پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند چشمان راشل گرد شد : - نه خانم . اصلا . - پس به پلیس زنگ بزن . به نظرم سرقتی صورت گرفته . راشل نفس زنان دوید که تلفن بزند .اما در نیمه راه رویش را برگرداند و گفت : - خانم کارمایکل ، همین الان یکهو یادم آمد که چند هفته یپش آقای کارمایکل توی قفسه نقره ها را نگاه می کرد . از او پرسیدم می توانم کمکشان کنم ؟ اما او گفت که فقط می خواهد نگاهی بیندازد تا چیزی شبیه آن برای تولد شما بخرد . گمان می کنم گفت یک قاب عکس نقره تا عکس عروسی تان را در آن بگذارند . بئاتریس احساس پوچی کرد ریموند برای تولد او یک گلدان گیاه بنسایی فرستاده و پیغام داده بود چون او در سفر است ، فعلا بئاتریس این را بگیرد تا بعد . ریموند حتی برای خاموش کردن شمع های تولد او هم خودش را نرسانده بود . بئاتریس دلش می خواست آن گلدان را تکه تکه کند . زیر لب گفت : - نمی خواهد به پلیس زنگ بزنی . شاید آقای کارمایکل آنها را جا به جا کرده و در اتاقی دیگر مثلا در کتابخانه و در کنار بقیه کلکسیونهایش گذاشته . - می خواهید من دنبالشان بگردم ؟ - نه ، نه ، خودم این کار را می کنم. - خانم ! - بله . - من ... خوشحال می شوم چند شبی این جا پیش شما بمانم .... اگر دلتان بخواهد . چهره پر چروک زن پر از دلسوزی و محبت بود . بئاتریس شانه هایش را عقب داد و گفت : - برای چی ؟ - خیال کردم شاید ... شاید دلتان بخواهد کسی دیگر هم در این خانه باشد . - اشتباه خیال کردی . - بله خانم . بئاتریس به او پشت کرد تا برود .اما دوباره رویش را برگرداند و گفت : - متشکرم راشل . او بی توجه به درد زانوانش به سرعت از پله ها بالا رفت و دو لنگه در اتاق مطالعه را با هم باز کرد . اتاقی که اصلا دلش نمی خواست به آن جا پا بگذارد . خدا می داند چند بار آن اتاق را تمیز کرده بود ،اما هنوز بوی سیگارهای پدرش در آن جا پیچیده بود . پدرش در آن اتاق از یک گله پزشک و هیات امنای بیمارستان پذیرایی می کرد و دائم کلکسیون سکه خود را به رخ آنان می کشید . تا دم دمای صبح هم با ریموند در آن اتاق می ماند . در حالی که بئاتریس در اتاقش انتظار ریموند را می کشید و به سقف زل می زد و گوش هایش را تیز می کرد تا بلکه صدای اعتراض مادرش را بشنود . بئاتیرس با قدم های بلند خود را به قفسه ی بزرگی رساند که کلکسیون پدرش در آن بود . قلبش داشت از جا کنده می شد . درهای بزرگ کنده کاری شده قفل بود .او حلقه ای را که کلید ها به آن آویزان بود ، از زیر میز بیرون آورد .وقتی به دنبال کلید مورد نظر می گشت ، سرش سوت می کشید ، چون می دانست چه در پیش رو دارد . حق با او بود . قفسه عریض و طویل خالی خالی بود .عقب عقب رفت و سرش را تکان داد . ریموند چه کرده بود ؟ او می بایست به دنبال چه چیز دیگری می گشت ؟ در آن خانه بی در و پیکر از اتاقی به اتاق دیگر می رفت . ماه ها بود که در بعضی از اتاق ها پا نگذاشته بود . شاید هم سال ها .او در ذهنش وسایل با ارزش را مرور می کرد . زیور آلات بدل ، حتی زم زیمبو . از این یکی دیگر سرش سوت کشید ، چون آن مجسمه برنز آمبرو را خود ریموند وقتی در وین بودند ، برای او خریده بود . و سایر اشیای ریز گران قیمت . بی محل بودن کارت اعتباری اش هم که از یک طرف باعث بی آبرویی اش شده بود . ریموند نه تنها قلب او ، بلکه خوش نامی او را نیز ربوده بود . آیا ریموند پشتوانه مالی بئاتریس را که همیشه به آن متکی بود ، به خطر انداخته بود ؟ بئاتریس در حالی که به نرده های طبقه بالا تکیه داده بود ، به دو و نیم طبقه زیر پایش که پر از گل و کوزه های سفالی گلی بود و به گلدان شکسته ای که آب از آن تراوش می کرد ، نگاهی انداخت .وسوسه شد که خود را از آن بالا به پایین پرت کند و مصیبتی به مصیبت های دیگرش بیفزاید . اما این کار باعث می شد خیال کنند مرگ ریموند زیر سر او بوده است و او حاضر نبود مایه ی رضایت خاطر آن حرامزاده شود . در ضمن ، حالا آمادگی نداشت که به جهنم برود . صدای زنگ در خانه شنیده شد . بئاتریس نفسی عمیق کشید و از خود پرسید آیا کارآگاه آلدریچ است که برای بازداشت کردن او آمده است ؟ صدای قدم های راشل در سرسرا پیچید و به محض این که چشمش به خرده های شکسته گلدان افتاد ، صدای آه او نیز شنیده شد . بی خبر از این که بئاتریس بالای پله ها ایستاده است . به طرف در رفت و آن را باز کرد . راشل سری تکان داد و با خنده گفت : - سلام ،خانم پیکولی ... خانم لومباردی . بئاتریس نرده چوبی را محکم گرفته بود . - مطمئن نیستم خانم کارمایکل در شرایطی باشد که میهمان قبول کند . بئاتریس با صدای بلند گفت : - بگذار بیایند تو ، راشل . سپس آهسته و بی اعتنا از پله ها سرازیر شد . وقتی به سرسرا رسید ، دلیا پیکولی و ایو لومباردی به کثافتکاری گلدان شکسته او زل زده بودند . - چقدر خوب کاری کردید به من سر زدید . دو زن با تردید لبخندی زدند . سپس دلیا که دل و جرات بیشتری داشت ، دهان باز کرد و با لحنی مرموز گفت : - به محض این که خبر را شنیدیم ، آمدیم سراغت . - خبر ؟ چه خبری ؟ فکر کرد الان است که رگهایش متورم شود . چه خبری ؟ خبر سه زنه بودن ریموند ؟ بچه نامشروع او ؟ دله دزدی های او ؟ چشمان ورقلمبیده دلیا گشاد تر شد و گفت : - یک خانم دکتر اهل میسوری به جرم قتل ریموند بازداشت شده . پایان فصل پانزدهم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 16 - سیصد و پنج ، سیصد و شش .... روبی آخرین قطعه اسکناس را با لبخندی رضایت بخش شمرد و صاف و مرتب روی هم گذاشت : - سیصد و هفت دالار انعام . سپس خم شد ، صورتش را به صورت سگش چسباند و گفت : - برایت می گویم ، میس میم ، این یک رکورد چهار ساعته برای مامانت است . بعله ، این است ! روبی بی صدا به طرف تقویم روی در یخچال رفت و روی یکی از خانه های آن نوشت :بیکینی نقره ای مشکی و چشکمه های سفید =سه ، صفر ، هفت . او سعی می کرد مقایسه کند کدام لباسش بیشتر از بقیه به مشتری ها انگیزه می دهد . یک ماه از کارش را بررسی کرد و متوجه شد شبهایی که انعام درست و حسابی گرفته ، کفش قرمز پاشنه سوزنی اش را پوشیده بوده است . بنابرین به ذهن سپرد که شب آن کفش ها را با بیکینی نقره ای -مشکی اش بپوشد . معمولا جمعه ها از همیشه شلوغ تر بود و تا وقتی شکمش بالا می آمد ، شبهای جمعه زیادی در پیش نداشت . در حالی که اشک هایش را که برای خاطر پدر بچه اش سرازیر شده بود پاک می کرد ، دستی به پشتی صندلی چوبی آشپزخانه کشید . او رومیزی نایلونی چهارخانه قرمز پیدا کرده بود که با پرده های خانه ی متحرکش جور در بیاید . در گوشه و کنار هم جعبه هایی کوچک با عکس توت فرنگی بر روی آنها چیده بود . حتی دیس شش نفری سفالی مخصوص غذا هم عکس توت فرنگی داشت . روبی خیلی دلش برای ری تنگ شده بود و از تصور این که او مرده است ، بیزار بود . اما ری بد بلایی سر او آورده بود . درست مثل هام که کارهای بد می کرد . چرا مردم کارهای بد می کنند که دیگران مجبور شوند تلافی کنند ؟ بیلی وین به او گفته بود اگر بئاتریس را به جرم قتل بازداشت کنند ، اوضاع رو به راه می شود . اما او به جز غم و غصه احساس دیگری نداشت . ری هنوز در وجود او زنده بود . ولی بئاتریس چه که آن همه پول در قلکش داشت ؟! روبی با دمپایی مخمل خاکستری ، صورتی اشت که به شکل فیل بود ، مسیری را روی کفپوش اشپزخانه دنبال کرد و با دیدن ده دوازده لکه شیر و جای کفش ، آه از نهادش بر آمد . پارچه ای را نم زد و سعی کرد لکه ها را پاک کند . سپس یک نوشابه گازدار کاکائویی از یخچال برداشت . لکه ای هم روی پیشخوان سنگ مرمر مصنوعی بود . آن را هم پاک کرد و به اتاق نشیمن برگشت تا روی کاناپه ای که به علت نو بودن چرق و چروق می کرد ، دراز بکشد . قرار نبود تا ساعت شش سر کار برود . بنابراین تمام بعد از ظهر مال خودش بود . فکر کرد شاید بعد از تماشای ضبط برنامه جپردی یک گریه درست و حسابی بکند . روبی نوار را در ویدیو گذاشت و به عقب برگرداند . سپس دکمه حرکت را فشار داد و وقتی تصویر شروع برنامه روی صفحه تلویزیون آمد ، چنان دستانش را به هم زد که باعث شد میس میم که تمام مدت کنار او بود ، واقی کند . تصویری مجری برنامه ، الکس تری بک در صفحه بزرگ تلویزیون طوری بود که انگار درست وط اتاق نشیمن او را نگاه می کند و پوزخند می زند . - اوه ، میس میم ، این دفعه رقابت دانشجوهاست . حدس می زنم بتوانم به بیشتر سوال ها جواب درست بدهم . ضربه ای به در خورد . او دکمه مکث ویدیو را فشار داد ، یک قلپ از نوشابه اش را سر کشید و خدا خدا کرد که دادلی میز نفرت انگیز نیمه برهنه نباشد که دو تا خانه پایین تر از او زندگی می کرد و همیشه می آمد تا چیزی از او قرض کند و روبی مجبور می شد بریا دادن چیزی که او می خواست یا دستانش را بالا ببرد یا دولا شود . از پنجره به بیرون سرک کشید و چشم هایش را کمی تنگ کرد . مردی کت و شلوار پوش و پشت سر او مردی که دوربینی بزرگ روی شانه اش بود ، آن بیرون ایستاده بودند که روبی آنان را نمی شناخت . وقتی روبی در را باز کرد ، میس میم از فاصله چند سانتی متری پای آنان ابتدا بو کشید ، سپس واق واق کرد . - بله ؟ - شما روبی لین هیکز هستید ؟ روبی که در این گونه مواقع بسیار هشیار بود ، گفت : - کی می خواهد بداند من کی هستم ؟ چراغ قرمز دوربین روشن شد و مرد بدون دوربین گفت : - من لایکینز هستم ، گزارشگر شبکه دو . می خواهم در مورد مردی به نام ریموند کارمایکل که شوهر شما بوده ، با شما حرف بزنم . روبی که هنوز بدگمان بود ، چند تار مویش را دور انگشتانش پیچید و گفت : - چی می خواهی بدانی ؟ - می شود بیاییم تو ؟ روبی نگاهی به لباس نخی صورتی رنگ کوتاهش کرد و گفت : - آخر ... به نظرم ، نه . - ریموند کارمایکل قبل از ازدواج با شما با دو زن دیگر اهل تنسی و میسوری هم ازدواج کرده بود ؟ روبی طوری حواسش را جمع و جور کرد که ذهنش سریع از حد معمول کار کند . - شاید . - این چیزی است که شایع شده . - پس چرا از من می پرسید ؟ - میخواهم خودتان بگویید . وقتی با او ازدواج کردید ، از وجود دو زن دیگر خبر داشتید ؟ روبی غافلگیر شد و گفت : - بله ، یعنی نه . خوب، آره . می دانستم دو زن دیگر داشته ولی خبر نداشتم هنوز آنان را در عقد خود دارد . - کجا با ریموند کارمایکل آشنا شدید ؟ روبی لب خود را جوید . مطمئن نبود باید جواب بدهد یا نه . - شما استریپ تیز می کنید ؟ میس میم دندانهای سفید کوچکش را به مرد نشان داد و همین برای روبی کافی بود : - دیگر نمی خواهم حرف بزنم . و در را چنان محکم به هم کوبید که میس میم از جا پرید و واقی کرد . روبی زیر لب گفت : - متاسفم . سپس سگش را بغل کرده ، روی کاناپه نشست و پاهایش را روی هم انداخت . دلش به هم می خورد . نمی دانست علت دل آشوبه اش جنین داخل شکمش است یا مطلب ناخوشایندی که مرد ها پیش کشیده بودند . انگار ذهن او را می خواندند . روبی به خود لرزید و چندشش شد . دوباره ویدیو را روشن کرد . تصویر الکس را نشان داد که شرکت کنندگان را معرفی می کرد . همه شان شاد و سر حال خودشان را معرفی کردند و دانشگاه و رشته تحصیلی شان را گفتند . دانشگاه کل استیت ، ریاضی ، کالج ویمنز، اقتصاد، دانشگاه نوتردام بیو .... نمی دانم چی چی ، و غیره . اوه ، این بچه های تیزهوش خبر نداشتند چقدر خوش اقبالند که به دانشگاه های عالی می روند و در رشته های با حال تحصیل می کنند و به عنوان افراد باهوش به تلویزیون دعوت می شوند . آلکس از دختری که رشته اش اقتصاد بود ، پرسید : - ویکتوریا ، چند سال داری ؟ ویکتوریا عینک پرفسوری اش را بالا زد و گفت : - بیست و یک سال . یک دفعه لب و لوچه روبی آویزان شد و زیر لب گفت : - من هم بیست و یک سالم است . و درست در همان موقع میس میم هم از سر تایید واقی کرد . به نظرش می رسید سال ها از دوران دبیرستان رفتنش می گذرد و هرگز به فکرش نرسیده بود که حالا در سن و سال دانشجویی است . احساس می کرد دست کم بیست و شش سالش است . به نظر می رسید کیلومتر شمارش تند تند کر کرده است . از این گذشته ، دانشجو ها هرگز تا ساعت دو بعد از نیمه شب بیرون نمی مانند و لباس های تنگ و چسبان به تن نمی کردند تا جلوی چشم مردانی که بیشترشان مست بودند ، استریپ تیز کنند . نه ، این جور کارها از ویکتوریا بعید بود . برای همین بود که به کالج می رفت . روبی آهی کشید و سرش را به کاناپه تکیه داد . ری به او قول داده بود که به زودی دیگر لزومی ندارد کار کند . روبی پرسیده بود :پیشخدمتی چطور ؟ ری گفته بود : اصلا و ابدا . چقدر دلش برای ری تنگ شده بود . ری باعث شده بود او صبح ها را در رختخواب نماند و خودش هم خوشحال بود که تمام صبح را در خواب نمی گذراند . البته اگر صبح بلند نمی شد ، میم روی رو تختی تافته گلدارش ادرار می کرد .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند تلفن زنگ زد . روبی دلش نمی خواست گوشی را بردارد . حتی به برنامه جپردی هم توجه نداشت . اما شماره ای که روی دستگاه تلفن ثبت شد ، نشان داد که بیلی وین پشت خط است . بنابراین روبی دکمه مکث ویدیو را زد و گوشی را برداشت : - سلام ، بیلی وین . - ها ها ! یک خبر خوب و دست اول . دیروز خانم دکتر به جرم قتل ریموند بازداشت شد . دل روبی فرو ریخت : - ناتالی ؟ اما او ری را نکشته . - از کجا این قدر مطمئنی ؟ - آخر ... من .... اصلا به ریختش نمی آید . - برو بابا ! دکترهای قاتل که روی پیشانی شان ننوشته قاتل هستند . این حرف درست بود . مگر خودش یک خال روی سینه راستش نداشت ؟ - حالا در زندان است ؟ - نه بابا ، به قید ضمانت آزاد شد . حتی یک شب هم در زندان نماند . روبی نفسی راحت کشید . ناتالی به قدری ظریف و لطیف بود که به نظر نمی رسید حتی یک شب هم بتواند از دست زنان لندهور و ترسناکی که مواد خرید و فروش می کردند ، جان سالم به در ببرد . - به هر حال ، زنگ زدم به ات خبر بدهم که رسانه ها دنبال ماجرا را گرفته اند . ممکن است سراغ تو هم بیایند . - قبلا این کار را کرده اند . از خبر شبکه دو - گند که نزدی ؟ چه پرسیدند ؟ تو چه گفتی ؟ - لباس خانه تنم بود ، نگذاشتم بیایند تو . حرفی هم نزدم . - خوب ، اگر می شود ماتحتت را تکان بده و سیاه بپوش . دفعه دیگر که سرو کله بچه های دوربین به دست پیدا شد ، نقش یک بیوه عزادار را بازی کن . یک بیوه عزادار حامله . - بیلی وین ، اگر مک خبردار شود که حامله ام ، از کاباره بیرونم می کند . - این مسئله مستلزم زمان است . در ضمن ، اگر احساسات مردم را جریحه دار کنی ، ممکن است وقتی برای گرفتن نیمی از دارایی ریموند به دادگاه شکایت می کنیم ، به دردت بخورد . - اما این خیلی طول می کشد . من الان به پول احتیاج دارم . - روبی ، من مدرک حقوق دارم یا تو ؟ - تو . - من در امتحان وکالت قبول شدم یا تو ؟ - تو ، ولی بعد از چند بار . - این مهم نیست . من حکم وکالت دارم یا تو ؟ - تو . - نمی خواهی بابت مشاوره به من پول بدهی ؟ - بعد از این که به خاطر بچه پول گیرم آمد ، چرا ، باشد . هرچه تو بگویی . - الان به شبکه دو زنگ می زنم و می گویم به خانه ات برگردند . موقع مصاحبه سعی کن چند قطره اشک هم بریزی . - سعی می کنم ، بیلی وین . - حالا شدی دختر خوب . خداحافظ . روبی گوشی را گذاشت . تصویر الکس روی صحفه تلویزیون ثابت مانده بود . روبی با حسرت به او نگاه کرد . سپس سلانه سلانه به اتاق خوابش رفت و در کشویی کمدش را باز کرد . دیدن منظره کمد لباسش هیچ وقت خوشحالش نمی کرد . کمدی پر از لباسهای کوتاه و قفسه های پر از کفش و کلاه . دلش هوای لباس دوران نوجوانی اش را کرده بود . همان شلوار جین رنگ و رو رفته و تی شرت کهنه ای که در جعبه ای مقوایی خاک می خورد . حالا کمدش پر از لباس های پر زرق و برق بود . آن قدر لباس داشت که نگو . اخم هایش را در هم کشید . بیلی وین گفته بود لباس سیاه . آیا اصلا لباس سیاه داشت ؟ یکی یکی لباس ها را عقب زد تا بالاخره چشمش به لباسی سیاه افتاد که سالها بود آن را نپوشیده بود . مک گفته بود آن لباس خیلی زیپ دارد و به درد روی صحنه نمی خورد . لباس را جلوی خودش گرفت و سر تاپایش را در آینه سفید عتیقه نگاه کرد . تقریبا بدنش را می پوشاند . جنس پارچه اش خوب و گران بود . با چکمه زیر زانویی مشکی اش جور در می امد . لباس را روی تخت انداخت ، موهایش را بالای سرش جمع کرد و به طرف حمام رفت . زیر لب گفت : - متاسفم ریموند . اما دخترمان این فرصت را خواهد داشت که به کالج ویمنز برود و رشته بیو نمی دانم چی چی بخواند . پایان فصل شانزدهم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 17 وقتی ناتالی بچه بود ، اعتقاد داشت هیچ چیز آرامش بخش تر از این نیست که آدم کنار پنجره مشرف به دریای اتاق خواب عمه رزمری که حالا اتاق خواب خودش بود ، بنشیند . اتاق دنج که روی تختخوابش رو تختی آبی کمرنگ و زرد و چندین و چند کوسن قرار داشت . مانند جزیره ای بود با تمام امکانات ، امن و دلپذیر . به هر حال به نظر می رسید عمه رزمری با رفتنش آن سحر و جادو را هم با خود برده بود . او آهی کشید . گرمای نفسش روی پنجره بخار ایجاد کرد و بعد کم کم از بین رفت . مه از بین می رود . شیشه پنجره زیر چانه اش سرد بود اما نه به سردی پوست بدنش ، یا قلبش ، و یا طبق گفته پلیس ، خلق و خو و احساساتش . رسانه های گروهی جار و جنجالی به راه انداخته و او را تحت فشار قرار داده بودند . پزشکی قسی القلب ساکن شهر کوچک اسمایلی ، شوهر خود را که دو زن دیگر نیز داشت ، با گیاه سمی باغچه اش مسموم کرده است . گزارشگر تلویزیون نمی توانست قصه ای بهتر سر هم کند ؟ ناتالی منبع خبری سرتاسر کشور شده و دو خبر داغ دیگر را تحت الشعاع قرار داده بود . یکی از آن ها در مورد خواننده جوان پرطرفدار موسیقی راک بود که در میامی بیش از حد مواد مخدر مصرف کرده بود و دیگری در مورد پسر پلیسی سرشناس که در یورش به حمام عمومی همجنس بازان در سانفرانسیسکو دستگیر شده بود . به هر حال ، بازداشت او از حالا تا ده سال دیگر نقل محافل سه ایالت بود . در هفته نامه اسمایلی تریبون نیز که سه هزار و صد نسخه تیراژ داشت ، ماجرای او داستان قرن تلقی می شد . خدا یار و یاور گزارشگران هم بود که ستاره شان در همسایگی او زندگی می کرد و می توانست عکس هایی از جلوی خانه ، اطراف ، حیات خلوت ، باغچه ای که محتاج رسیدگی بود و حتی از گیاه کشنده بگیرد و چاپ کند . اماکن پرورش گل و گیاه ، گیاه کشنده ی باغچه او را آزمایش کردند و اداره دارو سازی ایالت دست به کار تحقیقاتی در مورد میزان ایمنی این گیاه گمنام شد . بعد از آن روز که ریختند توی خانه و گشتند و او را بازداشت کردند ، سه چیز یاد گرفته بود . اول این که هیچ چیز در مورد قانون نمی داند و به نصیحت تونی و امثال او گوش بدهد . دوم این که عکسش بهتر از خودش است . با آن چشمان دریده و چهره درهمی که روزنامه ها از او چاپ کرده بودند و مسترسون هم برای پرونده اش جمع آوری کرده بود ، احتمالا به این آسانی ها موفق نمی شد خودش را تبرئه کند . سوم این که هرگز از خودش نپرسید ایا ممکن است زندگی اش بدتر از این هم باشد ؟ اول قرض های پنهانی ریموند ، بعد ماجرای دو زن دیگر او ، مرگ ریموند و حالا هم متهم شدن او به قتل ... و این فلاکت و بدبختی بستگی به میزان درک و فهم خود آدم دارد . خطر ورشکستگی به مراتب کمتر از خطر رویارویی با صندلی الکتریکی است . خنده اش گرفت . چنان قهقهه ای می زد که شانه هایش می لرزید . خنده ای عصبی بود . نمی بایست این طور می شد . نمی بایست این بلا سرش می آمد ، آن هم بعد از این همه سال که قانون را رعایت کرده بود . از این بی عدالتی سر در نمی آورد . ضربه ای به در اتاق خورد . حالش را نداشت جواب تونی را بدهد . - نات ؟ نات ؟ لای در باز شد . ناتالی سرش را بالا کرد . در عمرش برادرش را تا این حد ملاحظه کار و دلسوز ندیده بود . - چیزی می خوری ؟ ناتالی باور نمی کرد که ممکن است دوباره اشتهایش را به دست بیاورد . - نه متشکرم . - خدایا ! نات ، تو فقط پوست و استخوان شده ای . قهوه چطور ؟ دم کرده ام .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند و نصف قوری قهوه را روی پیراهن سفید یقه هفتش خالی کرده بود . ناتالی خنده اش گرفت . : - شاید یک فنجان . - الان برمی گردم . - نه خودم می آیم پایین . ناتالی آهسته بدن سست و بی استخوانش را بلند کرد و گفت : - به هر حال دیر یا زود باید از این اتاق بیرون بیایم . - آن قدر خبرنگارها را معطل کردی که بالاخره رفتند . ناتالی که پاهای بی حسش را دنبال خود می کشید گفت : - امیدوارم به درک واصل شوند . - به محض این که مسترسون تو را تبرئه کند ، شرشان کم می شود . وقتی ناتالی از پله ها پایین می رفت ، اجازه داد تونی زیر بغلش را بگیرد . - گمان نمی کنم مسترسون تلفن کرده باشد که خبری به درد بخور بدهد ، مگر نه ؟ - هنوز نه .اما سارا دو بار زنگ زد . ناتالی آهی کشید و گفت : - طفلکی . الان به اش زنگ می زنم . - از اتاق نشیمن زنگ بزن . قهوه ات را می آورم آن جا . تونی به آشپزخانه رفت . تحول و دگرگونی او برای ناتالی بهت آور بود . او از آشپزخانه گفت : - همه چیز ته کشیده . اگر حالت بهتر است ، من بروم خرید . - خرید ؟ باشد . شاید برادرش احتیاج داشت که ... ناتالی گوشی را برداشت . قطع بود .او دو شاخه تلفن را در پریز زد و شماره تلفن مطبش را گرفت . سارا نفس زنان گوشی را برداشت : - مطب دکتر کارمایکل و اسکینر ، لطفا گوشی دستتان . - سارا ، منم ، ناتالی ، چرا تو به تلفن جواب می دهی ؟ - دکتر کارمایکل ، من خیلی نگرانت هستم . گلوریا رفته پایین خبرنگار ها را رد کند . برای همین من جواب تلفن را دادم . حالت چطوره ؟ ناتالی دروغ گفت : - خوبم . - اما روزنامه ها .... - هرچه را می شنوی یا می خوانی ، باور نکن . - پلیس این جا بود . مطب را زیر و رو کرد و سوال پشت سوال . - همه اش سوءتفاهم است . - اما ریموند ... منظورم این است که او ...؟ - منظورت این است که به قتل رسیده ؟ نتیجه کالبد شکافی می گوید به قتل رسیده . مسمومیت آبین . تنها چیزی که می دانم این است که من در این کار دخالتی نداشتم . - اما ریموند ... چیز بود - چی بود ، سارا ؟ - زن داشت ؟ ناتالی آب دهانش را قورت داد : - بله .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند اشک سارا سرازیر شد : - اوه ، دکتر کارمایکل . چطور دلش آمد ؟ - خودم هم دارم سعی می کنم قضیه برایم جا بیفتد . - کاری از دست من بر می آید ؟ هر کاری ؟ بغض راه گلوی ناتالی را بسته بود : - فقط سنگر را برای اسکینر حفظ کن تا از این مخمصه نجات پیدا کنم . اما طبابت دوباره و جا انداختن این قضیه برای بیمارانش ، کار حضرت فیل بود . گریه سارا به هق هق تبدیل شد : - دکتر کارمایکل ...