1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏14/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    باتلر از اتاق سرویس بیرون آمد و در حالی که دست و رویش را با حوله ای سبز رنگ خشک می کرد، گفت :
    - جای خوبی است. چقدر وسیله داری.
    ناتالی دو لیوان آب یخ را روی میز سرامیک آشپزخانه مقابل دو صندلی مجاور هم گذاشت. ناتالی با توجه به ظاهر باتلر که صرفا با شستن دست و رو عوض شده بود، متوجه شد که سر و وضع خودش با آن لباس بی قواره و صورت بدون آرایش و موهای دم اسبی چقدر وحشناک است. ناتالی اهمیت نمی داد که باتلر در مورد او چه فکر می کند . اصولا به طرز فکر او اهمیتی نمی داد.
    - این جا خانه عمه ام بود. او شخصیتی مخصوص به خود را داشت.
    - این گیاه ها را عمه ات در باغچه کاشت ؟
    ناتالی سرش را تکان داد و روی یکی از صندلی ها نشست. :
    - از پارسال تا حالا اصلا به باغچه نرسیده ام.
    باتلر نیز محتاطانه روی صندلی نشست . می ترسید صندلی وزن او را تحمل نکند :
    - چرا عمه ات گیاه استرو... استروفا کاشت؟
    ناتالی آهی کشید.
    - استروفانتوس. رزمری عاشق گیاهان دارویی بود. همیشه خودش ضماد درست می کرد و چای می کاشت. راستش من شک دارم او خودش به تنهایی می توانسته آبین را تقطیر کند. احتمال دارد موقع تحقیق در مورد گیاهان به این گیاه برخورده و دلش خواسته آن را به علت کمیاب بودن داشته باشد. شاید هم خودش آن را امتحان کرده، چون در اثر سکته قلبی مرد. به هر حال، پلیس دستگاه تقطیر و دست نوشته های او را در مورد گیاهان دارویی ضبط کرد.
    - اما اگر تو از آن ها استفاده نکرده باشی، نمی توانند اثر انگشت تو را روی آنها پیدا کنند.
    - فقط ده- دوازده بار برای این که جا باز شود ، آن ها را این ور و آن ور کرده بودم .
    باتلر خرناسی کشید و گفت:
    - نظر وکیلت در این مورد چیه ؟
    ناتالی دستانش را روی میز محکم در هم گره کرد. مردد بود که آیا باید با او درد دل کند یا نه، اما خیلی دلش می خواست با کسی حرف بزند.
    - او امیدوار است که از من رفع اتهام شود ولی در عین حال مشغول مذاکره با دادستان هم هست.
    باتلر با سه بار هورت کشیدن تمام آب لیوان را سر کشید. سپس به سر تا پای او نگاهی انداخت و گفت:
    - به نظر می رسد... ریز و رنگ پریده شده ای.
    - باز هم آب می خواهی؟
    - خودم برمی دارم. زحمت نکش.
    باتلر اول زیر شیر لیوانش را آب کشید. سپس آن را پر از آب کرد و قبل از نشستن به دور و بر آشپزخانه زرد رنگ شلوغ و پلوغ نگاهی انداخت. متناسب با هیکل درشت و ورزشکارانه اوست . احتمالا در حال بررسی خانه بود تا چنانچه تصمیم بیگرد آن را به عنوان گرو ضبط کند، بداند چه چیزی نصیبش می شود.
    ناتالی اخم هایش را در هم کشید و پرسید:
    - چرا امروز سر کار نرفتی؟
    - آخر هفته کار نمی کنم تا بیشتر پیش دختر ها باشم. اما امروز آنان به جشن تولد دعوت شده بودند.
    چشمان قهوه ای او پر از محبت شد.
    - حتما خیلی با خواهر زاده هایت صمیمی هستی که هر آخر هفته آنان را می بینی.
    - آنان با من زندگی می کنند. اسمشان جینی و الی است. خواهرم و شوهر خواهرم یکی دو سال پیش در یک سانحه هوایی کشته شدند.
    ناتالی زیر لب گفت :
    - متاسفم.
    و فکر کرد فقط خودش نیست که گرفتار مصیبت شده است.
    باتلر لبخندی غمگین زد و گفت :
    - هرچه می گذرد، اوضاع بهتر می شود. البته دختر ها هنوز دست و پا گیر و شر هستند .
    ناتالی سعی می کرد از لحاظ ذهنی خود را با مردی درشت هیکل که در حق بچه ها پدری می کرد، وفق بدهد! دختر هایی که به اقتضای سنشان عروسک بازی و میهمان بازی می کردند و هرهر و کرکر راه می انداختند. ناگهان احساس تناقضی که ناتالی نسبت به باتلر داشت، عوض شد.
    - تو و همسرت خیلی از خود گذشتگی کردید که این بچه ها را به خانه خودتان آوردید .
    - من زن ندارم. خودمان سه تا هستیم.
    ناتالی که دایم روی صندلی وول می خورد، گفت :
    - اوه ، نمی توانم تصور کنم چطور از عهده این همه کار بر می آیی.
    - تو چطور؟ بچه نداری؟
    ناتالی سرش را تکان داد و گفت:
    - از قضا چقدر خوب است که بچه ندارم.
    باتلر شانه ای بالا انداخت و گفت:
    - شاید. اما شاید هم بچه به نحوی التیام دهنده باشد.
    گفتگو در مورد مسائل خصوصی ناتالی را عصبی کرده و باعث شده بود با ناخن روی لیوانش ضرب بگیرد. سعی می کرد موضوع صحبت را عوض کند.
    - آقای باتلر، مثل این که می خواستی توضیحی بدهی.
    - راستش آمدم ببینم بعد از بازداشت حال خودت چطور است. بنابراین ....
    سپس با سر و دست به او اشاره کرد و گفت :
    - خوب، چطوری؟
    ناتالی چشمانش را تنگ کرد و گفت :
    - چرا برایت مهم است؟
    باتلر نظری اجمالی به او انداخت و گفت :
    - چون بدجوری گرفتار شده ای .
    - این دروغ سال است، نه ؟
    - بگذریم. حالا می خواهی چه کار کنی ؟
    ناتالی مثل گربه براق شد و گفت :
    - چه کار کنم؟
    - خوب ، فرض می کنیم تو شوهرت را نکشته ای ....
    - معلوم است که نکشته ام .
    - تو بهترین موقعیت را داری که بفهمی چه کسی این کار را کرده . تو هم به اندازه بقیه ریموند را می شناختی .
    - این شوخی بود، نه ؟
    - مطمئنا اشتیاقت برای تبرئه کردن خودت بیشتر از پلیس است.
