پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند گیلرد با صدای جیغ جیغی گفت : - ضبط صوت بی ضبط صوت ! آلدریچ هاج و واج شد . گفت : - فقط می خواهیم چند سوال در مورد شوهر خانم کارمایکل بکنیم . - خانم کارمایکل هنوز تحت تاثیر مرگ شوهرش حال درستی ندارد . ضبط مکالمات باعث می شود عصبی تر شود . آلدریچ خنده ای ملیح کرد و گفت : - آقای وکیل ، به همان نسبت که رفاه حال خانم کارمایکل مهم است ، وظیفه ما هم مهم است . هر وقت دلت خواست می توانی ضبط صوت را خاموش کنی . یک کپی از نوار را هم به شما می دهیم . گیلرد برای گرفتن مجوز نگاهی به بئاتریس کرد . آب دهانش را قورت داد و نتیجه گرفت مقاومت به خرج دادن ، کنار آمدن با آلدریچ را سخت تر می کند . بنابراین سرش را تکان داد . کارآگاه از سر تایید خرناسی کشید و دکمه ضبط صوت را فشار داد . ابتدا تاریخ و محل واسامی حاضران را گفت . سپس اظهار کرد که بئاتریس بازداشت نشده بلکه بنا به تقاضای او به پاسگاه پلیس آمده است . - خانم کارمایکل ، اجازه می دهید این گفتگو که مربوط به مسئله شوهرتان است ، ضبط شود .؟... سپس چند ورق کاغذ را از نظر گذراند . - در مورد آقای ... ریموند کارمایکل ؟ بئاتریس زیر لب گفت : - بله . لطفا بلند تر صحبت کنید . بئاتریس گلوی خود را صاف کرد : - بله . آلدریچ نشانی آنان ، مدت زندگی مشترک ، سه شغل آخر ریموند را در ده سال گذشته و اخبار و شایعات دیگر را بررسی و تایید کرد . سپس کمی این پا و آن پا کرد و روی صندلی وول خورد که نشان می داد مسیر گفتگو عوض خواهد شد . - خانم کارمایکل ، کی متوجه این واقعیت شدید که شوهرتان قانونا با دو زن دیگر هم ازدواج کرده ؟ با دکتر ناتالی مری بلانکن شیپ و خانم روبی لین هیکز . - شب ... شب چهارشنبه ی هفته پیش . - تا جایی که در خاطرتان هست توضیح دهید . جای حلقه ی ازدواجش در دست چپش خالی بود . انگشتر پر از الماسی را که در انگشت داشت ، چرخاند . وقتی ریموند از او درخواست ازدواج کرده بود ، این انگشتر را به او داده بود . آن موقع حلقه ای طلا بود که تک نگین الماس خیلی کوچکی داشت . او با دیدن انگشتر از خود بی خود شده بود ، اما پدرش از بی ارزش بودن آن دلخور شده و بی درنگ آن را برده بود تا الماس های درشت تر از الماس قبلی در دو طرف آن اضافه کنند ، که آن هم هدیه عروسی بود . ریموند مخالفتی نکرده اما غرورش جریحه دار شده بود . - خانم کارمایکل ؟ بئاتریس صاف نشست ، دستش را روی زانویش زد و گفت : - من ... حدود ساعت نه شب بود که پرستاری از بیمارستان تلفن زد و گفت که ریموند تصادف کرده . - چه جور تصادفی ؟ - تصادف ماشین . گفت جراحتی مختصر برداشته ولی نمی تواند تا خانه رانندگی کند . گفتم فوری خودم را می رسانم . وقتی به یاد آورد که فکر کرده بود ریموند باید تا بهبود کامل چند هفته ای در خانه استراحت کند ، بغض راه گلویش را گرفت .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - اسم پرستار چه بود ؟ - نمی دانم .... نه ، صبر کنید . به نظرم موبرلی بود . - مطمئنید ؟ - بله . موبرلی . اسمش را روی تکه ای کاغذ کنار تلفن نوشتم . - پرستار موبرلی گفت که آقای کارمایکل از او خواسته زنگ بزند ؟ بئاتریس ابروانش را در هم کشید و سعی کرد به خاطر بیاورد : - چیزی نگفت . می خواست بیمه ما را تایید کند . آلدریج یک ابرویش را بالا برد و گفت : - شما که خودتان با آقای کارمایکل حرف نزدید ؟ - نه . - چرا ؟ چون می ترسید شاید ریموند دلش نخواهد او به بیمارستان برود و ترجیح می داد به دوستش زنگ بزند یا تاکسی بگیرد ... یا هرکاری که باعث شود ارتباطی طولانی با او نداشته باشد . - خیال کردم او هنوز تحت مراقبت است . - وقتی به بیمارستان رسیدید ، چه شد ؟ - به من گفتند برای درد قفسه سینه اش بستری شده و مرا به اتاقش راهنمایی کردند . - و ؟ بئاتریس چشمانش را بست و هزار بار این صحنه را مجسم کرده بود . - به اتاقش رفتم و ناتالی و آن یکی را در آن جا دیدم .... - روبی . - ناتالی جلوی در ایستاده بود . به نظر می رسید تازه رسیده . - بعد چه شد ؟ - ریموند دستش را روی سینه اش گذاشت و از حال رفت . ناتالی پرستار را صدا زد و بعد خودش به او تنفس مصنوعی داد . - ناتالی دکتر است ؟ - بله ، آنان من و آن یکی را بیرون فرستادند و .... - روبی . - ... خودشان در اتاق ماندند . بعد از چند دقیقه ناتالی هم بیرون آمد و تازه در آن موقع بود که فهمیدم ریموند چه کار کرده . بئاتریس چهره در هم کشید : - همان که خودتان گفتید . آن حرامزاده .... او حرف خود را قطع کرد چون گیلرد سقلمه ای به پای او زد . بئاتریس با ملایمت بشتر ادامه داد : - به هر حال ریموند به طور غیرقانونی با دو زن دیگر ازدواج کرده بود . - شما را طلاق نداده بود ؟ - البته که نه . - هرگز اسمی از طلاق آورده بود ؟ - نه . - ظاهرا لقمه ای چرب و نرم گیرش آمده بود . خشم سر تا پای بئاتریس را گرفت : - منظورتان چیه ، کارآگاه ؟ - ریموند برای ثروت شما نبود که با شما ازدواج کرد ؟ دوباره گیلرد سقلمه ای به او زد . بئاتریس لبانش را به هم فشرد و گفت : - می بایست از خودش می پرسیدید . - اگر می توانستم می پرسیدم ، اما یک نفر او را به قتل رساند . اشک های او بی موقع سرازیر شد . البته این آدم تهی مغز نمی توانست فرق بین گریه از سر اندوه یا عصبانیت را تشخیص دهد . بنابراین او چند قطره اشک ریخت . - ممکن است بگویید چرا معتقدید او را به قتل رسانده اند ؟ آلدریچ به پشتی صندلی اش تکیه داده و در حالی که با مدادش بازی می کرد گفت : - پزشکی قانونی در آزمایش آسیب شناسی چیزی مشکوک پیدا کرد . گیلرد حرف او را قطع کرد تا سوالی به جا مطرح کند : - آقای کارمایکل به مرگ طبیعی مرد ... چه کسی دستور کالبد شکافی داد ؟ آلدریچ ابرو در هم کشید که باعث شد لبانش روی هم جمع شود : - راستش در اثر یک اشتباه ، تقاضا شده بود از جسد بغل دستی آقای کارمایکل در سرد خانه بیمارستان کالبد شکافی شود . کارگر احمق سردخانه به برچسب اسم جسد که به شست پایش وصل بود ، توجه نکرده بود . بئاتریس رویش را برگرداند . گیلرد با لحنی تند گفت : - حفظ احترام کنید آقا . - معذرت می خواهم .... یک کلام ، کسی اجساد را عوض کرده بود . پزشک قانونی کالبد شکافی را شروع کرده بوده که متوجه اشتباه می شود . وقتی پرونده ها را بررسی می کنند ، می فهمند . جسدی که اشتباها کالبد شکافی شده در اثر حمله قلبی مرده بوده . اما آسیب شناسی چیزی دیگر نشان می داد . گیلرد پرسید : - چه چیز ؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند آلدریچ ورق کاغذی را روی میز به سمت او هل داد : - این گزارش پزشکی قانونی است . یک خروار اطلاعات پزشکی در آن است . اما اساسا ماهیچه های قلب نشان نمی داده که لطمه در اثر حمله قلبی بوده . پزشکی قانونی دستور آزمایش آسیب شناسی می دهد و معلوم می شود مسمومیت در اثر آبین بوده . ( آبین سمی که از دانه های گیاهی آفریقایی به نام گراتوس به دست می آید و بومیان آفریقا پیکان های خود را با آن زهر آلود می کردند . ) گیلرد گفت : - تا حالا اسمش به گوشم نخورده. به گوش بئاتریس خورده بود . او بطری آب را برداشت تا بنوشد . - شما چطور خانم کارمایکل ؟ او آب را قورت داد و با چشمانی نیمه باز به سقف چشم دوخت . - گمان نمی کنم . هرچند زندگی با ریموند مثل زندگی با یک لغتنامه پزشکی بود . او همیشه اسم دارویی را می آورد و از خواص درمانی اش می گفت . بئاتریس سعی می کرد حتی الامکان لحن کلامش معصومانه و صادقانه باشد . سپس پرسید : - حالا این چی هست ؟ کارآگاه به او خیره شد . به چانه خود ضربه ای زد و گفت : - دارویی قدیمی برای قلب است که دیگر در آمریکا از آن استفاده نمی شود . آقای کارمایکل هرگز حرفی از آن نزده بود ؟ - راستش یادم نمی آید . - پس شما خبر ندارید او سر خود از این دارو مصرف می کرد یا نه ؟ - نه ، خبر ندارم . به نظرم می رسد خیلی چیزها را در مورد شوهرم نمی دانستم . آلدریچ با متانت سرفه ای کرد . گیلرد با مشت روی میز کوبید و گفت : - این دیگر از آن حرفهاست که آدم را از کوره در می برد . اگر آقای کارمایکل سرخود دارو مصرف می کرده ، با چه جراتی آن را علم می کنید و می گویید به قتل رسیده ؟ کارآگاه شمرده گفت : - مقدار آن خیلی زیاد بوده . دکتری که موقع مرگ بالای سرش بوده و خیال می کرده او مرده ، گزارش داده . سپس به بئاتریس رو کرد و پرسید : - آیا از وقتی آقای کارمایکل به بخش مراقبت های ویژه منتقل شد تا زمانی که مرد ، او را دیدید ؟ بئاتریس درنگ کرد . - خانم کارمایکل ، بیمارستان فهرست ملاقات کننده ها را دارد . - بله . رفتم و او را دیدم . همه مان این کار را کردیم . - منظور از همه چه کساین هستند ؟ - من و ناتالی و آن یکی . - روبی . - بله . - با هم ؟ - یک بار من و ناتالی با هم رفتیم ... یک بار هم روبی به تنهایی رفت . - از وقتی او را به بخش مراقبت های ویژه منتقل کردند تا زمانی که مرگش اعلام شد ، شما سه نفر با هم بودید ؟ - بله .در اتاق انتظار بودیم . من یکی دو بار به توالت رفتم . - به کسی هم تلفن کردید ؟ - بله . به خدمتکارم ، راشل شرک ، تا بگویم ریموند مریض است . - با شما زندگی می کند ؟ - نه . - کسی با شما زندگی می کند ؟ - نه . او در خانه ای بزرگ که برای ده -دوازده نفر جا داشت ، تک و تنها زندگی می کرد . - خانم کارمایکل ، کسی به ذهنتان می رسد که احتمالا دلش می خواسته او بمیرد ؟ - نه . اما همان طرو که گفتیم من اصلا خبر نداشتم که ریموند زندگی دوگانه داشته . گیلرد حرف او را تصحیح کرد : - سه گانه . - وقتی فهمیدید او دو زن دیگر هم دارد ، عصبانی شدید ؟ بئاتریس آهی کشید : - بله ، کارآگاه عصبانی شدم . - آن قدر که دلتان می خواست او را بکشید ؟ بئاتریس با لحنی ملایم گفت : - بله .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند و به هیجان و ونگ ونگ گیلرد توجهی نکرد و ادامه داد : - اما من این کار را نکردم . - بیمه عمر آقای کارمایکل چقدر بود ؟ بئاتریس لبانش را لیسید و گفت : - رقم دقیقش را نمی دانم . - حدس هم نمی زنید ؟ - شاید ... پنجاه هزار دلار . زیاد مطمئن نیستم . - پانصد هزار دلار چطور ؟ بئاتریس شانه ای بالا انداخت : - راستش نمی توانم با اطمینان بگویم . - خانم کارمایکل ، به نظر شما ممکن است دکتر بلانکن شیپ یا خانم هیکز او را کشته باشند ؟ - نمی دانم ، هرچیزی ممکن است . گمان نمی کنم . - متوجه موردی مشکوک در رفتار آنان نشدید ؟ - آن جوانتره حسابی خل است . همه کارهایش مشکوک است . می دانستید حامله است ؟ آلدریچ تعجب کرد . پرسید : - آقای کارمایکل پدر بچه است ؟ - این طور ادعا می کند . - چند ماهه است ؟ - به نظرم دو - سه ماهش است . هرچند سعی می کردم به حرفش گوش ندهم . - وقتی شنیدید بچه ای در راه است ، چه احساسی داشتید ؟ بئاتریس چنان نگاهی به او کرد که در جا میخکوبش کرد . گفت : - حال کردم . گیلرد اضافه کرد : - اما ایشان تا بعد از فوت آقای کارمایکل موضوع بچه را نمی دانست . موضوع بارداری وقتی معلوم شد که می خواستند راجع به مراسم تدفین حرف بزنند که ... که از نظر موکل من هیچ اهمیت نداشت . آلدریچ تحت تاثیر بلند نظری بئاتریس قرار گرفت و گفت : - دکتر بلانکن شیپ چطور ؟ وقتی موضوع بچه را فهمید ، عصبانی شد ؟ - نمی توانم بگویم عصبانی شد ، اما رنجید . - او به عنوان پزشک آبین را می شناسد و ممکن است از آن استفاده کرده باشد . بئاتریس لبخندی زد و گفت : - این را شما گفتید ، نه من . آلدریج کمی جا به جا شد و بعد برای جبران حرف خود گفت : - آیا در بیمارستان به کسی برخوردید که رفتارش عجیب و غریب باشد ؟ کسی که به بخش مراقبتهای ویژه رفته و به نظر نمی رسیده جزو کارکنان آن جا باشد . بئاتریس سرش را تکان داد : - نه . آن جا خیلی شلوغ بود و من هم مدتی خوابیدم . آلدریچ با گونه های برجسته اش ترق و تروقی کرد و گفت : - شما با جنبه های کاری بیمارستان آشنا هستید ، نه ؟ بئاتریس چشمانش را به هم زد . - تا دو سال قبل به طور افتخاری در بیمارستان رویال مموریال کار می کردید ، نه ؟ او این فعالیت خیریه را به عنوان طرحی برای زنان باشگاه شروع کرده و تا حدی پیش رفته بود که حتی با بیماران هم سر و کار داشت . - من ... به طور افتخاری در درمانگاه بیمارستان کار می کردم . بیمارانی که ضربه روحی خورده بودند ، کهنسالانی که بیمه نشده بودند ، بچه هایی که محبت نمی دیدند ، آدم های تحمل ناپذیر . - درمانگاه به اسم پدرتان دکتر نیل ریچاردسون بود ؟ - بله . - تخصص پدرتان چه بود ، خانم کارمایکل ؟ - قلب . کارآگاه سرش را تکان داد و سوال بعدی را با این که جوابش را یم دانست ، باز هم پرسید : - پدرتان فوت کرده ؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - بله . - وقتی زنده بود به خارج از کشور هم سفر می کرد ؟ - بله . او و مادرم اغلب در سفر بودند . - شما چطور ؟ - گمان می کنم . - اروپا ؟ بئاتریس سرش را تکان داد : - همه جا . تقریبا . گیلرد حرف او را قطع کرد : - این حرف ها چه نتیجه ای دارد ؟ آلدریچ پنجه اش را از هم باز کرد و گفت : - آبین در امریکا خیلی در دسترس نیست . اما از منابعی موثق شنیده ام که در بیشتر کشورهای اروپایی می شود آن را حتی از مغازه ها خرید . سعی دارم بفهمم خانم کارمایکل به آن دسترسی داشته یا نه . چه خودش ، چه از طریق پدرش . گیلرد سر پا ایستاد و با صدای جیغ جیغی اش گفت : - مصاحبه تمام است . بیا برویم بئا . آلدریچ معترضانه گفت : - ولی کار من هنوز تمام نشده . گیلرد دکمه ضبط صوت را فشار داد ، آن را خاموش کرد و گفت : - کارها تمام شده . ما بیرون منتظر می مانیم تا یک کپی از نوار حاضر شود . کارآگاه آهی کشید . این پا و آن پا کرد و گفت : - باشد ، آقای گیلیام .