من و دکتر اسکینر با هم کنار نمی آییم . او می خواهم خانم اسکای را بیاورد تا وردستش شود . خواهرم زنگ زد که بگوید در بیمارستان تازه تاسیس رایلی یک جای خالی دارند . جرقه ای زد ولی به سرعت محو شد . شانه های ناتالی فرو افتاد . او نمی توانست سارا را با وجود بچه ای که می بایست بزرگش می کرد ، ملامت کند . شاید او تا چند هفته دیگر هم نمی توانست سر کارش برگردد و یا شاید تا ابد . سارا هق هق کنان گفت : - حقوق و مزایایش خوب است . البته ، دلم نمی خواهد از این جا بروم اما احتیاج دارم تامین باشم . لطفا موقعیت مرا درک کن . ناتالی گلوی خود را صاف کرد . سعی کرد صدایش عادی باشد : - با جوئی چه کردی ؟ - وضعیت تو برای من هم زنگ خطر بود ، دکتر کارمایکل، من گلیم خودم را از آب بیرون می کشم . فقط من و پسرم . ناتالی دلش می خواست به سارا بگوید که همه مردم غیر قابل اطمینان نیستند .اما در ان لحظه چیزی به ذهنش نرسدی .او تصدیق می کرد که پرستارش خیلی به دردش خورده است . اگر دوباره کار طبابت را از سر می گرفت، افراد بومی به سراغش نمی رفتند. او حدس می زد که شهر کوورکیان چنان از لحاظ پزشک در مضیقه است که ترجیح می دهد پزشک داشته باشد، حتی پزشکی با سابقه جنایی. سارا با صدای بلند دماغش را بالا کشید و گفت : - خیلی متاسفم . ناتالی چشمانش را بست و گفت: - نمی خواهد متاسف باشی. حق داری به فکر خانواده ات باشی. دست خدا به همراهت، سارا . - اوه ، متشکرم، متشکرم. الان با دکتر اسکینر حرف می زنم. - اگر دکتر بعد از رفتن تو سوالی در مورد مریض ها داشت، می تواند به من زنگ بزند. - اوه، راستی یادم رفت. می خواستم در مورد برایان باتلر چیزی بپرسم. ناتالی اخم کرد: - در مورد چه چیز او؟ - پرونده اش را پیدا کردم، اما تو در مورد بیماری اش چیزی در آن ننوشته بودی. یادت می آید ؟ همان آقایی که آخرین روزی که تو این جا بودی دیر آمد و دلش .... - دلش درد می کرد. آهان، یادم آمد. همان که از قضای روزگار مجبور نشدم معاینه اش کنم . - باشد. خودم یادداشتی روی آن می گذارم. پرونده اش تنها پرونده ناقص اینجاست. چیزی لازم نداری از مطب برایت بیاورم ؟ - اوه، نه. متشکرم. این جا کمی اوضاع مغشوش .... ناتالی سعی کرد بخندد اما در واقع دلش می خواست برای زندگی از هم پاشیده اش فریاد بزند: - قبل از رفتن به من زنگ می زنی ؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - البته. یک ناهار با هم می خوریم. - باشد. البته. - ناتالی، دلم برایت تنگ می شود. همه چیز درست می شود. حالا ببین. البته که اوضاع درست می شود ... ولی نه برای همه . - خداحافظ سارا. ناتالی گوشی را گذاشت. وسوسه شد خودش را روی نزدیک ترین صندلی ولو کند، اما می ترسید دیگر بلند نشود. تلو تلو خوران به آشپزخانه رفت. برای قهوه بی قرار بود. تونی در قهوه او خانه می ریخت. فنجان لب به لب شده بود. تونی گفت : - این کاره نیستم. - از نظر من خوب است. ناتالی فنجان را به لبانش خشکش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید. - آن قدر ها هم بد نیست. - پرستارت چطور بود ؟ - یک شغل بهتر پیدا کرده. - اوه، متاسفم. انشاالله یکی دیگر را پیدا می کنی که برایت کار کند. - بستگی به این دارد که بعد از این گند کاری ها باز هم کارم رونق داشته باشد. - اسمایلی تنها شهری نیست که به دکتر احتیاج دارد. ناتالی جرعه ای از قهوه اش را نوشید و گفت : - می دانم، اما این جا را دوست دارم. خانه رزمری، در و همسایه ها. کم کم داشتم احساس می کردم.... - چه احساس می کردی؟ چهره ناتالی کمی باز شد و گفت : - انگار به این جا تعلق دارم. - چی ؟ از کی تا حالا خیال می کردی متعلق به این جا نیستی ؟ ناتالی با خود گفت :«طفلک تونی . او چهره مردد تونی را برانداز کرد. همیشه معتقد بود تونی در خانوده غریبه ای بیش نیست و حتی یک بار هم فکر نکرده بود که او به علت ندانم کاری های خانواده اش به این روز افتاده است. ناتالی دلقک بازی های او را با اعتماد به نفس عوضی گرفته بود. ناتالی با لبهای لرزان گفت: - ولش کن بابا . حق با توست. اسمایلی تنها جای روی کره زمین که نیست. اما تنها جایی بود که او دلش می خواست در آن جا بماند. تونی در حالی که با خط خرچنگ قورباغه اش مثلا یادداشت می کرد، گفت : - می روم خرید کنم. تو چیزی لازم نداری؟ «پول ، سلامت عقل ، قدرت» - اووم ... نه ...نه . - مطمئنی اشکالی ندارد تنهایت بگذارم؟ - نه، عیب ندارد. تونی سرش را خاراند و گفت : - آن قدر ها هم تنها نیستی. دل ناتالی فرو ریخت. فکر کرد نکند تونی یکی از آن غریبه های ولگرد را به خانه آورده باشد . پرسید : - مگر کسی این جاست؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند تونی با شست به حیاط خلوت اشاره کرد. صدای ضربه هایی آهنگین می آمد. مات و مبهوت به سمت در پشتی رفت و چفت در را باز کرد. صدای ضربه ها بلند تر شد. اما از این سوی در توری دار کسی مشخص نبود. منظره ی باغچه زیر و رو شده کافی بود که اشک به چشمان ناتالی بیاید، آن هم زیر پای افراد پلیس، خبرنگارانی که بی اجازه می آمدند و آدم های فضول. اگر رزمری زنده بود، بادیدن این باغچه دلش می شکست. ناگهان مردی را دید که لباس کار پوشیده و پتکی هم روی سر شانه پهنش گذاشته است. ناتالی اول چشمانش را به هم زد، بعد سر جا خشک شد. برایان باتلر؟ برگشت، به برادرش نگاه کرد و گفت : - او این جا چه کار می کند ؟ تونی شانه ای بالا انداخت و گفت : - گفت می خواهد کمک کند، من هم گفتم باشد. خیال کردم دوست توست. - دوستم نیست. - آن روز که پلیس ها مثل مور و ملخ ریختند این جا، او هم این جا بود. - من دعوتش نکرده بودم. این مرد موی دماغ است. - پس چرا می خواست ضمانتت را بکند ؟ نفس ناتالی بند آمد. - چه گفتی ؟ خنده دار است. - آره مسترسون هم به او گفت که این کار درست نیست. می گفت چون چشمش به پول بیمه عمر ریموند است که به تو می رسد. - لوئل در این مورد چیزی به من نگفت. - احتمالا فکر می کرده به اندازه کافی مصیبت داری. ناتالی رویش را برگرداند، نظری اجمالی به او اندخت و گفت : - لازم نیست کسی از من حمایت کند. دو مرتبه صدای ضربه هایی که به در می خورد، بلند شد. با هر ضربه خشم و غضب ناتالی هم بیشتر می شد. باتلر خیال می کرد کیست که به خودش اجازه می داد در زندگی او دخالت کند؟ - خواهر، اگر نمی خواهی این جا باشد. ردش می کنم برود. ناتالی دندان قروچه ای کرد و گفت : - خودم خدمتش می رسم. صبر کن برای خرید به ات پول بدهم. طلبکارهای طاق و جفت، با این حساب های ته کشیده. مسترسون ترتیبی داده بود که او بابت وثیقه اتومبیل چروکی اش ده هزار دلار وام بگیرد، در حالی که دلال سهام ناتالی این در و آن در می زد که چند سهامی را که در حساب شخصی او باقی مانده بود، نقد کند. البته حساب مشترک آنان مسدود شده بود. از زمانی که ریموند بدون اطلاع ناتالی تقریبا ورشکست شده بود، مورد حقوقی محسوب می شد. پنج هزار دلار از ده هزار دلار صرف وثیقه پنجاه هزار دلاری او شده بود. وثیقه، مسخره است. اما وقتی با کارگزار مالی خود گفتگو کرد، او به فکر اداره مالیات بود. بیمه از کار افتادگی و بیمه دراز مدت، اصلا به ذهنش نمی رسید پولش بابت وثیقه فنا شود. تونی در حالی که دستی برای او تکان می داد، گفت: - نگران نباش . چند دلار دارم. یک مرتبه ناتالی مشکوک شد و گفت : - تو که کار نمی کنی. تونی پوزخندی زد و گفت : - قرار است از فردا بروم سر کار. کتش را برداشت و به سوی در رفت. - کجا ؟ تونی عجله داشت. - پرسیدم کجا، تونی ؟ تونی ایستاد و رو به او کرد :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - در امانت فروشی باتلر. ناتالی با تمسخر گفت: - احمقانه است. تو نباید با آن شیاد نزول خوار کار کنی. - اما خواهر، آن مرد گرو بردار است. - لازم نیست او را بزرگ جلوه بدهی. - نات، من دنبال کار می گشتم و او هم به دنبال کارگر. تعداد آدمهایی که حاضرن خطر کنند و به یک سابقه دار کار بدهند، زیاد نیست. و این درست همان چیزی بود که به ناتالی ثابت می کرد باتلر هم قایل به اعتماد نیست و چقدر ماهرانه قدم جلو گذاشته و برادر او را به دام انداخته است . ناتالی می توانست مجسم کند که چطور تونی بیماران مطب او را می پراند تا او نتواند به تعهدات مالی خود عمل کند و قرض هایش را بپردازد. اما ناگهان از ذهنش گذشت :«کدام مریض ها را ؟» تونی از سکوت ناتالی سواستفاده کرد و از در بیرون رفت. - زود برمی گردم. صدایی مرموز از سمت حیاط خلوت آمد. ناتالی به آشپزخانه رفت، پاهای برهنه اش را در چکمه باغبانی کرد و در توری دار را با شدت باز کرد. وقتی از پلکان قدیمی پایین می رفت، در برگشت و محکم به هم خورد. باتلر که تکه ای بتون را در چرخ دستی پر از شن و ماسه می انداخت، ایستاد و دستانش را با لباس کار سورمه ای کثیفش پاک کرد. - سلام. ناتالی از دیدن لبخند ناگهانی باتلر با آن دندان های سفید و پوست تیره و خاک آلود، سکندری خورد اما فورا تعادلش را حفظ کرد و گفت : - آقای باتلر، باز هم که سر زده آمدی. باتلر نگاهی به پاهای کشیده ی او در آن شلوار کشی کوتاه انداخت و گفت : - مرا برایان صدا کن، دکتر. ناتالی سعی کرد چشم چرانی او را به روی خود نیاورد: - مرا دکتر صدا نکن، آقای باتلر. باتلر قهقهه ای زد و از جیب عقب شلوارش دستمال پارچه ای آبی رنگی بیرون آورد. تا عرق گردنش را خشک کند. تی شرت خاکستری اش خیس عرق و به سینه ستبرش چسبیده بود. ظاهرش