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    18


    - درست است. کارآگاه آلدریچ که دلش غنج می زند من اعدام شوم .
    باتلر خم شد، آرنجش را روی میز گذاشت و پرسید:
    - در مورد آن دو تای دیگر چقدر اطلاعات داری؟
    - منظورت زنهای اوست؟
    آیا این تصور ناتالی بود یا واقعا گفتن این کلمه برایش آسان بود؟
    - چیزهای کلی... این که چطور با ریموند آشنا شدند ... کجا زندگی می کنند. .. جوانتره حامله است، می دانی که؟
    - در روزنامه ها خواندم اما مطمئن نبودم راست باشد.
    ناتالی لبانش را به هم فشرد و سرش را تکان داد:
    - به نظرم هر دو تا هم مثل من بی کس و کار هستند.
    حالا که ناتالی به قضیه نگاه می انداخت ، می دید احتمالا به همین دلیل ریموند آنان را انتخاب کرده بود و شاید برای همین بود که در گوش او می خواند با تونی رفت و آمد نکند.
    - تو یک برادر داری.
    - تازه از راه رسیده . تو که خبر داری ، نه ؟
    - تونی به تو گفت که استخدامش کردم؟
    - بله .
    ناتالی سعی کرد نارضایتی خود را در لحن کلامش بگنجاند، اما فایده نداشت.
    - فکر کردم اگر او کاری داشته باشد، تو خوشحال می شوی.
    - امیدوار بودم کاری پیدا کند که ...
    ناتالی حرفش را نیمه کاره گذاشت و جرعه ای آب نوشید.
    باتلر ابروهایش را بالا برد و گفت :
    - کاری شرافتنمندانه تر؟ دکتر، تو واقعا فیس و افاده ای هستی ، مگر نه؟
    ناتالی لیوانش را محکم روی میز کوبید و گفت :
    - چرند نگو . برادرم یک دزد سابقه دار است و مسلما درک می کنی که مغازه امانت فروشی و تماس با افراد مال خر چقدر وسوسه اش می کند؟
    - مثل ریموند؟
    دل ناتالی فرو ریخت:
    - ریموند؟ او جنس گرو می گذاشت؟
    باتلر دستش را در جیب عقبش کرد و کیف پول کلفتی بیرون آورد. وقتی آن را باز کرد ، در جا عکسی نایلونی آن طاق و جفت عکس خواهرزاده هایش بود و تمام لایه هایش پر از برگه های رسید . او از میان برگه ها یک ورق کاغذ بیرون آورد و بقیه را سر جایش چپاند.
    - این فهرست را به پلیس هم دادم . ریموند می گفت وقتی در سفر است ، معامله هایی با حال می کند و چیزهایی می خرد. البته زیاد هم مطمئن نیستم راست می گفته . ببین در این فهرست چیزی به نظرت آشنا می رسد؟
    ناتالی نظری اجمالی به فهرست بالا بلند انداخت . سرگیجه گرفته بود.
    «چراغ مطالعه ی مارک تیفانی، سرویس چایخوری نقره عتیقه، دو جا شمعی نقره عتیقه، یک عدد ساعت رولکس، سه ظرف نقره که زیرش چراغ دارد، دو تنگ کریستال، یک عدد مجسمه برنز آمبرو، دو سری سرویس شانزده نفره کارد و چنگال ، پنجاه و دو سکه طلا ، و »
    فهرست گنجینه ادامه داشت و ادامه داشت .ناتالی نفس را در سینه حبس کرده بود . هر لحظه انتظار داشت چیزی با ارزش متعلق به خودش یا عمه اش ببیند. سرانجام خیالش راحت شد و نفسی از سر آرامش خیال کشید.
    - نه هیچ کدام از این ها برایم آشنا نیست. اما گمان می کنم برای بئاتریس آشنا باشد. وکیلم می گفت او از خانواده ای ثروتمند است و به نظر می رسد این چیزها اموالی است که نسل اندر نسل دست به دست گشته.
    باتلر جا خورد و چهره اش در هم رفت .
    - بعضی از آن ها را فروخته ام، اما بقیه را نگه می دارم تا اگر مال او بود، به اش برگردانم.
    ناتالی شقیقه هایش را مالش داد. احساس می کرد سوار رولر کاستر شده است و هر بار که به آخر خط می رسد، متصدی دستگاه می گوید: نه، یک بار دیگر.
    او آب دهانش را قورت داد و گفت:
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - نمی توانم باور کنم که مردی مال و اموال ... زنش را هم بدزدد.
    باتلر لیوان سوم را سر کشید و گفت:
    - اگر مرد باشد ، این کار را نمی کند.
    مسخره بود که بیشتر روزنامه ها مسئله ی سه همسری بودن ریموند را دست کم گرفته و زیاد به آن بها نمی دادند و آن را در حد یک انجمن اخوت پایین آورده بودند. انجمنی که در آن مردها با هم صمیمی بودند. در چنین شرایط ناحقی ، حرف باتلر موهبت بود. ناتالی به دقت مردی را که در آشپزخانه اش بود، بررسی و تایید کرد که از نظر عده ای از زنان، او مردی خوش قیافه است. اما با وجود آن همه زنی که احتمالا ممکن بود دور و بر باتلر باشند، چرا او چرخ دستی اش را به حیاط ناتالی آورده بود؟ سارا قاطعانه اظهار نظر کرده بود مردی که وسایلش را با خودش می آورد، یعنی ...صمیمیت .
    این جمله سارا به ذهن ناتالی رسید ولی یک دفعه با پوزخندی پنهانی این فکر را از ذهن بیرون راند . قدر مسلم این مرد می باست می دانست آخرین چیزی که به ذهن او خطور می کند.... ناتالی معتقد بود آن مرد صرفه در فکر سیاهه برداشتن از سرمایه خودش است و بس.
    باتلر آهسته گفت :
    - اگر به چیزی احتیاج داشتی، فوری خبرم کن.
    ناتالی روی صندلی جا به جا شد و گفت :
    - آقای باتلر، واقعا ممنونم که این فرصت را در اختیار برادرم گذاشتی.
    - انتظار داشتم دنباله حرفت یک اما هم بیاوری.
    - اما پلیس و رسانه ها ممکن است از دخالت تو برداشت بد کنند. از این که برادرم را استخدام کرده ای یا به خانه من می آیی.
    باتلر شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - من و تو که می دانیم با هم همدست نیستیم .
    - من از کجا بدانم که تو به طریقی در این کار دست نداشتی؟
    امکان داشت باتلر با هر کسی تماس مخفیانه داشته باشد و بداند چطور بروز ندهد.