اما قبول کن با این اطلاعاتی که به دست آوردم ، موکل شما کاملا مورد سوءظن است . گیلیام با لحنی عصبانی گفت : - کارآگاه آلدریچ ، قربانی شما سه زنه بوده که جرم درجه یک محسوب می شود . و اگر عمیق تر بررسی کنیم ، مطمئنم پی می برید که ریموند در زمینه کاری اش هم با آدم هایی سر و کار داشته که اذیتشان کرده .اگر بی هیچ دلیل منطقی موکل من را مجرم می دانی ، بازداشتش کن . در غیر این صورت ، از آزار و اذیت خانم کارمایکل که در چند روز اخیر به طور مرتب مورد ضربه های روحی بوده ، دست بردار . بئاتریس به دنبال گیلرد به راه افتاد و به طرف در رفت . پشت و گردنش خیس عرق بود . به خودش خاطر نشان کرد :«نفس عمیق بکش . به زودی تمام می شود . هیچ کس بو نمی برد . » - خانم کارمایکل . او برگشت و نگاهی به آلدریچ انداخت . - هنوز کار ما با شما تمام نشده . پایان فصل یازدهم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 12 - آبین ؟ روبی گل از گلش شکفت . لبخندی ملیح به کارآگاه زد . - البته که اسمش را شنیده ام . بعضی از قبایل آفریقای غربی برای زهر آلود کردن نیزه هایشان از آن استفاده می کنند . می تواند آدم را بکشد . معلوم بود آلدریچ تحت تاثیر قرار گرفته است . بیلی وین هم لبانش را بر هم می فشرد و سرش را تکان می داد . او هم تحت تاثیر قرار گرفته بود . - خانم هیکز ، شما به آّبین دسترسی دارید ؟ - مجبورید نام خانوادگی مرا بگویید ؟ او از نام خانوادگی خود متنفر بود . همیشه متنفر بود . - دوست دارید شما را خانم کارمایکل خطاب کنند ؟ - البته . - بسیار خوب . خانم کارمایکل ،شما به آبین دسترسی دارید ؟ روبی چهره در هم کشید و گفت : - من به ویرجینیای غربی رفته ام ولی به آفریقای غربی نرفته ام . کارآگاه لبخندی زد و گفت : - حالا که این قدر در مورد آبین اطلاعات دارید ، اگر غیر از آفریقای غربی بخواهید آن را گیر بیاورید کجا می روید ؟ روبی با خیال راحت لبخندی زد . جواب این را هم می دانست . - اینترنت . شب قبل ، یادآوری مراسم تدفین و آگاهی از این که امروز پلیس از او بازجویی می کند ، باعث شده بود مضطرب و نگران در آشپزخانه قدم بزند . ولی حالا می دید نمی بایست نگران می بود . کارآگاه آلدریچ یک تکه ماه بود . - شما کامپیوتر دارید ؟ - اوه ، بله . ریموند آن را آورد و در گوشه ای از اتاق نشیمن گذاشت . یک خط تلفن هم به اش وصل کرد تا وقتی من از طریق اینترنت گپ می زنم و خرید می کنم ، او بتواند تلفن های مربوط به کار خودش را از آن یکی خط بزند . برای میم یک کلاه خوشگل سفارش داده ام . - میم ؟ - بله . سگم است . - اوه خانم کارمایکل ، تا به حال از طریق اینترنت آبین خریده اید ؟ بیلی وین پرید وسط و چشمانش را تنگ کرد و گفت : - صبر کن ، روبی . منظور این آدم این است که ریموند با این سم کشته شده . اگر جواب مثبت بدهی ، تو را به زندان می اندازد . روبی آدامیش را بلعید و گفت : - نه ، من از طریق اینترنت آبین نخریده ام . کارآگاه گفت : - از شما می خواهم حقیتق را بگویید ، خانم کارمایکل . - راستش را گفتم . - آقای کارمایکل دارو و مواد دارویی در خانه نگه می داشت ؟ - مثلا چی ؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - مثلا نمونه های دارویی و این جور چیزها . - ری در کار فروش دست و پا و این چیزها بود . همیشه یک مشت از این ها دور و بر ولو بود . سپس روبی خندید و ادامه داد : - یک بار در وان حمام یک دست دیدم . زهره ترک شدم .اما ری داشت قدرت شناوری آن را امتحان می کرد و گفت یک بار یک پا فروخته که مردی را از غرق شدن نجات داده . - چه خوب ! اشک در چشمان روبی حلقه زد و بیلی دستمال قرمز گلدار خود را به او داد تا فین کند . روبی گفت : - ری آدم خیلی خوبی بود . - چیزهای دیگری هم در خانه نگه می داشت ؟ مثل سرنگ ؟ روبی سرش را تکان داد : - من بیماری قند دارم و به خودم انسولین تزریق می کنم . به پاهایم . پاهای او از زیر دامن فوق العاده کوتاه صورتی رنگش پیدا بود . - من نباید شیرینی بخورم ، ولی گاهی که می خورم ، یک انسولین اضافی به خودم تزریق می کنم . - شبی که آقای کارمایکل فوت کرد ، با خودتان سرنگ داشتید ؟ - بله ، همیشه یکی در کیفم دارم . ری برایم می آورد . کلی پول خرجم می کرد . - در بیمارستان کسی دیگر هم به کیف شما دسترسی داشت ؟ روبی شانه ای بالا انداخت : - شاید ، چون چند بار در اتاق انتظار خوابم برد . - خانم کارمایکل ، وقتی با او ازدواج کردید ، می دانستید که متاهل است ؟ - نه . - چه موقع فهمیدید ؟ - در بیمارستان . وقتی ناتالی و بئاتریس وارد شدند ، ری یکدفعه غش کرد . بعدش بئاتریس در راهرو گفت که از ری طلاق نگرفته بوده .خیال کردم ناتالی می خواهد غرولند کند ، اما او هم گفت که طلاق نگرفته . - وقتی قضیه را فهمیدید ، عصبانی شدید ؟ روبی لب خود را جوید و گفت : - یک کمی . من عاشق ری بودم و با وجود این بچه به او تکیه می کردم که کمک حالم باشد . - آقای کارمایکل پدر فرزند شماست ؟ اوه ، بله آقا . - چند ماهه هستید ؟ روبی لبخند زد و گفت : - سه ماهه . - آن دو خانم در برابر خبر باردار بودن شما چه واکنشی نشان دادند ؟ - اصلا خوششان نیامد . بئاتریس که بچه دار نمی شد ، ناتالی هم خودش بچه نمی خواسته . - به نظر شما ممکن است بئاتریس یا ناتالی آقای کارمایکل را در بیمارستان کشته باشند ؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند روبی اخم کرد و گفت : - بئاتریس یک پست فطرت واقعی است و تعجب نمی کنم اگر این کار را کرده باشد . ناتالی هم خودش دکتر است و می داند چطور می شود آدم ها را کشت . - آیا شد که ناتالی با آقای کارمایکل تنها بماند ؟ - یک بار او به بخش مراقبت های ویژه رفت . گمان می کنم با بئاتریس بود . ولی در مورد بقیه اوقات ، نمی دانم . - آیا بئاتریس با آقای کارمایکل تنها ماند ؟ روبی چهره در هم کشید و سعی کرد به خاطر بیاورد . سپس انگشت اشاره خود را به او تکان داد و گفت : - آهان ، من بیدار شدم و دیدم که به تنهایی از بخش مراقبت های ویژه بیرون آمد . حسابی عصبانی شدم چون نتوانسته بودم برای دیدن ری به آن جا بروم . - شما اصلا به بخش آی سی یو نرفتید ؟ روبی می خواست دروغ بگوید .اما کارآگاه بسیار زیرک به نظر می رسید و او را زیر رگبار سوال گرفته بود . - فقط یک دقیقه . پرستار یواشکی مرا برد تا ری را ببینم .اما با او حرف نزدم . - چه موقع بود ؟ - یادم نمی آید . - وقتی آن جا بودید ، پرستار هم در کنارتان بود ؟ - اوهوم . - اسم آن پرستار را به خاطر دارید ؟ - نه .