا ست عضو خانواده ای باشد که مثل تارلتون ها مهربان و با نشاط ودر عین حال مهاجم باشند، اما حسادتش را پنهان می کرد. رفتار جسورانه تارلتون ها خوشایند مادرش نبود. اسکارلت ساعاتی پیش آنان ماند. برایش سرگرمی خوبی بود. حالا دیگر مجبور بود برای دیدن فونتن ها یک روز دیگر بماند. فردا باید به دیدار آنها برود. تقریبا شب شده بود که به تارا رسید. از پشت در صدای داد و فریاد بچه ی کوچک سوالن را شنید، بهانه گرفته بود وگریه می کرد. ناگهان تصمیم گرفت فردا صبح به آتلانتا بازگردد، تحمل سر و صدا را، حتی برای یک روز دیگر، نداشت.
    ولی خبری رسیده بود که تصمیم او را عوض کرد. وقتی اسکارلت وارد شد سوالن بچه گریان را بغل کرد و به ساکت کردن او پرداخت. علیرغم مو های آشفته و شکم برآمده اش قشنگ تر از دوران دختریش به نظر می رسید.
    با صدای هیجانی گفت: اوه، اسکارلت، چه هیجانی،... نمی تونی حدس بزنی چی شده... هیس، ساکت باش، سر شام یه تیکه استخوان به ات می دم تا بجوی و دندونات محکم بشه و دیگه تو رو اذیت نکنه. دندون تازه داری در میاری.
    اسکارلت می خواست بگوید، اگر این خبر، دندان در آوردن این بچه است زحمت حدس زدن به خودم نمی دهم، ولی سوالن به او فرصت نداد: تونی برگشته خونه؟ و ادامه داد: سالی فونتن به ما خبر داد. همین الآن از اینجا رفت. تونی برگشته، سلامت و با نشاط. اوه، واقعا عالی نیست اسکارلت؟ صورت سوالن با لبخند خوشحالی گشوده شده بود: محله ما دوباره رونق قدیمی خودش را به دست میاره.
    اسکارلت احساس کرد که دلش می خواهد خواهرش را در بغل بگیرد، گرچه تا به حال این کار را نکرده بود. حق با سوالن بود. واقعا عالی بود که تونی برگشته بود.
    اسکارلت برایش خیلی نگران شده بود، فکر می کرد دیگر برنمی گردد و هیچ کس او را نمی بیند. حالا خاطره وحشتناک آخرین شب، دیگر می تواند فراموش شود.
    آن شب تونی خیلی ترسیده بود، خودش را خیس کرده بود ومی لرزید. کی نمی ترسید؟ او سیاه پوستی را که سالی را کتک می زد و می خواست به او تجاوز کند کشته بود. می گریخت و یانکی ها دنبالش بودند. قصد داشت به ان سیاه دیوانه درسی بدهد که دیگر هوس نکند دنبال یک زن سفید بیفتد.
    تونی به خانه برگشته بود! اسکارلت به سختی می توانست خودش را تا فردا بعد از ظهر نگه دارد. محله ی انها زندگی سابق را باز می یافت.
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    4
    کشتزار خانواده فونتن میموزا نام داشت، گل ابریشم، آن کشتزار را گل ابریشم می نامیدند، زیرا درخت های ابریشم، خانه راکه رنگ زرد کم رنگ داشت محاصره کرده بودند. گل های صورتی که به پر شبیه بود در پایان تابستان پژمرده شده و ریخته بود ولی برگ های سرخس مانندشان هنوزسبزبودند. درنسیم می رقصیدند وسایه های لطیفی روی دیوارهای گچی آن خانه ی کره ای رنگ به وجود می آوردند.
    آه،امیدوارم تونی زیاد تغییر نکرده باشد. هفت سال زمان درازی است. وقتی ویل او را بغل کرد و از گاری پایین گذاشت اسکارلت احساس کرد پاهایش سنگین شده. شاید تونی هم پیر و خسته و شکسته شده باشد. مثل اشلی. این تصور بیش از آن بود که بتواند تحمل کند. مقابل در خودش را پشت ویل و سوالن پنهان کرد.