    باتلر لب و لوچه ای آمد و گفت :
    - تا وقتی من را بهتر نشناخته ای، به نظرم مجبوری به ام اعتماد کنی.
    ناتالی حالت چشمان قهوه ای رنگ او را بررسی کرد و سرش را تکان داد.
    - باتلر، من نمی توانم به کسی اعتماد کنم. در این زمینه تازه کارم.
    باتلر نگاه خود را از او برگرفت. سپس بلند شد و در حالی که لیوانش را می برد تا در ظرفشویی بگذارد، گفت :
    - من را ببخش که چنین حرفی زدم. اما به نظر می رسد تو فعلا به دوست احتیاج داری.
    ناتالی برخاست و گفت :
    - حیثیت و آبرویم زیر سوال است، دوستانم را خودم انتخاب می کنم. متشکرم.
    باتلر از سر شکیبایی لبخندی زد و گفت :
    - باید با مردی که کمکت کرده باغچه ات را سرو سامان بدهی، مهربان تر باشی.
    - به کمک تو احتیاج ندارم.
    - می دانم.
    باتلر از پیشخوانی که به آن تکیه داده بود، فاصله گرفت و به طرف در پشتی به راه افتاد.
    - بهتر است بروم سراغ پیاده رو. از آب خنک متشکرم، دکتر.
    باتلر در توری را هل داد و سر کارش برگشت. ناتالی به طرف ظرفشویی رفت تا لیوان آب خودش را خالی کند. از پنجره باتلر را دید که بیل را برداشته است و آسفالتهای خرد شده را در چرخ دستی اش می ریزد. سالها بود که رزمری می خواست این قسمت از پیاده رو را تعمیر کند.
    ناتالی لب و لوچه ای آمد. علی رغم دلخوری اش از دخالت باتلر، بخشی از وجودش در مورد خوش بینی به باتلر واکنش نشان می داد. البته وقتی دنیای کسی در حال فرو پاشی است، خوش بین بودن برای آدم آسان است.
    دلش از گرسنگی به قار و قور افتاد. در یخچال را باز کرد و نگاهی انداخت. با دیدن سالاد ها قیافه اش در هم رفت. فوری در یخچال را بست و دستش را در هوا تکان داد تا بو را از بین ببرد. آرزو کرد تونی هرچه زودتر از خرید برگردد . ممکن بود از گرسنگی هلاک شود.


    پایان فصل هجدهم
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    19



    - من جولی هارپی، مجری برنامه خریداران خانگی هستم . بئاتریس از تنسی روی خط است ، سلام بئاتریس.
    - سلام جولی.
    - بئاتریس ، کدام یک از محصولات بی نظیر امروز را انتخاب کرده ای ؟
    - قابلمه زود پز نچسب که یک در اضافی و سبد مخصوص سرخ کردن دارد.
    - اوه، چه انتخاب خوبی! آیا از محصولات ما لوازم خانگی دیگری هم داری؟
    جولی از تلویزیون به او لبخند زد. صدایش چند ثانیه دیرتر به گوش بئاتریس می رسیدو تلفنچی به او گفت که صدای تلویزیونش را کم کندتا تاخیر صدا او را ناراحت نکند.
    جولی آدم خوبی به نظر می رسید و بئاتریس احساس کرد از او خوشش آمده است . جولی خیلی کار خوبی می کرد که لوازم خانگی مورد احتیاج مردم را دم خانه شان می فرستاد.
    - بله، چند روز پیش یک سری قابلمه دولوکس سفارش دادم.
    - چه خوب! ظاهرا خیلی میهمانی می دهی.
    صدای بئاتریس در اتاق مطالعه ی درندشت پیچید:
    - اوه بله . خانه من همیشه پر از آدم های شوخ و شنگ است.
    صدای دلنگ دولونگ آهنگینی به گوشش رسدی و بلافاصله جولی فریادی زد و بئاتریس او را از صفحه تلویزیون دید که بالا و پایین می پرید.
    - بئاتریس، امروز روز اقبال توست! معنی این زنگ آهنگین این است که یک امتیاز پنجاه دلاری می گیری و می توانی آن را برای خرید محصولات برنامه ما خرج کنی. البته اگر جواب سوال ما را بدهی، برنده می شوی. آماده ای ؟
    بئاتریس زبانش را روی لبانش کشید، روی صندلی چرمی جابه جا شد و گفت :
    - بله.
    - بسیار خوب، حاضر باش. اگر تو هر روز ساعت یک بعد از ظهر تلویزیون را روشن کنی، ترجیح می دهی کدام یک از این برنامه ها را ببینی: افترنونر، بونز بونانزا، سوپرسیور؟
    بئاتریس خنده ای از سر آرامش خیال کرد و گفت :
    - افتر نونر.
    - درست است، بئاتریس . اگر تو ساعت یک بعد از ظهر تلویزیون را روی برنامه ما تنظیم کنی، می توانی پول بیشتری صرفه جویی کنی. بئاتریس از تنسی برنده پنجاه دلار امتیاز برنامه خریداران خانگی شد. بئاتریس، اگر دلت بخواهد می توانی با این پول مخلوط کنی را بخری که نیم ساعت دیگر نشانش می دهیم.
    بئاتریس لبخندی زد . حسابی قوت قلب گرفته بود. گفت :
    - متشکرم، این کار را می کنم.
    گوشی را گذاشت و نفسی راحت کشید. بعد از این که کشف کرده بود ریموند ته تمام کارتهای اعتباری او را بالا آورده، آن هم به صورت پول نقد یا هدایای گران قیمتی که او حتی یک اش را هم به چشم ندیده بود، کار به جایی کرد که تلفنی تقاضای کارت اعتباری خریداران خانگی را کرد، که در دراز مدت تا دوازده هزار دلار اعتبار داشت. می توانست سه هزار دلار آن را نقد بگیرد و نه هزار دلارش را جنس بخرد.
    با شنیدن صدای پایی محتاطانه، رویش را برگرداند. راشل کیف به دست دم در ایستاده بود و لبخندی محو بر لب داشت.
    - خانم کارمایکل، من دارم می روم .
    - باشد، راشل.
    بئاتریس کیسه ی نایلونی بزرگی را نشان داد و گفت :
    - این ها را ببر برای پسرت و شوهرت.
    خدمتکار دستش را دراز کرد و از داخل کیسه پیراهنی دویست دلاری را که هنوز قیمت خرید رویش بود، بیرون آورد و گفت :
    - این ها که مال آقای کارمایکل است!
    - درست است.
