1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏14/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    آلدریچ یک ابرویش را بالا برد . :
    - خدا را شکر که از بیمه عمر دویست هزار دلاری او بهره مند می شوید . شش ماه پیش او را بیمه کرده بودید ، نه ؟
    وکیل ناتالی گفت :
    - ضبط صوت را خاموش کن .
    ناتالی دستش را بلند کرد و گفت :
    - نه ، چیزی برای پنهان کردن ندارم . بیمه عمر عقیده ی خود ریموند بود . من شوهرم را برای پول یا به هر دلیل دیگری نمی کشتم . وقتی تلفن شد از دست ریموند عصبانی بودم و خیال نمی کردم پلیس حرف مرا جدی بگیرد .
    آلدریچ به جلو خم شد :
    - دکتر کارمایکل ، این مورد بسیار جدی است . بهتر است حقایق را مرور کنیم . شما متوجه شدید که شوهرتان هستی تان را به باد داده و او را تهدید کردید که می کشیدش . از همه بالاتر ، متوجه شدید که دو زن دیگر هم دارد . بعد هم متوجه شدید که مرگش در اثر سم به میزان کشنده بوده .
    «به تنها چیزی که احتیاج است ، انگیزه است و وکیلی که کار را دنبال کند . »
    تونی سعی کرده بود به او هشدار دهد .
    ناتالی زیر لب گفت :
    - این احمقانه است .
    کارآگاه گفت :
    - از نظر من خیلی هم منطقی است . شما پزشک هستید و برای این کار هم فرصت داشتید هم اطلاعات .از این گذشته ، انگیزه و وسیله اش را هم داشتید .
    مسترسون با لحنی تمسخر آمیز گفت :
    - چه انگیزه ای ؟
    - پول و انتقام جویی .
    دهان وکیل ناتالی باز ماند .اما سعی کرد خود را بی اعتنا نشان دهد .
    - خریدن بیمه عمر که جرم نیست .
    - نه ، نیست . اما عملی برای ایجاد حمله قلبی و به جیب زدن پول ، چرا .
    ناتالی دلش می خواست فریاد بزند .اما اگر خونسردی خود را حفظ می کرد ، در روی پاشنه درست می چرخید .
    - کارآگاه آلدریچ ، ریموند قبل از ورود من به بیماستان درد قفسه سینه داشت .
    مرد شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - شاید همین شما را به فکر انداخت کار را یکسره کنید .
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    ناتالی نفسی عمیق کشید و اشک های خود را پس زد . می بایست مراقب و حواس جمع می بود .
    - تا وقتی به بیمارستان رفتم و فهمیدم بستری شده ، اصلا خبر نداشتم قفسه سینه اش درد می کند .
    - شاید شما آن سم را همراه داشتید . پزشک قانونی می گوید مصرف کم آبین باعث درد قفسه سینه می شود . شاید شما بی آن که او بفهمد به اش آبین دادید .
    ناتالی دستانش را مشت کرد و گفت :
    - من فقط یک هفته در میان و فقط دو روز آخر هفته شوهرم را می دیدم . گمان نمی کنید اگر به او آمپول می زدم ، بدگمان می شد ؟
    - لزومی ندارد این ماده تزریق شود . شما این را می دانید ، خانم کارمایکل .
    ناتالی رویش را برگرداند .
    - لطفا رو به ضبط صوت جواب بدهید . شما می دانید که آبین از راه پوست و هم به طور خوراکی هم جذب می شود .
    - بله .
    - اگر مطب و خانه شما را بگردیم و آبین پیدا کنیم ، چی ؟
    ناتالی دلشوره گرفت . فرصت نکرده بود نمونه داروهای دکتر جیمی هافا ، پزشکی را که قبل از او در ان مطب مستقر بود ، دور بریزد و ات و آشغال های او را مرتب کند . شنیده بود که دکتر هافا به قدری دارو وسیله داشت که می توانست زیر آنها دفن شود و اصلا هم اطلاع که ریموند در صندوق های فلزی قفل داری که در گاراژ ردیف شده بود ، چه دارد . امکان داشت که ریموند برای پنهان کردن مشکل قلبی اش دارو مصرف می کرده است ؟
    - در چه فکری هستید ، دکتر کارمایکل ؟ خوب ،شما دور و بر خودتان آبین دارید ؟
    - نه ... تا جایی که خبر دارم . نه .
    مسترسون از سر خشم گفت :
    - این دیوانه بازی ها چیه که در می آوری کارآگاه ؟ دکتر کارمایکل پزشکی محترم و با آبروست و وجهه ای همگانی دارد .
    - بله ،اما وقتی شایع شود که با مردی زن دار ازدواج کرده و شوهرش در اثر مصرف بیش از حد داروی قلبی مسموم کننده مرده ، وجهه و احترامش از بین می رود .
    درست می گفت . به راستی درست می گفت . ناتالی به صندلی تکیه داد و در فکر فرو رفت . نام و نشان و زندگی اش به مویی بند بود . چطور در عرض چند روز همه چیزش به باد رفته بود ؟ دست وکیلش را روی بازویش احساس کرد . قصدش دلداری دادن به او بود ، ولی او فقط به انگشتان مسترسون زل زد .
    مسترسون با صدایی لرزان گفت :
    - اگر عقیده دارید که ریموند کارمایکل را مسموم کرده اند ، لازم است خاطر نشان کنم که دست کم دو زن دیگر هم هستند که دلشان می خواسته سر به تن او نباشد .
    آلدریچ گفت :
    - قبلا با آن دوتا حرف زده ام .