    در با صدای زیادی باز شد و تمام تصورات اسکارلت ناگهان از میان رفت. "چرا مثل آدم های دربه در می مونین؟ مثل اینکه می خواین برین کلیسا. این قدر عقلتون نمی رسه باید بریزین تو خونه و به قهرمان تازه برگشته خوشامد بگین؟" صدای تونی پر از نشاط و خنده بود، مثل همیشه، چشم ها و موهایش به همان سیاهی سابق بود، ورفتارش به همان شیطنت و بی پروایی گذشته.
    اسکارلت فریاد زد:تونی! تو هیچ عوض نشده ای.
    شلوارش را بالا کشید و چکمه های پاشنه بلندی راکه پوشیده بود نشان داد و گفت که در تگزاس همه مرها قدشان بلند یم شود. تعجبی ندارد چون پوشیده چکمه های پاشنه بلند رسم تگزاسی هاست.
    الکس فونتن از پشت شانه ی تونی نگاه می کرد و می خندید. گفت: حالا بیشتر از انچه نیاز داشته باشی از تگزاس می شنوی. بعد به ارامی اضافه کرد: البته اگر تونی اجازه یداخل شدن بده. اون چیزهایی مثل خونه و زندگی را فراموش کرده، تو تگزاس مردم زیر آسمون، کنار آتش زندگی می کنن. خونه و دیوار و سقف براشون معنی نداره. الکس از خنده قرمز شده بود.
    اسکارلت فکر کرد مثل اینکه الکس هم می خواهد تونی را ببوسد. چرا که نه؟ آنها به هم خیلی نزدیک بودهد، مثل انگشتان یک دست با هم بزرگ شده بودند. الکس خیلی دلش برای او تنگ شده بود. ناگهان اشک از چشمان اسکارلت فرو ریخت. بازگشت ناگهانی تونی بهترین اتفاقی بود که بعد از جنگ برای محله ی آنها می افتاد. بعد از این که سربازان شرمن همه جا را خراب کردند و مردم را کشتند هرگز اتفاق خوبی در این ناحیه نیفتاده بود. اسکارلت نمی دانست چگونه با این شادی ناگهانی روبه رو شود.
    وقتی وارد اتاق نشیمن رنگ و رو رفته شدند، سالی همسر الکس دست او را گرفت. زمزمه کرد:
    احساس تو را می فهمم اسکارلت. تقریبا فرتموش کرده بودیم که چطور باید خودمان را خوشحال کنیم. امروز بیشتراز خنده های تمام این ده سال گذشته توی این خونه خندیدیم. امشب شیروای سقف را هم به صدا در می اریم.
    بعد شیروانی ها به صدا درامدند. تارلتون ها هم امدند. بئاتریس تارلتون آمدن تونی را خوشامد گفت و ادامه داد: می توانی هرکدام از دخترهای منوکه بخوای انتخاب کنی، اما خودم بادی به ات بگم دیگه جوان نمی شم.
    هتی، کاملیا و میراندا با هم گفتند:اوه، ماما!
    و بعد خندیدند. با اینکه علاقه و اشتیاق مادرشان در اصلاح نژاد اسب ها و آدم ها در آن منطقه مشهور بود، ولی همه از این حرف دستپاچه شدند. تونی سرخ شد، اسکارلت و سالی از تعجب فریاد کوتاهی کشیدند.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| اسکارلت(ادامه بر باد رفته) نوشته الکساندرا ریپلی

    قبل ازاینکه هوا تاریک شود بئاتریس به نوعی اصرار کرد اسب هایی که با خود از تگزاس آورده به او نشان دهد و مجادله ی داغی را درباه ی اصالت و خوش جستی اسب های شرقی در مقابل اسب های وحشی عرب شروع کرد تا جایی که همه اعتراض کردند و خواستند که به این مجادله خاتمه داده شود.