    بئاتریس که بابت به باد رفتن عتیقه های آبا و اجدادی اش خونش به جوش امده بود، سراغ کمد لباس ریموند رفته و تصمیم گرفته بود آن چه را متعلق به ریموند است، به باد بدهد. او به روبدوشامبر فلانل که پارچه ای پیچازی زرد و قهوه ای اش بی رنگ و رو شده بود، نگاهی کرد. او آن را در اولین و تنها کریسمسی که در آپارتمان خودشان گذرانده بودند، به ریموند داده بود. با این که سر آستینش رفته و یقه اش لک شده بود ریموند آن را در کمد آویزان می کرد و صبح هایی که در خانه بود، آن را می پوشید. بئاتریس که نمی توانست به هیچ وجه خودش را مجاب کند، چند تکه از لباس هایی را که نوتر بود و خود ریموند نخریده بود، انتخاب کرده بود تا ترتیبشان را بدهد.
    - هرکدامش به دردت نخورد، بیندازش دور.
    - متشکرم، خانم یادتان هست که گفتم فردا نمی آیم؟
    بئاتریس اخمی کرد و گفت :
    - نه، یادم بینداز چرا ؟
    - فردا نوه ام دانیل را غسل تعمید می دهند.
    - اوه.
    بئاتریس و راشل همسن و سال بودند. هر دو پنجاه و دو سال داشتند.
    - گرفتاری خانوادگی؟
    - بله خانم.
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    لبخند راشل محو شد و گفت :
    - اگر شما هم بیایید، قدمتان روی چشم. در همان کلیسا از میهمانان پذیرایی می کنیم. میهمانی آن چنانی نیست. فقط کیک ساده و شربت.
    به قدری گیج و منگ بود که به سختی حرف های او را می شنید. پشیمانی مثل خوره به جانش افتاده بود. آهسته از جا بلند شده و در حالی که سعی می کرد تعادلش را از دست ندهد، به طرف خدمتکار باوفایش رفت و جلوی او ایستاد. برای این که حسادتش را پنهان کند، لبخندی زد. هرچه بود، راشل کانون گرم خانوادگی اش را داشت. او گردنبند صلیب طلای خود را از گردنش در آورد، آن را بوسید و در دست راشل گذاشت. -
    - این هدیه من به نوه توست.
    چشمان راشل با دیدن آن گردنبند گشاد شد و گفت:
    - نه، خانم کارمایکل، این از سر ما زیاد است.
    - چرند نگو. این اولین جواهر دانیل خواهد بود. دلم می خواهد همیشه آن را داشته باشد.
    اشک در چشمان راشل جمع شد و گفت :
    - شما چقدر مهربانید، خانم کارمایکل.
    بئاتریس خود را جمع و جور کرد تا بر احساساتش غلبه کند و گفت :
    - در کنار نوه ات خوش باشی.
    - خدا به شما خیر و برکت بدهد، خانم . شما هم آخر هفته خوبی داشته باشید.
    - امیدوارم.
    به محض این که در سنگین پشت سر راشل بسته شد، لبخند بئاتریس هم محو شد. همه مردم شنبه شب ها جایی می روند و کاری می کنند، یا با کسی که دوستش دارند. ... تقریبا همه مردم.
    از پشت سر صدای جولی به گوش رسید:
    - سلام، بئاتریس اهل تنسی .اگر هنوز پای تلویزیون هستی، بعد از چند آگهی تبلیغاتی ، آن مخلوط کنی را که قولش را داده بودم، می بینی.
    بئاتریس سرش را کج کرد و لبخندی زد . باز هم صد رحمت به جولی!
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    سر راهش به آبدارخانه برای آوردن مشروب، تمام چراغ هایی را که راشل با وجدان خاموش کرده بود، روشن کرد. حتما از داخل خیابان، خانه مثل ستاره می درخشید. اما واقعا مهم نبود. او اصلا خوشش نمی آمد که در آن خانه بزرگ تنها بخوابد. حالا هم که ریموند برای ابد رفته بود ، اتاق های خانه فوق العاده ملال آور به نظر می رسید. او یک بطری برداشت و به اتاق خوابش در طبقه دوم برگشت. سر راه چراغی را خاموش می دید، روشن می کرد.
    در اتاق خواب مجللش، لیوان و بطری را روی پا تختی گذاشت ، کفش مارکدار پاشنه بلند بدون بندش را به گوشه ای پرت کرد و خود را روی تختخواب بزرگ چوب ساج انداخت. بعد از این که کوسن های روی تختش را صاف و صوف کرد، آنها را به چوب بالا سر تخت تکیه داد. دستگاه کنترل تلویزیون را برداشت تا کانال مربوط به برنامه جولی را بیاورد. یک دستگاه کنترل برای باز و بسته کردن پرده ها داشت، یکی هم برای تنظیم پنکه سقفی . همیشه سرعت آن را روی متوسط می گذاشتند. دیگر سر کم و زیاد بودن درجه آن با ریموند دعوایش نمی شد . همچنین سر خروپف کردنش یا کابوس های عجیب شبانه اش که باعث می شد هر دو از خواب بپرند.
    حالا دیگر می دانست دلیل کابوس های ریموند چه بوده است.
    او بطری را برداشت و دوباره لیوانش را پر کرد. حالا مثل همیشه دچار کابوس می شد و ریموند هم نبود تا کمکش کند. البته او منشا کابوس خود را می دانست . ناتالی بود.
    ناتالی ریموند را نکشته بود. بئاتریس به پلیس دروغ گفته بود که ناتالی در بخش مراقبت های ویژه با ریموند تنها بوده است . او بود که به تنهایی به آن جا رفته بود و خود را ناتالی معرفی کرده بود.
    شاید ناتالی توانایی کشتن ریموند را داشته و شاید دلش می خواسته او را بکشد ولی فرصتش را نداشته است. حالا با این که در کشتن مردی که آن همه از دستش عصبانی بود، دخالتی نداشت، از محاکمه و زندان جان سالم به در نمی برد، مگر این که این زن از آن چه اکنون بود، به مراتب قوی تر می شد.
    دهانش را پر از مشروب کرد و آن قدر آن را نگه داشت تا زبانش به مور مور افتاد. سپس آهسته آن را فرو داد. بخش شریر وجودش برایش توجیه می کرد زنی که عشق ریموند را دزدیده بود، زنی که چنان دل و دین ریموند را برده ، که او را واداشته بود دو زنه شود، حقش است به جرم قتل بازداشت شود.