    «کسی که اول بازجویی شود ، مسئله را به نفع خودش تمام می کند . »
    ناتالی یک مرتبه از جا پرید . پاهایش از شدت خشم و ناراحتی مورمور می شد. فریاد زد :
    - آنان به شما گفته اند که من ریموند را کشتم ؟ آن نخبه افاده ای و آن نیم وجبی کله پوک ؟
    همین برایشان کافی نبود که هر دو چیزی از ریموند داشتند که او نداشت ؟ آیا آنان می خواستند او را نابود کنند ؟ آیا به راستی تصور می کردند او قادر بوده ریموند را بکشد ؟ ناتالی آب دهانش را قورت داد . آیا او قاتل بود ؟ چند ساعتی که او فرصت کرده بود در مورد چند روز گذشته فکر کند ، به ذهنش رسیده بود که با مسئله انتقام جویی رو به رو می شود .
    مسترسون بی درنگ گفت :
    - زن اول ریموند ، هم آن یکی که فرزند ریموند را در شکم دارد ، بیشتر از ناتالی از مرگ او منتفع می شوند . ناتالی حتی نمی تواند کوچکترین ادعایی در مورد ملک و املاک او کند .
    - اگر ریموند زنده بود ، چیزی نصیب این خانم نمی شد ولی حالا می تواند دویست هزار دلار به جیب بزند .
    وکیل ناتالی اشاره کرد :
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - شاید ریموند سر کسی دیگر را هم کلاه گذاشته باشد . مثلا همکارش یا دستیار شغلی اش ، و طرف خواسته با او تسویه حساب کند .
    ناتالی جرات پیدا کرد ، به طرف جلو خم شد و گفت :
    - یا سر یکی از طلبکاراهایش .
    تصویر برایان باتلر در ذهن ناتالی نقش بست . آیا امکان دایت آن مردک رذل کسی را برای کشتن ریموند استخدام کرده باشد ؟
    آلدریچ با تمسخر گفت :
    - کسی که آن وقت شب سر و کله اش در بیمارستان پیدا شود و یک سرنگ پر از آلبین داشته باشد .
    ناتالی نفس خود را بیرون داد و فکر کرد که اصولا چطور ممکن بود باتلر خبر داشته باشد که ریموند در بیمارستان است ؟ سرش از این همه افکار و به هم ربط دادن و نتیجه گیری کردن سوت می کشید .
    آلدریچ گفت :
    - از سوی دیگر ، دکتر کارمایکل می توانسته به کسی زنگ بزند که برایش سم بیاورد .
    مسترسون پرسید :
    - مثلا چه کسی ؟
    - مثلا به برادرش که به تازگی از زندان ایالتی میسوری آزاد شده . شاید کارش از سرقت گذشته و در رشته قتل فارغ التحصیل شده یا معاونت در قتل .
    ناتالی آرواره هایش را محکم بر هم فشرد . چیزی نمانده بود اشکش سرازیر شود .
    - ببین کارآگاه ، من به این امید این جا آمدم که بفهمم بر سر شوهرم چی آمده .
    ناتالی دستش را روی دهانش گذاشت و اشک هایش را قورت داد . او فقط می خواست زندگی اش مثل سابق شود و از این ماجرا و برخورد ها .... هرچه بیشتر فاصله بگیرد .
    رو به مسترسون کرد و گفت :
    - لوئل ، باید همین الان از این جا بروم .
    مسترسون قبلا کیف به دست ایستاده بود . :
    - بله ، از وقت رفتن هم گذشته .
    آلدریچ لبخندی زد و هیکل گنده اش را روی صندلی ولو کرد :
    - موافقت می کنید در مورد شما آزمایش دروغ سنجی به عمل بیاید ، خانم کارمایکل ؟
    - بله .
    مسترسون عصبانی شد و گفت :
    - نخیر .
    و سرش را نزدیک گوش ناتالی برد و گفت :
    - تو الان زیادی احساساتی شده ای و ممکن است دستگاه دروغ سنجی این اضطراب تو را بد تعبیر کند .
    ناتالی آرواره اش را به هم فشرد و به شعور و نکته سنجی وکیلش آفرین گفت .
    کارآگاه گفت :
    - دکتر کارمایکل ؟
    شاید او ریموند را نکشته بود . اما خدا می داند چقدر دلش می خواست ریموند زنده بود تا حالا او را می کشت .



    پایان فصل سیزدهم
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    14



    مسترسون به ناتالی گفته بود نگران نباشد . گفته بود که اگر پلیس آن قدر مدرک پیدا کرده بود که بتواند به آن استناد کند ، تا به حال او را بازداشت کرده بود .اما ناتالی دست خودش نبود . با صدای زنگ در یا زنگ تلفن از جای می پرید .
    حتی حالا که بوته ها را هرس می کرد ، بی اختیار سرش را عقب بر می گرداند و به مسیر سنگلاخ منتهی به باغچه نگاهی می انداخت . انتظار داشت کارآگاه آلدریچ را ببیند که قفل و بست زهوار در رفته ای در آهنی زنگ زده را باز می کند و با دستبندی در دست وارد می شود .
    ناتالی تصمیم گرفته بود فعلا انباری مطبش را برای پیدا کردن آبین نگردد . نه این که نمی دانست دنبال چه بگردد . او به خوبی می دانست که آن دارو به اشکال مختلف بلور ، گرد ، قرص و محلول در اب وجود دارد . اما حتی اگر انباری پر از این دارو بود ، لایه گرد و خاکی که روی آن نشسته بود ، نشان می داد که مدت هاست دست نخورده است .
    به هر حال ، در صندوق های فلزی گاراژ را باز کرد و پرونده های مالی ریموند کارمایکل اهل نورث بند ، تنسی و ریموند کارمایکل اهل اسمایلی ، میسوری و ریموند کارمایکل اهل لیندر ، کنتاکی را پیدا کرد . ان جا پر بود از اوراق برگشت مالیات ، برگه های اصلی گرو و ثیقه ی باتلر ، نسخه هایی از گواهی نامه های مختلف و اوراقی که ناتالی توان بررسی آن ها را نداشت . اما از آبین خبری نبود .