    الکس گفت: حالا گیلاسی بزنیم. چقدر گشتم تا یک ویسکی خوب برای امشب گیر آورم.
    اسکارلت ارزو می کرد- نه برای اولین بار- کاش نوشیدن مشروب کاری نبود که زن ها خود به خود از آن محروم باشند. می دانست که از مشروب لذت می برد. به علاوه صحبت کردن با مردان را به این کار ترجیح می داد که در گوشه ی دیگر اتاق بنشیند و با زنان درباره ی بچه داری و خانه داری حرف بزند. هرگز از رسم جدایی زنان و مردان چیزی نمی فهمید و ان را قبول نداشت. اما این قاعده ای معمول بود. همیشه انجام شده بود و او نیز به ناچار پیروی می کرد. در جمع زنان حداقل می توانست خودش را به تماشای خواهران تارلتون سرگرم کند که وانمود می کردند به پشنهادی که مادرشان به تونی کرد اصلا فکر نمی کنند. چه می شد اگر تونی این قدر سرگرم حرف زدن با مردان دیگر نبود و نیم نگاهی هم به انها می انداخت.
    هتی تارلتون داشت به سالی میگفت: جو کوچولو می ترسه. هتی از زن هایی بود که به راحتی مردها را تحقیر می کرد. یکی از آن مردان، شوهر چاق و یک دست خودش بود. سالی هم مفصلا درباره پسرش حر ف میزد، انقدر که دیگر حوصله اسکارلت سر رفت. تعجب می کرد که انها چقدر زود شام می خورند. مهمانی نمی توانست تا دیر وقت ادامه داشته باشد. همه ی مردان حاضر کشاورز بودند و می باید روز بعد قبل از سحر سر کارشان بروند. پس به زودی جشن ورود تونی پایان می گرفت.
    اسکارلت در مورد شام حق داشت. مردان اعلام کردند که بعد از نوشیدن یک گیلاس ویسکی برای خوردن شام اماده اند اما درباره پایان مهمانی اشتباه کرده بود. همه داشتند کیف می کردند . به خاتمه ی ان رضایت نمی دادند. تونی با داستان های که ازماجراهای خودش می گفت همه را افسون کرده بود. با صدای بلندی خندید و گفت: هنوز یه هفته نگذشته بود که توانستم عضو دسته ی رنجرهای تگزاس بشم. ایالت زیر فرمان یانکی ها بود، مثل همه ی شهرای جنوب. اما اون دیوئا-معذرت می خوام خانم ها- لباس ابیارو می گم نمی دونستن با سرخپوست ها باید چکار کنن. تا اون موقع رنجرها با اونا می جنگیدند، جنگ های طولانی. تنها امید مزرعه دارا این بود که رنجرها از آنها در مقابل سرخپوست ها حمایت کنند و میکردند. من هم به اونا ملحق شدم، چقدر عالی بود. نه یونیفورمی، نه قدم رویی با شکم گرسنه و نه ژنرال دیوانه ای، نه بله قربانی. نه نخیر قربانی. می پریدی روی اسب و با بقیه مردان می رفتی تا بالاخره بهانه ای برای جنگ پیدا کنی.
    چشمان سیاه تونی از هیجان می درخشید. آلکس به او خیره شده بود. فونتن ها همیشه جنگ را دوست داشتند. ولی از مقررات ارتش متنفر بودند
    یکی از دخترهای تارلتون پرسید:سرخ پوست ها چه جوری ین، اونا واقعا مردم را اذیت می کنند؟
    چشان با نشاط تونی ناگهانی غمناک شد. گفت: اونا خیلی ناقلا هستند، به خصوص وقت جنگ. رنجرها از همون اول می دونستند که دارن به جنگ شیطان های سرخ میرن، راه و رسم سرخپوست ها را یاد گرفتن، ما می توانیم رد یک آدم یا حیوان را تو کوهستان یا حتی در آب بگیریم، حتی بهتر از یه سگ شکاری. و در جاهایی که چیزی پیدا نمی شه، با خوردن سوسک و استخوان حیوان های مرده زنده بمونیم. هیچ کس نمی توانه رنجرهای تگزاسو شکست بده یا از دست آنها فرار کنه.