    در واقع آن زن تمام آن چه را بئاتریس و ریموند در آن مشترک بودند، از بین برده و فنا کرده بود. بئاتریس تقصیری نداشت. پدر و مادرش بیمار بودند و رسیدگی به امور آنان و تعهداتشان در باشگاه بر دوش او قرار گرفته و باعث شده بود به اوقات فراغت ریموند حسادت کند و در نتیجه در ده سال اخیر دایم با هم جر و بحث داشته باشند، آن هم فقط در چند ساعتی که بیدار بودند.
    بئاتریس دستش را روی قسمتی از تخت که ریموند می خوابید، کشید. علی رغم شکاف عاطفی ژرفی که بین آنان به وجود آمده بود، عشقشان به یکدیگر تا آخر عمیق باقی مانده بود. یک بار مادرش در حال مستی و بی خبری به او گفته بود بهترین راه جلوگیری از ولگردی ریموند این است که بئاتریس در خانه دستی به سر و گوش او بکشد.
    و بئاتریس این کار را کرده بود . عینک تیره به چشم زده و از کتابفروشی یکی دو کتاب در مورد آیین شوهر داری خریده بود . خلاصه خیلی به ریموند رسیده بود. لباس های خواب خریده و یکی دو بار هم دل و جرات به خرج داده و با موسیقی برای ریموند رقصیده بود . حالا از خودش خجالت می کشید که از این طریق می خواسته او را تحت تسلط داشته باشد.
    چطور ممکن بود بتواند با زیبایی خدادادی ناتالی و اندام زیبای روبی رقابت کند؟ او پنجاه و دو ساله بود. لعنتی، و بیست و یک سال بود که با او ازدواج کرده بود. وقتی ریموند زنده بود، بئاتریس نمی بایست برای جلب توجه او با زنان دیگر رقابت می کرد. حالا هم نمی بایست این قدر بابت مرگ او رنج می کشید.
    روزی که دلیا پیکولی به همراه ایو لومباردی به دیدن بئاتریس آمده بود. نفس زنان گفته بود :
    - بی ، به ما بگو که این شایعه ها حقیقت ندارد. راست است که ریموند دو تا زن دیگر هم داشته؟
    و بئاتریس جواب داده بود :
    - ظاهرا که داشته .
    و همان موقع از پی بردن به این مسئله که شوهرش دزد هم بوده و سر دعوای یک زوج پست علیه باشگاه نورث کانتری شرط بندی کرده بوده ، مبهوت شده بود .
    دلیا و ایو زیر لب چند شایعه مبهوت کننده دیگر را هم به اصطلاح از سر همدردی برای بئاتریس گفته بودند که بئاتریس بازوی آنان را گرفته و پس از بیرون کردنشان ، در را محکم به هم کوبیده بود. بئاتریس مطمئن بود که حالا موضوع مورد بحث هیات مدیرانی است که در آن اتاق کوچک جمع می شدند تا تصمیم بگیرند اعمال و رفتار رسوایی برانگیز یکی از اعضا به شهرت باشگاه لطمه می زند یا نه .
    و اما ناتالی .... برود به جهنم! احتمالا حالا کلی سیستم حمایتی دور و بر خودش دارد، مثل پدر، مادر مهربانش، خواهران و برادرانش، دوستان و در و همسایه ها که احتمالا الان مشغول فروش خوراک و صنایع دستی هستند تا برای خرج دادگاه او پول جمع کنند. ناتالی به کمک او احتیاج نداشت و بئاتریس هم به درد سر. از این گذشته، اگر مردم می فهمیدند که او با ناتالی دوستانه رفتار می کند، بیشتر برایش حرف در می آوردند.
    تلفن کنار تخت به صدا در آمد و او را از جا پراند. دستش را جلو برد تا دو شاخه تلفن را از پریز بیرون بکشد. ناگهان چشمش افتاد به نام تماس گیرنده که روی دستگاه ثبت شده بود و سر جا خشکش زد.
    «ریموند کارمایکل!»
    چیزی نمانده بود از ترس زهره ترک شود. امکان نداشت. قبل از این که در دام دلیل و برهان اسیر شود، سریع گوشی را برداشت و گفت :
    - اوه ، خدایا، ریموند خودتی ؟
    اول سکوت، سپس صدایی زنانه که گفت :
    - بئاتریس؟
    ناامیدی اش به قدری زیاد بود که فقط توانست گریه اش را در گلو خفه کند.
    - بئاتریس، من ناتالی کارما... من ناتالی هستم.
    این معرفی مثل صاعقه بر سرش فرود آمد. تلفن ناتالی به اسم ریموند بود. بئاتریس احساس حماقت کرد. سعی کرد آرام باشد. گفت :
    - چی می خواهی ؟
    لحن کلامش بیش از ان چه قصد داشت، تند و خشن بود. هرچند بئاتریس مطمئن نبود که در قرارداد شوهر اشتراکی برای بی حرمتی او ماده ای وجود داشته باشد.
    صدای ناتالی انگار از ته چاه می آمد. گفت :
    - امروز صاحب یک مغازه امانت فروشی به این جا آمد. همان که ریموند به اش بدهکار است. یعنی بوده ، آن هم یک عالم.
    بئاتریس اخم کرد و گفت :
    - اگر دنبال پول هستی، فراموش کن.
    بنا به گفته حسابدارش، او دیگر آه در بساط نداشت.
    لحن ناتالی محکم شد:
    - چی ؟ من که پول نمی خواهم. یارو فهرستی بلند بالا از اجناسی به من نشان داد که ریموند در عرض یک سال گذشته فروخته. او خیال می کرد ریموند بی خبر از من آنها را از خانه من برداشته. اما هیچ کدام از آن اجناس برای من آشنا نبود. اگر دلت بخواهد می توانم آن فهرست را برایت بفرستم.
    آیا ناتالی سعی می کرد برای خاطر محاکمه دل او را به دست بیاورد؟
    بئاتریس گفت:
    - خیالی می کنی بی آن که بفهمم ریموند از این خانه چیز بلند کرده؟
    - به هر حال دو تا زن دیگر هم داشته که تو نفهمیدی.
    این هم فرضیه ای دیگر برای به دست آوردن دل او!
    بئاتریس لبخندی زد و گفت :
    - عزیزم، از زندان زنگ می زنی؟
    - ببخش که مزاحمت شدم.
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    بئاتریس گونه اش را از داخل گاز گرفت. فرصتی بود برای این که اطلاعاتی در مورد وسایلش کسب کند و چه بسا به مجسمه برنز آمبروی خودش برسد.
    - صبر کن، دلم می خواهد آن فهرست را ببینم.... تا بدانم....
    - چطوری آن را برایت بفرستم.
    - باید دنبال شماره فاکس بگردم.