    ناتالی شاخه های شکسته را روی توده ای شاخه که روی هم انبار شده بود ،انداخت و بوته های نعنا را زیر پاشنه چکمه یراق دوزی اش له کرد ، در واقع هم چکمه ها و هم کلاهی را که به سر داشت ، مال رزمری بود . عمه اش همیشه می گفت بوته های نعنا همه جا را می گیرد و مزاحمت ایجاد می کند . اما اگر آنها را زیر پا له کنی ، بویی خوب از آن بلند می شود . ناتالی از ریزش گهگاه آب بینی و چشم هایش در اثر بوی تند و تیز بوته ها شکایتی نداشت . ناگهان صدایی آمده ، ضربان قلب او شدت گرفت و برگشت و به در خانه خیره شد . نسیم بهاری بود که با او شوخی اش گرفته بود . دوباره روی زمین زانو زد و مشتی پیچ امین الدوله خشک شده را از جا در آورد . گوش شیطان کر ، تونی تا حدی آرام شده بود . البته کمی اخم و تخم می کرد ، ولی ناتالی اهمیتی نمی داد .
    به محض این که فهمیده بود ناتالی خیال دارد تمام روز را در باغچه کار کند ، زیر لب غرولندی کرده و تصمیم گرفته بود با ماموری که با قید التزام او را از هلفدونی آزاد کرده بود ، تماس بگیرد و او را از روند کار خود آگاه کند .
    ناتالی بعد از آن بازجویی تحقیر کننده ی دیروز ، دلش می خواست به سفری کوتاه برود تا کمی اوضاع در هم ریخته اش سر و سامان بگیرد . اما حتی نمی توانست برای ماشین چمن زنی اش بنزین بخرد . چه برسد به این که به سفر برود . از این گذشته ، نمی توانست خطر کند و تونی را با خانه خالی به امان خدا رها کند .
    - چقدر خوب است که از لحاظ روحی کمی تسکین پیدا کردی و از جا جنبیدی ، دکتر کارمایکل .
    ناتالی از زیر لبه کلاهش نگاهی به بالا انداخت و همسایه خندان خود را از آن سوی نرده های سفید شده دید .
    - صبح بخیر ، خانم راچیت .
    - می بینم داری به باغچه سر و سامان می دهی . روح رزمری شاد می شود .
    - بله .
    - حالت چطور است ، عزیزم ؟
    - سعی می کنم خودم را سرگرم کنم .
    - باغبانی جنبه درمانی دارد . وقتی پالی من مرد ، خودم را در حوض انداختم .
    - ببخشید ، چه گفتید ؟
    - منظورم یک حوض پر از ماهی در حیاط خلوت است . همیشه دلم یک حوض می خواست .اما پالی می گفت پشه جمع می کند .
    «چه آدم بی رحم و خودخواهی !»
    - خوشحالم که بالاخره به خواسته تان رسیدید .
    - من هم همین طور .اما پشه ها واقعا قاتل هستند .
    ناتالی از کلمه ای که همسایه اش انتخاب کرده بود ،در فکر فرو رفت . آیا چیزی به گوش او رسیده بود ؟ آیا به دنبال خبری برای مقاله اش بود ؟
    - ببین عزیزم ، اگر در مورد گیاهی اطلاع نداشتی و نمی دانستی چطور از آن مراقبت کنی ، کافی است هوار بکشی . عمه ات گاهی در مورد بعضی از گیاهان بد قلق نظر من را می خواست .
    حقیقت نداشت . عمه او در مورد گیاهان شمی درونی داشت . ناتالی به قطعه زمین سیصد و هفتاد -هشتاد مترمربعی خود نگاهی انداخت . بوته های سبزی که در کنار بوته های قدیمی خشک شده قهوه ای قرار داشت ، او را تشویق می کرد که آن جا را رو به راه کند . ناتالی به ده -دوازده قطعه فلز کوچکی که اسامی بوته ها رویش نوشته شده و در کنار هر بوته ای در خاک فرو رفته بود ،اشاره ای کرد و گفت :
    - متشکرم ، خانم راچیت . اما رزمری خیلی دقیق اسم بوته ها را نوشته .
    - می دانی ، عمه تو یک پا درمانگر بود . بسیاری از اوقات چای زرد برایم دم می کرد تا سردردم تسکین یابد .
    ناتالی از جا بلند شد و دستانش را که در دستکش بود ، به شلوار جین کارش مالید و گفت :
    - این نشان می دهد که رزمری چقدر مرتب بوده .
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - یک عالم ریواس هم آن جاست که به درد پای و کمپوت می خورد .
    - راستش من زیاد در شیرینی پزی سر رشته ندارم . ریموند هم ...
    ناگهان حرفش را قطع کرد . از این که به این زودی فراموش کرده بود ریموند رفته است ، بدنش به لرزه افتاد . چشمانش را به هم زد تا مانع ریزش اشک هایش شود و گفت :
    - منظورم این است که گمان می کنم بهتر است سری به کتابهای آشپزی عمه ام بزنم .
    - عمه ات زن خیلی خوبی بود . خدا رحمتش کند .اما در مورد پای ریواس به گرد من هم نمی رسید . دستور تهیه اش را برایت می آورم .
    - خوشحال می شوم این کار را بکنید .
    - دکتر کارمایکل ....
    - لطفا مرا ناتالی صدا کنید .
    - باشد .ناتالی ، مردی که از خانه ات بیرون رفت ، قوم و خویشت است ؟
    «خبر دارد پخش می شود . »
    - برادرم است .
    - یادم نمی آید عمه ات اسمی از پسر برادرش برده باشد .
    - او مثل من با عمه ام نزدیک نبود ، خانم راچیت . خیلی دلم می خواهد با شما گپ بزنم اما ...
    - آن برادرت است ؟
    ناتالی نگاه خانم راچیت را به سمت در حیاط که لولایش روغن نخورده بود و جیرجیر می کرد ، دنبال کرد .برایان باتلر دستی به نشانه سلام تکان داد ،اما چهره فراخش جدی بود . ناتالی چشمانش را بست . «دیگر چه شده ؟»
    خانم راچیت با لحنی بدگمان گفت :
    - او که هیچ شباهتی به تو ندارد .