    آلکس وسط حرفش پرید: تونی ششلولت را بیار نشون بده.
    "اوه. حالا نه، شاید فردا، یا پس فردا. سالی ناراحت می شه اگه دیوار را سوراخ کنم."
    " من که نگفتم تیر بنداز، گفتم نشون بده."
    الکس به دوستانس نگاه کرد" دسته هاش از عاجه، کنده کاری هم داره. فقط صبر کنین تا وقتی که برادرکوچولوی من زین تگزاسی خودشو روی اسب بذاره و به ملاقات شما بیاد، یک عالمه نقره روش کار شده، ممکنه چشماتونو خیره کنه." اسکارلت لبخند رد. او هم می دانست تونی و آلکس بیش از مردان دیگر خودنمایی می کردند. آنها از این نظر در شمال جورجیا بی رقیب بودند. بدون شک تونی حتی یک ذره هم عوض نشده نبود. چکمه پاشنه بلند و زین نقره کاری.
    آرزو می کرد او همان طور که با جیب خالی از مجازات اعدام فرار کرده بود،برمی گشت. بازگشت با زین نقره ای حماقتی بزرگ محسوب می شد آن هم وقتی که سقف خانه نیاز به تعمیر داشت. ولی این کار در نظر تونی درست معنایش این بود که هنوز تونی است. و آلکس چنان به او افتخار می کرد مثل اینکه با یک گاری پر از طلا برگشته است. اسکارلت آنها را دوست داشت، هر دوشان را. چیزی برایشان نمانده بود، مگر کشتزار که مجبور بودند خودشان روی آ ن کار کنند. گر چه یانکی ها بعد از جنگ آنها را غارت نکرده بودند، حتی تلنگری هم به آنان نزده بودند.
    بئاتریس تارلتون گفت: پسرای من دوست داشتن که مغرورانه این طرف و آن طرف بروند و با تهیگاه شون نقره برق بندازن، از دوقلوها حرف می زنم.
    اسکارلت نفسش را در سینه حبس کرد. چرا خانم تارلتون دارد همه چیز را خراب می کند. چرا در این لحظه که همه خوشحال هستند یاد کسانی را که مرده اند زنده می کنه؟ ولی هیچ چیز خراب نشد. آلکس گفت: میس بئاتریس، اونا اگه زین داشتن نمی تونستن حتی یک هفته هم نگه دارن. شما خودت خوب می دونی. ممکن بود تو پوکر ببازن. یا بفروشند و شامپانی بخورند. یادتون میاد که برنت تمام اثاثیه ی اتاقشو توی دانشگاه فروخت و برای کسانی که حتی یک دفعه هم سیگار نکشیده بودن سیگارهای یک دلاری خرید؟
    تونی اضافه کرد: یادتون میاد که استوارت چمدان لباس هاشو تو قمار باخت و مجبور شد مدتی خودشو قایم کنه؟
    جیم تارلتون گفت: یادت میاد آنها کتاب های بوید را فروختن؟ فکر می کردم پوست آنها را می کنی. بئاتریس.
    سپس تارلتون با خنده گفت: آنها فورا پوست تازه می آوردن. وقتی سردخانه را آتش زدند می خواستم قلمای پاشونو خردکنم، ولی به قدری تند می دویدند که نتونستم به اشون برسم.
    سالی گفت: این همون دفعه ای بود که آنها به لاوجوی آمدند و تو طویله ی ما قایم شدن. گاوها یک هفته شیرشون خشک شد. دوقلوها به زور یک سطل شیر دوشیده بودن، بیچاره گاوها.