    بئاتریس از جا بلند شد، دور خودش چرخی زد و با تلفن دستی به اتاق کار ریموند رفت. در مدتی که سکوت کرده بودند، هر دو چند آه طولانی کشیدند.
    بالاخره بئاتریس از ناتالی پرسید:
    - تکلیفت چه می شود؟
    - محاکمه ... من ....بهتر است درباره اش حرف نزنیم.
    «حقت است»
    بئاتریس در اتاق کار ریموند را باز کرد و کلید برق را زد. اتاق بسیار با سلیقه تزیین شده بود و نشان از اشرافیت و کاردانی داشت . بعد از مرگ ریموند، او از سر استیصال به سراغ کشوهای ریموند رفته بود تا بلکه مدارکی که حاکی از زندگی چند گانه او باشد، پیدا کند ولی هیچ چیز پیدا نکرده بود. کشو ها خالی بود و لای پوشه ها هم هیچ چیز نبود. انگار نه انگار آن جا اتاق کار ریموند بود.
    بئاتریس گهگاه به آن اتاق سر می زد تا برای تنظیم برنامه های باشگاه از فاکس استفاده کند، اما هرگز فضولی نکرده بود. احساس نکرده بود که این کار لازم است. ولی حالا که زن دوم ریموند تلفن کرده بود تا فهرستی را برای او فاکس کند که چه بسا فهرست دزدی های ریموند بود، می بایست از اعتماد ریموند ممنون می بود. دیگر بهتر از این نمی شد.
    - شماره فاکس 1302-555-901 است .
    - الان برایت بفرستم؟
    - بفرست.
    - به محض این که گوشی را گذاشتم ، فهرست را فاکس می کنم . شماره تلفن امانت فروشی بالای سربرگ هست.
    بئاتریس آهی عمیق کشید و گفت :
    - بسیار خوب، متشکرم.
    - خداحافظ.
    - ناتالی؟
    - بله ؟
    آیا اگر او به جای ناتالی بود، به این آرامی بود؟ این قدر بزرگوار و بلند نظر؟ البته که نبود.
    - هیچی ، خداحافظ.
    وقتی گوشی را گذاشت، به میز کنار دستگاه فاکس تکیه داد تا صدای بوق فاکس بلند شد. تق تق کرد و کاغذی از دستگاه بیرون آمد.
    اسمایلی.
    بئاتریس فکر کرد:«اسمایلی؟ خدای بزرگ. به نظر می آید دهکده ای در شهرک جذامیهاست. »
    هرچه نوشته های بیشتری روی کاغذ فاکس چاپ می شد، قلب او بیشتر و بیشتر از جا کنده می شد. چراغ، سرویس قاشق و چنگال ، کریستال، مجسمه برنز، سکه های طلا.... چشمانش سیاهی می رفت. به محض این که خود را روی تخت پرت کرد، جیغ کشید. محکم روی رو تختی مشت می کوبید و مثل بچه ها پاهایش را در هوا تکان می داد و لگد می پراند. قرار نبود این طور شود. همه و همه ، از پدر و مادرش گرفته تا شوهرش و ناتالی و آن یکی تکه ای از زندگی اش را گرفته و او را آس و پاس کرده بودند. چنگی به فهرست انداخت و به سراغ کمد ریموند رفت.
    ربدوشامبر پیچازی آن جا آویزان بود. سر به راه ، بی آزار، ریشخند کنان. به یک ضرب آن را از جا لباسی پایین کشید و از سر غیظ تا جایی که می توانست تکه پاره اش کرد. پارچه ی پوسیده به راحتی پاره می شد. صدای جر و واجر شدن پارچه با صدایی که از حلقومش بیرون می آمد، در هم می آمیخت و ربدوشامبر آش و لاش با آخرین جیغ او کف اتاق پرت شد. تکه های روبدوشامبر روی زمین به صورت اشکال گرافیکی به چشم می آمد. خودش را روی زمین انداخت و ضجه زد. عصبی و آتشی بود که ریموند این طور زندگی کرده بود و عصبی تر از این که این طور مرده بود. از همه بدتر این که قبل از این که او خدمتش برسد، مرده بود.
    مدتی طولانی همان طور نشست. سپس به آرامی گریست و به صدای جولی که از اتاق تلویزیون می آمد، گوش کرد.
    - خریداران خانگی، اگر سری چاقو های فولادی و ضد زنگ را نداشته باشید، مجموعه تان کامل نیست.
    بئاتریس زیر لب گفت:
    - من دارم جولی . پوست کن، ساطور، چاقو، کارد نان بری، قیچی آشپزخانه.
    سرش را به دیوار کوبید. «اوه ، همه تان به درک واصل شوید. »ناتالی آدم خوبی بود ، مشکل این است که با آدم های خوب باید خوب بود. لعنتی ، حالا هر قدر هم برای آدم زجر آور باشد، مهم نیست. حقیقت امر این بود که اگر برنامه و طرح او روان تر پیش می رفت، ناتالی حالا در این وضعیت نبود.
    - می دانید چیه خریداران خانگی، قیچی آشپزخانه بهترین قطعه سرویس چاقو هاست. من دلیلش را نمی دانم. آن را امتحان کنید. مطمئنم این قیچی همه چیز را در آشپزخانه شما می برد، از جمله آهن و ضمانت هم دارد. اگر راضی نبودید، آنها را پس بفرستید و پولتان را بگیرید.
    اگر بئاتریس حواسش بود، شاید با آن قیچی ضد زنگ قلب سیاه ریموند را تکه تکه می کرد و چنانچه قیچی به درد نخور بود، می توانست پولش را پس بگیرد. بئاتریس آهی کشید، فقط او بود که می توانست مرتکب قتل شود.
    به زحمت سر پا ایستاد. سپس گوشی تلفن را برداشت و شماره وکیلش را گرفت.
    - گیلرد، من بئاترس هستم . یک قرار با بازپرس پدوکار و آن کارآگاه آلدریچ چندش آور برایم ، بگذار. برای فردا صبح . بله، خودم می دانم فردا یکشنبه است. چه روزی بهتر از یکشنبه می شود عقده دل را خالی کرد؟



    پایان فصل نوزدهم
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    20



    کلیسا رفتن به گروه خون روبی نمی خورد، هرچند با انجیل عهد عتیق و زندگی نامه و تعالیم حضرت مسیح آشنایی داشت. و شکر خدا در کلاس مذهبی هم یک شعر یاد گرفته بود. به هر حال به نظر می رسید، در روزهای یکشنبه استریپ تیز کار درستی نیست. مک هم به احترام بلولا(قوانین محدود کننده و سخت که رقص و نمایش و فروش مشروب را در روز مقدس یکشنبه تحریم می کند.) روزهای یکشنبه بار خود را به روی عمومی می بست و میهمانی خصوصی برای یکصد مشتری دستچین خود راه می انداخت.