    ناتالی زیر لب گفت :
    - او برادرم نیست .
    خانم راچیت چنان گردن کشید که گردنش در حدود هفت -هشت سانتی متر دراز شد ... هیچ شکی در این نبود . و روی پنجه پا ایستاد .
    - او فقط ... یکی از بیمارانم است . بهتر است بروم و ببینم چه می خواهد .
    - قیافه اش برایم آشناست ....
    - خداحافظ ، خانم راچیت .
    ناتالی دستکش هایش را در آورد و وقتی به مرد نزدیک شد ، در این فکر بود که این وقت صبح برای چه کراوات زده ولی گره اش را شل کرده است .
    مرد سلام کرد . از آخرین باری که ناتالی او را دیده بود ، موهایش را کوتاه کرده و یک دم خروس پشت سرش باقی گذاشته بود .
    ناتالی که حالش گرفته شده بود ، پرسید :
    - برگشته ای گوشواره ها را پس بگیری؟

    مرد خجالت زده به نظر می رسید . گفت :
    - نه .
    و بعد از چند ثانیه این پا و آن پا کردن ، به نیمکت سنگی داخل حیاط اشاره ای کرد و گفت :
    - اجازه می دهی بیایم تو ؟
    - بله ، بیا .
    - همسایه ات چشم از ما بر نمی دارد .
    - پس بهتر است همان جا بایستی .
    مرد گیج شده بود معلوم بود عادت دارد به روش خودش رفتار کند . شقیقه اش را خاراند . سپس با هر دو دست به در زهوار در رفته ی حیاط تکیه داد و گفت :
    - پلیس آمده بود سراغم .
    ناتالی دلشوره گرفت اما به روی خود نیاورد و گفت :
    - با کاری که تو داری تعجبی ندارد .
    باتلر دهانش را به هم فشرد و گفت :
    - مردی به نام آلدریچ از پلیس کنتاکی کلی سوال در مورد تو و ریموند کرد .
    آهنگ صدایش آرام و نگاهش معنی دار بود . ناتالی گردن خود را کمی کج کرد . اگر او را به خوبی نمی شناخت ، ممکن بود خیال کند نگران است .
    - کی آمد ؟
    - چند دقیقه پیش از مغازه ام رفت . زنگ زدم به ات هشدار بدهم اما کسی جواب نداد .
    آلدریچ آن جا بود . در اسمایلی ؟ ناتالی افتان و خیزان عقب عقب رفت تا خود را روی نیمکت سنگی بیندازد . در پوسیده حیاط صدا کرد و ناتالی به جای این که باتلر را ببیند ، صرفا احساس کرد که او دنبالش به راه افتاده است . ناتالی دستانش را روی صورتش گذاشت . خوشحال بود که دست کم خانم راچیت گورش را گم کرده است .
    باتلر جلوی او ایستاد . دستانش را به کمر زده بود و انگشتانش را تکان می داد . کمربند گیس باف چرمی روی شلوار خاکی رنگش بسته بود که به گونه ای عجیب به ناتالی آرامش می داد . کهنه ولی خوب بود . از مدل های عجیب و غریبی بود که جلب توجه می کرد . به خصوص برای کسی که می خواست دریافت خبری بد را به تعویق بیندازد .
    پلیس هنوز به ناتالی مظنون بود و چه بسا همین لحظه سر می رسید تا او را بازداشت کند .
    باتلر گلویش را صاف کرد و گفت :
    - کارآگاه قضیه زن های دیگر را هم به ام گفت .
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    - عالی شد .
    باتلر صدایش را پایین آورد . انگار می خواست بابت مرد بودنش از او عذرخواهی کند .
    - من ... متاسفم . ولی تو باید بدانی که ... همه مرد ها نامرد نیستند .
    بخشی از وجود ناتالی که حس کینه توزی و انتقام جویی در ان ظاهر شده بود ، می خواست ترحم و دلسوزی آن مرد را که از نگاهش پیدا بود ، نابود کند . احساس می کرد او می خواهد بگوید که با او دوست است و حتی جواهراتش را پس نمی گیرد . بنابراین گفت :
    - همه شما ها نامرد هستید . فقط نوبت گذاشته اید .
    - با این بلاهایی که به سرت آمده ، نگرانت هستم .
    حالت حاکی از ندامت باتلر باعث شد ناتالی از حالت تهاجمی خود دست بردارد و با لبخندی نصفه و نیمه گفت :
    - به نظرم معنی اش این است که کارآگاه به تو گفته پلیس معتقد است ریموند به قتل رسیده .
    باتلر سرش را تکان داد :
    - و این که معتقدند من او را کشته ام ....
    باتلر خود را کنار او روی نمیکت ولو کرد ، آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت ، با انگشتانش یک هرم ساخت و گفت :
    - کارآگاه گوشه و کنایه هم زد .
    ناتالی لبخندی تلخ زد . سپس سرش را عقب برد . هوا صاف و عالی بود و خورشید در آسمان بی ابر می درخشید . از آن هواهایی بود که مختص شهر اسمایلی بود . ناتالی به این شهر تعلق نداشت . در واقع ، ابری سیاه بالای سرش ظاهر می شد ، خودش را درست روی کلاه حصیری او مستقر می کرد و سیلی از باران به راه می انداخت و اگر بخت با ناتالی یار بود ، چه بسا گرفتار صاعقه هم می شد .
    - چه چیزهایی می خواست بداند ؟
    - چه مدت است ریموند را می شناسم ، چقدر ازش طلب دارم و در مورد تو چی می دانم .
    - خوب ، در مورد من چی می دانی ؟
    باتلر یک سنگ سفید کوارتز تزیینی را برداشت . آن را وارسی کرد و گفت :
    - این که کجا کار می کنی ، کجا زندگی می کنی ... راجع به تو خیلی سوال کرد .