به خدمتکاری می مانست و بیش از حد آشنا. ناتالی خیلی جدی اخم کرد. باتلر نگاهی به باغچه زیر و رو شده ی پشت سرش انداخت و گفت : - فکر کردم با این پخمه هایی که باغچه ات را به این روز انداخته اند، احتیاج به کمک داری. در حقیقت باغچه مخروبه ای به درد نخور شده بود. داربست های فرو افتاده، ساقه های قهوه ای رنگ له و لورده، خاک سیاه، و نرده های پهن سفیدی که سالها بود باغچه را احاطه کرده بود و حالا نوار زرد رنگ پهنی که به عنوان منطقه تحت نظر پلیس دور آن کشیده شده بود و تصویری از بدنامی و رسوایی بود. البته مایه ننگ ناتالی بود و هیچ ربطی به باتلر نداشت. - بهتر بود قبل از این که پیاده روی خانه ام را درب و داغون کنی، ازم اجازه می گرفتی. - کارش از تعمیر گذشته بود. به برادرت هم گفتم. - گفتم بهتر بود قبل از این که پیاده روی خانه ازم را درب و داغون کنی، ازم اجازه می گرفتی. باتلر لبخندی زد و روی چرخ دستی خم شد: - گفتم بهتر است به جای اجازه گرفتن، حلالیت بطلبم. این مرد چقدر دردسر آفرین بود. - واگر هیچ کدامش نصیبت نشود، چی؟ باتلر شانه ای بالا انداخت و گفت: - به هر حال امشب راحت تر می خوابم.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند ناتالی دست به سینه ایستاد و گفت: - که این طور ! امشب راحت تر می خوابی. نمی دانستم هدفت از این جا بودن این است که از خجالت من در بیایی. حالا هم که فهمیدم، اصلا اهمیت نمی دهم. باتلر گفت: - بیشتر حرفهایت را باور می کنم. صدای خنده اش طنین افکن شد و ادامه داد: - ما داریم پیشرفت می کنیم، دکتر. - از این جا برو. باتلر انگار نه انگار حرف او را شنیده است، گفت : - من نگرانت بودم، باهات خوب رفتار کردند؟ - اوه، منظورت توی زندان است؟ عالی بود. - جدی می گویم. ناتالی چند ثانیه ای گونه اش را از داخل جوید، و گفت: - وحشتناک بود. خوشبختانه چند ساعت بیشتر نگهم نداشتند. او چند بار پلک زد. چانه اش را بالا گرفت و گفت: - شنیده ام می خواستی ضمانتم را بکنی. این هم جزئی از خارج شدن از شرمندگی بود؟ - مگر نمی شود من آدم خوبی باشم؟ - قبلا خوبی ات را نشان دادی. - اوه، باشد. پس این را به حساب شرمندگی بگذار. باتلر پوزخندی زد که ناتالی دیگر دلش می خواست بزند به چاک. گفت : - وجود تو در این جا فقط کارها را خراب تر می کند. سپس دستانش را از دو طرف گشود و گفت: - مردم خیال می کنند ما یکدیگر را می شناسیم. باتلر سرش را به سمت او کج کرد و گفت: - پس ترفند من گرفته. ناتالی از چرت و پرت های او سر در نمی آورد. چشمانش را تنگ کرد، سرش را تکان داد و گفت: - تو از جان من چی می خواهی؟ ناتالی به جز هزار دلار چیز دیگری نداشت. باتلر روی دسته چرخ دستی خم شد، سرش را تکان تکانی داد و گفت: - یک لیوان آب خنک داری به من بدهی؟ ناتالی لبانش را روی هم فشرد. چند ثانیه او را برانداز کرد و گفت : - بله. - به نظرم بد نباشد چند دقیقه ای برویم توی خانه و حرف بزنیم. - نه، صورت خوشی ندارد. - حالا صورت خوشی ندارد. ناتالی عمل باتلر را سبک سنگین کرد و نتیجه گرفت که او این کار را صرفا برای حمایت از مال و اموال خودش می کند. - یک دلیل درست و حسابی بیاور که چرا من نباید برای ورود غیر مجاز تو را تحویل پلیس بدهم؟ - دکتر کارمایکل؟ ناتالی سرش را برگرداند هم زمان فلاش دوربین تلویزیون برق زد . جلوی در زنی میکروفون به دست ایستاده بود که دستش را تکان می داد و همکارش فیلمبرداری می کرد. - تو شوهرت را برای این کشتی که دو تا زن دیگر هم داشت؟ ناتالی تا جایی که می توانست آرام گفت: - از ملک من خارج شوید. - آیا شما سه تا با هم دست به یکی نکردید تا انتقام بگیرید؟ باتلر که به آن دو نزدیک تر بود، با برداشتن دو گام بلند خود را به در رساند. خبرنگار میکروفون را جلوی دهان او گرفت و گفت : - تو کی هستی؟ - من سم پاش هستم. برای دکتر کارمایکل کار می کنم. شما بدون اجازه وارد ملک خصوصی شده اید. دو ثانیه وقت دارید بساطتان را جمع کنید و بروید. - اما .... - یک ... دو .... باتلر میکروفون را از دست زن قاپید و آن را پشت سر آنان پرت کرد. هم گزارشگر و هم مرد دوربین به دست دهانشان از تعجب باز مانده بود. باتلر گفت : - اگر رویم را برگردانم و ببینم هنوز این جایید، برای لنز دوربین هم سنگ دارم. سپس به طرف چرخ دستی رفت. اما لازم نشد سنگ بردارد. هر دوی آنان پا به فرار گذاشتند. به احتمال زیاد دنبال میکروفون می گشتند. باتلر لبخند زنان به طرف ناتالی برگشت و گفت : - خوب، کجا بودیم؟ - قبل از این که بیایی تو، پاهایت را پاک کن. پایان فصل هفدهم