    با این که یکشنبه هایی که نوبت روبی بود، برایش زجر آور بود، اقرار می کرد مشتریان آن روز کمی اعیان تر از مشتری های بقیه روزهای هفته هستند. بعضی از آنان یکراست از کلیسا به آن جا می آمدند. بنابراین هنوز کت و شلوار تر و تمیز به تن داشتند و بوی خوش می دادند. چند هفته پیش یک آدم شسته و رفته که از کلیسا جیم شده بود، برنامه یکی از دوستان روبی را قطع کرده و با صدای گوش خراش برایش موعظه کرده بود . حالا مک هرکس را که بعد از کلیسا وارد بار می شد، از موعظه و نصیحت منع می کرد .
    این یکشنبه روبی از خلوتی بار استفاده کرده و سنگین و رنگین ترین لباسی را که در کمدش داشت، پوشیده بود. یک جلیقه منجوق دوزی شده با یک شورت چرمی مشکی و چکمه های چسبان مشکی که تا بالای ران می آمد. اگر بخت یارش می شد ، که این بستگی به افراد حاضر در بار داشت، می توانست جلیقه اش را در نیاورد و برآمدگی شکمش را پنهان کند . گاهی مک از پشت صحنه به او علامت می داد که باید جلیقه اش را در بیاورد که در این صورت او چاره ای نداشت. اما چون از موضوع باردار شدن او با خبر شده بود ، روبی حدس می زد او اخبار شبکه دو را دیده ، شاید امروز به او زیاد سخت نمی گرفت.
    آهنگ شروع شد ، علامت آمده شدن برای رفتن به روی صحنه، آهنگ مورد علاقه روبی بود که گروه هات چاکلیت آن را اجرا کرده بود. روبی بشکنی زد تا خودش را آرام کند و آماده شود. وقتی برای اولین بار روی صحنه رفته بود، رقصیدن برایش مشکل بود . یک بار مک به او گفته بود او نسبت به ریزه کاری های موسیقی حساس نیست ، و همان موع پلنتی او را به کناری کشانده و گفته بود بهتر است به جای حرکات دشوار و مصنوعی ، کمی دور صحنه ورجه و ورجه کند تا به خودش مسلط شود .
    حالا دیگر می تواسنت ورجه و ورجه کند . بعد از چند ماه حسابی جا افتاده بود و می توانست مردم را به هورا کشیدن وا دارد. آهنگ با صدای بلند پخش می شد و او در دل زمزمه می کرد: سرحالم، بله، سرحالم، تو چطور؟
    وقتی مک نام او را اعلام کرد، مردها هورا کشیدند و دست زدند. نام هنری او روبی سرخه بود . وقتی از کنار مرد ها رد می شد، به آنان لبخند می زد. ظاهرا امروز حسابی شلوغ بود. صدای آهنگ بلند بود اما دود سیگار زیاد نبود که این خوش خوب بود. هرچند پلنتی گفته بود دود برای بچه ضرر ندارد، باز هم روبی نگران بود. به یاد چهره نگران ناتالی افتاد وقتی شنید او هنوز دکتر نرفته است. یک دفعه پایش لغزید و افتاد روی یک مرد درشت هیکل مو بور. البته جمعیت خیال می کرد این هم جزئی از ادا و اطوارهای اوست، به هر حال خودش را جمع و جور کرد و حواسش را به آهنگ داد. سر حالم، بله، سرحالم....
    به بند دوم شعر گلود هات چاکلیت که رسید، او روی صحنه مشغول بود و بابت بخت و اقبالش خدا را شکر می کرد. کدام دختر بی تجربه و بی استعدادی می توانست این قدر پول در بیاورد؟ بعد از اجرای برنامه اش به اتاق رختکن رفت تا انعام هایش را بشمارد و قبل از این که برای رقصیدن به سر میزها برود، کمی خودش را تر و تازه کند.
    اتاق رختکن غلغله بود. عده ای از رقاصه ها در حال بزک کردن و رد و بدل کردن لباس بودند و در همان حال در مورد نامزد یا شوهر و بچه هایشان چرت و پرت می گفتند.
    روبی از فقدان ری دلش گرفت و یک جای خالی پیدا کرد تا بنشیند. او رایک شب که دور میز ها می رقصید، دیده بود. ریموند مردی را که برای روبی مزاحمت ایجاد کرده بود، با کتک از بار بیرون انداخته و بعد به او گفته بود خیلی خوشگل است و پول رقص او را به دور میز ها یکجا پرداخته بود تا او تمام شب را بنشیند و با او حرف بزند. ریموند طوری رفتار کرده بود که روبی احساس کرده بود آدمی باهوش و بخصوص است.
    - روبی؟
    سرش را برگرداند . دوستش پلنتی بود که سرش را در رختکن آورده بود.
    - مک می خواهد فوری تو را ببیند.
    روبی آه کشان گفت :
    - دارم انعامهایم را می شمارم. احتمالا می خواهد اخراجم کند.
    - شوخی می کنی؟ امروز این جا برای خاطر مصاحبه تلویزیونی تو این قدر شلوغ شد، ظاهرا تو برای مک تبلیغ کرده ای.
    آن مصاحبه چرت... رسانه ها از ناتالی یک هیولا ساخته بودند. وقتی یادش می افتاد موقع برگشتن از ختم ری ، ناتالی اشک های صورت او را پاک می کرد، دلش می سوخت.
    پلنتی چشمکی به او زد و گفت :
    - روی صحنه عالی بودی، بچه . مشتری ها از تو خوششان می آید.
    روبی لبخندی زد و یک ده دلاری به دوستش داد و گفت:
    - بگیر، این را به موجودی ات اضافه کن .
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    پلنتی سی و نه سال داشت و برای جراحی سینه پس انداز می کرد. روبی از آدم هایی که به خودشان می رسیدند، خوشش می آمد.
    - متشکرم، روبی.
    روبی بعد از این که لباسی درست و حسابی پوشید، موهای قرمزش را جمع کرد و کمی تافت به آن زد. وقتی برای دیدن مک می رفت، فکر کرد شاید مک بگذارد تا به دنیا آمدن بچه ، او در بار پیشخدمت شود. البته درآمدش خوب نبود ولی باعث می شد آن جا بماند تا بعدا دوباره بتوانت برقصد و قبض های ماهیانه اش را بپردازد. و چقدر هم قبض داشت.