    - خوب ، چرا به این جا آمده ای ؟
    باتلر شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - نمی دانم ولی احساس می کنم که مسئول به هم ریختن اوضاع هفته پیش من هستم .
    ناتالی رو به او کرد و گفت :
    - به هم ریختن اوضاع ؟ خیال می کنی آن قدر از کاری که با تو کرده بود ، عصبانی شدم که کشتمش ؟
    - من چنین حرفی نزدم .
    - تو همین را به پلیس هم گفتی ؟
    - نه .
    باتلر سنگ را روی زمین انداخت و دستانش را طوری بالا گرفت که انگار می خواهد جلوی ضربه ای را بگیرد . و گفت :
    - من به پلیس گفتم که تو خانم خوبی به نظر می رسی و شوهرت می بایست قدر تو را می دانست و نوکری ات را می کرد .
    - اوه ، خیلی متشکرم که به پلیس انگیزه ای کادو پیچ دادی .
    باتلر آهی کشید و گفت :
    - من کاری نکردم .... فقط به آنان گفتم به نظر نمی رسد تو زنی باشی که شوهرت را بکشی .
    ناتالی شب پیش در خواب دیده بود که اعضای بدن ریموند را با اره ای آهن بر قطع می کند . او لبخندی زورکی به مرد گروکش زد و گفت :
    - همان طور که گفتی ، تو چیز زیادی در مورد من نمی دانی .
    - شاید دلم بخواهد بدانم .
    ناتالی به و زل زد . سپس قاه قاه خندید و گفت :
    - لازم نیست چاخان کنی ، آقای باتلر . تو به پولت می رسی . مگر این که مرا محکوم به مرگ کنند .
    - احتمالی بی چون و چرا ، دکتر کارمایکل .
    ناتالی سرش را برگرداند و وقتی کارآگاه آلدریچ را دم در دید ، چیزی نمانده بود از ترس سکته کند . همان طور که مجسم می کرد ، او سینه اش را جلو داده بود و طرز برخوردی رندانه داشت . ناتالی چنان از جا جهید که کلاهش افتاد .
    - چه می خواهی ؟
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    آلدریچ ورق کاغذی سبز رنگ را که امضایی دور و دراز زیر آن بود ، به طرف ناتالی تکان داد و گفت :
    - من حکم قانونی دارم که خانه و حیاط و ماشینت را بگردم .
    سپس برگشت و به طرف گروهی پنج - شش نفری از پلیس های شخصی پوش که جلوی در جمع شده بودند ، دستی تکان داد .
    وقتی باتلر از جا پرید ، زمین زیر پایش لرزید و پرسید :
    - دنبال چه می گردید ؟
    آلدریچ گفت :
    - به دنبال دارویی به نام آبین . شانس آوردیم قبل از این که به اش خبر بدهی ، به این جا رسیدیم .
    مرد غول پیکر دستانش را مشت کرد و گفت :
    - چرا مزخرف می گویید ؟
    - اگر بفهمم تو هم با این خانم دکتر دست به یکی کرده ای ، دمار از روزگارت در می آورم .
    باتلر گفت :
    - تو دیوانه ای .
    ناتالی زیر لب گفت :
    - به دنیای من خوش آمدی .
    سپس به طرف در پشتی به راه افتاد و گفت :
    - می خواهم به وکیلم زنگ بزنم .
    آلدریچ تلفن همراه خود را به طرف او گرفت و گفت :
    - از تلفن من استفاده کن بهتر است جلوی چشم ما باشی .
    ناتالی تلفن را از او قاپید . وقتی شماره تلفن مسترسون را می گرفت ، سرش گیج می رفت . ماموران شخصی پوش وارد ساختمان شدند و دو نفرشان نیز به سمت حیات خلوت به راه افتادند . آنان چه فکری در سر داشتند ؟ آیا خیال می کردند او مثل سریال های تلویزیونی قاتل است و قربانی اشت را در باغچه دفن کرده است ؟
    آلدریچ گفت :
    - راستی .... مطبت را قبلا زیر و رو کردیم .
    به احتمال زیاد پرستارش دیوانه شده بود .
    - چیزی را که دنبالش می گشتید پیدا کردید ؟
    قبل از این که آلدریچ جواب بدهد ، وکیل ناتالی گوشی را برداشت . اما او از حرکت دهان آلدریچ حدس زد که چیزی پیدا نکرده اند . وقتی موضوع را به لوئل گفت و جواب شنید که با پلیس همکاری کند ، قلبش تالاپ تولوپ می کرد . چیزی او را به وحشت انداخته بود . تونی ، وقتی او و تونی با هم بزرگ می شدند ، تونی ماری جوانا می کشید . اگر حالا هم معتاد می بود ، چه ؟اگر در اتاقش یا گوشه ای از خانه مواد پنهان کرده بود ، چه بسا آزادی مشروطش را به خطر می انداخت و اوضاع ناتالی را از بد هم بدتر می کرد .
    باتلر در گوشی به او گفت :
    - نگران نباش . به محض این که متوجه بشوند عوضی گرفته اند ، راهشان را می کشند و می روند .
    ناتالی خودش را عقب کشید و گفت :
    - برای چی هنوز این جایی ؟
    باتلر ابروانش را بالا برد و گفت :
    - گفتم نکند به من احتیاج ....
    - به تو احتیاج ندارم .
    ناتالی با این حرف به شدت احساسات او را جریحه دار کرد . اگر زمانی به غیر از حالا بود ، حتما باتلر واکنش نشان می داد . به هر حال ، ناتالی از همان دیروز تصمیم گرفته بود دیگر اجازه ندهد هیچ کس ، به خصوص جنس مرد ، در زندگی اش دخالت کند .
    یکی از مردان از حیاط پشتی آلدریچ را صدا کرد . ناتالی گیج و گنگ یک قدم پشت سر آلدریچ به راه افتاد و اصلا حواسش نبود که باتلر هم مثل یک توله سگ در کنارش است .