اما شکل ما اینگالز ، هنرپیشه فیلم خانه کوچک بود که این را هم به او گفتم . - بسیار خوب . بیلی وین طوری آلدریچ را مخاطب قرار داد که انگار فکری بکر به ذهنش رسیده است . - هی ، روبی در اموال ریموند ذیحق است ، مگر نه ؟ آلدریچ سرش را تکان داد و گفت : - اگر ثابت شود که او پدر بچه است ، احتمالا بخشی از اموال به ایشان تعلق می گیرد .اما به احتمال زیاد ، بیشتر دارایی او به زن واقعی اش ، بئاتریس برمی گردد . بیلی وین اخمی کرد و گفت : - اما اگر آن عجوزه او را کشته باشد ، چی ؟ - قاتل هیچ منفعتی نمی برد . اگر او شوهرش را کشته باشد ، تمام دارایی به اولاد ریموند می رسد . - بچه روبی ؟ - اوهوم . - سرمایه اش چقدر است ؟ - آلدریچ چهره در هم کشید و گفت :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - حدود نیم میلیون دلار . وکیل روبی دهانش از تعجب باز ماند و گفت : - نه بابا ، نگو ! روبی آب دهانش را قورت داد . پانصد هزار دلار ؟ او با بیلی نگاهی رد و بدل کرد و بیلی به نشانه پیروزی انگشتش را بالا برد . سپس به ساعت خود اشاره ای کرد ، مجبور بود به لیندر برگردد تا به بازی سافت بال بعد از ظهر برسد . روبی از آلدریچ پرسید : - کارتان با ما تمام شد ؟ کارآگاه مدادش را روی میز گذاشت و گفت : - خانم کارمایکل لازم است در مورد آقای هامون جکسون ، با شما حرف بزنم . روبی احساس کرد که صورتش سرخ شد . گفت : - او که مرده . - طبق گزارش منابع من ، بیش از ده سال است . روبی سرش را تکان داد . - او دوست مادر شما بود ؟ - برای مدتی . ولی مادرم به او علاقمند نبود . - او مادر شما را کتک می زد ؟ - هرکسی را که جلوی دستش بود ، می زد . - خانم کارمایکل ، آقای جکسون چطور مرد ؟ روبی به بیلی وین نگاهی انداخت . او زیر لب زمزمه می کرد و با یک چاقوی جیبی زیر ناخن هایش را تمیز می کرد . احتمالا در فکر پول ها بود . - او ...او محلول مرگ موش سرکشید . سواد نداشت . خیال می کرد مشروب است . - او سم را سر کشید یا کسی آن را به او تزریق کرد ؟ - اوه ، من خبر ندارم . - شما آخرین کسی بودید که او را زنده دیدید . - چطور مگر ؟ - پس باید بدانید چه بر سرش آمد . روبی به او زل زد . با نگاهش التماس می کرد که دیگر سوالی نکند . - می توانم بروم ؟ یکی - دو ساعت دیگر باید سر کارم باشم . امشب برنامه دارم . روبی از نگاه مظنون و ترحم انگیز و محکوم کننده ای که در چشمان آلدریچ بود ، نفرت داشت . آلدریچ با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کرد و گفت : - فعلا تا همین جا کافی است . روبی به قدری سریع از جا برخاست که قوزک پایش در آن کفش های لژ دار پیچ خورد و رو به بیلی کرد و گفت : - بیا برویم . بیلی . وکیل او از جا پرید .به آلدریچ سلام نظامی داد ، سریع به دنبال او از اتاق خارج شد و بیرون اتاق با چشمانی گرد شده ، زیر لب گفت : - پانصد هزار دلار ... روبی به ات گفته بودم که اقبال به تو رو کرده و پولدار می شوی . من هم به نان و نوایی می رسم و یک جفت لاستیک نو می خرم . روبی زیر لب گفت : - پول ها مال من نمی شود مگر ثابت شود بئاترس ری را کشته . انگار ضربه ای محکم به سرش وارد شده بود . گیج بود . شایعه مرگ هامون جکسون کم کم از خاطر مردم شهر پاک می شد که قضیه مرگ ری به میان آمد . دائم در تلویزیون مردم بیگناهی را نشان می دادند که به زندان افتاده بودند . روبی دستش را روی شکمش گذاشت .