    ناگهان دردی در درونش پیچید که چشم هایش را پر از اشک کرد. کمی ایستاد تا اشکش فروکش کند. دوباره به راه افتاد. چند قدم که رفت، باز همان درد به سراغش آمد و این بار بیشتر طول کشید تا رفع شد. چشم هایش سیاهی می رفت. بچه طوری اش شده بود؟ حتما. حق با ناتالی بود. می بایست به دکتر مراجعه می کرد. حالا دیگر حتما می بایست این کار را می کرد. وقتی دو مرتبه توانست راه برود، به سمت بار رفت و به جاکو گفت که خیلی سریع تلفن را به او بدهد . به چهار پایه تکیه داد، دکمه صفر را فشار داد و گفت :
    - تلفنچی، لطفا شماره تلفن دکتر کارمایکل را در شهر اسمایلی می خواهم .
    - شماره مطبش را؟
    چهره روبی در هم رفت . به سختی نفس می کشید. فکر کرد به احتمال زیاد ناتالی یکشنبه ها کار نمی کند، البته اگر کلا باز هم کار کند.
    - تلفن خانه اش را دارید؟
    - شماره ای به اسم ریموند و ناتالی کارمایکل در خیابان کاب داریم .
    در حالی که بار دیگر با سرگیجه دست و پنجه نرم می کرد، گفت :
    - همین را می خواهم.
    - لطفا یک لحظه صبر کنید.
    روبی به جاکو اشاره کرد که یک خودکار به او بدهد و با خطی خرچنگ قورباغه شماره را روی دستمال کاغذی نوشت و گوشی را گذاشت. برای فشار دادن دکمه های تلفن از خودکار استفاده کرد و وقتی صدای مردی را شنید، تعجب کرد:
    - الو؟
    روبی در اثر درد شدیدی که به سراغش آمد، ناله ای کرد و گفت :
    - ناتالی هست؟
    - می توانید پیغامتان را بدهید.
    - می خواهم با خودش حرف بزنم. به اش بگویید روبی هستم. مثل این که اتفاقی برای بچه افتاده.
    مرد چیزی نگفت. لابد رفته بود ناتالی را خبر کند.
    روبی شکمش را محکم گرفت . می ترسید مبادا خونریزی کرده باشد. چشمانش را محکم بست و گفت :
    - خدایا، خودت بچه ام را حفظ کن. قول می دهم راستش را به پلیس بگویم.
    صدایی که انگار از ته چاه می آمد به گوشش رسید:
    - روبی؟ چی شده؟
    - نمی دانم، دلم به شدت درد می کند. سرگیجه هم دارم.
    - وقتی دلت درد گرفت، چه کار می کردی؟
    - در بار راه می رفتم.
    - امروز سر کار هستی؟ منظورم این است که ... رقصیده ای ؟
    دوباره درد به سراغ روبی آمد و با ناله گفت:
    - اوهوم. دور اول را تمام کرده ام. به نظرت بچه سقط می شود؟
    - آرام باش، روبی . و به یکی بگو آمبولانس خبر کند. همین حالا .
    - می ترسم، ناتالی تو هم می آیی؟
    - به بیمارستان؟
    - من کسی را ندارم.
    «به جز پلنتی که نمی تواند کارش را ول کند. بیلی وین هم که به لعنت سگ نمی ارزد. مک هم که از آن آدم ها نیست که وجودش آرامش بخش باشد. »
    پس از چند لحظه سکوت ، روبی گفت :
    - خواهش می کنم، ناتالی.




    پایان فصل بیستم.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    21




    تونی پشت فرمان نشست ، در را بست و از سر نارضایتی آهی کشید.
    ناتالی چپ چپ به او نگاه کرد و گفت :
    - گفتم که لازم نیست بیایی . خودم می توانم رانندگی کنم.
    - حرف من این است که این خیلی عجیب به نظر می آید که تو از زن حامله شوهرت در همان بیمارستانی که شوهرت مرد، عیادت کنی . همین . نه کمتر، نه بیشتر.
    - خیال می کنی من می خواستم این طور شود؟
    تونی اتومبیل را روشن کرد و گفت :
    - سرت را بدزد تا عکست را نگیرند.
    - من که کوتاه نمی آیم و از این شهر نمی روم.
    تونی دنده عقب زد و از آینه دید که خبرنگارها در خیابان جمع شده اند. گفت :
    - دلم می خواهد دخل این دلقک ها را بیاورم.
    - تا یک بامبول دیگر برایمان درست شود؟
    تونی خرناسی کشید و گفت:
    - دست کم گورشان را گم می کنند.
    - همه اش برای خاطر این است که باتلر میکروفونشان را پرت کرد و تهدید کرد دوربینشان را داغون می کند.
    ناتالی متوجه نگاه کنجکاو تونی شد و بلافاصله حواسش را جمع حالت چهره اش کرد که اگر احیانا عکسش را گرفتند، اوضاع خیط نشود. درست نبود بخندد. مگر می شد آدم عزادار خوشحال باشد؟ اخم هم می کرد، شکل قاتل ها به نظر می رسید، وقتی به جماعت فیلمبردار نزدیک شدند، همه آنان دهانشان می جنبید و دستانشان در هوا تکان می خورد . تونی گاز داد تا گروه متفرق شود. وقتی آنان از سر راه کنار رفتند، تونی سرعت را زیادتر کرد و ناتالی سرش را به پشت گردنی صندلی تکیه داد .
    تونی پرسید:
    - موضوع چیه ؟
    - چه موضوعی ؟
    - تو و باتلر.
    - لطفا اسم ما را با هم نبر.
    - به نظرم از تو خوشش آمده.
    او لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت :
    - حالم را نگیر، آقا داداش. تو که از این جور افکار نداشتی . یک دفعه چی شد؟
    تونی شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - فقط می خواستم بگویم مرد خوبی به نظر می رسد.
    - اگر نمی دانی بدان که ظاهر آدم ها گول زن است.
    - همه که مثل ریموند بی ناموس نیستند.
    ناتالی چشم هایش را بست .از تمام حرف هایی که تونی تا به حال زده بود، بی ناموس کاملا مناسب حال ریموند بود.
    - باتلر با تر و تمیز کردن باغچه ات از خوب راهی وارد شده. وسایلش را هم که نبرده. حدس می زنم دوباره برگردد.
    - لطفا حرف را عوض کن.
    - اعصابش خرد است که آن طوری با هم آشنا شدید.
    - زرشک!
    - می خواهد جبران کند.
    - تو کی هستی ؟ وکیل وصی او؟
    تونی پشت گردنش را مالید و گفت :