    یکی از ماموران از نرده هایی که گیاهی روی آن را پوشانده بود، بالا رفته بود و عکس می گرفت . ماموری دیگر هم ظاهرا در حال بررسی گل ها و بوته ها بود . اسم آن گیاه از خاطر ناتالی رفته بود اما خاطره گلهای نارنجی روی بوته ها در ته ذهنش باقی بود . گلهای کدو تنبل بودند ، اما نمی توانست صفحه فلزی کوچک را از آن فاصله ببیند و اسم گیاه را بخواند .
    - چرا این قدر به باغچه من علاقمندید ؟
    آلدریچ پوزخندی زد و گفت :
    - خیال می کنی ما احمق هستیم ، خانم دکتر ؟
    همه چیز ورای تصور بود .
    - باشد ، کارآگاه . با شما همکاری می کنم . چرا باید خیال کنم شما احمقید ؟
    کارآگاه دولا شد و صفحه ی فلزی را به طرف او برگرداند . بی برو برگرد دستخط عمه اش بود: استروفانتوس. ناگهان حقیقت همچون نمودار برایش آشکار شد . استروفانتوس گیاهی جالب و دانه هایش منبع آبین بود . تهیه عصاره آن زیاد آسان نبود . مصرف آن مهلک بود و داروسازی کار کشته می بایست آن را تهیه می کرد . یا پزشکی سمج . گل انگشتانه ، گیاهی از خانواده ای آبین .
    کارآگاه آلدریچ لبانش را به هم فشرد و گفت :
    - ظاهرا تو داروخانه ی خانگی هم هستی ، دکتر ، مگر نه ؟
    ناتالی دلش می خواست فرار کند . اما به نظر می رسید زمین زیر پایش خرد می شود و فرو می ریزد و وضعیت به هم پیچیده باعث شد به حالت غش بیفتید .
    در همین موقع ، سر و کله خانم راچیت از آن سوی نرده ها پیدا شد . در حالی که ورق کاغذی را تکان داد ، گفت :
    - بیا ، ناتالی .این هم دستور شیرینی ....
    و به ماموران که مثل مور و ملخ در آن جا می لولیدند ، نگاهی اندخت و گفت:
    - این جا چه خبر است ؟
    خوراک یک هفته خانم راچیت آماده شده بود .



    پایان فصل چهاردهم
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    15



    بئاتریس روی صندلی دسته دار گرم و نرمش نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد . دستگاه کنترل از راه دور را برداشت و صدای تلویزیون را کم کرد . جولی ، مجری شاد و شنگول به دوربین نزدیک شد و گفت :
    - اگر به دنبال مشغولیاتی پاداش دهنده هستید که خلاقیت پنهان شما را هم رو می کند ، ظروف خوارک پزی و لوکس شروعی خوب برای آشپزهای ماهر است . آن هم در آشپزخانه خودتان .
    اولین غذایی که بعد از ازدواج با ریموند پخته بود ، یک بشقاب اسپاگتی بود . اسپاگتی خالی ، بدون گوشت و سس . با نگاهی به گذشته ، می دید که وظیفه خود را به عنوان همسری خوب و لایق انجام نمی داده است . اما ریموند این اهمال کاری او را با شوخ طبعی زیر سیبیلی رد می کرد و آنان نصف قالب کره و یک خروار نمک روی اسپاگتی ریختند و ریموند به او یاد داد که چطور چنگال را در اسپاگتی بچرخاند . پدر بئاتریس چرخاندن اسپاگتی را به دور چنگال قدغن کرده بود . با این که ریموند ده سال از او کوچکتر بود ، دنیا دیده تر از او بود و شور و هیجان بیشتری داشت . بئاتریس در یک کتابفروشی کاری نیمه وقت گیر آورده بود و آنان از هر فرصتی استفاده می کردند تا هرچه زودتر بئاتریس باردار شود . تا مدتی ، آپارتمان درب و داغان بئاتریس برایشان محفلی گرم و دوست داشتنی بود .
    مادر بئاتریس زمینگیر شده بود و از بیماری اعصاب رنج می برد . بنابراین پدرش با زبان بازی کاری کرد که بئاتریس برای کمک به مادرش به خانه برگردد و او و ریموند را وسوسه کرد که چند اتاق در اختیارشان می گذارد .با رفتن به خانه پدری ، بئاتریس شغل و آپارتمان قشنگشان را از دست داد و مهارت های آشپزی اش که رو به پیشرفت بود، از بین رفت . بئاتریس آرزو داشت از آن زندگی اشرافی فرار کند، اما در عوض ریموند عاشق نفوذ و موقعیت اجتماعی خانواده بئاتریس بود و از وضع موجود لذت می برد. و سرانجام، بئاتریس خوشحال بود چون ریموند خوشحال بود. به این ترتیب بود که در خانه پدری بئاتریس مستقر و ماندگار شدند.
    جولی می گفت :
    - این ظروف از فولاد ضد زنگ و نچسب است، و یک عمر ضمانت دارد.
    «قلب نچسب مثل ظروف نچسب . » و حالا این مفهومی بازاری بود. تفلون احساسی. زیرا با گذشت زمان و بچه دار نشدن، آن مهر و محبت از بین رفت و بگو مگو بالا گرفت. با این حال بئاتریس از عشق ریموند دست نکشید، اما تظاهر به بی اعتنایی صرفا سلامت روانی او را حفظ می کرد. هرچه علاقه ریموند به زندگی زناشیی شان کمتر می شد، کیلومتر شمار ماشین شرکتی که ریموند در آن کار می کرد، رقم بالاتری را نشان می داد. بئاتریس امیدوار بود بعد از مرگ پدر و مادرش، زمانی که ریموند قصد داشت معامله ای حیاتی کند، دوباره به یکدیگر نزدیک شوند. آیا در حال جوش دادن معامله ای با ناتالی بود؟ از لحاظ زمان که این طور به نظر می رسید.