نمی توانست این بچه را پشت میله های زندان به دنیا بیاورد . تری ، مادر روبی ، او را در هلفدونی به دنیا آورده بود و روبی نفرینش می کرد . - بیلی وین ، بهتر است فعلا برای خرید لاستیک دست نگه داری . - چرا ؟ من شرط می بندم آن زنیکه این کار را کرده . روبی در خروجی را باز کرد و به هوای خنک بهاری قدم بیرون گذاشت . شاید بئاتریس ری را کشته بود . روبی این را می پذیرفت ، اما می دانست اگر از مرگ ریموند سودی حاصلش شود ، به راحتی از گلویش پایین نخواهد رفت ، زیرا او هم صد در صد بی گناه نبود . پایان فصل دوازدهم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 13 ناتالی از گوشه چشم نگاهی کرد و گفت : - البته که اسم آبین را شنیده ام . خیال می کنید ریموند با این سم کشته شده ؟ سم آبین ؟ کارآگاه آلدریچ سرش را تکان داد و گفت : - بله . ناتالی دشی به پیشانی اش زد و گفت : - من که باور نمی کنم . کارآگاه ، تا به حال شنیده اید که این سم به طور طبیعی در بدن انسان وجود دارد ؟ ناتالی که هنوز خیالش ناراحت بود ، به پشتی صندلی تکیه داد . همه اش اشتباه محض بود . کارآگاه آلدریچ گفت : - یعنی تا این حد ؟ سپس کاغذی را به طرف ناتالی و مسترسون هل داد : - به منظور ثبت در پرونده ، یک نسخه از گزارش پزشکی قانونی را آماده کرده ام . ناتالی نگاهی به گزارش پزشکی قانونی انداخت و سرش را تکان داد : - حتما در جایی اشتباه کرده اند . مسترسون به حرف امد و گفت : - مثل بیشتر کالبد شکافی ها . اما جسد کارمایکل که قرار نبود کالبد شکافی شود . حالا تو اتهام قتل را علم کرده ای . ظاهرا پزشکی قانونی سعی دارد از طرح دعوا در دادگاه طفره برود ، کارآگاه . آلدریچ به صندلی تکیه داد و دستانش را پشت سرش گذاشت : - خیالم بابت این یکی تخت است ، چون معمولا قاتل ها سعی می کنند با پرونده سازی جلب توجه نکنند . - موکل من قاتل نیست . آلدریچ با ناتالی چشم در چشم شد و گفت : - ترجیح می دهم این حرف را از دهان موکلتان بشنوم . - من قاتل نیستم . آلدریچ مدتی طولانی ناتالی را برانداز کرد . سپس گفت : - دکتر ، قبل از این که حرف دیگری بزنید ، لازم است به اطلاعتان برسانم که یکی از آدم های من به طور اتفاقی شنیده که شما آقای کارمایکل را تهدید به قتل می کردید . ناتالی با صدای لرزان گفت : - چی ؟ مزخرف است . - پلیسی را که به شما زنگ زد تا اطلاع بدهد آقای کارمایکل تصادف کرده ، یادتان می آید ؟ اسمش نولن است . - یادم می آید یک پلیس زنگ زد ولی اسمش یادم نیست . - به یاد بیاورید به او گفتید خودش را به بیمارستان برساند چون خیال دارید شوهرتان را بکشید ؟ ناتالی دهانش را باز کرد تا بگوید هم آلدریچ و هم همکارش هر دو دیوانه هستند ، ولی بعد یادش آمد که وقتی تلفن زنگ زد ، او عصبانی بود و ریموند را نفرین می کرد که تمام پس اندازشان را به باد داده است . در واقع پس انداز یک عمر ناتالی را . او تته پته کنان گفت : - من .... آن موقع عصبانی بودم ، چون فهمیده بودم چه گندی بالا آورده . - این که قبلا ازدواج کرده بود ؟ - نه ، در مورد این که بدون اطلاع من کلی قرض و قوله بالا آورده بود . - که این طور از کجا فهمیدید قرض بالا آورده ؟ - گروکشی به اسم برایان باتلر به مطبم آمد و گفت که ریموند به او بدهکار است . - چقدر ؟ ناتالی به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت : - بیش از صد هزار دلار .