    جولی همچنان از محسنات ظروف آشپزخانه می گفت .
    لعنت بر شانس بئاتریس. لعنت بر ریموند. دست کم ناتالی جذاب و باهوش و تحصیل کرده بود که دل ریموند را برده بود. ازدواج با آن روبی پخمه دیگر چه بود ؟ معلوم بود ظاهر پر زرق و برقش ریموند را گرفته بود.
    - خانم جوآن از اوکلاهاما پشت خط است. او دو ماه قبل یک سری از این قابلمه ها را خریده و حالا به ما زنگ زده تا بگوید چقدر از خریدش راضی است. جوآن، پشت خط هستی ؟
    - بله ، جولی .
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - جوآن، قابلمه های نچسب فولادی و ضد زنگ را دوست داری؟
    - این قابلمه ها زندگی مرا متحول کرده اند، جولی. من آدمی برونگرا و ملول بودم. اما حالا عاشق میهمانی و پخت و پز هستم. یک عالم دوست پیدا کرده ام.
    بئاتریس چپ چپ به تلویزیون نگاه کرد. یعنی چه که یک عالم دوست پیدا کرده ام؟ اگر آدم آن قدر خوش شانس باشد که فقط یک دوست واقعی داشته باشد ، چرا باید به دنبال یک عالم دوست بگردد ؟ اگر جوآن این قدر دوست دارد ، چرا به تلویزیون زنگ زده تا گپ بزند؟ رقت انگیز است .
    در واقع بئاتریس هم چیزهایی از طریق تلویزیون سفارش داده بود ، اما صرفا به این علت که آنها را در منزل تحویل می دادند . فکر کرد یکی از همین روزها که هوس آشپزی کند، جعبه ها را باز می کند. در ضمن ، یک سری از این قبلمه های نچسب هم به دردش می خورد.
    بئاتریس گوشی را برداشت و دکمه شماره هفت را فشار داد تا به برنامه های تلویزیونی زنگ بزند . وقتی تلفن زنگ می خورد ، دستانش در اثر جریان آدرنالین به مور مور افتاده بود . به شماره کالا اشاره کرد و سفارش داد .
    - انتخاب خوبی کردید ، خانم .
    بئاتریس آهسته گفت :
    - بله ، بسیار خوب ، من آشپز ماهری هستم .
    اگر ریموند توانسته بود دروغهایی به آن بزرگی سر هم کند، او هم می توانست دروغی کوچک بگوید.
    - متاسفم خانم کارمایکل. کارت اعتباری شما محل ندارد.
    بئاتریس اخمی کرد و گفت :
    - غیر ممکن است.
    زن به او اطمینان داد:
    - شاید کامپیوتر اشتباه کرده. کارت اعتباری دیگری دارید؟
    بئاتریس تشر زد :
    - البته .
    اما آن کارت اعتباری هم مانند کارت اعتباری قبلی بی محل بود . و سرانجام بعد از تایید سومین کارت ، محکم گوشی را گذاشت . ریموند از حساب امانی او هم پول برداشت کرده بود . بئاتریس حدس می زد حسابدارش فیسک ، ترتیب یکی دو قسط عقب افتاده را داده است . او آهی کشید . این هم مسئله ای دیگر که می بایست به آن رسیدگی می کرد . گیلرد و فیسک درگیر عواقب مالی ریموند بودند تا راهی برای بچه قانونی ریموند پیدا کنند . از سوی دیگر ، بئاتریس حتی نمی خواست در این مورد فکر کند .
    «راشل!»
    لعنت فرستاد .
    وقتی ایستاد، مجبور شد تا وقتی سر گیجه اش برطرف شود، پشت صندلی را بگیرد . سپس به سوی یکی از قالی های دستباف ایرانی مادرش رفت که حالا مثلا مال او شده بود . خنده دار بود که هنوز خیال می کرد خانه و زندگی متعلق به پدر و مادرش است . باسنش به میز آلبالویی رنگی که از زمان بچگی او تا به حال در گوشه ای مشخص قرار داشت ، برخورد کرد و بسته ای نامه که راشل روی میز گذاشته بود تا او بخواند، روی قالی پخش شد ؛ کارت های تسلیت بود در رنگ های مختلف.
    پوزخندی زد . ادب حکم می کرد مردم این کارت ها را بفرستند. ادب حکم می کرد عده ای به مراسم تدفین بیایند و زیر لب حرفهایی خوب تحویل او دهند . اما هیچ یک از آنان محرم اسرار او نبود و او نمی توانست با هیچ کدامشان درد و دل کند و بگوید چه بلاهایی به سرش آورده اند . آن لاشخورها از ماجرا خبر نداشتند وگرنه تا آخر عمر به او زخم می زدند و مسخره اش می کردند. خبر بچه حرامزاده و شایعه قتل، خوراکی خوب برای شایعه پراکن ها می شد .
    پایش را روی نامه ها گذاشت و از سر لج با پاشنه کفشش آنها را لگدمال کرد . وقتی وارد آشپزخانه شد، صدای جاروبرقی را از اتاق ناهار خوری شنید . دست کم راشل او را به امان خدا رها نکرده بود . در واقع او فقط آهی کشیده و همه چیز را پذیرفته بود . جواب تلفن ها را خدمتکارش می داد و در این چند روز گذشته خیلی مسائل را از او پنهان کرده بود . از همه بهتر ، خدمتکار فاصله اش را با او حفظ کرده بود . سرش به کار خودش بود و به ندرت حرف می زد . مگر این که مخاطب قرار می گرفت .
    وقتی بئاتریس از سرسرای سنگ مرمرین رد شد ، بوی گند گلهای ارزان قیمت میخک و تاج خروس بینی اش را آزرد . راشل گلدانها را کنار دیوارهای راهرو و روی سکوی در ورودی چیده بود . بئاتریس کارت یکی از دسته گلهای بدبو را برداشت و خواند :

    «در قلب ما هرگز جایگزینی برای ریموند وجود نخواهد داشت
    مونتی دلیا پیکولی »
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    ریموند گل سرسبد مجالس بود . بئاتریس هفته ها وقت صرف می کرد تا ترتیب حراج و مسابقه گلف بدهد و موقع میزبانی ریموند همه چیز را به اسم خودش تمام می کرد . بارها و بارها بئاتریس در گوشه ای تاریک به تماشای اعمال ریموند ایستاده و شنیده بود که از جذابیت و شوخ طبعی او تعریف می کنند و حالا دلش می خواست بداند که بدون ریموند چقدر او را در باشگاه نورث بند تحویل می گیرند . به زودی فهمید .
    بئاتریس کارت را روی زمین پرت کرد و با انگشت گلدان را هل داد . گلدان افتاد و صدای خرد شدنش و را خشنود کرد . مردم می توانستند پنجاه دلاری را که بابت یک سبد گل پرداخته بودند ، به عنوان خیریه به درمانگاه پدرش بدهند .
    سرسرای سنگ مرمر دنگ و فنگ دار که قبلا پارکت تیره داشت ، به آبدارخانه و ناهارخوری مجلل منتهی می شد . در آبدارخانه ردیف به ردیف قفسه هایی از چوب ماهون قرار داشت که خاطراتی تلخ و شیرین را زنده می کرد . وقتی بئاتریس بچه بود ، هر وقت پدر و مادرش میهمانی می دادند ، او یواشکی در یکی از قفسه های پایینی قایم می شد و استراق سمع می کرد . او عاشق شنیدن شایعات دلپذیر و مزخرف گویی ها و لطیفه های بی تربیتی بود ، از بیشتر آنها هم سر در نمی آورد ، بالاخره یک شب دوره ی این سرخوشی به پایان رسید . ماجرا این بود که او از سوراخ دو سه سانتی متری در مخفیگاهش زاغ سیاه پدرش را چوب می زد که دید با خانم کرن شاو گرم گرفته است . او هل شد و یک جعبه شمع را واژگون کرد . خوشبختانه سر و صدا آن قدر بلند بود که آن زوج را از هم جدا کند ولی آن قدر بلند نبود که مخفیگاه او لو برود . و آن شب او با ناراحتی و دلپیچه به رختخواب رفت .
    حال آن قفسه های بزرگ محل نگهداری مشروب ، سرویس غذاخوری نقره و یکی دو گلدان کریستال عجیب و غریب بود . وقتی مادرش مبتلا به پارنویا شد ، به در قفسه ها قفل زد تا مثلا مانع دزدی بشود . هنوز بنا به عادت در قفسه ها قفل بود و کلیدش هم با منگلوله ای طلایی به دور یکی از دستگیره ها پیچیده شده بود تا کار دزد را آسانتر کند .
    بئاتریس مطمئن نبود چه چیزهایی در قفسه ها هست . قفل در قفسه پایینی را باز کرد . به دنبال یک بطری سبز رنگ مشروب با برچسب تنکوری می گشت و در عوض ، یک دیس بزرگ نقره دید که سال ها پیش جلوه دهنده میز آنان بود .
    هیچ چیز دیگری در آن جا نبود .از کاسه ها و بشقاب های ست آن دیس ، قهوه جوش ، ظرف های گرم کن برای گرم نگه داشتن غذاهای سر میز ، سبد های نان ، دیس های بزرگ ، پارچ های آب ف شمعدان های نقره ، ظرف های دسر خوری ، پیش دستی های کیک خوری ، تاس ، لیوان های بلند و کمرباریک و سرویس چایخوری خبری نبود . بئاتریس سراسیمه کشوهای قفسه ها را باز کرد . آن جا جای دو سری شانزده نفره کارد و چنگال و قاشق عتیقه با مارک معروف ریچاردسون بود که جواهر فروشی در شهر نشویل گفته بود در صورت لزوم آنها را با چیزی دیگر عوض می کند .
    بئاتریس به سختی آب دهانش را قورت داد . با آن قیمت باور نکردنی که جواهر فروش گفته بود ، بئاتریس شک داشت بتواند چیزی را جایگزین سیصد و پنجاه تکه قاشق و چنگالی کند که حالا جایشان در کشو خالی بود .
    او که به دنبال یک بطری مشروب به آن جا رفته بود ، به سرعت بقیه کشوها و قفسه ها را گشت . از سرویس نقره خبری نبود . به پیشخوان تکیه داد و نفسی عمیق کشید . راشل فقط آن نقره ها را تمیز می کرد . همین و بس . بئاتریس متزلزل در آشپزخانه قدم می زد ، در حالیکه خدمتکارش با روحیه ای شاد در طبقه بالا باسن گنده اش را تکان می داد و جارو می کرد .
    - راشل ، راشل .
    بئاتریس دولا شد و دو شاخه جاروبرقی را از پریز بیرون کشید . صدای جارو با ناله ای ضعیف از بین رفت . راشل چرخی زد و با چشمانی گشاد شده گفت :
    - خانم کارمایکل ، صدایتان را شنیدم ، چیزی می خواهید ؟
    - راشل ، تو سرویس نقره را برداشتی تا تمیز کنی ؟
    - نه خانم .
    بئاتریس نگرانی اش را پس می زد .
    - آخرین بار که نقره ها را تمیز کردی ، کی بود ؟
    - اووم ... گمان می کنم .... گمان می کنم در ماه فوریه بود . وقتی شما دختر خانم پیکولی را برای صرف چای دعوت کردید .
    - از سه ماه یپش تا حالا ، آن سرویس را دیده ای ؟
    - نه خانم . مگر طوری شده ؟
    - نقره ها سر به نیست شده .
    بئاتریس نوک دماغش را مالش داد .
    - راشل ، نقره ها نیست . در آبدارخانه نیست . تو جا به جایشان کردی ؟